گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲:

نیّر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲
                             
ساقیِ مجلس ، گشود زلفِ سمن سود،
مجلسیان پُر کنید ، دامنِ مقصود

حسنِ تو ، روزِ رخِ ایاز سیَه کرد،
مژده بَر ای بادِ صبحگاه ، به محمود

چشمِ زلیخا ، گر این جمال به بیند،
یوسفِ خُود را دهد ، به دِرهمِ معدود

دوست چُو با ما ست ، سازِ عیش تمام است،
بیهُده ، مطرب مساز زمزمۀ عود

صحبتِ خوبان ، ز شیخ و شحنه ، نهان بِه،
مایۀ غُوغا ست ، بانگِ نای و دف و رود

طرّۀ مُشکین ، بر آتشِ رخِ گلگون،
مجلسِ ما را ، بس است مجمرۀ عود

قرعۀ فالِ تو ، تا به نامِ من آمد،
هیچ نخواهم دگر ، ز طالعِ مسعود

وصلِ تو ، از یاد بُرد وعدۀ فردا،
قصّۀ موجود ، بِه ز غصّۀ مفقود

رشک به خواب آیدم ، که سر زده هر شب،
تنگ کِشد در بَر ، آن دُو چشمِ مِی آلود

وَه که مرا ، آتشِ خلیل بسوزَد،
سرد شد اَر بر خلیل ، آتشِ نمرود

دارویِ مرگ ام دِه ای طبیب ، که دیگر،
کارِ دلِ ناتوان ، گذشت ز بهبود

دیده ز خوبان بدوختیم و خطا بود،
تیرِ نظر بر درید ، جُوشنِ داوود

" نیّر" از این طبعِ آبدارِ گهر ریز،
بر دَرِ شه کن نثار ، گُوهرِ منضود

میرِ عرب ، صاحبِ سریرِ ولایت،
مهرِ سپهرِ وجود و سایۀ معبود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳:

نیّر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳
                             
از تو نتابم رخ  ای نگار ، به معبود،
گر چُو خلیل ام ، بَری به آتشِ نمرود

طلعتِ زیبا گر این بوَد ، که تو داری،
قیمتِ یوسف ، کَم از دَراهمِ معدود

خواجه ، دَهی پندِ من ز عشقِ وِی ، امّا،
می نتوان گفت ، ترکِ عادتِ معهود

داغِ فراق ام گشود دیده ، دلا باش،
تا دگر آید به دست ، دامنِ مقصود

جان به لب آمد ، فدایِ چشمِ تو ساقی،
آبِ حیاتی ، از آن دهانِ مِی آلود

برخیِ پروانه ام ، که تا برِ معشوق،
بالِ و پرِ خویشتن نَسوخت ، نیاسود

فکرِ دگر کن دلا ، که نوشِ لبِ یار،
قوّتِ صبرِ من ، اَر نکاست نیفزود

شمعِ وجودَم ، گداخت غیرتِ اغیار،
کاش تو بودیّ و هر چه غیرِ تو مفقود

خاکِ سرِ کویِ تو ست ، کعبۀ دلها،
زاهدِ بیچاره ، راهِ بیهُده پیمود

دکتر صحافیان در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰:

چون نسیم بهار در موهای خوش‌بویش چین و شکن انداخت و بوی خوشش را پراکند، به مشام هر شکسته‌دلی که رسید جان تازه گرفت.
۲- کجاست هم نفس لحظات عاشقی‌ام تا مفصل و مشروح بیان کنم که دل از دوری‌اش چه می‌کشد؟!( بیت اضافه در خانلری: برید صبح وفا نامه‌ای که برد به دوست/ز خون دیده ما بود مهر عنوانش)
۳- زمانه همانند چهره زیبایت را بر برگ گل کشید، اما از شرمندگی زیبایی بی‌وصفت در غنچه پنهانش کرد(خانلری: ساخت-تشبیه تفضیل- حسن تعلیل برای غنچه بودن)
۴- از پیمودن راه عشق خسته شدی و مقصدی آشکار نشد، شگفتا از این راه زیبای بی‌پایان!
۵- امید است که شکوه دیدار کعبه عذرخواه سالکان شود چه آنکه جان زنده دلان از سختی‌های راه و هجران کباب شد( ایهام: تنها عذر برای این که چرا سالکان زنده دل از شوق یار جان نسپرده‌اند این است که بهانه دیدار کعبه را بیاورند و سپس جان دهند)
۶- به این دل شکسته عشق که چون یعقوب در خانه احزان است، چه کسی نشانی از یوسف زیبای دل از چاه چانه معشوق می‌آورد؟!
۷- در این فکرم که سر زلفش را بگیرم و برای دادخواهی به پیش خواجه(وزیر یا پادشاه) ببرم، تا حق مرا از این همه نیرنگش بستاند.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

