گنجور

حاشیه‌ها

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

چو برج طالعت نآمد ذنب‌دار ز ...

ذنب به معنی گناه و بزه

 

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

مکن کاین میش دندان پیر دارد ...

یعنی تو از دنبه فریب استفاده نکن که این میش روزگار دندان پیر هم رو را دنبه فریب می دهد و دنبه میش پیر بسی دلگیر است. یعنی روزگار هم تو را فریب می دهد و فریب روزگار بسیار دلگیرتر و سخت‌تر خواهد بود.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

چو پیه از دنبه زانسان دید ...

در ادامه بیت قبل است

میگه ولی چون  فریب دادن فرهاد توسط خسرو از روی غرور همان بازی را سبب شد که میدانی (اگر چه خسرو به وصال شیرین می رسد ولی در نهایت توسط پسرش شیرویه کشته می شود و عاقبت خوبی ندارد)، تو هم عبرت بگیر و برای پیشرفت کارت از فریب و خدعه استفاده نکن چون عاقبت خوبی ندارد.

 

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

اگر چه دنبه بر گرگان تله بست ...

میگه اگر چه با دنبه فریب، تله بر فرهاد(گرگ) بسته شد و از میدان به در شد و در مقابل با دنبه فریب، خسرو (شیرمرد) از تله رقابت عشقی نجات یافت....

ادامه در بیت بعد توصیح می دهد

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

وز آن دنبه که آمد پیه‌پرورد ...

دنبه در اینجا به معنی فریب است و پیه یعنی غرور.

یعنی شنیده ای حتما که با فریبی که خسرو از روی غرور ایجاد کرد، آن پیرزن با فرهاد جوانمرد چه کرد

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

بر آن صورت شنیدی کز جوانی ...

بر آن صورت: بر آن روش

همان کاری که کرد

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

بر آن صورت شنیدی کز جوانی ...

یعنی حتما شنیده ای که فرهاد جوانمرد از روی جوانی و عاشقی و مهربانی با آن صورت چه کار کرد.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد ...

کوه کمر کش یعنی کوه بلند

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

به شرط آن که خدمت کرده باشم ...

یعنی به شرط آنکه وقتی خدمت کردم و کوه را کندم و شرط را به جا آوردم

آنگاه خسرو دست از شیرین بردارد.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

بگفتا هیچ هم‌خوابیت باید‌؟ ...

خسرو برای فریب دادن فرهاد می گوید که آیا همخوابه میخواهی؟

فرهاد هم پاسخ می دهد که اگر خود من هم نباشم شایسته است، چه رسد که همخوابه بخواهم. یعنی خودم را هم نمیخوام چه برسد به همخوابه

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

صدر او ، با آستان ، یکسان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴
                 
عشق را ، پیر و جوان ، یکسان بوَد
نزدِ او ، سود و زیان ، یکسان بود

هم ، ز یکرنگی ، جهانِ عشق را
نو بهار و مهرگان ، یکسان بود

زیرِ او بالا و بالا هست زیر
کِش ، زمین و آسمان ، یکسان بود

بارگاهِ عشق ، همچون دایره است
صدرِ او ، با آستان ، یکسان بود

یار اگر سوزد و گر سازد ، روا ست
عاشقان را ، این و آن ، یکسان بود

در طریقِ عاشقان ، خون ریختن
با حیاتِ جاودان ، یکسان بود

سایه ، از کل دان ، که پیشِ آفتاب
آشکارا و نهان ، یکسان بود

کِی بود دلدار ، چون دل ، ای فرید
باز ، کِی با آشیان ، یکسان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱
                 
آن را ، که ز وصلِ او ، خبر بود
هر روز ، قیامتی دگر بود

چه جایِ قیامت است ، کاینجا
این شور ، از آن عظیم‌تر بود

زیرا ، که قیامتِ قوی را
در حدِّ وجود ، پا و سر بود

وین شور ، چو پا و سر ندارد
هرگز ، نتواند اش ، گذر بود

چون نیست ، نهایتِ رهِ عشق
زین رَه ، نه نشان و نه اثر بود

هر کَس ، که ازین ره ات ، خبر داد
می‌دان به یقین ، که بی خبر بود

زین راه ، چو یک قدم ، نشان نیست
چه لایقِ هر قدم شمَر بود

راهی است ، که هر که ، یک قدم زد
شد محو ، اگر چه ، نامور بود

چندان که ، به غورِ رَه نگه کرد
نه راهرُو و نه راهبر بود

القصّه ، کَسی که ، پیشتر رفت
سرگشتهٔ راهِ بیشتر بود

بر گامِ نخست ، بود مانده
آنکو ، همه عمر ، در سفر بود

وانکَس که بیافت ، سِرِّ این راه
شد کور ، اگرچه دیده‌ور بود

کین راز ، کَسی شنید و دانست
کز دیده و گوش ، کور و کر بود

مانندِ فرید ، اندر این راه
پُر دل شد ، اگرچه بی جگر بود

عطّار ، که بود ، مردِ این راه
زان ، جملهٔ عمر ، نوحه‌گر بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲
                 

