گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
                             
به سویِ کعبه ، ز میخانه رهی باید کرد،
آخرِ عمر ، به عمدا ، گنهی باید کرد

شیخ مستور و زلیخا رَهِ بازار به پیش،
چارهٔ معجر و فکرِ کلَهی باید کرد

گفت زاهد ؛ که من از آن سگِ کو ، پاک‌تر ام،
لا نُسَلِّم ، به تأمُّل نگَهی باید کرد

یوسف از غیرتِ حُسن ات ، زده بر شیدایی،
فکر زندانی و تدبیرِ چَهی باید کرد

تا به کِی ، پای به زنجیرِ گدایان سودَن،
دست در حلقهٔ فِتراکِ شَهی باید کرد

چند دندان کُنم ای خواجه ، به مسواک سفید،
که مرا ، چارهٔ روزِ سیَهی باید کرد

نفسِ "یغما" ، به مدارایِ خرَد ، پند پذیر،
نیست ، تمهیدِ مصاف و سپَهی باید کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲
                             
از صُومعه ، زاهد ، به خرابات سفر کن،
طامات ، صفائی ندهد ، فکرِ دگر کن

آدم ، به نشاطِ غمَش ، از گلشنِ مینو،
بگذشت ، تو هم گر خَلَفی ، کارِ پدر کن

تا در رَهِ او ، پای کُند پویه ، قدم زن،
تا بر درِ او ، دست دهد ، خاک به سر کن

شاید که به گوشَش رَسی ، ای ناله ،  رسا شُو،
باشد که ترحّم کند ، ای آه ، اثر کن

خندم شبِ هجران ، چُو شبِ وصل ، مگر چرخ،
رشک آرَد و گوید به شب ، آغازِ سحر کن

اشکت بخراشد جگرِ مردم و ترسم،
غمگین شود ، ای مردمکِ دیده ، حذر کن

خواهی به سلامت گذری ، از نظرِ دوست،
"یغما" ، تن و جان را ،  هدفِ تیرِ نظر کن

خُشنودیِ مفتیّ و مریدان ، نظرِ شیخ،
" یغما" ، خری اندر وَحَل افتاد ، خبر کن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴
                             
جزعِ یمان اش ، شد از شَبَه گهر آمود،
دیده نَم آرد ، چُو گشت خانه پُر از دود

گفتم اش؛  از خط ، جمالِ حسن بکاهد،
رُوشنیِ ماه ، در سوادِ شب افزود

جامِ سفالینه هست و کنجِ خرابات،
کاسهٔ زر  گو مباش و کاخِ زر اندود

جز ز خطِ جام و لُوحِ جَبههٔ ساقی،
راه نبرُدم به گنج‌نامهٔ مقصود

سنّتِ محمود چیست ، مهرِ غلامان،
ما و به رسمِ فریضه ، سنّتِ محمود

عشق غنیمت شمَر ، که وصلِ نکویان،
باغِ خلیل است و عشق آتشِ نمرود

خونِ پدر ، خُود ز شیرِ مام ندانی،
مادرِ گیتی نَپروَرَد ، چُو تو مُولود

تیرگی ات ، موجبِ زوالِ من افتاد،
نَوََّرَکَ الله ، ای ستارهٔ مسعود

نرم شد از آتشِ دل ام ، دلِ سخت اش،
قطرهٔ خونی نمود ، معجزِ داوود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
                             
چهره آذرگون ، ز آذرگون شراب آورده ای،
آبِ کارِ دلبری ، از کارِ آب آورده ای

زان دهان ام ، دیده دریا کردی و گویی که کرد؟،
این ، تو  بِه دانی ، که دریا از سراب آورده ای

کرده ای تاراجِ هُشیاران و مست افتاده ای،
داده ای فرمانِ بیداریّ و خواب آورده ای

خُود حباب آید ز دریا ، مَر مرا ، از اشکِ چشم،
تو ، دگرگون ، باز دریا از حباب آورده ای

کج همی تابی به من ، در کارِ آن پیچیده زلف،
کج پلاسی بین ، که مویی از طناب آورده ای

زَاشک چشمِ لَختِ دل  ، بارد هماره ، جزعِ تو،
چشم بندی بین ، که از باران ، سحاب آورده ای

گرچه آیاتی است "یغما" ، نظمِ یاران ، زین غزل،
نَسخِ آن آیات را ، فصل الخطاب آورده ای

 

کوروش در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴:

چو همنشین شود انگور با خم سرکه

شراب او ترشی شد حریف اوست کبر

 

یعنی چه ؟

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹
                             
در بتکده ، گر خانه ای ،  آباد توان کرد،
از کعبه ، مسلمانم ، اگر یاد توان کرد

آهن دل اش ، از ناله نشد نرم ، چه حاصل،
کز سینهء من ، کورهء حدّاد توان کرد

انصاف ، که تا سینه ، توان کَند به ناخن،
در کیشِ وفا ، بحث به فرهاد توان کرد

هر مایه تنعّم ، که ز گلزار شنیدیم،
عِیشی است ، که در خانهء صیّاد توان کرد

بس تجربه کردیم ، همان شامِ اجل بود، 
در هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کرد

خُوش ، خواجِگی عشق ، که صد بنده چُو یوسف،
شکرانهء این بندگی ، آزاد توان کرد

گویند ؛ دل اش نرم توان کرد به فریاد،
آری بوَد ، اَر قوّتِ فریاد توان کرد

"یغما" ز چه آب و گِلی آخر ، که ز خاک ات،
نه صُومعه ، نه بتکده آباد توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱
                             
بگیر گوشهء جام ، اَر حریفِ عیشِ مدامی،
که دُور از خمِ گردون ، نمود گوشهء جامی

به طاقِ ابرویِ ماهی ، بنوش جامِ هلالی،
چه مانده چشم به راهِ هلالِ عیدِ صیامی

جهان ز نکهتِ پیمانه مست و واعظِ مسکین،
هنوز گرمِ ملامت ، مگر نداشت مشامی

ببین به دیدهء وحدت ، مقیمِ دیر و حَرم را،
که در میانه ، نبینی جز اختلاف ، مقامی

ز آشیانه و گلشن ،  چه حاصلم ، که ندارد،
گذر به خانهء صیّاد و رَه به حلقهء دامی

دریغ نیست گذشتن ، ز سنگِ جُورِ نکویان،
اگر شکسته   پَرَت ، بر نشین به گوشهء بامی

جگر خراش ، به گوشم رسید ، نالهء یعقوب،
مگر ز مصر به کنعان ، رسیده است پیامی

به ماه و سرو چه نسبت ، جمال و قدِّ بتان را،
نه ماه را قدِ مُوزون ، نه سرو را ست خرامی

نشان مجوی ز "یغما" ، که من به ناحیه دیدم، 
دُو اسبه پشت به مقصد ، ز دست رفته لگامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸
                            
رَوَم به جلدِ سگِ پاسبان ، که گاه به گاهی،
مگر به مغلطه یابم ، بر آستانِ تو راهی

به وحشتی است ، دل از خیلِ غمزه ، در خَمِ زلفش،
که بی دلی ،  شبِ تاریک ، بر خُورَد به سپاهی

رُخِ تو ماه شمردم ، دلِ تو سنگ ، چُو دیدم،
مثالِ ذرّه به خورشید بود و کوه به کاهی

به گوشه گوشه چپ و راست ، زَابرویت چه گریزم،
که غیرِ سایهء شمشیرِ فتنه ، نیست پناهی

نه سایه ای ز تو بر سَر ، نه نوری از تو به رُوزن،
مرا از آن چه که سَروی ، مرا از این چه که ماهی

بهارِ تو ست بتان را ، خزانِ خرّمی ، ای خط،
هزار سال نَرویی ، ندانمَت چه گیاهی

کشیده خنجر و جوید بهانه مدّعی ، ای کاش،
کند ثواب و مرا متهَّم کند به گناهی

به دل ، رقیبم از آن رَه نمی دهد ، که مبادا،
خدا نکرده ،  از این رَه ، کنم به کویِ تو راهی

همینم ،  از شبِ زلفِ تو حاصل است ، که دارم،
به دست ،  روزِ پریشان و روزگارِ سیاهی

نه شام را خبری از سَحَر اثر ، نه دعا را،
شبِ فراقِ تو ، افتاده ام به روزِ سیاهی

ربود غارتِ خط ، تاجِ نخوت از سَرِ حُسنَش،
مگر رسد سَرِ "یغما" از این نمد ، به کلاهی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷:

"یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷
          
منّت ایزد را ، که بر شرعِ نبی ، اقرارِ من
این گواهی بس ، که زاهد می‌کند ، انکارِ من

در خرابات اش ،  به جامی ، بارها کردم گرُو
تا نپنداری ،  سعادت نیست ، در دستارِ من

میکده کردم بنا ، کو بانیِ بیت الحرام
تا بپرسم ، بهتر آثارِ تو یا آثارِ من

گر سرای شیخ شاهد باز خوانندم ، چه عیب
هیچکس زیشان ،  نداند خوبتر ، اسرارِ من

گفتم آه ، از آفتابِ گرمِ محشر ، پیرِ دیر،
گفت ؛ مانا ، غافلی از سایه ی دیوارِ من

تا شدم ، در رسته ی شیرین لب ات ، شکَّر فروش
کاروانِ مصر ،  در تنگ است ، از بازارِ من

مفتی ار سگ خوانَدَم ،  رنج اش خلافِ مردمی است
من که باشم؟ ، کز خطابِ مفتی ، آید عارِ من

بر لبِ غیر ، آنکه دارد چشم ، گاهِ داوری
کِی کند وقتِ تظّلم ، گوش بر گفتارِ من

خواب اش از مژگان مَبُر ،  ای ناله ، بو ، بیند به خواب
چشمِ شوخ اش ، ماجرایِ دیده ی بیدارِ من

رشته ی تسبیحِ عمرِ  زاهد ، ار یغما گسیخت
نیست جای غمِ ، فدایِ تاری از زنّارِ من

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸
          
ما ز میخانه ی عشق ایم ، گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چند

ای که در حضرتِ او ، یافته ای بار ، بِبَر
عرضهٔ بندگیِ بی سر و سامانی چند

کای شهِ کشورِ حُسن و مَلکِ مُلکِ وجود
منتظر بر سرِ راه اند ، غلامانی چند

عشق ، صلحِ کُل و باقی همه جنگ است و جدل
عاشقان جمع و فِرَق جمعِ پریشانی چند

سخنِ عشق ، یکی بود ، ولی آوردند
این سخنها به میان ، زمرهٔ نادانی چند

آنکه جوید حرَم اش ، گو به سرِ کویِ دل آی
نیست حاجت ، که کند قطع ،  بیابانی چند

زاهد از باده فروشان بگذر ، دین مَفروش
خرده بینها ست در این حلقه و رندانی چند

نه در اختر حرکت بود ، نه در قطبِ سکون
گر نبودی به زمین ، خاک نشینانی چند

ای که مغرور ، به جاهِ دو سه روزی ، بَرِ ما
رُو گشایش طلب ،  از همّتِ مردانی چند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰

تا کِی ز غم ات ، ناله و فریاد توان کرد،
زافتاده به کُنج قفسی ، یاد توان کرد

آغوش و کنار ، از تو نداریم توقّع،
از نیم نگاهی ، دلِ ما شاد توان کرد

رَخشِ سِتم ، این قدر نباید ، که بتازی،
گیرم که به ما ، این همه بیداد توان کرد

زاهد چه دهی پند ، که ما از مِیِ لعل اش،
نی همچو خرابیم ، که آباد توان کرد

ای آن که ، به دستِ تو ، سَرِ رشتهٔ خلقی است،
یک رشته به پا  طایری ، آزاد توان کرد

