علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:
خاقانی پس از بیان سرنوشت پادشاهان ایرانی اظهار ارادتی به سلمان فارسی میکند و احترام خاک مداین را تربت سلمان فارسی میداند
کاخی که زمانی پادشاهان ایرانی در آن روزگار میگذراندند و اکنون خاک پاک سلمان فارسی است.
گویا سلمان فارسی در اندیشه خاقانی بسیار بالاتر از تمام آن پادشاهان است تا برخی گمان نکنند که همگان برای سنگ و سرستون ویرانه کاخی احترام و ارزش قایل هستند!!
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:
میدانیم که خسروپرویز با نامه دعوت پیامبر بسیار نامحترمانه و مغرورانه برخورد کرد و حتی میگویند نامه را پاره کرد .
خاقانی درین بیت میگوید پرویز گم شد و از آن گم شده دیگر سخن نگو و اکنون به قرآن بپرداز(کم ترکوا:اشاره به آیه ای از قرآن)
خاقانی به عنوان یک مسلمان درین بیت هم پاسخ آن رفتار نامحترمانه را میدهد و هم به گذار تمدنی ایران به اسلام اشاره میکند.
گویا خاقانی میخواهد چنین بگوید که آن خسروپرویز که دعوت را رد و نامه را پاره کرد گم شد ولی آن دینی که او را دعوت کرده بود جهان را گرفت!
همایون در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۴:
غزل زیبایی از دیدار و آشنایی با شمس که بویی دیگر در سخن او میوزد و شنیده میشود و چون گل سرخ طراوت و تازگی خیره کننده ای دارد که نزد دیگران نیست و این چون خاری گزنده بر آنان میشود
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:
ترکیب« از دیده عبر کن» که در برخی نسخه ها مثل گنجور آمده بسیار ناخوشایند است.
اول آنکه با دیده نظر میکنند نه عبر
دوم آنکه شاعر در ابتدا گفته است ای دل عبرت بین و عبرت را یکبار بکار برده و لازم نیست دوباره بگوید عبر کن«هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن» یعنی :
به دیده عبرت نگاه کن ای انسانواژه آینه در مصراع دوم هم مشخص میکند که این طرف کار باید نظر باشد نه عبر (دیده،نظر،آینه)
میگوید این ایوان مداین مثل آینه ای است که تو میتوانی عبرتهای بسیاری را در آن ببینی
آینه ای از خشت و گل(شگفتا)
ملاحظه میکنید که با گذاشتن واژه غریب «عبر» به جای «نظر» کل لطف بیت از میان میرود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰:
عدد گر دید ، از گفتِ زبان دید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲
برکناری شُو ، ز هر نقشی ، که آن آید پدید
تا تو را ، نقّاشِ مطلق ، زان میان آید پدیدبگذر از نقشِ دو عالم ، خواه نیک و خواه بد
تا ز بی نقشی ت ، نقشی جاودان آید پدیدتو ز چشمِ خویش پنهانی ، اگر پیدا شَوی
در میانِ جانِ تو ، گنجی نهان آید پدیدتو طلسمِ گنجِ جانی ، گر طلسم ات بشکنی
زاژدها هرگز نترسی ، گنجِ جان آید پدیدای دل ، از تن گر برَفتی ، رفته باشی زآسمان
در خیالِ آسمان ، کِی آسمان آید پدیدجز خیالی ، چشمِ تو ، هرگز نبیند از جهان
از خیالِ جمله بگذر ، تا جِنان آید پدیدناپدید از فرع شُو، در هرچه پیوستی ببُر
تا پدید آرندهٔ اصلِ عیان آید پدیدچون تفاوت نیست ، در پیشانِ معنی ، ذرّهای
کَس نگشت آگاه ، تا چون این و آن آید پدیدچون در اصلِ کار ، راه و رهبر و رهرُو ، یکی است
اختلاف از بهرِ چه ، در کاروان آید پدیدخار و گل ، چون مختلف افتاد ، حیران ماندهام
تا چرا خار و گل ، از یک گلسِتان آید پدیدباز کن چشم و ببین ، کز بی نشانی ، چشم را
نور با آبِ سیَه ، در یک مکان آید پدیدبود دریایِ دو عالم ، قطره نا افشاندهای
چون چنین میخواست آمد ، تا چنان آید پدیدگر تو نشنودی ز من ، بشنُو که شاهی ، ای عجب
میزبانی کرده عمری ، میهمان آید پدیدای عجب ، چون گاوِ گردون میکِشد ، باری که هست
