گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵۳:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مستزاد:

بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر

حضرت حافظ

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

حضرت حافظ

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

حضرت حافظ

چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک

حضرت حافظ

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ

شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم

حضرت حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

حضرت حافظ

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

حضرت حافظ

جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان

مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت

#حضرت_حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

#حضرت_حافظ

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

#هوشنگ_ابتهاج

تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم

وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد

#صائب_تبریزی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،یک روز 

سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،آهسته 

بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این 

حرف شنید

#شیخ_بهایی

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مستزاد:

ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم

عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم

 

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نِیَم از عارفان و نیستم از جاهلان

از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی

چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

ملا فیض کاشانی

جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌ الْحاج که تو

خانه می‌ بینی و من خانه‌ خدا می‌ بینم

حضرت حافظ

تو قد بینی و مجنون جلوهٔ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک‌ انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو ، او اشارت‌ های ابرو

وحشی بافقی

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نِیَم از عارفان و نیستم از جاهلان

از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی

چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

ملا فیض کاشانی

جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌ الْحاج که تو

خانه می‌ بینی و من خانه‌ خدا می‌ بینم

حضرت حافظ

تو قد بینی و مجنون جلوهٔ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک‌ انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو ، او اشارت‌ های ابرو

وحشی بافقی

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ وحشی بافقی » فرهاد و شیرین » بخش ۱۱ - حکایت:

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نِیَم از عارفان و نیستم از جاهلان

از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی

چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

ملا فیض کاشانی

جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ‌ الْحاج که تو

خانه می‌ بینی و من خانه‌ خدا می‌ بینم

حضرت حافظ

تو قد بینی و مجنون جلوهٔ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک‌ انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو ، او اشارت‌ های ابرو

وحشی بافقی

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

حضرت حافظ

ایها العشاق کوی عشق میدان بلا است

تا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است

کی تواند هر کسی رفتن طریق عشق را

ز انکه هم در منزل اول فنا اندر فنا است

شاه نعمت الله ولی 

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را

وحدت کرمانشاهی 

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

حضرت حافظ

ایها العشاق کوی عشق میدان بلا است

تا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است

کی تواند هر کسی رفتن طریق عشق را

ز انکه هم در منزل اول فنا اندر فنا است

شاه نعمت الله ولی 

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را

وحدت کرمانشاهی 

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

حضرت حافظ

ایها العشاق کوی عشق میدان بلا است

تا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است

کی تواند هر کسی رفتن طریق عشق را

ز انکه هم در منزل اول فنا اندر فنا است

شاه نعمت الله ولی 

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را

وحدت کرمانشاهی 

علی میراحمدی در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۱:

بدو گفت اولاد چون آفتاب شود ...

سیصد و شصت و پنج روز در صحبت فردوسی |

حسین الهی قمشه ای

دیوها هنگام روز میخوابند از سپیده تا غروب. اما عمده کار و کردار ایشان در شب است. در داستان شگفت سیر و سلوک ترسا» یا «سفر» «زائر» اثر جان بانیان انگلیسی سالک و همراهش مدتی در زندانی در قلعه شک به سر میبرند تا آگاه میشوند که کلیدی در جیب دارند به نام «قول» یا «عهد و پیمان که همان وعده الهی است. در زندان را باز میکنند و میگریزند و دیو حاکم قلعه آنها را دنبال میکند اما وقتی چشمش به طلیعه صبح میافتد از رفتن باز می ماند و چنین است احوال دیوان که با نور دشمنی دارند و از آن می گریزند.

انتشارات سخن | نسخه الکترونیک 

اپلیکیشن «طاقچه

علی میراحمدی در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

سیصد و شصت و پنج روز در صحبت فردوسی |

حسین الهی قمشه ای

در ادبیات یونان قصه هایدرا» (hydra) آمده است و آن اژدهایی است که هفت سر داشت و اگر هر یک سر را از تن جدا میکردند دو سر دیگر به جای آن می رویید و هرکول که در یکی از دوازده خان خود با آن روبرو شد دانست که باید به جای بریدن سر را با آتش بسوزاند تا به کلی خاموش شود و به عبارت دیگر ریشه اصلی سر برآوردن و گردن کشی کردن را باید سوزاند.

انتشارات سخن | نسخه الکترونیک اپلیکیشن طاقچه 

مهر و ماه در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

سعدی:

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد...

 

کبوتری که اسیر بازی قوی‌پنجه باشد، به کجا گریزد...؟

 

و حال چه کسی را یارای آن است که کلام سعدی را

سعدی صاحب‌سخن را

ویرایش کند...؟

 

 

با جرأتی از سر جهالت، من چنین می‌گویم:

عجب است اگر توانم که گریزم از خیالت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد...

 

کبوتری که اسیر بازی شکاری است، به کجا رود...؟

 

و نیز کبوتری که اسیری باز است، «اسیری گشوده» است، به کجا گریزد...؟

آخر او اسیر خیال توست...

 

او از درون قفسی بی در

آبی بی کران بیرون را

بی حصار می‌بیند

اما آسمان تو را

انتخاب کرده است...

 

و یا شاید آسمان تو، او را...

 

و دیده ای که کبوتران چنین اند...

 

اگر نسخۀ من اشکالی وزنی هم داشته باشد، امیدوارم قابل رفع باشد...

 

البته بر شانه های استوار سعدی ایستادن، و جهان معنا را متفاوت دیدن، هنر سعدی است، نه هنر من...

 

@JoinTaha

گردآفرید کاویان در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۳ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:

شما اطلاع ندارید که شرح های ایشون چاپ شده یا بصورت یک فایل موجود هست یا نه؟

گردآفرید کاویان در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۲ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:

سپاس بسیار بخاطر تمام حاشیه‌هایی که نوشتید. میخاستم بدونم آیا این توضیحات رو در قالب کتاب منتشر کرده اید یا قصد ندارید اینکار رو انجام بدید؟ خیلی خوب مینویسید... یکی شما یکی هم کاربر ساقی.

حیفه واقعا ....

مریم هروی در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد سوم » رشتهٔ هوس:

با سلام و عرض ادب، مصرع های دوم ابیات 8 و 9 جابجا شده اند.

صورت نادرست:

8: نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است

که تابناک‌تر از خود نمی‌تواند دید

9: ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟

نه هرکه ساز کند نغمه‌ای بود ناهید

--------------------------------

صورت درست:

8: نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است

نه هرکه ساز کند نغمه‌ای بود ناهید

9: ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟

که تابناک‌تر از خود نمی‌تواند دید

------------------------------

با تشکر

سید مصطفی سامع در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

کتاب عمر

عندلیب طبع من خوشخوان مبادا بی شما
سیر راغ و منظر بوستان مبادا بی شما

مهر تان باشد مقیم این دل ژولیده ام
کلبه احزان دل  خندان مبادا بی شما

واژه واژه شعر من ترکیب با مهر شماست 
مصرع های شعر من دیوان مبادا بی شما

شد  بهار عمر من یکسر خزان و برگ‌ریز
این کتاب عمر من پایان مبادا بی شما

روز و شب باشد مرا مدحت سرایی ،دلخوشی
مدح گفتن های من جریان مبادا بی شما

شکر دارم این که هستم چاکر درگاه ز صدق
نوکری ام در جهان شایان مبادا بی شما

هر کی بهر  درد خود سوی طبیبی می رود
ای طبیبا، درد من درمان مبادا بی شما

از گدایان شما این سامع مسکین منم
بهر من در هر زمان  سلطان  مبادا بی شما

1404-12-04

سید مصطفی سامع در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۶:

زینت انجمن 

گر سخن از شه صفدر  ز سخنران خیزد 
هم و غم  از دل هر شیعه  ز بنیان خیزد

نام حیدر به یقین زینت هر انجمنست
با طرب مطرب خوشخوان نوا خوان خیزد

چه عجب واژه ی است نام دل آرای علی
که می و  ساغر و ساقی غزل خوان خیزد


صد بهار آید اگر پای نهد سوی کویر    
صد هزاران گل و سنبل زبیابان خیزد 

شاه بیت غزلم واژه نام مولاست
دل به مدح شه دلبر رجز خوان خیزد  

گر بیاید گه جان دادنِ سامع، جانان 
از سر بستر خود زود چو طوفان خیزد  

یاعلی ازکرمت بر سر بالین همه 
تو بیا تا ز دلان دلُهره آسان خیزد
۱۵-۰۳-۱۴۰۵

سید مصطفی سامع در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ صفی علیشاه » تفسیر منظوم قرآن کریم » ۳- سوره آل عمران » ۱۹- آیات ۵۹ تا ۶۳:

سالروز مباهله مبارک 

 

نزد احمد لشکر نجران مکدر آمدند 

بهر انکار کلام رب به محضر آمدند

 

گفت پیغمبر که این گفتار باشد وحی حق

لیک آنها از سر کینه به سنگر آمدند

 

کرد احمد دعوت نجرانیان اندر حجاز

مصطفی با عترتش چون بدر انور آمدند

 

مرتضی نفس پیامبر فاطمه هم دخترش

با حسین و هم حسن رو سوی لشکر آمدند

 

در رخ آن پنج‌تن دیدند نصارا نورها

از هراس قهر یزدان جمله مضطر آمدند

 

گفت اسقف من رخ مردان حق بینم عیان 

کز دعایشان به لرزه کل کشور آمدند

 

از مباهله کشیدند دست خود نجرانیان 

بهر صلح و آشتی مجبور یکسر آمدند

 

شد مباهله دلیل حق آل مصطفی 

تا بدانند، پنج‌تن از سوی داور آمدند

 

 

سامعا این ماجرا را با طلا باید نوشت 

پنج تن از روز اول پاک و اطهر آمدند

۲۰جوزا ۱۴۰۵

سید مصطفی سامع 

سید مصطفی سامع در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ صامت بروجردی » اشعار مصیبت » شمارهٔ ۲۸ - بیان واقعه دیر راهب:

داستان راهب

با نوا و سوز دل این داستان را سر کنم
خامه ام با خون دل تحریر بر دفتر کنم

سینه سوز است داستانی را که می دارم بیان
دیده ها پر اشک گردد از بیانش هر زمان

گوش کن بر داستان راستان و هم متین
از کراماتِ حسین ابن علی سلطان دین

بعد عاشورا که می بردند سرها سوی شام
بر اسیران می نمودند ظلم ها اهل ظلام

کاروان یکجا توقف کــرد  در بین گذر
تا شود طی شب در آن دشت و بیابان،  بی خطر

بود یک راهب مقیم  آنجا به نزد کاروان
صحنه جانسوز  دید آنجا و سرها بر سنان
راهبی از صومعه دید نور بالا می رود
نور زیبا از زمین تا عرش اعلا می رود

او به حیرت شد از آن نوری که دید آنجا همی
با شتابان جانبِ  نور جلی  آمد دمی

رفت نزد سر پرست قافله بی واهمه
کرد با حیرت سوال  از آن بزرگ قافله

کیستند  اینها چرا باشند اسیر دست تان 
گفت هستند عترت پاک رسول انس وجان

دید رأس پر  ز خون،  نزد پلیدان زمان
گفت بر آنها سپارید  این سر شاه جهان

تا سحر باشد به نزدم می دهم درهم بسی 
سر سپرد بر راهب و بگرفت مبلغ  را همی

آمد اندر صومعه با رأس  خونین شهید
ناگهان راهب ندا های عجیبی می شنید


خوش به حال تو که داری حرمتِ  این سر چنین
بر تو ای راهب درود و مرحبا، صد آفرین

راهب آنگاه راس خونینِ حسین بالانمود
عجز و زاری و دعا طرف سما آنجا  نمود

گفت یارب ده اجازه تو بر این رأس جدا
تا کند صحبت به همراهم درین دیر و سرا

شد به صحبت  رأس مظلوم شهنشاه جهان
گفت با راهب که اکنون حاجت خود کن بیان

راهب آنگه گفت بر رأس شهنشاه این چنین
کیستی داری چنین جا و مقام  ای شاه دین

گفت بر راهب منم سبط محمد مصطفی
زاده زهرا و حیدر،  خسرو هر دو سرا

روز عاشورا نمودند اِرباً اِربا اکبرم
تیر سه شعبه زدند بر حلقِ ناز اصغرم

دستهای غازی عباسم ز تن کردند جدا
تیر بر چشمش زدند آن قوم دون بی حیا

   پیش روی خواهرم زینب  بریدند از قفا 
ناکسان پست دون  از  پیکرم رأس مرا 

خیمه هایم را به دشت کربلا آتش زدند
بر تن من  از ره کین  با فرس ها  تاختند


حضرت سجاد اندر  خیمگاه بیمار بود 
شعله  ها در خیمه ها از آتش اغیار بود


رأس هفتاد و دو تن بالا نمودند بر سنان
می زدند  با کعب نی هر گه به جسم کودکان

راهبا امشب منم مهمان تو بی تن ببین
رأس خونین مرا  با ناله وشیون  ببین

بعد راهب  صورت خود  بر رخ سرور نهاد
گفت یا مولا شفاعت کن ز من اندر معاد

شاه گفتش گر بیایی تو به دین جد من
می کنم بهرت شفاعت هرکجا در هر زمن

پس شهادت گفت و شد مؤمن به لطف لایزال
سامعا، او را حسین آید شفیع گاه سوال

 

سید مصطفی سامع 

سید مصطفی سامع در ‫۲۶ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ عطار » مظهرالعجایب » بخش ۲۴ - قصۀ جنگ خندق و کشته شدن عمرو بدست امیر کل امیر و شادمان شدن حضرت رسول(ص) و اصحاب از آن فتح کبیر:

232

 

جنگ خندق 

 

بیا ساقیا ده شراب طهور 

که محزون دلم را ببخشد سرور

 

ز خم ولایت مرا جام ده 

لبالب مرا جام زرفام ده

 

تلاطم کند موج عشرت فزون

برد هر چه غمها ز دلها برون

 

مغنی کجایی به تاری بزن

بخوان نغمه ی بر دلان چنگ زن

 

وزد بوی گلها ز شادی عیان 

  پرد از خوشی با نوا مرغکان

 

 بود بزم شادی زچه هر کجا؟

بود هلهله در زمین و سما

 

بیا ساقیا کن تو آگه مرا 

که لذت دهد باده ام یک سرا

 

سراپا منم گوش ساقی بگو 

سخن از خوشی های باقی بگو

 

چه باشد همه مؤمنان خرم اند؟

زمین و زمان انس و جان خرم اند

 

بیا تا بسازم برایت عیان

درست و موثق بود داستان 

 

شب تار عالم یقین روز گشت

در این جنگ اسلام پیروز گشت

 

یهودان به کشتار اسلامیان 

مهیا شدند آن همه کافران 

 

نبی مٙکی خسرو ملک دین 

به اصحاب فرمان چو داد این چنین

 

بَرِ دشمنان فکرِ خندق کنید 

به هر چارسو حفرِ خندق کنید

 

به امر نبی حفر شد آن زمان 

که شد جنگ احزاب اندر مکان

 

همان خندقی گشته سد سدید 

بر اهل یهودان پست پلید

 

یکی از یلان بد اختر گذشت

ز خندق همان پست کافر گذشت

 

مسمی به عمرو بود آن بد سیر

مبارز طلب می نمود او به بر

 

به اصحاب گفتا محمد دمی

چه کس می رود بر نبردش همی؟

 

علی ولی شاه خیبر گشا 

بگفتا روم سوی پست دغا 

 

دوباره بپرسید میر بشیر

کی بر او رود همچو شیر دلیر

 

مکرر علی گفت یا مصطفی

روم من به میدان او ای شها

 

بپرسید بار سوم هم نبی

کی خواهد شود قاتل این یلی 

 

علی باز گفتا روم سیدا

به کشتار او با رضای خدا 

 

 نبی بر علی گفت یا مرتضی

حریفت بود عمرو اندر غزا

 

بگفتا به احمد منم حیدرم

چو اژدر درم پیکرش سرورم

 

 مرا اذن جنگم بده شهریار 

به جنگش روم همچو کوه استوار

 

عمامه ببست بر سر شاه دین 

سپرد ذوالفقار دو سر همچنین

 

برفت سوی میدان برای غزا 

دلیرانه شیر عرب مرتضی 

 

 

سپس عمرو گفتا به شاه کبار

مناسب مرا نیست این کارزار

 

مرا از رفیقان بود باب تو  

چسان با تو گردم مقابل بگو

 

مریز خون خود را به میدان پسر

تویی کودک و با تو جنگم نه فخر

 

مرا کشتن تو نباشد قبول 

برو از بر من به نزد رسول 

 

بود بر دلان همه واهمه 

ز من پهلوانان بترسند همه 

 

رجز خوانی آن شوم کافر نمود

دگر صبر بی حد ز مولا زدود 

 

به تمجید داور سخن سر نمود 

رجز خوانی آن شیر داور نمود

 

علی پس به عمرو بفرمود چنین 

مرا با تو دوستی نباشد یقین

 

نیم کودک ای مرد بی نام و ننگ

اگر مردی زود آ به میدان جنگ

 

قضا و قدر این بود بر ملا 

بدستم شود از تنت سر جدا 

 

 

نهاده لقب مادرم در جهان

دلیر و شجاع حیدر قهرمان

 

بیا عمرو آور تو ایمان به دین

که باشی امان در گه واپسین

 

سپس عمرو بن عبدودِ جهول

بگفتا نه آیم به دین رسول

 

سپس شیر حق گفت و اینسان سخن 

شنو از من اینک تو ای اهرمن 

 

منم یک تنه لشکرم در غزا 

برم سر ز اعدای دون دغا

 

فرس را رها کن بیا تو قرین

چو مردی بنه پا به روی زمین 

 

ببین زور ضرب یدالله من 

بیا تا زنم راس تو از بدن 

 

علی گر به ظاهر بود نو جوان 

یدالله بود شیر یزدان، بدان 

 

 

شد آغاز جنگ بین آن دونفر

علی گفت و کن حمله ای بد سیر 

 

نخست ضربتی بر سر شاه دین 

بزد عمرو بن عبدودِ لعین 

 

علی دفع ضربت مکرر نمود 

سپس حمله بر عمرو کافر نمود 

 

فکندش به روی زمین مرتضی 

نمود از تنش راس اورا جدا

 

پر از گرد و خاک آن فضا شد بسی

بلند نعره ها بر ملا شد همی

 

ندای خوشی ها بشد بی شمار

به تکبیر، اصحاب گفتند شعار

 

سخن همچو گوهر پیامبر بسفت

به آواز شیوای شیوا بگفت

 

یکی ضرب تیغ تو تا محشر است

ز طاعات جن و بشر برتر است

 

یقین مرتضی شیر داور بود

وصی بلافصل سرور بود

 

به نص مبین خوانده اورا خدا

عیان، نفس پاک نبی مصطفی

 

بود باب شهر علوم رسول

بود بوالائمه و زوج بتول

 

چه گویم ز وصف علی سامعا

زبان بشر عاجز است از ثنا

 

الهی به حق حبیبت نبی

مکن دور ما را ز مهر علی

 

سید مصطفی سامع 

۱
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۵۷۸۹