ای نورِ خدا ، گویم اگر ، سوءِ ادب نیست،
دیگر ز کجا  مثلِ تو ، ایجاد توان کرد؟

جانیّ و دلی ، روحِ روانی ، همه آنی،
از مشتِ گِلی ، این همه بنیاد توان کرد؟

آورد هجومی به سَر ام ، خیلِ غُمومی،
ساقی ، به یکی ساغر ام ، امداد توان کرد

یک رَه ننمودی نظر ،  "اسرارِ"  حزین را،
گم کرده رهی را ، به رَه ، ارشاد توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶
                            
کلاهِ دلربائی ، بر سر اش بین،
نیازِ کج کلاهان ، بر در اش بین

بنفشه سر زده ، گِردِ شقایق،
به دُورِ یاسمن ، نیلوفر اش بین

نماید دعویِ کیشِ مسیحا،
ز لب اعجاز و از خط  دفتر اش بین

گر ات خواهش بوَد ، سِیرِ گلستان،
به سنبل زار ، گلبرگِ تَر اش بین

گدازد شمع ، از رشکِ جمال اش،
وزین محنت ، به سَر ، خاکسترش بین

دل ات خواهی شود ، مرآتِ حق بین،
خدا را ، درجمالِ انور اش بین

کمر بسته ، پیِ تاراجِ عقل ام،
ز ناز و غمزه ، خیلِ لشگر اش بین

عرق بگرفته جا ، بر رویِ آتش،
به هم دمساز ، آب و آذر اش بین

بوَد " اسرار" مسکینی ، ولی زَاشک،
بیا و دامنِ پُرگوهر اش بین

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹
                            
یار با ما ، بیوفایی می کند،
بی سبب ، از ما جدایی می کند

می کند  با آشنا بیگانگی،
با رقیبان آشنایی می کند

راهِ مردم می زند ، گیسویِ او،
شمعِ روی اش ، رهنمایی می کند

کاسهٔ گردون ، به کف بگرفته ، مهر،
وز فروغِ او ، گدایی می کند

رهزنِ چشم اش ، به محراب  از فسون،
عابد آسا ، پارسایی می کند

ذیلِ ظلّ اش را ، مبادا کوتهی،
طالعِ ما ، نارسایی می کند

زاهد ار دُردی کِشد ، از جامِ ما،
ترکِ این زهدِ ریایی می کند

کِی ز مفتاحِ خرَد ، بابی گشود،
عشقِ او ، مشکل گشایی می کند

بر امید "اسرار"  رُو ، کانجامِ کار،
کارِ خُود ، سِرِّ خدایی می کند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲
                             
شورشِ عشقِ تو ، در هیچ سَری نیست که نیست،
منظرِ رویِ تو ، زیبِ نظری نیست که نیست

نیست یک مرغِ دلی ، کِش نفِکندی به قفس،
 تیرِ بیدادِ تو ، تا پَر به پَری نیست که نیست

ز فغان ام ، ز فراقِ رخ و زلف ات به فغان،
سگِ کوی ات همه شب ، تا سحری نیست که نیست

نه همین از غمِ او ، سینهٔ ما صد چاک است،
داغِ او لاله صفت ، بر جگری نیست که نیست

موسیی نیست ، که دعویِّ انا الحق شِنوَد،
ور نه این زمزمه ، اندر شجری نیست که نیست

گوشِ  اسرار شنُو نیست ،  وگر نه ، "اسرار"،
بَر اش ، از عالمِ معنی ، خبری نیست که نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳
                            
در دامِ خُود کِی افکنََد ، صیّادِ عشق ، اهلِ هوَس،
آری ، ندیده دیدهٔ شاهین ، کند صیدِ مگَس

نَی سودی اندر پیشه‌ها ، نَی حاصلی زَاندیشه‌ها،
عشقی به رویِ کار  بَر ، حقِّ سخن این است و بس،

ای دلبرِ بی‌مهرِ من ، بی مهرِ رویَت ذرّه سان،
سرگشته و بیچاره‌ ام ، ای چاره‌ ام ، فریادرَس

مُردیم در کنجِ قفس ، وز گردشِ وارونِ چرخ،
صد رخنه در دل هست و نیست،یک رخنه ای در این قفس

رسمی است می گیرد عسَس ، در هر دیاری مست را،
لیکن به مُلکِ عاشقی ، این مست ، می‌گیرد عسس

نبوَد عجب کاید نفَس ، با آن که کُشتی ، صد رَه ام،
تا سویِ دل بویَت برَد ، از سینه می‌آید نفس

ای باغبان چون ساختی ، گل را ، جدا از عندلیب،
باری نسازد همنشین ، با نُوگُلم ، هر خار و خس

سَر در گریبان کرده‌ام ، با خویش باشد سِرِّ من،
تا از دلَم افشا کنم ، کو محرمِ "اسرار" ، کَس

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳
                             
دل نبوَد ، آن دلی که نُه دله باشد،
مشغله را کن یله ، مشعله باشد

نامهٔ حقّ است دل ، به حق به نگارش،
نیست روا ، پُر نقوشِ باطله باشد

گام به رَه چون زنی ، که در پیِ کامی،
پایِ تو چوبین ، ورطه چیچله باشد

بُعدِ مسافت ، اگر چه در رَهِ او نیست،
تا سرِ کویَش ، هزار مرحله باشد

نَی ز مَلَک جو نشان و نَی به فلَک پوی،
رَه به سویِ او ، نفوسِ کامله باشد

روح که قُدسی نگشت و نفس که ناطق،
روحِ بخاریّ و نفسِ سائله باشد

سلسله باید همین ، ز گیسویِ دلدار،
نغز جنونی  ، که این ش سلسله باشد،

زیب ندارد ، مگر به عشقِ جهانسوز،
خلوتِ " اسرار " ، اگر چه چل چله باشد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳
                             
ز اِشتیاقِ تو مُردم ، نه پیکی و نه پیامی،
ز هجر ، جان به لب آمد ، نه قاصدی نه سلامی

چه باشد اَر بنمائی ، ز نامه ، نافه گشائی،
ز زلفِ غالیه سا ، خُوش نمی کنی چُو مشامی

چه می شود ، اگر از عینِ لطف و بنده نوازی،
فتد نظر به عنایت ، ز خواجه ای به غلامی

نشد نصیب ، نه سیبِ زنخ ، نه شربتِ لعلَت،
به شکّرین سخنی ، کن علاجِ تلخیِ کامی

به پاسبانِ حَرَم ، از رهِ ثواب بگوئید،
که تا به کِی بنشیند ، کبوتری لبِ بامی

به یادِ خسته دلی ، دِه به باد نفخهٔ زلفی،
ز سر گِرانیِ زلف ، اَر به کلبه ای نخرامی

خدای را سویِ صیّاد ، عرضِ حال بدارید،
که چند مرغِ اسیری ، بوَد به گوشهٔ دامی

چه خُوش بوَد که ببینم ، شبی به خلوتِ " اسرار"،
نشسته دلبرِ مَهرو ، نهاده شیشه و جامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۷ در پاسخ به شاگرد دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:

صحیح است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:

پیغام به دلسوختهٔ باد صبا داشت

برمک در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۱۲:

سرتاسر خاک میهنم سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر ان رنگی نیست
بر چهر تو آبرو و اورنگی نیست
از کشتن مردمانتان ننگی نیست

۱
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۵۷۱۵