دایم از گردون ، چرا بانگ و فغان آید پدیدچون توانم کرد شرح ، این داستان را ذرّهای
زانکه اینجا هر نفَس ، صد داستان آید پدیداین زمان باری ، فروشُد صد جهان جان ، بینشان
تا ازین پس ، از کدامین جان ، نشان آید پدیدچون بزرگان را ، در این ره ، آنچه باید حل نشد
حلِّ این ، کِی از فریدِ خردهدان آید پدید
سینا صفیزاده در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:
آواز آسمانی پریسا روی این شعر رو حتما بشنوید.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱
قطره گم گردان ، چو دریا شد پدید
خانه ویران کن ، چو صحرا شد پدیدگم نیارد گشت ، در دریا دمی
هر که در قطره ، هویدا شد پدیدگر کَسی ، در قطره بودن ، بازماند
قطره مانَد ، گرچه دریا شد پدیدگم شُو اینجا ، از وجودِ خویش ، پاک
کان که اینجا گم شد ، آنجا شد پدیدناپدید امروز شُو ، از هرچه هست
کین چنین شد ، هر که فردا شد پدیدرویهایِ زشتِ فانی ، محو بِه
خاصه ، دایم ، روی زیبا شد پدیددوش ام ، از پیشان ، خطاب آمد به جان
کان که پنهان گشت ، پیدا شد پدیدناپدید از خویش شُو ، یکبارگی
کان که از خود محو، از ما شد پدیدبستهٔ پَستی مباش ، ای مرغِ عرش
پَر برآور ، هین ، که بالا شد پدیدگم شدن فرض است ، هر دو کُون را
لا چه وزن آرد ، چو الّا شد پدیدخُرد مشمر لا ، که از لا بود و بس
کز ثری تا بر ثریّا شد پدیددر احد ، چون اسمِ ما ، یک جلوه کرد
در عدد بنگر ، چه اسما شد پدیدترکِ اسما کن ، که هر کو ترک کرد
در مسمّا رفت و تنها شد پدیداز هزاران درد ، دایم باز رست
تا ابد ، در یک تماشا شد پدیددر چنین بازار ، چون عطّار را
سودِ وافر بود ، سودا شد پدید
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹:
برخورد خیام هم با تمدن برباد رفته ایرانی برخوردی است از سر افسوس و عبرت که برخورد خردمندانه ای است و رنگی از تعصب ناسیونالیستی در آن نیست.
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۱ - در تعداد پایتخت دول عالم:
«مَجَر» و «نَسمه» («نَسما») در مصراع نخست بیت 6، به ترتیب مجارستان و اتریش است. درخور یادآوری است که از سال 1485 تا 1490میلادی، پایتخت مجارستان «وین Vienna» بوده است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
سلام و عرض ادب
چه ضرری به احوال شما دارد؟
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:
میپردازم به نحوه برخورد خاقانی با خرابه های طاق کسری و ایوان مداین درین قصیده معروف
خاقانی به عنوان یک ایرانی گویا حسرت و غمی از ویرانی طاق کسری در دل خود دارد و آن غم را چنین بازگو میکند:
«گهگه به زبانِ اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوشِ دل پاسخ شنوی ز ایوان»
مواجهه دیگر او با طاق کسری نوعی افتخار به تمدن پیشین ایرانی است:
«این است همان ایوان کز نقشِ رخِ مردم
خاکِ درِ او بودی دیوارِ نگارستان»
خاقانی مواجهه دیگری نیز با خرابه های ایوان مداین دارد که آن مواجهه ای عبرت آموز است که به نا پایداری تمدنی و پادشاهی اشاره دارد و از مطلع قصیده نیز پیداست که قصد اصلی شاعر بیان چنین نکته ای است:
«مست است زمین زیرا خوردهست بهجای می
در کاسِ سرِ هُرمُز، خونِ دلِ نُوشِروان»
و در انتها برخورد دیگر خاقانی از روبرویی با ویرانه های تمدن و پادشاهی ایران برخورد حکمت آمیز و قرآنی و اشاره به یکی از آیات قرآن است که از مسلمانی چون خاقانی انتظار هم میرود:
«پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرّینتره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان»لحن سخن را ببینید در مورد خسرو پرویز چه میگوید:«پرویز کنون گم شد...»
