گنجور

حاشیه‌ها

مختارِ مجبور در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:

کسی که دچار علم زدگیه و فکر می‌کنه خدا یا معاد را هم علم باید ثابت کنه، علم را وارد قلمرو دین و الهیات کرده!
کسی که تاثیر دارو را قبول نداره و هنگام بیماری به دکتر مراجعه نمیکنه و میگه خدا باید منو شفا بده، دین را وارد قلمرو علم کرده!

کسی که فقط روش شناخت علمی یا فلسفی را برای درک جهان درست می‌دونه و روح و عوالم معنوی را انکار می‌کنه یا خرافات میدونه دچار جهل فراوانه.

شناخت علمی جای خود را داره و علم هم بسیار بسیار محترمه، ولی علم نمیتونه همه چیز را توضیح بده و به ماورا راهی نداره و چون نمیتونه توضیح بده، حق نداره انکار کنه.

یه جاهایی علم باید سرجاش بشینه و بره روی نیمکت و  میدان را به دین و ایمان بده.

 

پس یاد بگیریم قیمه ها را نریزیم توی ماستا ....

گاهی کمتر کتاب بخونیم و توهم همه چیز دانی را کنار بذاریم و روشنفکری ساختگی را رها کنیم و از همه مهمتر و از همه مهمتر...

به روح خود اجازه بدیم نفس بکشه 

 

«دفتر دانش ما جمله بشویید به می»

علی احمدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

حضرت حافظ در این غزل بدیع تصویری از دیدگاه خود در مورد عقل و عشق و راه عاشقی بیان می کند.در این تصویر چرخه عشق را به ما می نمایاند تا به حال می دانستیم که عاشق بعد از نوشیدن می به مستی می رسد و با درک حضور یار طرب عاشقی را حس می کند و برای رسیدن به وصال بارها امیدوارانه سر بر درگاه معشوق می گذارد و بر حیرتش افزوده می شود اما به وصال نمی رسد. . اما در این غزل پرده از  یک راز دیگر بر می دارد.

 

هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِمانْد

وان که این کار ندانست در انکار بِمانْد

هر کس که محرم دل شد در واقع در حرم یار جای می گیرد و هر کس که محرم دل شدن را نمی داند در انکار عشق می ماند. محرم دل شدن یعنی دل را تحویل گرفتن و به ندای آن گوش دادن . دل قابلیت درک صدای یار یا همان صدای عشق را دارد . دل می تواند « بیا » ی یار را بشنود و اگر کسی دل را تحویل گرفت و با می به مستی رسید صدای یار را درک خواهد کرد چون یار در دل جای می گیرد و تاثیر خود را بر دل می گذارد.پس هر کس اقبالی به دل نشان نداد عشق و جاذبه آن را انکار می کند.

اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن

شُکرِ ایزد که نه در پردهٔ پندار بِمانْد

اگر دل من از پرده بیرون رفت ایرادی نگیر آن پرده در واقع پرده پندارها و توهماتی بود که عقل برایش ایجاد می کرد و وقتی من دل را انتخاب کردم این پرده پندار را  کنار زدم پیام عشق یا همان « بیا » را به سایرین عرضه کردم .پرده می تواند پرده موسیقی عقل باشد که فقط می گوید « برو تا به هدفت برسی » او از بیا صحبت نمی کند .

صوفیان واسِتَدَنْد از گروِ مِی همه رَخْت

دلقِ ما بود که در خانهٔ خَمّار بِمانْد

صوفیان مصلحت اندیش و عقل پسند رخت و لباس خود را که در میخانه برای نوشیدن می گرو داده بودند پس گرفتند و پای کار نبودند و فقط لباس صوفیانه ما عاشقان و رندان بود که در میخانه باقی ماند .صوفیان ترجیح داده اند که پندار عقل را بپذیرند و مدعی باشند که باید به سوی یار حرکت کنند آنها یار  و حضورش را درک نکرده اند و این یار است که باید سالک را جذب کند و به سوی خود بخواند.

محتسب شیخ شد و فِسقِ خود از یاد بِبُرد

قصّهٔ ماست که در هر سرِ بازار بِمانْد

محتسب مامور شرع است و می تواند کنایه از امیر مبارزالدین هم باشد ولی اینجا نمادی از کسی است که حسابگری عقل را می پذیرد و در عین حال که از می استفاده می کند و مست می شود ولی راه صوفیان و عابدان را طی می کند و خود را مانند شیخ پاکدامن نمایش می دهد و آبرویش حفظ می شود. ولی حکایت ما عاشقان که به عشق رو آورده ایم و گناهکار محسوب می شویم سر هربازاری افتاده و نقل محافل شده است.

هر مِیِ لعل کز آن دستِ بلورین سِتَدیم

آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بِمانْد

هر شراب سرخی که از دست بلو.رین ساقی گرفتیم در نهایت به اشک حسرت تبدیل شد و در چشم ما چون گوهری جای گرفت و آماده ریختن شد.رازی که حافظ برملا می کند حسرت عاشقی است . تا به حال دیدیم که با نوشیدن می به حریم دل وارد می شویم و امید به مستی داریم و مستی آگاهی فراتریست که درک حضور یار را در دنیا برای ما میسر می کند و به طرب عاشقی می رسیم و همچون مطرب آواز می خوانیم اما در ادامه راه برای وصال یار بر حیرت ما افزوده می شود و به وصال نمی رسیم و حسرت این وصال در دل ما می نشیند و غم عاشقی را حس می کنیم . البته چاره این غم هم باده ایست که دوباره عاشق می نوشد و مست می شود و این چرخه دوباره تکرار می شود .حاصل این عشق از یک طرف طرب و شادمانی است و از طرف دیگر حیرت است.و این چرخه تا ابد ادامه دارد.

جز دلِ من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بِمانْد

حافظ در می یابد که نه تنها این راه تا ابد ادامه دارد بلکه از ازل نیز وجود داشته و او در ادامه راه سایر عاشقان تاریخ گام برمی دارد .و کسی به جز عاشقان جاودان پای کار عشق نمی مانند.

گشت بیمار که چون چشمِ تو گردد نرگس

شیوهٔ تو نَشُدَش حاصل و بیمار بِمانْد

بارها در راه عاشقی خود را مثل گل نرگس ، بیمار نشان دادم تا شاید مثل چشم تو شوم و وصال را درک کنم . ولی شیوه چشمان تو را نتوانستم درک کنم و بیمار عشق باقی ماندم و در چرخه عاشقی بارها دچار غم عاشقی می شدم.

از صدایِ سخنِ عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبدِ دَوّار بِمانْد

با این حال صدا و پژواکی بهتر از عشق سراغ ندارم همان صدای « بیا» که در این آسمان چرخان و گذر روز و شب به یادگار مانده است و دایم انعکاس می یابد فقط باید محرم دل خود بشوید.

داشتم دلقی و صد عیبِ مرا می‌پوشید

خرقه رهنِ مِی و مطرب شد و زُنّار بِمانْد

آن روزها که صوفی بودم لباسی که داشتم صد عیب و گناه مرا می پوشانید .در لباس صوفیانه کسی مرا گناهکار نمی دانست.اما آن لباس را در ازای  شراب و مطرب از دست دادم و فقط زنّار مانده که مرا غیر مسلمان نشان می دهد و رسوایم می کند.

بر جمالِ تو چنان صورتِ چین حیران شد

که حدیثش همه‌جا در در و دیوار بِمانْد

با اینکه رسوا شدم ولی در پیش توحیرانم  مثل تصویر زیبای چینی که علیرغم شهرتش در همه جا  در برابر زیبایی بی مثال تو حیرت می کند و نمی تواند مثل تو شود و وصال را درک کند.

به تماشاگَهِ زلفش دلِ حافظ روزی

شد که بازآید و جاوید گرفتار بِمانْد

حافظ یک روز برای تماشای زلف یار ( راه عاشقی ) رفته بود تا برگردد ولی برای همیشه گرفتار ماند.

مختارِ مجبور در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:

خیام اگه معاد را انکار کرده غلط کرده 

 

پاسخ فردوسی اینه:

همی بگذرد بر تو ایام تو

سرای جز این باشد آرام تو

نخست از جهان‌آفرین یاد کن

پرستش بر این یاد بنیاد کن

کزویست گردونِ گردان بپای

هم اویست بر نیک و بد رهنمای

جهان پر شگفتست چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

که جانت شگفتست و تن هم شگفت

نخست از خود اندازه باید گرفت

(فردوسی بزرگ)

اینها را میگن سخن حکیمانه و هر کسی هم راه به چنین سخنی نداره!

حکمت را دریاب که اعتبار و حساب و کتابی داره و الا به قول حافظ:

«اعتبار سخن عام چه خواهد بودن»

 

داریوش در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۱۲:

فرهود عزیز سپاس از توضیح بسیار درست و قابل درک .

Ali Shah در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۴:

اینکه زال پیرو مهر با رودابه بت پرست وصلت می‌کند و اینکه مشکل به آیین مهراب کابلی نیست به نواده ی ضحاک بودن اوست نشان از مدارای ایرانیان داشته است 

هر که از در درآید نانش دهید و از ایمانش نپرسید

همیرضا در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:

با استناد به شرح صوتی استاد ضیاء با توجه به مفاد غزل و اشارهٔ آن به قتل خواجه قوام‌الدین زمان سروده شدن آن باید بهار ۷۶۴ هجری قمری باشد.

علی احمدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۷ در پاسخ به حمید شرفی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

با سلام 

در عبارت «هجای بلند است » الف در است خوانده نمی شود پس در بیت حافظ نیز الف در ازل نباید خوانده شود و وزن مشکل ندارد .

مهرداد کبیری در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه » بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی:

در بیت ۳۶

به آسان‌گذاری دمی می‌شمار

که آسان زید مرد آسان‌گذار

استاد بهرام مشیری فعل «می‌گذار» را جای می‌شمار به کار می‌برد. بسیار جذاب تر می‌کند معنی بیت قبل و این بیت را. 

منبع:

دقیقه ۱۶.

پیوند به وبگاه بیرونی

محمدتقی عارفیان در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۸:

بیت سیزدهم غلط نوشته شده، و مصرع دوم بیت بعدی به‌اشتباه جایگزین شده است.
بیت سیزدهم این‌طور است:
خدا را اگر دوست داریم باید
که با دوستان خدا دوست باشیم

در بیت چهاردهم نیز خدادوست صفت است و باید پیوسته نوشته شود:
نباشیم تا با خدادوستان دوست
کجا درحقیقت خدادوست باشیم

بهزاد رستمی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۴ در پاسخ به Reza Akbari دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

پیوند به وبگاه بیرونی

این آدرس وبلاگشون هست

احسان حمیدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

بنظر می‌رسد با این وزن تطابق کاملتری داشته باشد: فعلاتن‌فع مفاعیلُ فع

بهزاد رستمی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۷ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹:

آزار دل ما مکن ای گل که حرام است

مرغ دل عاشق کم از صید حرم نیست

مصرع دوم احتمالا یه که جا افتاده باشه؛ مرغ دل عاشق (که) کم از صید حرم نیست

احمدرضا نظری چروده در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶:

ویرایش این رباعی:

یک جُرعه میِ کُهَن ز مُلکی نو به

وَز هر چه نه مِی، طریقِ بیرون شو به

 

دَر دَست به از تخت فریدون صد بار

خشتِ سَرِ خُم زِ مُلکِ کیخسرو به

قبلا عرض کردم که کسانی که  درخوانش می گویند "وَز هر چه نه مِی طریقِ،

به نظر اشتباه می خوانند والبته به همه آنها احترام ویژه قایل هستم وبرخی همکار ودوست نیز هستند.

با چندتن ازاساتید دانشگاه مشورت کردم واین خوانش فوق را می پسندم.

اما #معنای_رباعی

یک جرعه می از یک قلمروپادشاهی بهتر است 

ازهرچیزی که جز می باشد، راه بهتر این است که ازآن صرف نظر کنی وبیرون شوی، راه درستی نخواهدبود. این راه خیام است.

خیام باده را یکی ازپدیده های مهم عالم هستی می داند که شگفتی آفرین است هم ازحیث مجازی، هم عرفانی. البته در دوره خیام  نگرش عرفانی نسبت به پدیده ها وجود نداشت ویا اندک میبود.

بیت دوم

 در دست یک جرعه شراب ویا اگریک جام شراب داشته باشی که تو را ازاین قیود آزاد کند وسرمست نماید، ازملک کیخسرو بهتراست.

حتی فراتر ازآن خشت مالیده شده برسرخم (که مانع نفوذ هوا به داخل خم می گردد) از ملک فریدون بهتر است اما چرا گفته خشت سرخم ارجح است به پادشاهی فریدون؟  چون خشت اگر نمیبود، می وصهبایی هم وجود نداشت.

 

 

 

 

 

فاطمه یاوری در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۷:

کفر من است و دین من دیده نوربین من

آن من است و این من نیست از او گذار من

علی میراحمدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۴ - ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه:

گفت به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود پای من به عشق فرو می شد

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۷ در پاسخ به سیّد مبین محدثی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:

درود

همان «آورد» درست است

خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد

در اینجا «آورد» به معنای مصدری است یعنی «آوردن»

در طلب تو، عمر به سر آوردن را می‌خواهم

در موارد دیگر هم سعدی از این نوع مصدر استفاده کرده است:

تو بت چرا به معلم روی؟ که بتگر چین

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

«آموخت» در مصرع دوم مصدر است به معنی «آموختن»

این نکته هم عرض کنم. خداوندگار سخن، در غزلی که یک مصرع آن را گواه آوردم؛ کلمه آموخت را به سه معنا به کار برده است:

در ابیات 1 و 2 و 6 و 7 کلمه آموخت فعل ماضی به معنای «یاد داد» است
اما در بیت 5 و 8 و 9 و 10 و 11 و 12 و 13 فعل ماضی به معنای «یاد گرفت» است

و اما در بیت سوم و چهارم مصدر است به معنی «آموختن»

علی احمدی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

با ادعایی که حضرت حافظ در انتهای غزل آورده معلوم است که رمز گشایی از این غزل آسان نیست و هرچه بگوییم نمی تواند منظور او را بیان کند لذا باید برداشت های خود را فقط در حد فرضیه بدانیم البته این موضوع در غزلهای دیگر این شاعر بزرگ هم مطرح است.این غزل با بیان دوگانگی هایی آغاز می شود که از نظر حافظ عجیب است ولی متاسفانه در اطراف ما شایع است .سالک راه عاشقی باید متوجه این دوگانگی ها باشد و به خطا نرود.در ادامه غزل به عاشقان هم توصیه می شود که از دوگانگی ها پرهیز کنند.حافظ به معشوق زمینی هم توصیه می کند و او را از دوگانگی برحذر می دارد.

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

مصرع اول اشاره به دلبری و مصرع دوم اشاره به قدرتمندی دارد . صحبت از یک عشق زمینی است که چون دلبری قدرتمند حافظ را دلباخته خود کرده است . حال حافظ لب به شکایت می گشاید و این در عشق زمینی عجیب نیست.می گوید هرکس که چهره اش روشنایی داشت و زیبا بود دلبری بلد نیست و هرکس که آینه ای بزرگ برای راهنمایی و اطلاع از اوضاع جهان بسازد که اسکندر جهانگشا نیست.

معشوق فقط زیبا نیست بلکه کنش و رفتار او نیز مهم است .ابروی دلگشا با کرشمه معنا می یابد . حسن با ملاحت جهانگیر می شود.قبای اطلس باید با هنری همراه باشد.از طرفی قدرتمندی فقط در توانایی در مطلع بودن از اوضاع جهان نیست بلکه الزامات دیگری هم می خواهد . حافظ به معشوق زمینی خود هشدار می دهد که تو همه این الزامات را نداری.

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هر کسی که کلاهش را کج بر سرش گذاشت و با کبر و نخوت بر تخت نشست که روش سلطنت و پیشوایی نمی داند .قدرتمندی شرایط دیگری هم دارد.

تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن

که دوست خود روشِ بنده‌پروری داند

 ای عاشق تو هم بدان که گدایی در راه عاشقی نباید به شرط گرفتن مزد باشد چون دوست خودش می داند که چگونه بنده اش را راضی نگه دارد . طالب مزد که باشی فقط مزدور هستی نه عاشق .در واقع هر نوع گدایی مورد قبول نیست.

غلامِ همّتِ آن رندِ عافیت‌سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

من بنده و در خدمت عاشقی هستم که به عافیت خود نمی نگرد بلکه گدایی معشوق می کند و به جای مزد خواهی خودش کیمیاگری می کند . عاشق سازنده است . عاشقی ارزش افزوده دارد . خلاقیت دارد . از مس طلا می سازد چه مس وجود خودش باشد ، چه انسان سازی نماید.

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

دوباره به معشوق زمینی که او را دلبری قدرتمند می دانست رو می کند و می گوید از عاشقان و رندان بیاموز که بی مزد و منت و عافیت سوزانه  پای عشق خود وفادارند و بر عهد خویش مانده اند وگرنه گدایان دیگر در اطراف تو فقط مزدور هستند و وقتش که برسد ستمگری می کنند و تو را به ستمگری بر عاشقان تحریک می کنند .

این بیت اشاره ای زیبا به آیه قرآن ( آیه 72 سوره احزاب) دارد که انسان را ظلوم و جهول می داند « انه کان ظلوما جهولا» انسان ذاتا تمایل به ستمگری ( ظلم ) دارد و این از جهالت اوست پس باید راه و روش وفای به عهد را بیاموزد و از جهالت رها شود.هر گونه عهد شکنی ستم به کسی است که با او پیمان بسته ایم چه دیگری باشد چه معشوق ازلی چه خود انسان.

بباختم دلِ دیوانه و ندانستم

که آدمی‌بچه‌ای، شیوهٔ پری داند

نوعی پشیمانی را بیان می کند و می گوید دل عاشق خودم را در راه آدمیزادی باختم که به روش پریان دلبری می کند . یعنی زیباست و قدرت هم دارد ولی عشق را نمی شناسد .پری یا فرشته زیباروست و قدرتمند چرا که بنا به باور گذشتگان اسباب عالم به دست فرشتگان است و هر فرشته ای قدرتی به دست دارد مثل فرشته باد ، فرشته آفتاب و...ولی عشق را نمی شناسد «جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت»

منظور از آدمی بچه نیز فرزند آدم است و اشاره ای به خردسالی ندارد .

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو این‌جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

در موضوعی که بیان کردم هزاران نکته باریک تر از مو نهفته است .اصلا مسئله مو مطرح نیست هر کس که مویش را تراشید قلندر نیست و قلندری بلد نیست . قلندری فقط به ظاهر بی ریش و مو نیست قلندری آیین و مرام است ضوابط و شرایط دارد .قلندر طالب و تسلیم حقیقت است و در مسیر عاشقی استوار و پایدار است .قلندر اگرخواجه ای گردد و دلبری کند ، غم خدمتکارش را دارد.و حواسش به عاشق است و مثل دوست بنده پرور است.

مدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مرا

که قدرِ گوهرِ یک‌دانه جوهری داند

حواست باشد که مردمک چشم من به دنبال خال رخ تو و حرکت آن است و منِ جواهر شناس، جواهر یکدانه ای چون خال تو را می شناسم.خال جدا از زیبایی نشانه نوعی اصالت است و تشبیه آن به گوهر یکدانه بدون دلیل نیست . یعنی من ذات و اصالت تو را می شناسم. تو ذاتا بدعهد و ستمگر نیستی . 

به قَدّ و چهره هر آنکس که شاهِ خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

توبا قد و چهره زیبایت  اگر پادشاه خوبان شده ای و می خواهی مثل اسکندر جهان را فتح کنی باید عدالت و دادگستری هم بلد باشی و همه انسانها از جمله عاشقان را مد نظر داشته باشی.انصاف به خرج دهی و قدر آنان را بدانی.

ز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاه

که لطفِ طبع و سخن گفتنِ دَری داند

و در نهایت اینکه اگر کسی بخواهد از شعر دل پسند حافظ آگاه شود باید طبعش لطیف و شاعرانه باشد و نوع سخن گفتن او که پارسی دری است را بشناسد.( طعنه ای به شاه است که اصالتا پارسی گوی نیست.)

امیر حسین رفیعی در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:

به نام خدا 

سلام 

دوستانی که این شعرو میخونید حواستون باشه مولوی یک صوفی مسلک بود و کتب او از جمله دیوان شمس رسانه ی او جهت تبلیغ تصوف بوده است. این شعر نیز در واقع دعوت مردم به چلّه نشینی و ترک دنیاست چیزی که در مذهب تشیع مذمت شده است. پس بهتر است از دیدگاه دیگری به این اثر نگاه کرده و از جوانب افراطی آن مانند رهبانیت که از محرمات است و ترک دنیا خودداری کنید. باتشکر

یار در ‫۲۰ روز قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۸ در پاسخ به سیروس شیرزادی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴:

نظر شما دارای اشکال وزنی است

۱
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۵۶۸۵