گنجور

حاشیه‌ها

هَزار در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » صبح و نبید:

به به... توصیف فوق العاده زیبایی از طلوع خورشید کردند

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

غزل 46

وزن:مفعول مفاعیل مفاعیل مفاعیل (بحر هرج مثمن اخرب مکفوف مقصور )

بیت اول 

دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست

از خانه برون آمد و بازار بیاراست

1.دیگر :قید، هرگز، ابدا.

استعاره مصرحه :فتنه (معشوق) /ایهام :فتنه که بر خاست 1_آشوبی که به پا شد. 2_معشوقی که قیام کرد.

معنی :پیشتر هرگز نشنیده ایم که معشوقی بدین دلربایی و شور انگیزی به پای خواسته باشد؛ زیرا او با برون خرامیدن از منزل خویش، بازار را به شمایل خود زینت بخشید.

بیت دوم 

۲_در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین

در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست

2.وهم :گمان و خیال، قوه ادراک /وصف :توصیف، نشان /مطبوع :خوش آیند و موافق میان و طبع، موازنه :تقابل واژگان هم. وزن در دو مصراع.

معنی :از شدت دلربایی و حلاوت توصیف ناپذیر است و از غایت لطف و جمال، وهم را یارای دریافت او نیست.

بیت سوم 

۳_صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آرام

از زخم پدید است که بازوش تواناست

3.زخم :جراحت، ضرب و ضربت

معنی :شکیبایی و دل و دین و توان و آرامش را یکجا می‌برد؛ آری، از جای زخم و جراحتی که به وجود می آید، می توان به قدرت دست او پی برد

بیت چهارم 

۴_از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد

تا صنع خدا می‌نگرند از چپ و از راست

4.صنع :آفرینش. 

کنایه :روی پوشاندن (پنهان شدن) /از زن و از مرد :(از همه مردم).

معنی :تو آفریدی بدیع و بی همانند خدایی؛ پس چهره زیبایت را از مردم مپوشان. بگذار همه آزادانه به چهره ات بنگرند و از رهگذر آن به آفرینش بی مانند الهی پی برند

بیت پنجم 

۵_چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون

مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست

5.مدهوش :مست و بی خویش /بینا :بیننده و عارف.

جناس اشتقاق:بیند، بینا /کنایه :بی چون (خداوند).

معنی :هر دیده ای که تو را ببیند و از قدرت لایزال خداوند به حیرت نیفتد، نمی توان گفت که بصیر است.

بیت ششم 

۶_دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد

از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست

6.فردوس :6/3/ یار خدا :1/12

معنی :در برابر تو این جهان را فایده ای نیست و بهشت قدر و منزلتی ندارد تو از نعمت های این جهان و بهشت گرانقدر تری؛پس بهتر از تو. نمی‌توان چیزی از خدای بزرگ طلبید.

بیت هفتم 

۷_فریاد من از دست غمت عیب نباشد

کاین درد نپندارم از آن من تنهاست

7.معنی :به فریاد آمدن من از دست غم تو عیبی به شمار نمی آید؛ زیرا گمان می برم که این عیب در همه مردم وجود دارد. 

بیت هشتم 

۸_با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم

چون زهره و یارا نبود چاره مداراست

8.زهره :شجاعت و دلیری، جرات /یارا :قدرت و توانایی. 

معنی :اگر با ستمی که بر ما روا میداری موافقت و سازگاری نکنیم چه کنیم؟ از آنجا که دلیری و توانایی مقابله با تو را نداریم، از رفتار نرم گریزی نیست. 

بیت نهم 

۹_از روی شما صبر نه صبر است که زهر است

وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست

9.که :حرف ربط است در معنی اضراب، بلکه /صبر :شکیبایی، در اصل ریشه گیاهی است که بسیار تلخ است. 

تضاد :زهر، حلوا /موازنه :هم وزنی واژگان در تقابل با یکدیگر. 

معنی :در محرومیت از دیدارت شکیبایی آسان نیست؛ بلکه زهری کشنده است؛ اما اگر تو زهر کشنده را بدهی، چو نان حلوا شیرین است.

بیت دهم

۱۰_آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری

عیش است ولی تا ز برای که مهیاست

10.کام:دهان و سقف دهان /عیش :شادی و خوشی، زندگی خوب و خوش.

جناس تام :که ( حرف ربط )، که (ضمیر پرسشی) /تناسب :

کام، دهان، لب و دندان.

معنی :کام و دهان و لب و دندان تو مایه خوشی و عیش آدمی است؛ اما باید دید که این ها برای خوشی چه کسی آماده است؟ (ما که از آن محرومیم! )

بیت یازدهم 

۱۱_گر خون من و جمله عالم تو بریزی

اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست

11.جرم : گناه

معنی :اگر تو من و تمام مردم عالم را به خاک و خون بکشی، همه ما اعتراف خواهیم کرد که گناه از جانب ما بوده و تو در این کشتار مقصر نیستی.

12.کنایه :سر نهادن (تسلیم و فرمانبردار گشتن). دست بالا بودن (برتر و بالاتر بودن) /جناس

لاحق :گر، سر، ور/تناسب :سر، دست /مجاز مرسل :دست به علاقه تسمیه به اسم آلت (قدرت).

معنی :سعدی قادر نیست تا در برابر تو سر تسلیم فرود نیاورد؛ زیرا چه تسلیم باشد و چه نباشد، تو قدرتمندی.

با تشکر از همکار و دوست خوبم خانم شیرین کاویانی .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

نیما نجاری در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۶ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۷:

حقیر معروض میدارد که برخی از محققین دنیای ادبیات این رباعی را به ابوسعید ابوالخیر منسوب میدارند ولیکن اکثریت با توجه به فرم پرسشگرانه آن، این رباعی را به جناب خیام نسبت میدهند. در برخی نسخ به جای کلمه "معما" در مصرع دوم کلمه "مُقَرمَط" که منظور خط قرمطیان است نوشته شده است. در لغتنامه دهخدا در معنای مقرمط [ م ُ ق َ م َ ] آمده حروف تنگ نبشته، حبیش تفلیسی گوید؛ خط باریک و تنگ را گویند، زمخشری نیز در معنای مقرمط گوید؛ نبشته ٔ درهم و باریک و پهلوی هم نوشته،ناظم الاطباء مینویسد؛ نوعی کتابت ریزو نازک، در تاریخ بغداد ج 9 ص 326 آمده خطی تنگاتنگ . خطی که کلمات و حروف آن نزدیک به یکدیگر نوشته شده باشد. [یادداشت به خط مرحوم دهخدا] تاریخشناسان خط میگویند؛ قرمطیان(قرمطیان یا قرامطه گروهی از ایرانیان شیعه اسماعیلی بودند که پس از قیام علی بن محمد بُرقَعی، معروف به (صاحب الزنج)، که میان سال‌های ۲۵۵–۲۷۰ هجری در نواحی جنوبی عراق صورت گرفت) سالیان درازی با اعراب نزاع داشتند و خط قرامطه بسیار ریز و [برای غیر] ناخوانا بود،لذا دور از پذیرش این باور نیست که در مصرع دوم به جای معما، مقرمط جای نهیم. در این رباعی اشاره به ازل (آغاز بی نهایت) میشود که منظور اسرار و رموزیست که در ازل بین حق و ارواح آدمیان رد و بدل شده چنانکه در آیه 《أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ...》نیز به این مسئله اشاره شده. همچنین از پس پرده گویی و ندیدن "عبد" "معبود" را نشات گرفته از اندیشه های خیامی است که چون این پرده از میان برود سالک میتواند مظهر تجلی حق را ببیند و اصطلاحا مکاشفه و مشاهده صورت می گیرد و حجابهای دنیایی از بین میروند و سالک چشم دل باز میکند. لازمه از میان رفتن این پرده ها و حجابها و مشاهده مظهر حق [جلّ و علی] تعمق سالک در درون خویش و عبور از مراحل خودسازی است که به شناخت خود برسد و ترجمان (مَن عَرَفَ نَفسَه...) شود و پی به جان معنای آیه (وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی...) ببرد. سالک که مشتاق رسیدن به حق و دیدار اوست نباید در گیر خویش و نفس و اصطلاحا دنیا شود ، از این قبیل امور که گذشت دیدار یار و لقاء حق میسر میشود به قول حافظ ؛

حضوری گر همی خواهی از او غائب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها... [وقتی به آنچه که می خواهی رسیدی دنیا را رها کن]

نتیجه اینکه یکی از مراحل رسیدن سالک به معبود و مشاهده جلوات حق رفع حجابهای ظلمانی و پرده های نفسانی از دل و چشم بنده است. و چون این پرده ها و حجابها از میان رود سالک به مشاهدات کامل رسیده و مجذوب و مستغرق در حق گشته و اصطلاحا به فناء فی الله میرسد که آنجا دو یکی میشود و قطره دریا گردد و فانی باقی میشود.

چکاوک شاهی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت:

درود.

یک بیت از لسان الغیب تقدیم میکنم.احساس بنده در این اینست که مولانا استاد معرفت خواهان چنین تفکری ایست.

جنگ هفتادو ملت همه را عرز بنه...

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

دین ۷۳ میتونه تمام این کلمات رو برایمان شفاف کنه فقط کافیست انسان کامل رو پیدا کنین چرا که اوست که آن آهنیست که در مجاورت آتش است.همان قائم و ولی ایست.

پیروز باشید 

Ziba Eshraghi در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

درود بر دوستان صاحبنظر.  متن غزلهای سعدی در گنجور براساس چاپ و نسخهٔ فروغی ضبط شده است.  در چاپ و تصحیح یوسفی که چاپ انتقادی و براساس نسخه‌های کهن آلمان(706)، دانش(726) و ایندیا آفیس(728)است بیت چهارم چنین است:

تو را در بوستان باید که پیش سرو ننشینی

وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

چون اگر کنار سرو بنشینی باغبان می‌بیند که تو از سرو به قدوبالا سری و خوشخرام هم هستی حال آن که سرو ایستاده! است. علاوه بر معنی درست که با ننشینی حاصل می‌شود و تایید آن درضبط نسخه‌ها،  شگرد تکرار تکواژ که از شگردهای پرتکرار در زبان سعدی است نیز با تکرار ننشین در بیت، محقق می‌شود.

احمد مرشدبو در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۳۰ در پاسخ به شادان کیوان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

در اینجا منظور کشش معشوق است که حافظ را بی اختیار کرده . جبر انگاری و این مسائل در توصیف افرادی مانند حافظ و مولوی اشتباست.آنها خود را فارغ از فرقه و اسم میدانستند  . مثلا حافظ میگوید از نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است .

رضا شاهی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۵ در پاسخ به محسن خ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۹:

درود و احترام، نظرتان کاملا غلط است.

A M در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت:

درود یزدان بخشایشگر بر روان پاک سعدی 

 

A M در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت:

با درود به همه دوستان

استاد سید محمد محیط طباطبایی در مقاله ای با عنوان ( سعدی و مولوی ) که در ماهنامه گوهر - اردیبهشت ۱۳۵۳ شماره ۱۴ - ص ۱۰۸ تا ص ۱۱۴  آمده ، به این موضوع اشاره کرده است 

پیوند به وبگاه بیرونی

در این مقاله به نقل از تاریخ ابن بی بی گفته می شود که آن شخصی که سعدی درباره آن در این حکایت بوستان سخن رانده ، فردی به نام بابا اسحاق بوده که پیروانش او را با نام بابا رسول الله می نامیدند

می توانید سرگذشت این بابا اسحاق را در منبع زیر بخوانید :

( مختصر سلجوقنامه ابن بی بی  _  به اهتمام دکتر محمد جواد مشکور _ ص ۲۲۷ تا ص ۲۳۱ _ ذکر خروج خوارج بابای و انطفاء شعله فتنه ایشان )

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۳۰ در پاسخ به فرید صحنه دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

سپاس

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست 

در غنچه ای هنوز  و صدت عندلیب هست 

ندیدن روی حضرت دوست به معنی عدم امکان راهیابی انسان به ذات هستی کل یا خداوند است ، اما مشیت و خواست خداوند است که گنج پنهان خود را در آینه‌ی رخ انسان آشکار کند ، انسانی که در زمین و جهان ماده از این قابلیت برخوردار شده و در الست برای این منظور با خداوند عهد و پیمان  بسته است ، حافظ می فرماید اگر هنوز رخسار زیبای حضرت دوست را در آینه روی  انسان  کسی ندیده بدلیل وجودِ فعالانه رقیب های بسیاری ست که مانع انجام این مهم می شوند ، تنها یکی از این هزاران رقیب تعلقات مادی و عشق به چیزهای این جهانی از هر نوع آن است ، عشق به جاه و مقام،  عشق به دیده شدن و شهرت ، عشق به تایید  ، عشق به برتر بودن  ، عشق به مرجع و میزان شدن ، عشق به باورها و اعتقادات  تقلیدی ، همگی تنها نمونه هایی اندک از آن رقیبان بیشمار مجازی هستند که پیوسته سعی دارند خود را معشوق حقیقی جلوه داده و راه انسان را زده ، مانعی اساسی برای حرکت انسان بسوی اصل خود و کمال معنوی باشند ، همه این موانع بدلیل تنیده شدن خودِ مجازی انسان است ، انسانی که هشیاری محض و از جنس خدا بوده ولی پس از حضور و تولد جسمانی در جهان ماده نیازمند برخورداری از ذهن و هشیاری جسمی ست تا امکان زیست در این جهان برای او فراهم شود ، شاید ابتدایی ترین شاهد این مطلب گریه طفل در هنگام تولد است که ضرورتی برای باز شدن مجاری تنفسی او ست و سپس بهره بردن از همین ابزار برای طلب شیر از مادر و همچنین بیان درد و بیان سایر نیازمندی های جسمی ، پس انسان که خویش و آشنای خدا یا زندگی‌ و از جنس اوست بتدریج خویش دیگری را بوسیله ذهن خود می تند و از آن پس تبدیل به خویشتن می گردد ، خویش تنیده شده بوسیله ذهن همان رقیب مجازی ست برای یار یا اصل خویش که انسان به خطا  گمان می برد هم اوست  ، این فرایند طرح خداوند یا هستی کل بوده است و بازگشت دوباره از خویشتن ذهنی به خویش اصلی پس از آشنایی انسان با جهان ماده نیز مرحله پس از آن است که باز شدن غنچه و بازگشت یار  ، یا همان هشیاری و خرد اصلی انسان می باشد  ، واقعه ای  که در بهار عمر باید بوقوع  بپیوندد و بزرگان گفته اند بهتر آن است که طولانی نشود ، در مصرع دوم صد نیز نشانه کثرت است و حافظ می‌فرماید عندلیب و بلبلانی بسیار  هستند که عاشق این شکوفایی و باز شدن غنچه و اظهار گل (خدا یا زندگی ) در جهان و وفای به عهد خود میباشند اما زمانی موفق خواهند شددکه از عهده  آن هزار رقیب برآمده و از خویشتن به خویش و اصل خود بازگردند .

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست 

چون من در آن دیار هزاران غریب هست 

حافظ در ادامه می فرماید که او موفق به این بازگشت شده و دریافته است که با قدم گذاشتن  در راه عاشقی ، این امر چندان که می نماید هم غریب و دور از دسترس نیست ، کوی حضرت دوست که بینهایت خداوندی ست به معنی انبساط و گسترده شدن فضای درونی انسان عاشق است و حافظ که به این مهم ، یعنی به شرح صدر و شکفته شدن گل حضور در این جهان دست یافته در مصرع دوم ادامه  میدهد همان طور  که او توانست به کوی حضرت دوست راه یابد  ، پس هزاران هزار انسانی که در غربتکده جهان مادی و همچنان در کشمکش با رقیبان مجازی و ذهنی بسر می برند نیز قادر به رهایی از خویشتن کاذب و در نتیجه عبور از آن موانع ، باز کردن غنچه حضور خویش و رسیدن به کوی یار  هستند .

در عشق ، خانقاه و خرابات فرق نیست 

هرجا که هست  ، پرتو روی حبیب هست 

حافظ می‌فرماید این کار معنوی که منظور اصلی حضور انسان در زمین است ، یعنی دیده شدن روی حضرت دوست بوسیله شکوفایی گل حضور انسان در زمین تنها با عشق میسر میشود ، خانقاه  نماد باورها و اعتقادات دینی ست و خرابات لامکانی ست که با ورود به آن موجبات خراب شدن خویشتنی که  در خدمت تن است فراهم می شود تا خویش اصلی دیده شود  ، پس اگر بتوان بواسطه  ادیان و یا حضور در خرابات نیز  به عشق رسید باز هم اشکالی بر آن وارد نیست زیرا هر جا که عشق هست ، پرتو روی حضرت دوست نیز همان جاست ، یعنی هدف ادیان نیز همین عاشقی ست اما بیشتر انسانها با راهنمایی اشتباه خویشتن ، بجای خداپرستی به باور پرستی روی آورده و پیام اصلی خانقاه ها یا  ادیان را دریافت نمی کنند . در ابیات بعد به دلیل این کار می پردازد .

آن جا که کار صومعه را جلوه می دهند 

ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست 

حافظ اشکال پدید آمده در ادیان را بواسطه ابزار سازی پیروان آن دین می داند و به همین جهت  راه میکده و خرابات را برای عاشقی کردن ترجیح می دهد ،  در حالیکه عشق نیازی به ابزار ندارد  ناقوس و صلیب ابزارهایی هستند که پیروان مسیحیت ساخته و پرداخته  اند تا خود را از دیگران جدا کرده ، برتری باور خود را جلوه داده و به رخ دیگران بکشند ، در ادیان دیگر نیز ابزارهایی مشابه برای این جداسازی و تفرقه ابداع شده است ،  در حالیکه همه ادیان برای وحدت وجود و بیان عشق و زندگی  از طریق انسان  آمده اند . نام صلیب هست یعنی اکثریت  فقط اسم صلیب را بر زبان می آورند ولی از خود صلیب  که در اینجا نماد عشق و دین حقیقی ست خبری نیست   ، در واقع ادیان که به منظور رستگاری انسان ایجاد شده اند ، اکنون خود بدل به یکی از هزار رقیب ذکر شده در بیت نخست گردیده اند .

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد 

ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست 

می‌فرماید  آیا تا کنون پیش آمده است که کسی عاشق شود ، برای مثال مردی عاشق دلبری زیبا روی شود اما او هیچگونه توجهی به عاشق نداشته باشد و حتی نظر و  نگاهی به آن عاشق سینه چاک نکند ؟ بدون شک چنین نیست و معشوق نظری به حال عاشق میکند تا ببیند آیا واقعآ در او  درد عشق وجود دارد ؟ ، در رابطه با معشوق ازلی نیز چنین است و مادامی که انسان احساس درد نکرده ، دردها و زخمهای زندگی را طبیعی بداند نیازی به طبیب و عشق نیز در او پدید نخواهد آمد ، بیشتر ما انسانها  بقدری در زندگی روز مره متحمل درد شده ایم که سر شده و  دیگر درد را حس نمی کنیم ، اما درد ها و زخم هایی مانند ترس ، استرس ، حرص ، حسادت ، غضب ، رنجش ، کینه ، انتقام جویی و دردهای فراوآن دیگر بصورت فردی،  و و بدتر از آن دردهای باور پرستی ، نژاد و قومیت پرستی  بصورت جمعی وجود دارند که جنگهای بسیاری را رقم زده و می زنند ، پس طبیبان الهی مانند حافظ و مولانا  به همین منظور از طرف خدا یا هستی کل آمده اند تا دردمندان با احساس درد و نیاز به طبیب  ، به آنان مراجعه کرده ، خود را معالجه کنند . و حافظ می‌فرماید  عاشق شو  تا یار به حال خرابت نظر کرده ، تو را به طبیبی ارجاع دهد و شفا یابی .

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست 

هم قصه ای غریب و حدیثی عجیب هست 

در ادامه بیت قبل حافظ پیغامهای زندگی بخش خود را که التیام بخش آلام دردهای بشریت هستند فریادی میخواند که به هرزه و بمنظور پر کردن اوقات فراغت و یا فقط حظ ادبی نیست ، بلکه  منظور از این ابیات و غزلهای اثر گذار  شفای دلهای بیمار همه انسان‌ها ست اما قصه غریب و حدیث عجیب اینجاست که انسان با اینکه دردهای بسیاری را با خود حمل کرده و روزانه بر رنج خود می افزاید ، آنها را عادی پنداشته و احساس نیاز  نمی کند تا به طبیبی چون حافظ و دیگر بزرگان مراجعه کرده و از آن دردها رهایی یابد ، دردهایی که بصورت فردی و جمعی مشکلات عدیده ای را برای انسان و بشریت بوجود آورده است ، این آسودگی از درد و رنج ابتدایی ترین سودی ست که عاید مراجعه بدون حق ویزیت و دستمزد به این طبیبان الهی می گردد و ما از آن سر باز می زنیم و حافظ می‌فرماید  که قصه ای غریب و حدیثی عجیب است .

سعید گل محمدی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۱۰ در پاسخ به ارش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

سلام ....چون که منظور از رباط دو در میتونه دنیا باشه که عین کاروانی با دو در هست ورود و خروج داره.... این قسمت رواق و طاق معیشت منظورش میتونه تلاش برای جمع کردن زندگیه خوب یا ثروت باشه 

امیر حسین حسینی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹:

سلام و درود خدمت مدیران ارجمند سایت بیت ۶ ناقص هست لطفاً به صورت زیر تصحیح شود:

اگر فصّاد بگشاید رگِ بیمار عشقت را 

علیرضا ساعتچی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:

به نظرم شاه بیت این غزل همان «به درد صاف ترا حکم نیست خوش در کش 

که هر چه ساقی ما کرد عین الطافست» 

می باشد. معنی کلی با استفاده از  معانی فراهم شده بالا همان وجود کلک و دغل در  دوستان و اطرافیان است. 

قلاب شهر صرافست

یا فقیهی که مست است . 

در اینگونه مواقع حافظ پیشنهاد میکند که اندکی خلوت کن تا پی به این دورویی ببری و برای هر کسی طلای خود مصرف نکنی

ببر زخلق و چو عنقا قیاس کار گیر

یعنی کناره بگیر از بالا و کلی به موضوع دوباره نگاه کنی و دوز و کلک را تشخیص دهی 

نکند که بوریاباف را با زردوز اشتباه بگیری و دچار خسران شوی

البته با توجه به ذکر اکلمات بلبل ‌‌و گل به نظر می‌رسد این موارد مربوط به عشق زمینی باشد و در قرآن آیه ۱۸۷ بقره آمده است

نسائکم هن لباسکم

زنهای شما لباسهای شما هستند

و‌اشاره به بوریاباف و‌زرباف هم ممکن است به همین روی باشد. 

با سپاس

نجاتی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۸:

با سلام 

منظور از  مرد یونانی در بیت بیست و یکم کیست ؟ 

فاریان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹۶:

دوست عزیز خط آخر کامنتم را دوباره بخوانید لطفا. فکر نکنم با هم مخالفتی داشته باشیم

حسین امین تفرشی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۴ - وله ایضاً مخمس:

درود بر شما این اشعار مخمس متعلق به حضرت حافظ شیرازی می‌باشد که بند های انتهایی آن از اشعار ادیب و شاعر بزرگ سعدی شیرازی وام گرفته شده است در پایان این شعر که به ابن یمین نام گذاری شده در اصل نام حافظ برده شده: 

ای وصل تو اصل شادمانی / دائم به مراد دل بمانی 

بر حافظ خود چه میفشانی / هر حکم که بر سرم برانی 

" سهل است زخویشتن مرانم "

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

۱
۱۳۲۹
۱۳۳۰
۱۳۳۱
۱۳۳۲
۱۳۳۳
۵۷۲۹