خاقانی میداند که اینجا فقط جای افتخار و باد در غبغب انداختن و ملی گرایی افراطی نیست!
ملاحظه میکنید که انسان خردمندی چون خاقانی در برخورد با ویرانه های های تمدن ایرانی چند نوع برداشت دارد و هر کدام از وجهی
غم ،افتخار،عبرت و حکمت
اما انسان متعصب در روبرو شدن با چنین آثاری فقط بر تعصب خود پای میفشارد که تمدن ما چنین بود و چنان بود و الان خرابه اش فلان است و سنگهایش در بهمان موزه است و ما این بودیم و دیگری آن بود!
انسان متعصب از عبرت و حکمت کناره میگیرد،زیرا تعصب مانع عبرت و حکمت میشود.
قرآن کریم میفرماید در روی زمین بگردید تا عاقبت تکذیب کنندگان را ببینید ،این یعنی اگر ایرانی خردمندی باشی در ویرانه های های تخت جمشید و طاق کسری برایت عبرتی نیز هست
تعصب همواره مانع دیدن وجوه مختلف یک موضوع میگردد و آدمی را از بسیاری درک و دریافتها دور میدارد و خردمندی باعث میگردد انسان با دیدی باز و ذهنی وسیع مسایل را ارزیابی کند کاری که خاقانی درین قصیده بی همتا کرده است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۴ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵:
افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵
مرغِ دلِ ما ، در قفس ات دانه ندارد،
ور زآن که رها می کنی اش ، خانه ندارددیوانه شدم ، بس که به ویرانه نشستم،
ای خُوش به دیارِ تو ، که ویرانه نداردناصح ، مکن افسوس و مزن راهِ من از عشق،
سُودا زدهء غم ، سرِ افسانه نداردعشّاقِ تو در غم ، همه یار اند و موافق،
بزمی بوُد این بزم ، که بیگانه نداردسَر در خُمِ مِی بُرده فرو ، ساقیِ مستان،
این باده ، مگر جرعه و پیمانه ندارد؟گر چنگ زند مطرب و گر عود ، که بی عشق،
ساز اش همه ، یک نغمهء مستانه نداردبا طایرِ آزاد بگویید که "افسر"،
در دامگهِ عشقِ بتان ، دانه ندارد
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:
واژه «اسیترپی» در مصراع دوم بیت دوم باید «اِستروپیه» estropié باشد؛ یعنی کسی که عضوی از بدن خود را از دست داده است.
رضا از کرمان در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۹ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
آنکس که بدم گفت بدی سیرت اوست
آنکس که نکو داشت مرا خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
شما هم به امید جنت وحوری در اوهامات خود خوش باشید عزیزم
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۶ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
ببین عزیز من
امروز بسیاری از بختیاری عزیز ما بخشهایی از شاهنامه را از بر هستند با آنکه شاید سواد چندانی هم نداشته باشند.
این یعنی حافظه ادبی
حافظه ادبی را هیچکس نمیتواند از بین ببرد و بسوزاند
اینها بهانه است که مسلمین کتابهای ما را سوزاندند و هیچ نماند.
بحث من هم اصلا کتابسوزی نیست
من گفتم شاعران بزرگ ما تحت فرهنگ ایرانی اسلامی رشد کردند و اگر اسلام نبود ما اینها را نداشتیم.
شما اگر ادعا میکنید که پیش از اسلام ما دارای چنین بعد فرهنگی ادبی بودیم و کتابهایشان سوزانده شد نام چند شاعر دوره باستان را بیاورید،آثارشان پیشکش
در غیر این صورت لازم نیست این بحث را ادامه بدهید.
رضا از کرمان در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
درود بر شما
برای بنده وبرای هر فرد اهل تحقیق ثابت شده است شاید برای حضرتعالی هنوز ثابت نشده آنهم بدلیل اینکه احتمالا اهل مطالعه نیستید وبیشتر به حرفهای آب دوغ خیاری علاقه مندید اگر وقت داشتید آثار شجاع الدین شفا، محمد معین وعبدالحسین زرین کوب را در این خصوص لا اقل بخوانید ومهمترین سند کتاب مقدمه ابن خلدون است که به این فرهنگ سوزی اشاره دارد در ثانی پس از فتح ایران زبان پهلوی منسوخ که چه عرض کنم مغضوب شد وهرکه با این زبان مینوشت یا میخواند محکوم به مرگ بوده ودیگر چه توقعی از حافظه جمعی داری عزیزم به این نوشته ابن خلدون توجه کن :
در مورد کتابسوزی عربها در خوارزم، ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه عن القرون الخالیه فصل سوم در بخش تاریخ اهل خوارزم، چنین مینویسد:
«قتیبة بن مسلم هر کس را که خط خوارزمی میدانست از دم شمشیر گذرانید و آنانکه از اخبار خوارزمیان آگاه بودند و این اخبار و اطلاعات را میان خود تدریس میکردند ایشان را نیز به دستهٔ پیشین ملحق ساخت بدین سبب اخبار خوارزم طوری پوشیده ماند که پس از اسلام نمیشود آنها را دانست»
تازه همان فردوسی را که مایه فخر دوران اسلام میدانید مگر شاهنامه تاریخ پیش از اسلام است یا قبل اسلام
شاد باشی
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۳ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
حرفی نیست
شما بمانید زیر خرابه های طاق کسری و بر تعصب ملی گرایی خود بیفزایید
اما شعر شاعران ایرانی پس از اسلام را نخوانید و برای خودتان از همان دوره پیش از اسلام شاعری بیابید و دورهاش کنید!
نمیشود که بر خوان نعمتی نشست و همزمان کفرانش کرد!!
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۵ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
ادعای شما در باب کتاب سوزی مسلمین ثابت شدنی نیست در وهله اول
نکته دوم آنکه مغول هم سوزاند و رفت ،پس چرا ما هنوز این همه آثار پیش از حمله مغول داریم؟!!
بر فرض که مسلمین کتاب سوزانده باشند،شما حداقل نام یک شاعر بزرگ پیش از اسلام را بیاور و بگو کتابش را مسلمین سوزاندند!
ما این همه شاعر داریم پیش از حمله مغول که فقط ابیاتی از آنها مانده ولی اسامی آنها هست
یک نمونه رودکی
ما رودکی را به نام میشناسیم
شما نام پنج شاعر ریز و درشت پیش از اسلام بیاور،آثارشان پیشکش
بر فرض کتابسوزی هم شده باشد آیا یک ایرانی نبوده که حداقل چهار بیت از بر بوده باشد و این ابیات را به ایران پس از اسلام برساند؟!
مکتوب را سوزانده باشند اما حافظه ادبی که دیگر سوزاندنی نیست
این نباشد که تا مسئله ای مطرح میشود میگویید مسلمین کتاب سوزاندند و همه چیز را از بین بردند و صورت مسئله را با این حرفها پاک کنید
در مورد معماری و علم و هنر اسلامی، این جریان دینی فرهنگی باید به تکامل برسد تا این اینها پدید بیاید
میدان نقش جهان اصفهان در مهد اسلام به وجود نمی آید همانطور که مثنوی مولوی در آن زمان سروده نمیشود و این یک جریان تکاملی است و اتفاقا این جریان تکاملی نشان از قابلیت بالای اسلام داشته است که توانسته در طول قرنها چنین در ابعاد و اشکال مختلف خود را نشان بدهد.و در ملتهای مختلف بازخوردهای مختلف داشته باشد.
آیا شما انتظار دارید در قرن اول هجری میدان نقش جهان ساخته بشود یا دیوان حافظ سروده بشود؟!!!
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل بسوی دیده شد
مولانا
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸: