گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۲۰ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:

دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند

پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

می دانی که ساز چنگ و عود چه می گویند؟ می گویند باده را پنهانی بخورید چون مجازات می کنند.

صحبت از دوره ای است که مستان را به جرم خوردن شراب مجازات می کردند.

                  گویند رمز عشق مگویید و مَشنوید

مُشکل حکایتی ست که تقریر میکنند

علاوه بر اینکه مجازات می کنند می گویند صحبت از عشق هم نکنید و حتی این سخنان را از کسی نشنوید.داستان ایناست که اصلا از عشق خبر ندارند و حکایت نادرستی از عشق بیان می کنند .

-                ناموس عشق و رونق عشّاق می برند

منع جوان و سرزنش پیر می کنند

آنها آبروی عشق را می برند و بازار عاشقان را از رونق می اندازند.و در این راه جلوی جوانان را می گیرند و پیران را سرزنش می کنند.

                  ما از برون در شُده مغرور صد فریب

تا خود درونِ پرده چه تدبیر می کنند

ما که در محل تصمیم گیری آنان نیستیم و با صد فریب فریفته شده ایم.تا ببینیم که در درون پرده ( دربار یا محل تصمیم گیری) چه فکرها می کنند .

 بحت از تصمیم گیرندگان درباره مجازات می پرستان است . یعنی به بهانه شرع میخانه را می بندند و مستان را مجازات می کنند ولی واقعا معلوم نیست چه قصدی دارند.

                  تشویش وقت پیر مغان میدهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می کنند

اینها خود را سالک راه خداوند می دانند ولی آنچه پیر مغان در زمانی گفته بود را به هم می ریزند و به آن پیر هم رحم نمی کنند .

از نگاه حافظ طریق معرفت خداوند یک راه بیش نیست که پیر مغان در یک زمان به انسان آموخته است و بقیه راه ها جنگ هفتاد و دو ملت است . او بر این باور است که مدعیان دروغین آیین پیر مغان را تحریف نموده اند .

-                صد ملکِ دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان درین معامله تقصیر می کنند

نیاز به این همه بگیر و ببند نیست با نیم نگاه از روی مروت و مدارا هم می توان صدها دل را خرید و مردم را راضی نگه داشت حداقل افرادی که از خوبان هستند در این کار کوتاهی می کنند . یعنی افراد پاکدلی هم هستند که مصلحت را در مخالفت با این تصمیم ها نمی بینند و سکوت کرده اند.

                  قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

برخی از این خوبان تلاش خود را برای رسیدن به خداوند پی گرفته اند و کاری به این کارها ندارند و بر این باورند که ما کار خود می کنیم و برخی دیگر هم می گویند تقدیر و زمان خودش این مشکل را حل می کند .حافظ علیرغم اینکه تقدیر را می پذیرد و می داند که روزی بساط این ریاکاری ها جمع خواهد شد و می گوید دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند اما تلاش خود را برای اعتراض به این وضع مطرح می کند و از خداوند هم کمک می خواهد که در میخانه ببستند خدایا مپسند و با باوری که به حضور و نقش خداوند دارد این وضع را باثبات نمی بیند.

                  فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه ییست که تغییر می کنند

در هر حال به این روزگار و پایداری آن اعتماد نکن چون در این کارخانه همه چیز تغییر خواهد کرد.

                  می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

اما از باده غافل نشو و همیشه این باده امید و عشق را با خود حفظ کن چراکه شیخ و حافظ قرآن و حاکم شرع و مامور تعزیرات همه در حال ریاکاری هستند و در باطن گناهکارند.

علی احمدی در ‫۲۰ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:

واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

واعظان زاهد مآب که بر بالای منبر و در محراب مسجد خود را خداجو و بی گناه جلوه می دهند وقتی از منبر به خلوت خود می روند به گناه مشغول هستند . تعبیر آن کار دیگر اشاره به کاری نامطلوب است که حتی نمی توان آن را بیان نمود که با گناه جور در می آید.

۲-        مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

حضرت حافظ طرح سوال می کند و دانشمند مجلس کنایه طعنه آمیز او به واعظ است و سوال این است که این واعظان که همه را به توبه دعوت می کنند چرا خودشان کمتر توبه می کنند . از نظر حافظ همه انسانها گناهکارند و باید در برابر خداوند توبه کنند و کسی حق ندارد خود را مصون از گناه بداند .

۳-        گوییا باور نمیدارند روز داوری

کاینهمه قلب و دغل در کار داور میکنند

اینها که خود را مصون از گناه می دانند گویا روز داوری آخرت را باور ندارند چون در کار خداوند داور هم تقلب و دغل بازی می کنند

۴-        بنده پیر خراباتم که درویشان او

گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند

من غلام و بنده پیر میخانه هستم که درویشان پیرو او آنقدر بی نیاز از توجه مردم هستند که بر سر گنج هم خاک می ریزند.برخلاف زاهدان و واعظان که طالب توجه و تعریف مردم هستند.

۵-        یا رب این نو دولتان را با خرِ خودشان نشان

کاینهمه ناز از غلام ترک و استر میکنند

اینها نوکیسه و تازه به دوران رسیده اند و خدایا تو آنها را بر خر خودشان بنشان و ساکتشان کن چرا که به غلامان و پیروان و چارپایان خود می نازند و فخر می فروشند.

 ظاهرا واعظان در آن دوره مال و منصب خوبی داشتند و حافظ آنها را نودولت می نامد.

۶-        ای گدای خانقه بازآ که در دیر مغان

می دهند آبی و دلها را توانگر میکنند

 و به آنان می گوید ای گدایان خانقاه ( که گدایی توجه جماعت دارید) از خانقاه به دیر مغان بروید چون آنجا آبی به شما می دهند که دلهایتان بی نیاز خواهد شد و گدا نخواهید بود.

از نگاه حافظ مغان مردمان پاک نهاد و سلیم انفس هستند که مرامشان را از پیر مغان آموخته اند ولی این مرام در طی دورانها به فراموشی سپرده شده است.

۷-        حُسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد

زمره یی دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند

آبی که در دیر مغان می بخشند حسن و زیبایی بی پایان معشوق است که عاشقان را جاودانه می کند.این حسنهرچند عاشق کشی کند بازهم عاشقان دیگری سر از غیب بیرون می آورند و مرام عاشقی را ادامه خواهند داد.

۸-        بر در میخانه عشق ای مَلَک تسبیح گوی

کاندر آنجا طینت آدم مُخمّر میکنند

حتی فرشتگان هم باید بر در میخانه عشق به تسبیح خداوند بپردازد چون در این میخانه گِل آدمی را با باده خمیر می کنند و انسان را با مستی آشنا می سازند تا قدرت درک عشق و معشوق را داشته باشد.

۹-        صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت:

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند

از ندایی که هنگام صبح از بالای عرش می آید می توان دریافت که گویا فرشتگان هم شعر حافظ را حفظ می کنند.حافظ آنقدر به باورش پای بند است که آن را قانون ازلی و ابدی آفرینش می داند و همه عرشیان و فرشیان را پیرو این مرام می دانند.

علی میراحمدی در ‫۲۰ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۳ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۷ - قرول و مرد عرب شصت ساله:

ناصر میگوید عربی شصت ساله نزد من آمد برای آموختن قرآن!

و امروز ما در اینترنت چه چیزی سرچ میکنیم؟

ازدواج فلان بازیگر یا جنجال فلان فوتبالیست!

علی میراحمدی در ‫۲۰ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۸ - سروج، فرات، منبج، حلب:

سفرنامه ناصرخسرو در کنار سفرنامه ابن بطوطه تصویری از روزگار شهرها و کشورهای آباد در تمدن بزرگ اسلامی ارائه میدهد .

با خواندن این آثار درمیابیم که چقدر کشورها و شهر ها در این تمدن بزرگ آباد بوده اند ،همین کشورها و شهرهایی که امروزه شاید ویرانه ای بیش نیستند.

متاسفانه تمدن غربی با ناجوانمردی عجیبی تمدن اسلامی را نادیده می‌گیرد گویی که اصلا چنین چیزی وجود نداشته است در حالی که بسیار از دانش مسلمین بهره بردند.

متاسفانه جوانان و نوجوانان ما هم چیزی از آن روزگار نمی‌دانند و تصور میکنند جهان تا بوده است لندن و پاریس و نیویورک بوده است و قبل از آن یونان و مصر و ایران.

تمدنی که یک طرفش خراسان بزرگ است با آن همه نوابغ و یک طرف دیگرش آندلس را نادیده گرفتند و در ذهن ما کردند که مسلمین کتاب‌ها و کتابخانه ها سوزاندند و داستان‌هایی هم برای این دروغ بزرگ ساختند !!

ما اگر امروز فردوسی میخوانیم و حافظ و مولانا و سعدی و خیام،باید این را هم بدانیم که این بزرگان در چه بستر علمی و فرهنگی عظیمی رشد کرده اند و بدانیم که چه بستری به تربیت این بزرگان پرداخته است.

هیچ درخت باروری در شورستان نمیروید.

«ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی»

حافظ

 

سید رضوی در ‫۲۰ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

عراقی غزلی دارد که تقریبا همین ابیات است اما با ردیف ای پسر. 

سر به سر از لطف جانی ای پسر! 

خوشتر از جان چیست؟ آنی ای پسر! 

Fateme Zandi در ‫۲۰ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹:

تَنگ شکر یعنی بار و خروار شکر نمونه‌های فراوانی در لغتنامهٔ دهخدا و ادبیات دارد و همین است که استعاره از دهان معشوق می‌شود.
تُنگ قبل از برهان قاطع که در قرن یازدهم نوشته شده کاربرد نداشته است و در ادبیات دیده نمی‌شود.

سعید در ‫۲۰ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:

یکی از زیباترین بیت‌های بیدل در سرتاسرِ دیوانش در لابه‌لای این غزل نشسته است:

 

«ما مَردِ تُرک‌تازیِ آن جلوه نیستیم

بهرِ شکستِ لشکرِ ما یک اَدا بس است !»

 

علی میراحمدی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام ...

 «من پروایی ندارم که بی هیچ درنگ و دودلی بگویم شاهنامه برترین نامه پهلوانی در ادب جهانی است. هیچ یک از رزمنامه هایی که آوازه ای بلند یافته اند با شاهنامه همتراز و هم پایه نیستند بسنده است آن سه گانه پهلوانی را که مایه نازش اروپاییان است با شاهنامه بسنجید« ایلیاد و ادیسه را که بازخوانده به هومر سخن سرای نابینای یونانی است یا« انه اید» را که سروده «ویرژیل» حماسه سرای رومی در واپسین سده بغانی پیش از زادن مسیح است هیچ کدام از این سه شاهکار پهلوانی نه در چندی و نه در چونی با شاهنامه سنجیدنی نمیتوانند بود.»

بخشی از کتاب«از کاف تا نون»

گفتگو با استاد کزازی

آیدین فرنگی 

طاقچه

علی میراحمدی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

که من شهر علمم علیم در است ...

«فردوسی یکی از نخستین سخنوران شیعی است. یکی از پرشورترین دوستداران خاندان، چگونه فردوسی میتواند بود با اسلام بر سر ستیز باشد؛ او که مولا علی را چنان گرم و باورمندانه در دیباچه شاهنامه ستوده است؟ ایرانیان شورنده بر تازیان دوستداری خاندان را درفش این شورش و رویارویی خویش گردانیده بودند. چون خلیفگان بغداد خاندان پیامبر را می آزردند ایرانیان دوستداری خاندان را برترین و برجسته ترین نشانه بیزاری خویش از تازیان نژاد پرست بیدادگر شمرده اند»

بخشی از کتاب «از کاف تا نون»

گفتگو با استاد میرجلال الدین کزازی

آیدین فرنگی

طاقچه

پوریا محمدزاده در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به زهرا غلامی اصل دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

سلام و درود خدمت شما خانم زهرا غلامی.در رابطه با اینکه فرمودید کسی را که به عنوان پیر و مرشد خود انتخاب کردیم باید بی چون و چرا از فرمایشات او اطاعت کنیم.جواب بنده این است پیر و مرشد ما انبیا و عرفا نیستند.تنها انتخاب ما برای مرشد چهارده معصوم و قرآن هست.چون خداوند حجت خود را با قران و چهارده معصوم تمام و کمال در اختیار ما گذاشت.عرفا و اولیای الهی صرفا جنبه راهنمایی دارند.یعنی نقش انها مرجعیت مطلق و اطاعت بی قید و شرط نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

نفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمی‌باید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

کوه کندن لغت‌نامه دهخدا کوه کندن .[ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکافتن و تراشیدن کوه ، گشادن وساختن راهی یا برآوردن صورت و نقشی را :
مرا زین کوه کندن حاصل این بود
نشد کارم میسر مشکل این بود.

نظامی .


به گرد عالم از فرهاد رنجور
حدیث کوه کندن گشت مشهور.

نظامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:

صحیح است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما
                             
نیست او را ، سَرِ موئی ، سَرِ سُودائی ما،
کار شد سخت ، مگر بخت کند ، یاریِ ما

تا به آهویِ ختن ، نسبتِ چشم ات دادند،
شهره گردید به هر شهر ، خطا کاریِ ما

گر بدادیم بهایِ دهن ات ، نقدِ روان،
سود بردیم ، که شد هیچ ، خریداریِ ما

همه شب تا به سحر ، از غمِ روی ات شاد ام،
به امیدی ، که بیائی تو ، به غمخواریِ ما

چند آزارِ دل ما دهی ، ای راحتِ جان،
راحتِ جان ، مگر ات هست ، دل آزاریِ ما؟

تو که چون سَرو ، ز آسیبِ خزان آزادی،
چه غمی باشد ات ، از حالِ گرفتاریِ ما؟

چشمِ فتّانِ تو را ، دوش بدیدم در خواب،
ای بسا فتنه ، که برخاست ، ز بیداریِ ما

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار
                             
به اختیار زدم ، دل به زلفِ یار گرِه،
به کارِ خویش ، فکندم به اختیار گرِه

شمارهٔ گرهِ زلفِ خُود ، به سُبحه مکن،
که صد گرِه ، چه کند در برِ هزار گرِه

گرِه مزن ، سرِ زلفِ دُوتا به یکدیگر،
که هیچکَس نزند ، مار را به مار گرِه

ز ابرویِ عرَق آلوده‌ات ، گرِه بگشا،
که خُورده بر دَمِ شمشیرِ آبدار گره

به سایهٔ مژه ام پا منِه ، که می‌ترسم،
خدا نکرده ، خُورَد برگِ گل به خار گرِه

گرِه زدی سرِ زلف و دلم ز ناله فتاد،
فتد ز نغمه ، چُو افتد به سیمِ تار گرِه

بسی دهانِ تو تنگ است ،  در سخن گوئی،
که در لبانِ تو ، مو می‌خُوَرد هزار گرِه

بسی به کارِ "صبوحی" ،  گرِه زده زلفَ ات،
چُو مفلسی ، زده بر سیمِ خُوش عیار گرِه

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر
                             
وقتِ آن است ، که از خانه به بازار شویم،
خرقه و سُبحه فروشیم و به خَمّار شویم

قدحی باده بنوشیم ، چه هشیار ، چه مست،
همچنان از دَرِ خَمّار ، به گلزار شویم

صبحگاهان ، بنشانیم ز سَر ، رنجِ خُمار،
به عیادت ، به سرِ نرگسِ بیمار شویم

با پری‌رویِ پریزاد ، به گلگشتِ بهار،
ناپدید از نظرِ خلق ، به یک بار شویم

بلبل آشفته و مستانه ، سُراید غزلی،
مست و آشفتهٔ آن بادهٔ گلنار شویم

واعظِ شهر ، اگر منکرِ مِی خُوردنِ ما ست،
ما هم از گفتهٔ او ، بر سرِ انکار شویم

محتسب گر نکند حلم و صفا ، با رندان،
با دف و چنگ و نِی‌اَش ، در صفِ پیکار شویم

سودی از گفته ندیدیم ، مگر تا قدری،
لب ز گفتار ببندیم و به کردار شویم

گُوهر بحرِ عطاییم ، چُو خُود نشناسیم،
گُوهرِ خویش ، ز بیگانه خریدار شویم

ای "صبوحی"  ، طلبِ عشق ز بیگانه مکن،
می‌توانیم ، که اندر طلبِ یار شویم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

سلام و اجترام

کوه کردن ، در ادبیات فارسی ، مستعمل نبوده است و ظاهرا فاقد معنای مشخص می باشد

جنابعالی اگر شاهدی بر استعمال کوه کردن دارید بفرمایید 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵
                 
گر رخِ او ، ذرّه‌ای جمال نماید
طلعتِ خورشید را ، زوال نماید

ور ز رخ اش ، لحظه‌ای نقاب برافتد
هر دو جهان ، بازیِ خیال نماید

ذرّهٔ سرگشته ، در برابرِ خورشید
نیست عجب ، گر ضعیف حال نماید

مردِ مسلمان ، اگر ز زلفِ سیاه اش
کفر نیارد ، مرا محال نماید

هر که به عشق اش فروخت ، عقل به نقصان
جمله ی نقصانِ او ، کمال نماید

دوش ، غم اش خونِ من بریخت و مرا گفت
خونِ تو ام ، چشمه ی زلال نماید

عشق حرام ات بوَد ، اگر تو ندانی
کین همه خون‌ها ، مرا حلال نماید

در دهنِ مارِ نفس ، در بنِ چاه است
هر که در این راه ، جاه و مال نماید

گر تو در این راه ، خاکِ راه نگردی
خاک ، تو را ، زود گوشمال نماید

چند چو طاووس ، در مقابلِ خورشید
مرغِ وجودِ تو ، پرّ و بال نماید؟

درنگر ای خودنمای ، تا سرِ مویی
هر دو جهان ، پیشِ آن جمال نماید

هر که در این دِیرخانه ، دُردکش افتاد
کور شود از دو کُون و لال نماید

دِیر ، که دولت سرایِ عالمِ عشق است
دُردکشی ، در هزار سال نماید

مثل و مثال ام ، طلب مکن ، تو در این دِیر
کآینه ، عطّار را مثال نماید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶
                 
رخ ات را ، ماه ، نایب می‌نماید
خط ات را ، مُشک ، کاتب می‌نماید

رخ ات ، سلطانِ حسنِ یک سوار است
که دُو ابرو ش ، حاجب می‌نماید

رخ ات را ، صبحِ صادق ، کَس ندیده است
اگرچه صد عجایب می‌نماید

چو در عشقِ تو ،  صادق نیست یک تن
همیشه صبحِ کاذب می‌نماید

ندانم ، تا چو روی ات آفتابی
مشارق یا مغارب می‌نماید

چو زلف ات نیز ، زنّاری به صد سال
نه رهبان و نه راهب می‌نماید

چه شیوه دارد ، آخر غمزهٔ تو
که خون‌ریزی ش‌‌ ، واجب می‌نماید

ز دیوانِ جهان‌، هر روز صد خون ش
چنین دانم ، که راتب می‌نماید

عجب بُرجی است ، دُرجِ دلسِتان ات
که دُو رسته ، کواکب می‌نماید

ز عشق ات ، چون کنم توبه ، که از عشق
نخستین مست ، تایب می‌نماید

بسی با عشقِ تو ، عقل ام چخیده است
ولی عشقِ تو ، غالب می‌نماید

دلم بُردیّ و گفتی ؛ دل نگه‌دار
که دل در عشق ، راغب می‌نماید

چگونه دل نگه دارم ، ز عشق ات
که گر دل هست ، غایب می‌نماید

غمِ عشق ات ، به جان بخرید عطّار
که چون شادی ، مناسب می‌نماید

۱
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۵۷۲۱