مهدی خشامن در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۹ در پاسخ به سعید فاضلی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱:

سلام بله حتما اصلاح بفرمائید. می رسد درست است. و می‌رسد اشتباه است.
مست عشقم دار دایم بی‌خمار
من نخواهم مستیی کز می رسد

ابوتراب. عبودی در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:

با سلام و عرض ادب محضر شما فرهختگان عزیز فعال در گنجور.

 

کنج لب تو مجمر و خال تو سپند است


زلفت شب یلـدا ، لبت شکّـر و قنـد است


نـوک مژه ات نیزه و ابـــروی تـو خنجــر


چشمان تو خورشید دوگیسوت کمنداست


قرص قمر است صورت زیبای تو یا شمس


قد قامت و انـــدام سهی ســروِ بلنــد است


چون لالهٔ بشکفته دوگوشَت ز چپ و راست


ابـروی کجَت تیغ کریمخانـیّ زنــــــــد است


یک نیم نگاهت بـه گل نـرگس شیـــــــراز


شد شهره گل نرگس و شایان پسنـد است


با یک نظر از خلق جهان دل بـــربایــی


جان همگان نیز به مویی ز تو بند است


این لشکر عاشق کُش و جرّار تو صد بار


خونریزتر از لشکر تیمور و ریموند است


الحق که((عبودی))شده مبهوت جمالت


بر آتش عشق تو دل او چو سپند است

 

با احتــرام ، دیوان ابوتراب عبودی 

کوروش در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:

در تفحص آمدند از اندهان

صورت کی بود عجب این در جهان

 

یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:

بی‌مرض دیدیم خویش و بی ز رق

آنچنان که خویش را بیمار دق

 

یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:

توی تو در دیگری آمد دفین

من غلام مرد خودبینی چنین

 

یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۰۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:

او توست اما نه این تو آن توست

که در آخر واقف بیرون‌شوست

 

یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:

کاینچ می‌کاری نروید جز که خار

وین طرف پری نیابی زو مطار

 

مصرع دوم یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:

قرنها را صورت سنگین بسوخت

آتشی در دین و دلشان بر فروخت

 

منظور از قرنها چیست ؟.

علی احمدی در ‫۲۹ روز قبل، شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بی‌بنیاد

زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد

با نگاه به مطلع و مقطع غزل متوجه می شویم که حضرت حافظ بنا دارد جریان می نوشی -مستی -  عاشقی را آشکار نماید .در راه عاشقی ممکن است عاشق در ابتدا برای دل خود مست شود ولی وقتی به درک جدیدی دست می یابد می خواهد مطربی کند و دیگران را نیز آگاه سازد و در این راه از ملامتهای احتمالی نمی ترسد .اگر چنین نکند خود را در این دنیای بی بنیاد و نا مطمئن زیانکار می بیند.

پس می گوید :اینکه پنهانی می بنوشم و مست شوم کاری بی اساس است باید به رندان تاریخ بپیوندم که از نام و ننگ نمی ترسند و درک خود از دنیا را عیان نمودند .هر چه می خواهد بشود .

گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن

که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

برای عیان کردن رندی و عاشقی باید گره های دل را که مانع انجام کار هستند بگشائی و کاری به سپهر آفرینش یا ساختارهای موجود طبیعت و اجتماع نداشته باشی چرا که هیچ فرد دیگری حتی اگر اهل محاسبه و سنجش باشد نمی تواند این گره را از دلت باز کند .خودت باید گره نگرانی هایت را باز کنی و چاره آن می امیدواری  است .با مستی ناشی از امید دیگر نگران نیستی و گره ها باز می شوند .

ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ

از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

تو قرار است با درک خود از عاشقی  انقلابی ایجاد کنی پس، از اینکه زمانه با درک و اندیشه تو دگرگون شود تعجب نکن  .چرخ روزگار بسیار از این تغییرات را در حافظه اش دارد .

قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش

ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد

تو در ادامه یک مسیر تاریخی هستی پس اگر باده می نوشی این ادب را داشته باش و قدر این قدح را بدان که از جمجمه پادشاهان گذشته مثل جمشید و بهمن و قباد  ساخته شده است. روزگار خاک آنها را به قدح تبدیل کرده و به دست تو رسانده خاک تو هم روزی قدحی برای دیگران خواهد شد پس احترام این قدح را حفظ کن و بنوش.

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟

که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟

چه کسی می داند که پادشاهان چون کاووس و کیقباد کجا رفته اند و سرانجام آنها چه شد یا تخت پادشاهی جمشید چگونه از بین رفت .مهم ابن است که چه چیز بر جا می ماند

ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز می‌بینم

که لاله می‌دمد از خونِ دیدهٔ فرهاد

مثلا هنوز می بینم که به خاطر حسرت لب شیرین از چشمان خونبار فرهاد لاله می روید .

یعنی هنوز قصه عشق فرهاد و شیرین پابرجاست و گل لاله این حکایت را با داغدیدگی بازگو می کند .چون عشق را درک کرده است .

مگر که لاله بدانست بی‌وفاییِ دهر

که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد

شاید گل لاله واقعا بی وفایی و عدم اطمینان این روزگار را درک کرده که از زمان تولدش تا زمان مرگ جام شراب را رها نکرد.و به مستی و عاشقی ادامه داد .

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم

مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

تو هم بیا ،بیا که دمی با کمک می مست شویم و به درک جدیدی برسیم .شاید با مستی کشف جدیدی کنیم و حقیقت جدیدی را بیابیم آن هم در این دنیا که اساس آن خراب شدن و آباد شدن پی در پی است .بیا تا با درک جدید اطمینان خود را افزایش دهیم .

آری سرانجام می نوشی و مستی و عاشقی توانایی در  خراب شدن و آباد شدن است .مگر نه این است که هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد پس باید ساخته شد و ساختار ها را عوض کرد .

نمی‌دهند اجازت مرا به سِیرِ سفر

نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد

چنین شوقی برای ساخته شدن و ساختن پس از مستی اجازه مسافرت به جایی دیگر را به من نمی دهند آب چشمه رکن آباد و نسیم باد منطقه مصلا برای من مثل خال رخ هفت کشور است گویا در مرکز عالم قرار دارم و با این بهانه مست می شوم و عاشقی را تجربه می کنم .

قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ

که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد

تو هم اگر مرد راه عاشقی هستی اگر جام می را به دست می گیری در کنارش نوای چنگ را آشکارا داشته باش چرا که  دل شاد و رها از نگرانی و اضطراب وابسته به تار ابریشمی چنگ است و همه باید از درک جدید تو از دنیا باخبر شوند 

نکته مهمی که در شرح اکثر شارحین محترم فراموش می شود شادی و مفهوم آن در ابیات حافظ است .غم به معنای حزن نیست بلکه مفهوم نگرانی را با خود دارد .تگرانی از اینکه چه کنم یا چه نکنم و شادی رها شدن از چنین غمی است .این نوع شادی در دل خود امید واری را دارد  .به همین دلیل می مورد نظر حافظ این خاصیت را دارد که نگرانی ها را دفع می کند و دل را برای مستی و درک بهتر و تغییر ساختارهای موجود آماده می سازد.انسان عاشق فقط شاد نیست بلکه سازنده است .و برای ساختن خون دل می خورد .یادمان نرود نصیحت پیر می فروش را که می گفت :

از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

 

نه غم و نه شادی بلکه عشقی مملو از امید و خلاقیت و سازندگی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۰۴:

آلبوم صدای سخن عشق

استاد شهرام ناظری 

دلبر آمد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۰۴:

نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۰۴
                             
دل ، خلوتِ خاصِ دلبر آمد،
دلبر ز کرَم ، به دل برآمد

جان ، آینهٔ جمالِ جانان،
تن ، خاکِ دیارِ دلبر آمد

ذاتی به ظهورِ خویش ، دم زد،
صد گونه صفات ، مظهر آمد

از عکسِ فروغِ رویِ دلدار،
دل ، آینهٔ منوَّر آمد

شد محفلِ دل ، ز غیر خالی،
یار ، از درِ دلبری درآمد

صد شکر ، که نورِ عین و لام اَم،
در راهِ نجات ، رهبر آمد

۱
۴۵
۴۶
۴۷
۴۸
۴۹
۵۶۵۸