علی احمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
وقتی در ابتدای این غزل با عبارت نظربازی مواجه می شویم به این می اندیشیم که محور غزل صحبت از نظربازی است و حضرت حافظ می خواهد با مخالفانش در این خصوص به بحث بپردازد غافل از اینکه نکته های دیگری هم مطرح است که از اهمیت بسیاری برخوردار است و با نادیده گرفتن آنها حق مطلب ادا نمی شود
در نظربازیِ ما، بیخبران، حیراناند
من چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند
حافظ بر این باور است که آنانی که از نظر بازی او ایراد می گیرند ناآگاه و بی خبر اند چون مبنای اگاهی آنها عقلی است که محاسبه می کند و صلاح را در نظر می گیرد . یک عده صغری و کبری می بافند و به زعم خود استدلال و نتیجه گیری می کنند. عده ای دیگر هم که خود را متکلم می دانند بر اساس نقل و اتکا به قواعد علم کلام نتایجی می گیرند و بر آن اتکا می کنند . اولی نظر بازی را کاری غیر موجه و خلاف عقل می داند و دومی نظربازی را پیروی از هوس و خلاف دین می داند.اما حافظ نظربازی را نتیجه نوعی از آگاهی می داند که آن دو گروه از آن خبر ندارند و حیران اند.لذا می گوید من به کار خودم ادامه می دهم آنها هم به دانسته های خود عمل کنند.نظربازی نوعی تجربه عاشقی است و در آن بوی ربایش می آید . حافظ از هرگونه جاذبه ای که به او می گوید بیا به شرطی که در آن آزاری نباشد استقبال می کند و آن را نشانه ای از عشق می داند .نظر به زیباییها به خاطر جاذبه و کشش آنهاست نه اراده وهوس ما .
عاقلان، نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی
عشق داند که در این دایره، سرگرداناند
درست است که عاقلان خود را معیار ثابت شناخت وجود و هستی می دانند اما دامنه شناخت عقل محدود است و این را عشق می داند که عقل در این دایره هستی که شعاعش بسیار بزرگتر از دایره شناخت عقل است ، سرگردان است . عقل ربایش و جلوه معشوق را درک نمی کند و به دنبال اثبات همه چیز است حال آنکه جلوه معشوق را باید پس از مستی درک نمود .
جلوهگاهِ رخِ او، دیدهٔ من، تنها نیست
ماه و خورشید، همین آینه میگردانند
اگر رخ معشوق جلوه می کندعقل نیست که آن را درک می کند چشم من با درکی والاتر مثل ماه و خورشید آینه ای برای بازتابش جلوه معشوق می شود .فقط من تنها نیستم بلکه همه کائنات چنین می کنند همه ما نظربازیم و چشم به او داریم.
عهد ما با لبِ شیریندهنان بَسْت خدا
ما، همه، بنده و این قوم، خداونداناند
در این میان لب شیرین دهنان است که ما را امیدوار به معشوق می کند . گویا خداوند بین ما و آن شیرین دهنان پیمان بسته است . اینان صاحبان( خداوندان) واقعی پیامهای الهی هستند.ماه ، خورشید، گلهای زیبا ، ماهرویان و ... همه مثل ساقی به ما می می دهند و مطرب وار می نوازند و مست می کنند تا حضور یار را دریابیم و بسیاری از منتقدین ما از این بی خبر اند.
مُفْلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریم
آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نَسْتانند
و من و عاشقان دیگر برای می و مطرب میخانه چیزی برای پرداخت نداریم .آه که اگر این پیراهن پشمی ما را هم گرو نگیرند بیچاره ایم .
ظاهرا در صورتی که پولی برای خرید در میخانه نداشتند چیزی را گرو می گذاشتند حافظ خرقه پشمی یا همان لباس صوفیانه را گرو می گذارد و نگران است که اهل میخانه نیز او را مانند سایر بی خبران بدانند.
وصلِ خورشید به شبپَرِّهٔ اَعْمی نرسد
که در آن آینه، صاحبنظران، حیراناند
کسی که ادعای وصال با خورشید دارد نمی تواند مثل خفاش نابینا باشد . حتی آنانکه اهل نظر بازی هستند و در این کار صاحب نظر شده اند هم وقتی آینه جمال معشوق می شوند دچار حیرت می گردند اگر حضور او را درک نکرده باشی که وای به حالت.
لافِ عشق و گِلِه از یار؟ زَهی لافِ دروغ!
عشقبازانِ چُنین، مُسْتَحَقِ هِجْراناند
وقتی حضور یار را درک نکرده ای حق نداری به دروغ لاف عشق بزنی و از یار گله کنی . اگر اینگونه عاشقی می کنی هرگز به وصال امیدوار نخواهی بود و سزاوار است در دوری از معشوق بمانی.
در اینجا به صوفیان اشاره می کند که دم از عشق می زنند اما حضور معشوق را هنوز درک نکرده اند چون هنوز می ناب را نمی شناسند و حدیث می و مطرب ، مستی و عاشقی واقعی را درک نکرده اند و عبادت بدون درک حضور خداوند را تنها وسیله رسیدن به خداوند می دانند .حتی در زمان حاضر نیز اگر کسی بدون درک حضور معشوق متعالی دم از عشق بزند بیراهه رفته و لاف دروغ می زند.
البته خود حافظ هم گاهی از بی مهری یار گله می کند ولی حضور او را باور دارد و همیشه در کنار گله هایی که از خستگی در راه عاشقی پیش می اید خود را ملزم به ادامه راه می داند و از راه عاشقی پا پس نمی کشد و همیشه حق را به معشوق خود می دهد و رضایت معشوق برایش مهم است.
مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی، همهکس نَتْوانند
این همه از بی خبری و با خبری گفتیم ببینیم حافظ چه چیزی را از معشوق و پس از درک او می آموزد و باخبر می شود:
به معشوق می گوید هر کسی نمی تواند هم مست باشد و هم مستور مگر اینکه مثل من از چشم سیاه تو این کار را بیاموزد.
مستی و مستوری دو حالت متضاد انسان هستند . مستوری نشان از قدرت پوشیده داشتن بسیاری از حالات و افکار و گفتار نهان آدمی است که به مدد عقل و هشیاری صورت می گیرد و مستی بر عکس آن، یعنی حالتی است که انسان همه افعالش را بدون کنترل بیرون می ریزد و آزاذانه رفتار می کند.حافظ بر این باور است که در مستی که نوع دیگری از هشیاری است درک آزادانه تری از حقایق صورت می گیرد از جمله درک جلوه معشوق متعالی.
حال می گوید چشم معشوق هم مست است و هم مستور . مست است چون عاشق را مست می کند و مستور است چون آگاهانه بر همه احوال عاشق نظر دارد و به داد او می رسد.هم می رباید و هم می پاید.
گر به نُزهَتگَهِ ارواح بَرَد بویِ تو، باد
عقل و جان، گوهرِ هستی به نثار افشانند
اگر بوی خوش تو را باد به قرارگاه ارواح ( که در آن جسمی حضور ندارد) ببرد عقل و روان هم گوهر وجود خود را هدیه تو می کنند . این بیت می تواند هم خطاب به معشوق و هم خطاب به خود عشق باشد . یعنی اگر بوی خوش عشق به مشام عقل و روان برسد با جاذبه ای که دارد آنها را نیز به فرمان خود در می آورد .
بهترین بیت این غزل به زعم اینجانب همین است. اگر عشقی در زندگی انسان را برباید و هدف قرار گیرد عقل و تمام هیجانات و رفتارها و گفتارها در جهت رسیدن به آن معشوق بسیج خواهند شد و مهم نیست که چه کسی چه خواهد گفت .این است مرام رندانه حافظ.
زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد؟
دیو بُگْریزَد از آن قوم که قرآن خوانند
حالا اگر زاهد بی خبر از عشق مرام رندی حافظ را درک نکند چه خواهد شد؟ مثل شیطان که از جماعت قرآن خوانها می گریزد زاهد هم از جماعت رندان خواهد گریخت چون توان رویارویی با رندان را ندارد.
حافظ مقایسه جالبی کرده است زاهد را مثل شیطان می داند که پیرو حساب و کتاب است و برای کسب ثواب و فرار از عذاب چرتکه می اندازد و رند را مثل قرآن می داند که ظاهرش غلط انداز و باطنش راهنما و پاک است.
گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مُغبَچِگان
بعد از این خرقهٔ صوفی به گرو نَسْتانند
حال که حافظ اندیشه خود را آشکارا بیان نموده می گوید تا به حال برای گرو نگرفتن این خرقه پشمی صوفیانه در ازای شراب نگران بودم و اکنون اگر پادو های میخانه بدانند که فکر چه مرامی در سر ما می گذرد دیگر این خرقه را هم از ما نمی گیرند چون در میخانه باید فقط مست شد و آنجا جای فکر و اندیشیدن نیست.
سیاوش عیوضپور در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر:
در جایی خواندی، حالا کجا خواندی بماند، در این که مسلمان هستی شک جدی هست، و البته در اینکه چیزهایی که گفتی رفتار افراد هست و نه حکم اسلام شکی نیست
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
گفتی که صبور باش هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
سعدی
بهزاد رستمی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:
سَحرکِرشمهی چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتبِ خوابی که به ز بیداریست
حافظ
Ali Shah در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:
شروین وکیلی در تحلیل این داستان اشاراتی دارد
اول مادر رخش شبیه شیر است ارجاع به آیین مهر که شیر نماد آنست
دوم داغ نداشتن رخش و مادرش که نشان از عدم داشتن صاحب و خدا
سوم خود رستم و خاندانش که در بند هیچ پادشاه و قدرتی نیستند و زال رستم را آزاد میگذارد در رفتن یا نرفتن به جنگ
چهارم چوپان بهای رخش را پاسداری از ایران زمین میداند
jesi james در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۱ در پاسخ به صالح براتی دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۴۴ - مناظره:
سلام
کان ِ دلی
بعد از کان، کسره بخونید
در درون چنان معدن دلی چنین گوهری شدم
علی احمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۹ در پاسخ به محمد رضوانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
آفرین
آفرین
آفرین بر نگاه زیبای شما دوست عزیز
بهزاد رستمی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:
به نظرم کفر محبت رو شاید اینطور بشه تعریف کرد که عاشق به واسطهی محبت تمامی که به معشوق داره دیگه نمیتونه به دیگری محبت نثار کنه و از اونجایی که این دیگری حتی شامل خدا هم میشه بنابراین این محبت کفرآفرین میشه.
بهزاد رستمی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
چو خسروانِ ملاحت، به بندگان نازند
تو در میانه، خداوندگار من باشی
حافظ
بهزاد رستمی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:
صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصور
با خیالِ تو اگر با دِگری پردازم
حافظ
مریم هروی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » هزلیات » شمارهٔ ۳ - چه معامله باید کرد؟:
آنچه مشخص است این است، حتی اگر این شعر منتسب به عشقی باشد، او آنقدری سروده در هجو رضاخان داشته که فرمان قتلش صادر شده باشد... در هر زمانه و هر مملکتی، شاعری را به جرم شاعری کشتن، درد دارد.
امیر نصر در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:
سلام
حال پخته در نیابد هیچ خام
پس سخن کوتاه باید وسلام
علی احمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمیکند؟
همدمِ گل نمیشود، یادِ سَمَن نمیکند
در جای جای این غزل زیبا نشانه های حسرت عاشقی را می توان دریافت.در یک بیت از بی مهری یار می نالد و در بیتی دیگر از اشتیاق خود می گوید . او علیرغم درک حضور یار از وصال محروم مانده و حسرت می خورد .
حضرت حافظ یار را چنان سرو خوش خرامی می داند که گویا میل به چمن(استعاره از عاشق) ندارد و همدم گل سرخ و یاسمن در باغ نمی شود گل هایی که هر کدام می توانند معشوقی باشند .معشوق ما حتی آنها را تحویل نمی گیرد .
دی گِلِهای ز طُرِّهاش، کردم و از سرِ فُسوس
گفت که «این سیاهکج، گوش به من نمیکند»
دیروز از طره اش گله کردم از همان زلف سیاه کج کنار پیشانی اش ولی او با حیله گفت این زلف سیاه کج که به حرف من گوش نمی کند .
در حین گله گزاری اشتیاق خود را هم بیان می کند
تا دلِ هرزهگَردِ من، رفت به چینِ زلفِ او
زان سفرِ درازِ خود، عزمِ وطن نمیکند
آن قدر مشتاق است که می گوید دل من که هرجایی است وقتی به سراغ چین زلف یار می رود که (هم پر چین و شکن است و هم خود کشوری به دوری چین است ) از این سفر طولانی خود قصد بازگشت به وطن یعنی جانم را ندارد .
پیشِ کمانِ ابرویش، لابه همی کنم ولی
گوش کشیده است از آن، گوش به من نمیکند
اما در محراب آن کمان ابروی یار برای وصال به زاری و التماس پرداختم اما گویا گوشش بدهکار نیست و به همان خاطر به من گوش نمی دهد.
با همه عطفِ دامنت، آیدم از صبا عجب
کز گذرِ تو، خاک را، مُشکِ خُتَن نمیکند
کلمه عطف چقدر زیبا در این بیت نشسته است .عطف دامن یعنی تاب و پیچش دامن .مثل پرچم که با باد چین می خورد .می فرماید تعجبم این است که باد صبا دامن خوشبوی یار را چین می اندازد ولی از بوی آن خاک را تبدیل به مشک معطر چین نمی کند .یعنی باد هم مثل من تا کوی یار سفر کرده و برگشته است و حضور او را درک کرده و معطر شده ولی خاک را معطر نمی کند.
چون ز نسیم میشود، زلفِ بنفشه پُرشِکَن
وه که دلم چه یاد از آن، عهدشکن نمیکند
این غزل پر از چین و شکن است .گلبرگ های بنفشه را دیده ای که لب به لب کنار هم جای گرفته اند و با هر نسیم کوچکی تاب می خورند (بنفشه گلبرگ های تو در تو ندارد). این تاب و شکن بنفشه مرا به یاد عهد شکنی یار می اندازد که مرا از وصال محروم کرده است .
دل به امیدِ رویِ او، همدمِ جان نمیشود
جان به هوایِ کویِ او، خدمتِ تن نمیکند
ولی باز هم دل من به دیدن رویش امید دارد و همدم روانم نمی شود و روانم نیز میل کوی او را دارد و به جسم من یاری نمی کند.
ساقیِ سیمساقِ من، گر همه دُرد میدهد
کیست که تن چو جامِ مِی، جمله دهن نمیکند؟
آخر او ساقی سپید اندام من است حتی اگر همیشه ته مانده شراب هم بدهد مگر می شود کسی با همه وجودش برای چنین شرابی مثل دهان نشود؟
دستخوشِ جفا مَکُن، آبِ رُخَم که فیضِ ابر
بیمددِ سِرشکِ من، دُرِ عَدَن نمیکند
آب رویم را درگیر جفایت نکن چون ابر هم بدون کمک اشک های من گهر های بهشتی نمی ریزد .یعنی به خاطر اشکهای پر ارزش من هم که شده بی وفایی نکن و مرا برای وصال پذیرا باش.
کُشتهٔ غمزهٔ تو شد، حافظِ ناشنیدهپند
تیغ سزاست هر که را، دَرد، سخن نمی کند
حافظ که اهل پند شنیدن نیست ،بازهم به سراغ تو می آید .او اهل درد کشیدن است هر چه از درد برایش سخن گفته باشند باز هم می خواهد درد عاشقی را تجربه کند پس لایق تیغ چشیدن و کشته شدن است .حسرت عاشقی او را به درد عاشقی می رساند تا باز شرابی و مستی دگری رخ دهد تا شاید این بار به وصال یار برسد و این است چرخه عاشقی که بارها تکرار می شود .
حتی اگر" دُرد،سخن نمی کند" هم بخوانیم درست است . یعنی اگرچه برای دیگران ممکن است ته مانده شراب ارزشی نداشته باشد ولی برای من ارزش کشته شدن در راه عاشقی هم دارد.
نردشیر در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۲۵۶:
خیری تو شعر خواجو خیلی تکرار شده
اینجا گفته موبد هستش گویا
محسن منزه فرد در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:
👌
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
البته واضح است این کتاب بیشتر برای عارفان و علاقه مندان عرفان کاربرد دارد و ما بیشتر به عنوان یک اثر ادبی و جهت آشنایی مطالعه می کنیم و نکات ذکر شده هم از این باب است.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در واقع برای کتابی که به صورت یک داستان سمبلیک و رمز گونه بیان می شود، این مقدار حاشیه زدن و حکایت گفتن باعث کند شدن داستان می شود.
در حالی که در مثنوی مولانا حکایتی مستقل مطرح می کند و در پایان آن نتایج عرفانی بیان می شود.
در واقع در اینجا برعکس مطلبی عرفانی ذکر می شود و سپس در شرح آن حکایاتی بیان می شود.
که البته خیلی از حکایات هم از دید عامیانه چندان جذاب نیست. البته بهترین حکایت این کتاب همان داستان شیخ صنعان است که انصافا جذاب و گیرا است و طولانی ترین حکایت این کتاب هم هست.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در اوایل کتاب که حکایات هر مرغ و عذر ایشان را می گوید به نظر نمادپردازی ها و سمبل ها زیبا تر است و برای هر مطلب هم یک حکایت بیشتر نقل نمی کند ولی بعد از آن مطالب عرفانی بیشتر مستقیم مطرح می شود و تعداد حکایات هم خیلی زیاد می شود.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
آنچه که از کل کتاب برداشت می شود و برخی اساتید هم گفته اند این است که جناب عطار بیشتر معنا و مفهوم برایشان اهمیت دارد و زیاد در قید و بند الفاظ و ظاهر شاعری نیست. شاعران عارف البته بیشتر به همین روش رفته اند. برای همین کمی کتاب از دید من که البته اهمیتی ندارد، خسته کننده می شود.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد: