گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

ناگهان پرده برانداخته‌ای، ...

سیصد و شصت و پنج روز در صحبت حافظ |

حسین الهی قمشه ای

آن یار که ناگهان پرده های جلال برانداخت و خیل جمال خویش را به صحرای امکان فرستاد همان است که عطار خطاب به او گفت:

ای روی در کشیده به بازار آمده

خلقی بدین طلسم گرفتار آمده

و همان یار یگانه است که به تعبیر جامی از فوران زیبایی تاب مستوری نداشت و

برون زد خیمه زاقلیم تقدس

تجلی کرد در آفاق و انفس

و همان است که سعدی با او گفت:

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

و به هیچ روی آن «یار پرده در» یک دختر شیرازی نبوده است که بر لب بام آمده یا پرده خانه را کنار زده و مست و بی حفاظ در بازار ظاهر شده است.

انتشارات سخن | نسخه الکترونیک  اپلیکیشن طاقچه 

چقدر این غزل و این شرح کمک می‌کند که ما فضای کلی دیوان را و منظور اصلی حافظ را دریابیم تا به بیراهه نرویم .

این غزل آزمون حافظ شناسی است !

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

ناگهان پرده برانداخته‌ای، ...

gapgptچنین شرح می‌دهد و بسیار صحیح و درست اشاره میکند

تجلی ناگهانی معشوق: کنایه از آن است که محبوب (معشوق یا ذات حق) به طور ناگهانی و بدون مقدمه، حجاب‌ها و پرده‌های غیبت را کنار زده و خود را آشکار کرده است. این “برانداختن پرده” نماد آشکار شدن حقیقت، زیبایی، یا حضور الهی است.

سخن عشق از زبان gapgptهم شنیدن دارد !

 

ملک آرشی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۵ در پاسخ به Alireza Moammer دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

به نام خداوندِ جان‌آفرین حکیمِ سخن‌ در زبان‌آفرین

درود 

بنظرم سعدی که هم ساده است و هم شیرین و خوش‌طبع، خصوصاً در غزلیات آغاز بسیار مناسبی‌ست. بعدها حافظ و عطار و مولانا و صائب و البته فردوسی. در آخر هم سنایی و نظامی و خاقانی که دشوارتر هست.

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:

در جست و جوی خویشم
حیران روی خویشم
جای دگر ندارم
ساکن به کوی خویشم
رامش برم ز ذاتم
جام وسبوی خویشم
با کس سخن ندارم
راز مگوی خویشم

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

بدین شعرِ ترِ شیرین‌، ز ...

متن زیر بخشی است از کتاب تاریخ ایران اثر حسن پیرنیا که نویسنده به وضع شعر و شاعری در دوران ساسانی پرداخته است
طبق این متن شعر به صورت عروضی که امروز ما می‌شناسیم و در کلام فردوسی و حافظ و سعدی و دیگران می‌بینیم و میخوانیم پیش از اسلام وجود نداشته است .اما به هر حال سخنان منظومی بودع است که شاید توسط نوازندگان خوانده می‌شده یا سخنان منظوم دیگر .
پس در می‌یابیم که شعر فارسی با این کیفیت و کمیت که ما امروز داریم میراث ایران و اسلام است ،ما وقتی میگوییم اگر اسلام نبود فردوسی و حافظ و سعدی و نظامی و مولانا نبود سخنی بیجا و از سر تعصب دینی نیست ،بلکه واقعیت است.
مورد دیگری که مورخ اشاره میکند این است که شخصی بنام عبدالله ابن مفقع در قرن دوم هجری متن‌های پهلوی را به عربی ترجمه می‌کرده لیست.
توجه کنید عزیزان من

ترجمه متن پهلوی به عربی در قرن دوم هجری!!هزار و دویست سال قبل در سرزمین اسلام ترجمه کتاب صورت می‌گرفته است.اگر اشتباه نکنم  متون یونانی هم ترجمه می‌شده است!
آن وقت چگونه دم از کتابسوزی میزنید یا مبالغه میکنید؟!

البته هر جنگی و هر انتقال تمدنی آسیب‌های خود را دارد!

این را هم بدانیم که انتقال تمدنی به نفع بشر است و استعدادهای مختلف بشری در تمدن‌های مختلف شکوفا میگردد

و اما بخشی از متن کتاب:
«راجع به این مطلب آن چه از تتبعات محققین به دست آمده این است که اگر شعر را به مفهومی تصور کنیم که به شعر فارسی امروزه صدق میکند یعنی منظوم عروضی البته چنین چیزی در دوره ساسانیان وجود نداشته، ولیکن اگر مقصود از شعر سخنی باشد که نثر مرسل نبوده از حیث عده هجاها (سیلاب ها) ترتیبی داشته باشد، ظن قوی بر آن است که این گونه اشعار بوده...
دلائل این مطلب از قرار ذیل است: اولاً چنان که از منابع موثقه معلوم است شاهان ساسانی توجه مخصوصی نسبت به موسیقی دانها داشته اند و موسیقی دانهای معروف آن دوره الحان و نواهایی با ساز می سرودند و خیلی بعید است تصوری کنیم که الحان یا نواها به کلی عاری از هر ترتیبی بوده،.......
عبدالله ابن مقفع که در نیمه اول قرن دوم هجری می زیسته و کتب زیادی از پهلوی به عربی ترجمه کرده و بالنتیجه از اوضاع دوره ساسانیان اطلاعات مبسوطی داشته نوشته است وقتی که برزویه طبیب کتاب کلیله و دمنه را از هند به ایران آورد خسرو اول انوشیروان بسیار مشعوف شد و مجلس جشنی بر پا کرده امر نمود که خطباء و شعراء هر یک برای این مجلس جشن چیزی بسازند.»

بی گناه در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸:

طبق پژوهش استاد آهی در 3 نسخه به این صورت هست، و به نظر صحیح هست چون؛ "نمیگویی برآور دم" معنی نداره.

فرو رفت از غم عشقت/ دمم/ غم می دهی تا کی؟
دمار از من برآوردی و میگویی میاور دم؟

علی میراحمدی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۴ در پاسخ به سمانه ح دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:

تفسیر جالب و منحصر به فرد و تا حدی مدرن است که بسیار بهتر از برخی تفسیرهای سنتی است .

شرح و تفسیر شما همچنان که نگاه تازه ای به شعر دارد و افق تازه ای پیش روی مخاطب باز می‌کند ولی من درآوردی و ساختگی هم نیست و به عناصر شعری وفادار است.

میتوان چنین نگاهی نیز به شعر حافظ داشت اگر از بند کلیشه ها رها شویم

اگر عادت را دور کنیم و  برای کشف مناظر پنهان و منظورهای نهان به حافظ بپردازیم نه برای معنی کردن تحت لفظی واژگان و ابیات.

این شرح نگاه تازه ای به مخاطب می‌دهد بر خلاف آن شرح سنتی که نه تنها نگاه تازه ای نمی‌بخشد بلکه همان شعر را هم به نثری خنک و بی مزه تبدیل میکند

شرح شعر شما هم به اثر وفادار است و هم خود اثری است منحصر 

شارح نباید تکرار کند بلکه باید بیافریند و  بیفزاید

 

مهرداد آریان در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:

بیت آخر خط بطلانی بر نسبت این شعر به سعدی می‌باشد؛ بی چاره آن عاشق گمنام

شادی اکبری در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۱۰ - از خون جوانان وطن لاله دمیده:

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن،مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

تعبیر هوش مصنوعی درباره این بیت اشتباه است.  معنی این بیت : آن‌قدر گریه کن که اشک‌هایت زمین را دگرگون کند؛ اشاره به شدت غم و اندوه دارد.اگر مشتی خاک سرزمینت داری، آن را بر سر خود بریز؛ این یک رسم قدیمی ایرانی است که هنگام غم و اندوه یا سوگواری، خاک بر سر می‌ریختند. 

علی میراحمدی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

حالی درونِ پرده بسی فتنه ...

مغولان مدرن قرن جدید
قرن علم و ترقی و امّید!
لشکری آخر بزهکاری
اِند وحشی گری تاتاری
هم فروبرده آدمیت و دین
هم برون داده شر ونفرت وکین
نوکران عزیز قوم جهود
چاکران لعین آن نمرود
ذات خود را به فعل آوردند
قتل و غارت ،بدی و شر کردند
شعله بر مسجد و مناره زدند
آتشی در کتابخانه زدند

بی نهایت جنایتی کردند

فتنه بی نهایتی کردند

 

حال خونخواه قاتلان گشتند!

حامی قوم جاهلان گشتند!

لعنة الله بر چنین تزویر

بر چنین شر و نقشه و تدبیر

دوربادا ز خاک ایران شر

مرگ بر دشمنان این کشور

در باب اغتشاشات اخیر و جنایت مغولان عصر جدید در خیابان‌های ایران سروده شد

 

 

 

سمانه ح در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:

این شعر، گزارش یک تغییر مختصات است.
حافظ می‌گوید فرخ نام آن چیزی است که وارد نظام من شد و همه چیز را از مرکز خودش خارج کرد. او مقصد نیست؛ جهت است. و من، از لحظه‌ای که این جهت ظهور کرد، در یک مدار تازه قرار گرفته‌ام.
تمام این شعر، ثبت اثرات آن جهت بر عناصر جهان است:
- آشفتگی دل و مو: نظم پیشین در هم می‌ریزد. این یک هرج‌ومرج زیبا یا غم‌انگیز نیست؛ این شکل جدید آرایش وجود است حول یک کانون جدید.
- دست‌نیافتنی بودن "روی": این یک شکایت از بیرحمی نیست. این یک اصل ساختاری است. آنچه قابل دسترسی است، حاشیه‌هاست: زلف، بوی زلف، ابرو. هسته، دست‌نیافتنی باقی می‌ماند و این شرط پدیداری خود میل است.
- تحول نمادها: سرو بلندمرتبه می‌لرزد. این یک تسلیم ترحم‌برانگیز نیست. این نشان می‌دهد که معیارهای ثابت جهان (مثل "راست‌ایستادن=افتخار") در حضور این جهت جدید، اعتبار پیشین خود را از دست می‌دهند. او قانون نمی‌گذارد؛ بلکه ناکامی قانون‌های پیشین را آشکار می‌کند.
- تبدیل بدن: قامت من چون کمان دو تا می‌شود. این نه زخم است، نه مُهر. این، نوشتار جدید بدن من است. بدنم، آنچه را که زبان قادر به گفتنش نیست، با شکل خود ثبت می‌کند. این خمیدگی، امضای این میدان نیرو بر پیکر من است.
پس من (حافظ)، نه معمار این جغرافیا، که خود یکی از نشانه‌های ثبت‌شده در این نقشه‌ام.
من آنی نیستم که از بیرون نقشه را می‌کشد. من آن خمیدگی قامتم، من آن آشفتگی دلم، من آن نگاهی هستم که مختصاتش همواره نسبت به "زلف" تعریف می‌شود.
من شکایت نمی‌کنم. من گزارش می‌دهم: گزارش از جایگاهی که این جهت برایم ساخته است. من این مدار را آگاهانه انتخاب نکرده‌ام، اما با پذیرفتنش، آن را به انتخاب خود بدل می‌کنم.
و در نهایت، خود را غلام همت بلندی می‌دانم که حاضر است در این مدار (با تمام آشفتگی‌ها، خمیدگی‌ها و دست‌نیافتنی‌ها) باقی بماند. نه از سر عجز، که از سر آگاهی به اینکه همین فاصله، نام دیگر وجود من است.

رضا از کرمان در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۶ در پاسخ به سیاوش عیوض‌پور دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر:

درود بر شما 

اصلا فرض کن من مسلمان نیستم  وکاری بقول خودت نداریم کجا خواندم  تو الان مسلمانی که به دیگران راحت تهمت میزنی ومنکر تاریخ هم میشی دروغ که ننوشتم قربونت بشم اگر ادله داری ارایه بده واینقدر متعصب نباش واگر مسلمانی این است که تو و امثال تو دارند همان  بهتر که آدم کافر باشه . یعنی میفرمایید این احکام را مردمان از خود صادر کرده اند ودینشان  در این میان نقشی نداشته .

علی میراحمدی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

چندین تنِ جَبّاران کاین خاک ...

آتشی افروختی،سلطنتی
شهر ما را سوختی ،سلطنتی

فتنه ای انگیختی ،سلطنتی
خون یاران ریختی،سلطنتی

یار بیگانه شدی،سلطنتی
دشمن خانه شدی،سلطنتی

حال خونخواه شدی سلطنتی
طالب شاه شدی سلطنتی

طالب شاه شدی سلطنتی
چون که گمراه شدی سلطنتی

شاه مرده است دگر سلطنتی
خاک خورده است دگر سلطنتی

بی وطن تر ز تو کو سلطنتی
بی حیایی و دو رو سلطنتی


در جواب سلطنت طلبی که ادعای خونخواهی دارد و هر که جز خود و مسلک و مرام خود را بی وطن مینامد،سروده شد.

