سید مصطفی سامع در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱ - آغاز سخن:
منظر گل
حمدِ یزدان اسـت بسم الله رحمن رحیم
کلِ قـرآن اســت بسم الله رحمن رحیمصبحدم طرفِ چــمن رو منظر گل را نگر
زیب بُستان است بســم الله رحمن رحیمواردِ میــخانــه شـــو بنگر تماشای عجب
وردِ مستان اســت بسم الله رحمن رحیممــسِ قلــب تو طـلا گردد اگر آری به لب
نور ایـمان اســــت بسم الله رحمن رحیم
در لحد از گــور تارت دل هراسانی چرا؟
شمع تابــان است بسم الله رحمن رحیمگر ترا دردی به جان باشد نباشد چاره ی
درد درمــان است بسم الله رحمن رحیم
سامع از دیو رجیم منما هراسی در دلت
محو شیطان است بسم الله رحمن رحیم
احمد اعرابی در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷ - انجام شاهنامه: از رنج شصتوپنج تا هفتادویک، یاری دیلمی و قتیب، ستایش محمود و تخم سخن:
در آرامگاه فردوسی این بیت به اینگونه نوشته شده است.
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
که گفتم من این نامه شهریار
محمد در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۵۱:
تا فعلا نظرم در مورد معنی این دو بیتی بنا بر نسخه ای که خودم دارم، به این شرح می باشد:
پریشان سنبلان پر تاب مکه
خمارین نرگسان پرخواب مکه
براینی تو که دل از ما برینی
برینه روزگار اشتاب مکه
با توجه به آشنایی بنده با گویش لکی، واژهٔ «مَکِه» در این گویش به معنای «میکند» است. و مصراع «پریشان سنبلان پُر تاب مکه» یعنی «زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند».
همچنین در دوبیتی دیگری از باباطاهر آمده است: «بوری لیلی و مجنونی بسازیم». «بوری» در گویش لکی به معنای «بیا» است؛ بنابراین، این کاربرد نیز میتواند مؤیدی بر حضور واژگان لکی در شعر باباطاهر باشد.
مصرع اول: زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند. این مصرع و مصرع بعدی صحنه ی زیبایی از جلوه گری معشوق به نمایش می گذارد.
مصرع دوم: چشم های نرگس گون و خمارش را پر از خواب می کند. یعنی علاوه بر این که چشم هایش خمار است، آن ها را پر از خواب هم می کند که جلوه گری بیشتری داشته باشد. و این را بیان می کند که معشوق به خاطر عاشق خود در تب و تاب شدیدی قرار دارد. و می توان گفت:
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی
در مصرع چهارم می توان بُرینه روزگار را به روزگار غارتگر تعبیر کرد. روزگاری که همه چیز را می بَرد، از جمله دل عاشق را. و معنا چنین می شود:
تو بر این هستی که از من دل بِبَری و روزگارِ غارتگر نیز در این کار شتاب میکند؛ یعنی هرچه زمان میگذرد، بیشتر دل مرا میبَری. گویی زمان خودش نیز همدست معشوق شده و با گذشت هر لحظه، دل شاعر بیشتر به تاراج میرود.
ابراهیم احمدی در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
این غزل را میتوان سفر روح از کثرت به وحدت دانست؛ سفری که در آن عاشق، نخست در جمال یک «صورت» حقیقتی مییابد که دیگر صورتها را بیجان و دیوارگونه میکند. «پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند» فقط ستایش معشوق نیست؛ اشاره به لحظهای است که در آن، کثرت استقلال خود را از دست میدهد و همهٔ صورتها در پرتو یک حقیقتِ یگانه، تنها مظاهر و سایهها دیده میشوند.
«تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند» نیز بیان یک تعصب عاشقانهٔ ساده نیست؛ در افق عرفانی، «غیر» هر چیزی است که میان عاشق و حقیقت حجاب شود. عشق، عالم را نابود نمیکند، بلکه نسبت انسان با عالم را دگرگون میسازد: دیگران باقیاند، اما دیگر به عنوان «مقصد» دیده نمیشوند.
«شب قدر» در این خوانش، یک تاریخ نیست؛ لحظهای است که زمان عادی شکافته میشود و انسان به حضوری میرسد که یک دم آن از یک عمر برتر است. اما وصال، با «کشته شدن به شمشیر غم» کامل میشود؛ زیرا تا «منِ» مدعی باقی است، دوست هنوز در کنار دوست قرار نگرفته است. شمشیر عشق، خودِ عاشق را میبرد تا فاصلهٔ میان «من» و «او» فروبریزد. از همین رو «کشته» در این غزل، نابودشده نیست؛ رهاشده از توهم استقلال است.
اوج تأویل در این بیت است: «خیالی ز تنم بیش نماند / بلکه آن نیز خیالیست که میپندارند». شاعر ابتدا تن را از حقیقت تهی میکند و سپس حتی خیالِ باقیمانده از «خویشتن» را نیز نفی میکند. این همان حرکت از فنای تن به فنای تصورِ «من» است.
و سرانجام «گل معنی» در «بستان ضمیر» میشکفد. دیگر معنا در بیرون جستوجو نمیشود؛ در باطن شکوفا میگردد. آنگاه بلبلانِ سخن نیز خاموش میشوند؛ زیرا زبان تا هنگامی سخن میگوید که حقیقت غایب باشد. وقتی گلِ معنی حاضر شد، سخن پایان مییابد و حیرت آغاز میشود.
برمک در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر:
در این سروده انوری همه ممدوحان خویش را هجو کرده
با یکی مردک کناس همی گفتم دی
تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستهست
صنعت و حرفت ما هر دو تو میدانی چیست
آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستهست
گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس
اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست
کار فرمای دهد رونق کار من و تو
داند آن کس که دمی با من و تو بنشستهست
کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست
لاجرم جان من از بند تقاضا رَستهست
باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو
کارفرمای ترا دیده چنان بربستهست
که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی
کردهٔ دانم و پرداخته و پیوستهست
یا چنان داند کین عمر عزیز علما
همچو روز و شب جهال متاع رستهست
او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد
که ترا از سر پندار در آن پی خستهست
انوری هم ز تو بر تست که بر بیخ درخت
عقل داند که ستم نز تبرست از دستست
غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو
تیر انگشت گزیدهست و قلم بشکستهست
برمک در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۲ - در مطایبه:
انوری هههههههه
نام آسایش همی بردم شبی
چرخ گفتا زین تمنا دیر هستگر کنون رغبت نمایی ... هست
برمک در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۵:
ههه شگفت کاری کرده انوری
با بوعلی آبی ار بهم بنشینی
شخصی بینی ششجهت از او بینی
گر دیده به دیدن رخش چار کنی
چندان که از او بینی بینی بینی
بوعلی آبی از بزرگان سرخس بود انوری او را در این رباعی و یک قطعه دیگر هجو کرده
سرخس از دست بی آبی و آبی
دریغا روی داده در خرابی
ز بی ابی خلاصی یافت امسال
خداوندا خلاصش ده ز آبی
*****************
نظامی عروضی نیز در او گوید:
چگویی در علی آبی چه گویی
که خاک از خون این زن روسپی به
چگویی در همه عالم که از وی
شناسی در خباثت هیچ کس نه
سرو ریشی نکو دارد ولیکن
چو نیکو بنگری کس نیست در ده
دو فرزند خلف کو را رسیدند
بنامیزد زهی دو گبر سگ زه
چه زیبا باشد اندر چشم این میل
چه نیکو باشد اندر حلق ان زه
برون رفته سرخس از چنگ هردو
برآسوده جهان از ننگ هرسه
آوه و ساوه دوشهراست از ایران
برمک در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۴:
یکبار اگر کمی نکویی بکنی
صد گونه ستم بزشت خویی بکنی
گویی که ترا چنین چنان خواهم کرد
آری تو هر ان سخن که گویی بکنی
سناتور سنتور در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی جان
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
صائب تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
صائب تبریزی
در بلا تن دادن از بیم بلا اولی تر است
گردن خود را سبک کن زود از وام حیات
#صائب_تبریزی
هر چند از بلای خدا می رمند خلق
دل را به آن بلای خدا داده ایم ما
صائب تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
سعدی جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
بیدل دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
سعدی جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
سنایی
ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد
از وضعیتی که واقعا وجود دارد بدتر است.
چه کسی پنیر مرا برداشته است؟
اسپنسر جانسون
همایون در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:
خرد و روشنی بیرون ماست مانند آب و بهار و تازگی و سخن که همه بیرون از ماست و در ما میتابد حتی ریاضی و تکنولوژی هم واقعن در طبیعت هست و سپس به ما آشکار میشه مثل مجسمه داود که درون سنگ بود و پیدا شد!
این را تابش یا اشراق میگوییم
آنچه خیلی ظریف است آنست که پلیدی و تاریکی و دیو هم بیرون است و میخواهد در ما واکنشی ببیند و خوشحال شود. کار ما تابش است نه واکنش! که چون دود است.
اگر تابش را بدست بیاوریم با شتاب پیش میرویم چون روشنایی بالاترین سرعت و تندی را در کردگاری دارد.برای همین است که دیو دشمن روشنایی است و میخواهد آنرا خاموش کند اگرچه بسیار کوچک باشد.
شهاب سهروردی (به فارسی گل سرخ، ورد، گل است و سهر، سرخ که در نام سهراب هم هست) کوشید تا از شاهنامه یک فلسفه ایرانی بسازد به نام اشراق یا حکمت خسروانی،در شاهنامه سروش نماد خرد است که نخستین بار به سیامک آشکار میشود:
یکایک بیامد خجسته سروش
به سان پری پلنگینه پوش
برمک در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۹ در پاسخ به به دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲ - جستجوی رستم به دنبال اسب، یافتن رخش و رام کردن او:
میغ ترکیست براشفته که تیر اندازد
اشکان مشاهیری در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۹ در پاسخ به بهروز دربارهٔ عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقاله الحادی عشر:
به به ... ممنون از اشارات زیبای شما 🙏🏻
پردیس در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ در پاسخ به عرفان آزادی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزهگر » بخش ۱۴ - رد شاهی بهرام، گزینش ناموران از صد تا چهار و نمودن خستگان یزدگرد به منذر:
درود، گفتارتون نادرست هست، چرا که فردوسی در همه شاهنامه ایران و پارس رو از هم جدا نکرده، شاهان ایران هم پارسی خونده شدن مانند بهرام گور و هرمزد چهارم. از یه سوی دیگه، بخش افغانستان و بخش شرقی ایران که به گفته خودتون زیر سیطره غزنویان بوده ناایرانی دونسته میشه در شاهنامه، همونگونه که رودابه زن ناایرانی هست، نه ایرانی.
سناتور سنتور در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۴:
دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
#میرزا_عبدالقادر_بیدل_دهلوی
خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند
ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند
#صائب_تبریزی
آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر
این اعتراض با دل بیدار می رود
#صائب_تبریزی
اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت
کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند
#غالب_دهلوی
آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد
منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟
#حسین_وصال_پور
گناه ما چو فزون است از حساب و شمار
چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟
#صائب_تبریزی
دارد خط پاکی به کف از سادهدلیها
دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟
#صائب_تبریزی
از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم
چون ترازو از دوسر دایم گرانی میکشم
#صائب_تبریزی
چه آگهی و چه غفلت چه زندگی و چه مرگ
قیامت همه کس دیده اند دنیا را
#بیدل_دهلوی
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
#میرزاابوطالب_کلیم_کاشانی
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناه کاران را
#فروغی_بسطامی
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین توست
آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
#سعدی_جان
عصای کور می دزدند اهل عالم از خست
توقع از که می داری که گیرد دست وامانده
#کلیم_کاشانی
این همه دردِ دل و یک محشر؟
یک جهان روزِ جزا می خواهم!
#شفایی_اصفهانی
تا مژه بستیم قیامت رسید
مرگ چه خواب سبکی بوده است
#طالب_آملی
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست
زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم
#صائب_تبریزی
تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر
کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی
#حسین_جنتی
سناتور سنتور در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴۷:
دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
#میرزا_عبدالقادر_بیدل_دهلوی
خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند
ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند
#صائب_تبریزی
آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر
این اعتراض با دل بیدار می رود
#صائب_تبریزی
اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت
کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند
#غالب_دهلوی
آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد
منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟
#حسین_وصال_پور
گناه ما چو فزون است از حساب و شمار
چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟
#صائب_تبریزی
دارد خط پاکی به کف از سادهدلیها
دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟
#صائب_تبریزی
از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم
چون ترازو از دوسر دایم گرانی میکشم
#صائب_تبریزی
چه آگهی و چه غفلت چه زندگی و چه مرگ
قیامت همه کس دیده اند دنیا را
#بیدل_دهلوی
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
#میرزاابوطالب_کلیم_کاشانی
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناه کاران را
#فروغی_بسطامی
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین توست
آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
#سعدی_جان
عصای کور می دزدند اهل عالم از خست
توقع از که می داری که گیرد دست وامانده
#کلیم_کاشانی
این همه دردِ دل و یک محشر؟
یک جهان روزِ جزا می خواهم!
#شفایی_اصفهانی
تا مژه بستیم قیامت رسید
مرگ چه خواب سبکی بوده است
#طالب_آملی
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست
زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم
#صائب_تبریزی
تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر
کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی
#حسین_جنتی
سناتور سنتور در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:
دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی
خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند
ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند
صائب تبریزی
آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر
این اعتراض با دل بیدار می رود
صائب تبریزی
اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت
کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند
غالب دهلوی
آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد
منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟
حسین وصال پور
گناه ما چو فزون است از حساب و شمار
چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟
صائب تبریزی
دارد خط پاکی به کف از سادهدلیها
دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟
صائب تبریزی
از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم
چون ترازو از دوسر دایم گرانی میکشم
صائب تبریزی
چه آگهی و چه غفلت چه زندگی و چه مرگ
قیامت همه کس دیده اند دنیا را
بیدل دهلوی
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
کلیم کاشانی
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناه کاران را
فروغی بسطامی
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین توست
آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
سعدی جان
عصای کور می دزدند اهل عالم از خست
توقع از که می داری که گیرد دست وامانده
کلیم کاشانی
این همه دردِ دل و یک محشر؟
یک جهان روزِ جزا می خواهم!
شفایی اصفهانی
تا مژه بستیم قیامت رسید
مرگ چه خواب سبکی بوده است
طالب آملی
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست
زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم
صائب تبریزی
تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر
کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی
حسین جنتی
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۰ در پاسخ به اشکان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
۷۴۳ هجری قمری
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۶ در پاسخ به سودازده دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
کمی بالاتر مراجعه بفرمایید
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۵ در پاسخ به مسعود صداقت دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
چندبار سعی کردم این طوری که فرمودید بخونم؛ راستش داشتم خفه میشدم
از سکت گذشته بود
شعر هیچ مشکلی نداره ممکنه خوانش دوستان معیوب باشد
چون مرغْ به طَمْعِ دانه در دام
هیچ مشکلی نداره
Fateme Zandi در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت: