گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۷ در پاسخ به مختارِ مجبور دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸:

در مورد زیبایی
براستی ما چه تعریفی میتوانیم از زیبایی ارائه بدهیم تا حق مطلب را ادا کرده باشیم
ما باید بسیار بر زیبایی تاکید بورزیم .

البته منظور من از زیبایی این پلشتی و ولنگاری ظاهری که افراد با هزار ادا و اطوار دنبالش هستند نیست،این زیبایی نیست و ابتذال است.

منظور من زیبایی پنهان و آشکار وجودی پدیده هاست.
جالب است که همگان به دنبال زیبایی هستند و زیبایی را پاس میدارند و بدان عشق میورزند ؛
آیا ما بدون روح میتوانیم ردپای زیبایی را دنبال کنیم؟!

اصلا علم چه تعریفی از زیبایی دارد یا فلسفه؟!
عرفان که بسیار تاکید بر زیبایی کرده است و ازین لحاظ بسیار از علم پیش افتاده است.
به نظر من انسان امروز باید در خیلی از موارد پای درس انسان دیروز بنشیند و زانوی شاگردی بر زمین بزند.

حافظ میگوید:

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

چه چیزی در گل وجود دارد که ما باید آن را به تماشا نشسته و عزیز بداریم؟!

شاید باید غبار عادت را از پرده چشم پاک کنیم و نگاهی دیگر داشته باشیم 

شاید باید دل را صفایی بدهیم تا رازهای عالم را دریابیم 

درس‌هایی هست که در هیچ دانشگاهی در دنیا تدریس نمیشود 

به قول سهراب سپهری:

چیزهایی هم هست

لحظه های پر اوج.

عالی فرمودید ؛کتاب را باید بست.

آفرینش خود کتابی است ،وجود آدمی نیز.

اما انکار بلای جان و روح آدمی است .

منکر معنا ،پیش از مرگ مرده است.

 

 

 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

غزلی نغز در باب سبک زندگی رندانه و کم‌دردسر. فلسفه‌هایی برای زندگانی و سلامت وجود.

 

توجه بفرمایید که خواجه بسیار زیرکانه خود را از آشنایان و محرمان پرده‌ی اسرار برمی‌شمرد که سروش با وی از رمز و راز زندگانی عالیمرتبه سخن می‌گوید و وی را جام می می‌دهد. البته در بیت مقطع هم این نکنه را خود می‌گوید که من به رندی در این غزل چه حرف‌ها که نزدم..

مختارِ مجبور در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:

اسطوره
خرافات
افسانه
داستان
واقعیت
معنویت
حقیقت
گاهی وقتها و در پروسه ریختن ماست توی قیمه ،ما توانایی تفکیک و شناخت اینها را از هم نداریم و با شدت هر چه تمام‌تر  اینها را در هم زن برقی جهل و توهم خود با هم قاطی میکنیم و پز روشنفکری هم می‌دیم.

بهزاد رستمی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۳:

دوش در خیل غلامان درش میرفتم

گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی

حافظ

مختارِ مجبور در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸:

مولانا گل را قاصدی می‌دونه از بستان عقل و جان
در نظر او گل پیام آوری است از جهانی دیگر

و قاصدی است از زیبایی و لطف آن یار یگانه در پس پرده 
این یعنی بینش عرفانی به پدیده ها
اما همین گل از نظر علم تشکیل شده از ساقه و کاسبرگ و گلبرگ و پرچم و ..و هیچ پیامی هم از هیچ جایی نداره!
این یعنی نگاه علمی به پدیده ها

رنگ و زیبایی یک گل ممکنه ما را تا مرز جنون ببره ولی از نظر علم ،رنگ گل فقط حاصل رنگدانه یا کلروفیله!


اگه همه چیز را از دید علم نگاه کنیم باید بساط احساس و زیبایی نگری و عشق را جمع کنیم و انسان رباتی بشیم خشک و بی روح.

مختارِ مجبور در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:

کسی که دچار علم زدگیه و فکر می‌کنه خدا یا معاد را هم علم باید ثابت کنه، علم را وارد قلمرو دین و الهیات کرده!
کسی که تاثیر دارو را قبول نداره و هنگام بیماری به دکتر مراجعه نمیکنه و میگه خدا باید منو شفا بده، دین را وارد قلمرو علم کرده!

کسی که فقط روش شناخت علمی یا فلسفی را برای درک جهان درست می‌دونه و روح و عوالم معنوی را انکار می‌کنه یا خرافات میدونه دچار جهل فراوانه.

شناخت علمی جای خود را داره و علم هم بسیار بسیار محترمه، ولی علم نمیتونه همه چیز را توضیح بده و به ماورا راهی نداره و چون نمیتونه توضیح بده، حق نداره انکار کنه.

یه جاهایی علم باید سرجاش بشینه و بره روی نیمکت و  میدان را به دین و ایمان بده.

 

پس یاد بگیریم قیمه ها را نریزیم توی ماستا ....

گاهی کمتر کتاب بخونیم و توهم همه چیز دانی را کنار بذاریم و روشنفکری ساختگی را رها کنیم و از همه مهمتر و از همه مهمتر...

به روح خود اجازه بدیم نفس بکشه 

 

«دفتر دانش ما جمله بشویید به می»

علی احمدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

حضرت حافظ در این غزل بدیع تصویری از دیدگاه خود در مورد عقل و عشق و راه عاشقی بیان می کند.در این تصویر چرخه عشق را به ما می نمایاند تا به حال می دانستیم که عاشق بعد از نوشیدن می به مستی می رسد و با درک حضور یار طرب عاشقی را حس می کند و برای رسیدن به وصال بارها امیدوارانه سر بر درگاه معشوق می گذارد و بر حیرتش افزوده می شود اما به وصال نمی رسد. . اما در این غزل پرده از  یک راز دیگر بر می دارد.

 

هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِمانْد

وان که این کار ندانست در انکار بِمانْد

هر کس که محرم دل شد در واقع در حرم یار جای می گیرد و هر کس که محرم دل شدن را نمی داند در انکار عشق می ماند. محرم دل شدن یعنی دل را تحویل گرفتن و به ندای آن گوش دادن . دل قابلیت درک صدای یار یا همان صدای عشق را دارد . دل می تواند « بیا » ی یار را بشنود و اگر کسی دل را تحویل گرفت و با می به مستی رسید صدای یار را درک خواهد کرد چون یار در دل جای می گیرد و تاثیر خود را بر دل می گذارد.پس هر کس اقبالی به دل نشان نداد عشق و جاذبه آن را انکار می کند.

اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن

شُکرِ ایزد که نه در پردهٔ پندار بِمانْد

اگر دل من از پرده بیرون رفت ایرادی نگیر آن پرده در واقع پرده پندارها و توهماتی بود که عقل برایش ایجاد می کرد و وقتی من دل را انتخاب کردم این پرده پندار را  کنار زدم پیام عشق یا همان « بیا » را به سایرین عرضه کردم .پرده می تواند پرده موسیقی عقل باشد که فقط می گوید « برو تا به هدفت برسی » او از بیا صحبت نمی کند .

صوفیان واسِتَدَنْد از گروِ مِی همه رَخْت

دلقِ ما بود که در خانهٔ خَمّار بِمانْد

صوفیان مصلحت اندیش و عقل پسند رخت و لباس خود را که در میخانه برای نوشیدن می گرو داده بودند پس گرفتند و پای کار نبودند و فقط لباس صوفیانه ما عاشقان و رندان بود که در میخانه باقی ماند .صوفیان ترجیح داده اند که پندار عقل را بپذیرند و مدعی باشند که باید به سوی یار حرکت کنند آنها یار  و حضورش را درک نکرده اند و این یار است که باید سالک را جذب کند و به سوی خود بخواند.

محتسب شیخ شد و فِسقِ خود از یاد بِبُرد

قصّهٔ ماست که در هر سرِ بازار بِمانْد

محتسب مامور شرع است و می تواند کنایه از امیر مبارزالدین هم باشد ولی اینجا نمادی از کسی است که حسابگری عقل را می پذیرد و در عین حال که از می استفاده می کند و مست می شود ولی راه صوفیان و عابدان را طی می کند و خود را مانند شیخ پاکدامن نمایش می دهد و آبرویش حفظ می شود. ولی حکایت ما عاشقان که به عشق رو آورده ایم و گناهکار محسوب می شویم سر هربازاری افتاده و نقل محافل شده است.

هر مِیِ لعل کز آن دستِ بلورین سِتَدیم

آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بِمانْد

هر شراب سرخی که از دست بلو.رین ساقی گرفتیم در نهایت به اشک حسرت تبدیل شد و در چشم ما چون گوهری جای گرفت و آماده ریختن شد.رازی که حافظ برملا می کند حسرت عاشقی است . تا به حال دیدیم که با نوشیدن می به حریم دل وارد می شویم و امید به مستی داریم و مستی آگاهی فراتریست که درک حضور یار را در دنیا برای ما میسر می کند و به طرب عاشقی می رسیم و همچون مطرب آواز می خوانیم اما در ادامه راه برای وصال یار بر حیرت ما افزوده می شود و به وصال نمی رسیم و حسرت این وصال در دل ما می نشیند و غم عاشقی را حس می کنیم . البته چاره این غم هم باده ایست که دوباره عاشق می نوشد و مست می شود و این چرخه دوباره تکرار می شود .حاصل این عشق از یک طرف طرب و شادمانی است و از طرف دیگر حیرت است.و این چرخه تا ابد ادامه دارد.

جز دلِ من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بِمانْد

حافظ در می یابد که نه تنها این راه تا ابد ادامه دارد بلکه از ازل نیز وجود داشته و او در ادامه راه سایر عاشقان تاریخ گام برمی دارد .و کسی به جز عاشقان جاودان پای کار عشق نمی مانند.

گشت بیمار که چون چشمِ تو گردد نرگس

شیوهٔ تو نَشُدَش حاصل و بیمار بِمانْد

بارها در راه عاشقی خود را مثل گل نرگس ، بیمار نشان دادم تا شاید مثل چشم تو شوم و وصال را درک کنم . ولی شیوه چشمان تو را نتوانستم درک کنم و بیمار عشق باقی ماندم و در چرخه عاشقی بارها دچار غم عاشقی می شدم.

از صدایِ سخنِ عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبدِ دَوّار بِمانْد

با این حال صدا و پژواکی بهتر از عشق سراغ ندارم همان صدای « بیا» که در این آسمان چرخان و گذر روز و شب به یادگار مانده است و دایم انعکاس می یابد فقط باید محرم دل خود بشوید.

داشتم دلقی و صد عیبِ مرا می‌پوشید

خرقه رهنِ مِی و مطرب شد و زُنّار بِمانْد

آن روزها که صوفی بودم لباسی که داشتم صد عیب و گناه مرا می پوشانید .در لباس صوفیانه کسی مرا گناهکار نمی دانست.اما آن لباس را در ازای  شراب و مطرب از دست دادم و فقط زنّار مانده که مرا غیر مسلمان نشان می دهد و رسوایم می کند.

بر جمالِ تو چنان صورتِ چین حیران شد

که حدیثش همه‌جا در در و دیوار بِمانْد

با اینکه رسوا شدم ولی در پیش توحیرانم  مثل تصویر زیبای چینی که علیرغم شهرتش در همه جا  در برابر زیبایی بی مثال تو حیرت می کند و نمی تواند مثل تو شود و وصال را درک کند.

به تماشاگَهِ زلفش دلِ حافظ روزی

شد که بازآید و جاوید گرفتار بِمانْد

حافظ یک روز برای تماشای زلف یار ( راه عاشقی ) رفته بود تا برگردد ولی برای همیشه گرفتار ماند.

مختارِ مجبور در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:

خیام اگه معاد را انکار کرده غلط کرده 

 

پاسخ فردوسی اینه:

همی بگذرد بر تو ایام تو

سرای جز این باشد آرام تو

نخست از جهان‌آفرین یاد کن

پرستش بر این یاد بنیاد کن

کزویست گردونِ گردان بپای

هم اویست بر نیک و بد رهنمای

جهان پر شگفتست چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

که جانت شگفتست و تن هم شگفت

نخست از خود اندازه باید گرفت

(فردوسی بزرگ)

اینها را میگن سخن حکیمانه و هر کسی هم راه به چنین سخنی نداره!

حکمت را دریاب که اعتبار و حساب و کتابی داره و الا به قول حافظ:

«اعتبار سخن عام چه خواهد بودن»

 

داریوش در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۱۲:

فرهود عزیز سپاس از توضیح بسیار درست و قابل درک .

Ali Shah در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۴:

اینکه زال پیرو مهر با رودابه بت پرست وصلت می‌کند و اینکه مشکل به آیین مهراب کابلی نیست به نواده ی ضحاک بودن اوست نشان از مدارای ایرانیان داشته است 

هر که از در درآید نانش دهید و از ایمانش نپرسید

همیرضا در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:

با استناد به شرح صوتی استاد ضیاء با توجه به مفاد غزل و اشارهٔ آن به قتل خواجه قوام‌الدین زمان سروده شدن آن باید بهار ۷۶۴ هجری قمری باشد.

علی احمدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۷ در پاسخ به حمید شرفی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

با سلام 

در عبارت «هجای بلند است » الف در است خوانده نمی شود پس در بیت حافظ نیز الف در ازل نباید خوانده شود و وزن مشکل ندارد .

مهرداد کبیری در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه » بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی:

در بیت ۳۶

به آسان‌گذاری دمی می‌شمار

که آسان زید مرد آسان‌گذار

استاد بهرام مشیری فعل «می‌گذار» را جای می‌شمار به کار می‌برد. بسیار جذاب تر می‌کند معنی بیت قبل و این بیت را. 

منبع:

دقیقه ۱۶.

پیوند به وبگاه بیرونی

محمدتقی عارفیان در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۸:

بیت سیزدهم غلط نوشته شده، و مصرع دوم بیت بعدی به‌اشتباه جایگزین شده است.
بیت سیزدهم این‌طور است:
خدا را اگر دوست داریم باید
که با دوستان خدا دوست باشیم

در بیت چهاردهم نیز خدادوست صفت است و باید پیوسته نوشته شود:
نباشیم تا با خدادوستان دوست
کجا درحقیقت خدادوست باشیم

بهزاد رستمی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۴ در پاسخ به Reza Akbari دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

پیوند به وبگاه بیرونی

این آدرس وبلاگشون هست

احسان حمیدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

بنظر می‌رسد با این وزن تطابق کاملتری داشته باشد: فعلاتن‌فع مفاعیلُ فع

بهزاد رستمی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۷ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹:

آزار دل ما مکن ای گل که حرام است

مرغ دل عاشق کم از صید حرم نیست

مصرع دوم احتمالا یه که جا افتاده باشه؛ مرغ دل عاشق (که) کم از صید حرم نیست

احمدرضا نظری چروده در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶:

ویرایش این رباعی:

یک جُرعه میِ کُهَن ز مُلکی نو به

وَز هر چه نه مِی، طریقِ بیرون شو به

 

دَر دَست به از تخت فریدون صد بار

خشتِ سَرِ خُم زِ مُلکِ کیخسرو به

قبلا عرض کردم که کسانی که  درخوانش می گویند "وَز هر چه نه مِی طریقِ،

به نظر اشتباه می خوانند والبته به همه آنها احترام ویژه قایل هستم وبرخی همکار ودوست نیز هستند.

با چندتن ازاساتید دانشگاه مشورت کردم واین خوانش فوق را می پسندم.

اما #معنای_رباعی

یک جرعه می از یک قلمروپادشاهی بهتر است 

ازهرچیزی که جز می باشد، راه بهتر این است که ازآن صرف نظر کنی وبیرون شوی، راه درستی نخواهدبود. این راه خیام است.

خیام باده را یکی ازپدیده های مهم عالم هستی می داند که شگفتی آفرین است هم ازحیث مجازی، هم عرفانی. البته در دوره خیام  نگرش عرفانی نسبت به پدیده ها وجود نداشت ویا اندک میبود.

بیت دوم

 در دست یک جرعه شراب ویا اگریک جام شراب داشته باشی که تو را ازاین قیود آزاد کند وسرمست نماید، ازملک کیخسرو بهتراست.

حتی فراتر ازآن خشت مالیده شده برسرخم (که مانع نفوذ هوا به داخل خم می گردد) از ملک فریدون بهتر است اما چرا گفته خشت سرخم ارجح است به پادشاهی فریدون؟  چون خشت اگر نمیبود، می وصهبایی هم وجود نداشت.

 

 

 

 

 

فاطمه یاوری در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۷:

کفر من است و دین من دیده نوربین من

آن من است و این من نیست از او گذار من

۱
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۵۶۸۵