رضا از کرمان در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۲ در پاسخ به محمد الست دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را:

محمد آقای عزیز درود بر شما 

تشکر از توضیحات شما   مقصود از جماد میتونه خاک  ،و نمادی ، گیاهان  باشه  وحیوان وآدمی هم که معلومه 

شاد باشی 

رضا از کرمان در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۳ در پاسخ به برمک دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۱۲:

درود بر شما 

بسیار زیبا  زنده وپاینده باشی عزیز

اورنگ  هم به معنای فریب وهم جاه وجلال میباشد که در اینجا بنظر مقصود معنی دوم آن است 

شاد باشی 

علی میراحمدی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۲ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوس‌نامه » باب سی و پنجم: در رسم شاعری:

«اما اگر خواهی که سخن تو عالی باشد و بماند بیشتر سخن مستعار گوی و استعارت بر ممکنات گوی»

میگوید اگر میخواهی شعرت بماند و خواهان پیدا کند استعارات بکار ببر و موارد استعاره را از آن چیزهایی بگیر که مردمان با آن آشنا هستند و  سخن مستقیم نگو
بدون شک بهترین شاعری که این امر را بکار برده است حافظ میباشد
یک نمونه از سخن راست و مستقیم و بدون استعاره  این بیت صائب است:
«یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده»
ملاحظه میکنید که شاعر مقصود و منظور خود را علنا بیان کرده و به قول معروف لو داده است که جامی از عرفان و معرفت میخواهد که سخن بسیار سرد و خنکی است و مخاطبان این سخن هم کسانی هستند که علائق عرفانی دارند.
اما حافظ همین سخن را در پرده استعارات و تشبیه و مجاز بیان می‌کند و چنین میگوید:
ساقی به نور باده برافروز جام ما
سخن حافظ هم لطف دیگری دارد و هم دایره مخاطبانش از عامی و عیاش تا مومن و عارف را در بر میگیرد

علی میراحمدی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوس‌نامه » باب سی و پنجم: در رسم شاعری:

«ای پسر، اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و بچیزی که تو دانی و دیگری نداند که بشرح حاجت افتد مگوی، که این شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش و بوزن و قوافیت قناعت مکن و بی‌صناعتی و ترتیبی شعر مگوی، که شعر راست ناخوش بود»

یکی از دلایلی  که عارفان شاعر یا شاعران عارف از تمثیل و استعاره بهره می‌برند بخاطر آنست که اگر بخواهند آنچه میداننند را بگویند بسیاری از مردمان سخن ایشان را درنمیابند و پی به مقصود ایشان نمیبرند

 

علی احمدی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دلِ غمزده‌ای سوخته بود

صحبت از آمدن یار است . حضرت حافظ در غزلهایش بارها از یار می خواهد که بیاید .. « بیا » مفهومی است که او از عشق درک کرده و به همین جهت این کلمه را بارها به یار بیان می کند و اشتیاق حافظ آمدن یار است .آن هم با چهره ای که از فرط مستی برافروخته باشد نه از خشم.هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد.

اما یاری که مست است و چهره ای برافروخته دارد مستی را به ارمغان می آورد . از چهره اش پیداست که عاشقی را مفتون خود کرده و دل عاشقی از غم رهایی یافته ولی دچار درد و سوز عاشقی شده است . آری هر بار که یار می آید ، عاشق حضورش را درک می کند  ولی با رفتن یار دلش می سوزد و دچار حسرت و دل سوختگی می شود . 

رسم عاشق‌کُشی و شیوهٔ شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامتِ او دوخته بود

اصلا رسم عاشق کشی  و برهم زدن شهر عاشقان و سوزاندن دل آنان مثل پیراهنی است که برازنده قامت یار است . یار این کاره است و با چشمانی عربده جو ، کمان ابرو ، غمزه جادویی ، زلف آشفته و تیر مژگان بنای عاشق کشی دارد .

جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود می‌دانست

و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود

گویا جان عاشقان را مثل اسفند برای چهره خود می داند و قصد آن دارد که با چهره برافروخته خود آتشی بر این اسفند زند شاید تعویذی برای چشم زخم باشد ولی مهم این است که قصد کرده چنین کند .

آنجا که از تجلی پرتو حسن یار سخن می گفت اشاره نکرد که آیا این تجلی جبریست یا از سر اختیار . اما حالا به این درک رسیده که یار از روی قصد چهره اش را برافروخته تا دل عاشق را بسوزاند .کاملا آگاهانه .

گر‌چه می‌گفت که زارَت بِکُشم می‌دیدم

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود

البته اگرچه با کمال آگاهی و از روی اراده می گفت که مرا با زاری و خواری خواهد کشت اما من فهمیدم که در دلش در مورد من دلسوخته نظر مثبتی داشت.( آخر او لب شیرین  امید بخش هم دارد )

کفرِ زلفش رَهِ دین می‌زد و آن سنگین‌ دل

در پِی‌اش مشعلی از چهره برافروخته بود

کفر در برابر دین . زلفی کافر کیش که قصد کرده ساختار دینم را تهدید کند . دینی که درک حضور یار را نمی شناخت و می گفت برو تا به او برسی . اما در این مرام جدید این خود یار است که می آید و دلت را می سوزاند . زلف او راهزن دین من شده است . تازه با سنگدلی چهره اش را چون مشعلی روشن نگه می دارد تا این راه( مذهب) جدید را روشن تر از قبل کند و دلم رسوای راه عاشقی گردد.

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟

هرچه دل خون خورد و اندوخت چشمها آن را در قالب اشک ریختند .نه اندوختن دل مزیتی به حساب می آید و نه تلف کردن چشمها خطاست. مهم این است که شگفتی کار عشق درگیر کردن دل و دیده است . دل با آمدن یار و رفتنش خون به دست می آورد که حاصل درد و سوز عاشقی است و چشم نیز با اشک هایش عاشق را رسوا می سازد.

یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود

این چنین یاری را نباید با دنیا تعویض کنی این کار مثل فروختن یوسف نبی به بهای ناچیز است و کسی که چنین کرد سودی عایدش نشد.

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود؟

وقتی یار عزم رفتن می کرد گفت ای حافظ برو خرقه ( پیراهن ) خود را بسوزان تو که در راه عاشقی رسوا شده ای چیزی برای پنهان کردن زیر خرقه نداری . خدایا او چگونه قلب مرا می شناخت و از که این کار را آموخته بود.

علی احمدی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵:

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سرِ ما خاکِ ره پیر مُغان خواهد بود

تا زمانی که از می و میخانه نام و نشانی باشد سر ما مثل خاک راه پیر مغان خواهد بود .

پیر مغان کسی است که راه عاشقی را به انسان نشان داده است و عاشقان سر بر این راه می گذارند و این کاری جاودانه است . حضرت حافظ با عشق زمان را در می نوردد و دنیا و آخرت را به هم گره می زند و مرگ را هیچ می انگارد.

حلقه پیر مُغان از ازلم در گوش است

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

از روز ازل که هیچ نبود پیر مغان حلقه بندگی عشق را بر گوشم آویخت و مرا حلقه به گوش عشق کرد . بر همان باور بودیم و بر همان باور هم خواهیم ماند.

 

بر سر تُربت ما چون گذری همّت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

اگر بر سر قبر ما می گذری کمکی بخواه چرا که زیارتگاه همه رندان جهان است.عشق راز جاودانگی حافظ است به گونه ای که اثار طرب انگیزش را خود جمع آوری نکرد اما آوازه اش به تمام دنیا رسید و مقبره اش زیارتگاه همه عاشقان دنیا شد.

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

ای زاهد که فقط خود را می بینی اینکه چرا عشق جاودانه است خود رازیست که از چشم من و تو پنهان است و پنهان خواهد ماند.

تُرک عاشق کُش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون، که از دیده روان خواهد بود

آن زیباروی عاشق کش من امروز با مستی بیرون رفت و از این به بعد خون است که از دیده من روان خواهد شد.این حسی است که زاهد خودبین نمی تواند درک کند.

چشمم آن شب که ز شوق تو نهم سر به لحد

تا دمِ صبح قیامت نگران خواهد بود

و همین چشم خونبار من،  آن زمان که از شوق تو سربر خاک گور بگذارم تا زمان قیامت در جست و جوی دیدار تو می نگرد و نگران دیدار توست.

بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد داد!

زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

تازه اگر بخت یارحافظ باشد وآنجا  تو را ببیند باز هم ممکن است زلف معشوقه در دست دیگران باشد و حافظ بی نصیب بماند.

فاطمه ملکی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ در پاسخ به ناصر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷:

ممنون که صحبت های آقای قمشه ای را بازگو کردید، در معنا کردن شعر بهم کمک کرد

۱
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۵۷۲۶