عشق بی درد ، ناتمام بوَد
کز نمک ، دیگ را طعام بوَد

نمکِ این حدیث ، دردِ دل است
عشق بی درد ، دل حرام بود

کشته ی عشق گرد و سوخته شُو
زانکه ، بی این دو ، کار خام بود

کشتهٔ عشق را ، به خون شویند
آب اگر نیست ، خون تمام بود

کفنِ عاشقان ، ز خون سازند
کفنی ، بِه ز خون ، کدام بود

از ازل تا ابد ، ز مستیِ عشق
بی قراری ، علی‌الدّوام بود

در رهِ عاشقان ، دلی باید
که منزّه ، ز دال و لام بود

نه ، خریدارِ نیک و بد باشد
نه ، گرفتارِ ننگ و نام بود

سرفرازیّ و خواجِگی نخَرد
جملهٔ خلق را ، غلام بود

نبوَد تیغ اش و اگر باشد
با همه خلق ، در نیام بود

همچو خود ، بی قرار و مست کند
هر که را ، پیشِ او مقام بود

گاه‌گاهی ، چنین شود ، عطّار
بو ، که این دولت اش مدام بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳
                 
آنچه ، نقدِ سینهٔ مردان بوَد
زآرزویِ آن ، فلک گردان بوَد

گر از آن ، یک ذرّه گردد ، آشکار
هر دو عالم ، تا ابد ، پنهان بود

در گذر ،  از کُون ، تا تاب آوری
خود ، که را ، در کُون ، تابِ آن بود

آن فلک ، کان ، در درونِ عاشق است
آفتابِ آن رخِ جانان بود

گر فرو اِستَد ، ز دوران ، این فلک
آن فلک را ، تا ابد ، دوران بود

نورِ این خورشید ، اگر زایل شود
نورِ آن خورشید ، جاویدان بود

زود بیند آن فلک ، وآن آفتاب
هر که را ، یک ذرّه ، نورِ جان بوَد

وانکه ، نورِ جان ندارد ، ذرّه‌ای
تا بوَد ، در کارِ خود ، حیران بوَد

چند گویی ، کین چنین و آن چنان
تا چنینی ، عمرِ تو ، تاوان بود

کِی بوَد ، پروایِ خلق اش ، ذرّه‌ای
هر که او ، در کار ،  سرگردان بود

پای در نِه ، راه را ، پایان مجوی
زانکه ، راهِ عشق ، بی‌پایان بود

عشق را ، دردی بباید ، بی قرار
آن چنان دردی ، که بی درمان بود

گر زند عطّار ، بی این سَر ، نفَس
آن نفَس ، بر جانِ او ، تاوان بوَد

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۶ در پاسخ به M E دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

ما درینجا با یک غزل روبرو هستیم که هیچ اطلاعاتی از هند و سند در آن موجود نیست و حق نداریم از بیرون غزل چیزی بر آن بار کنیم.
مخاطبان حافظ درین چند قرن ، شعر او را خوانده و احوال و حالات و امیدها و آرزوهای خویش را در آن جسته اند نه تاریخ عصر حافظ را!
اگر قرار است اطلاعات تاریخی بدهیم باید موثق و معتبر باشد

حسن ۱۴۰۴ در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۶:

با سلام

به نظر بنده هم باید شه باشد . در صفحه ی شطرنج رخ و شاه ، بیدق( سرباز) است. اما معنی آنرا بدرستی نمی دانم.

در تصویر کاغذی که اعراب گذاری هم شده در بیت بوضوح شه آمده است

 

غلامحسین مرادی قرقانی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۱۰:

در اینجا کلمه واجم به معنای هیچکدام از معانیی که دوستان فرموده اند نیست و استثنآ در اینجا واجوم  مخفف جمله "جا باز میکنم" هست و این استخفاف به برکت همان وسعت میدان مانوری هست که در گویش لری برای اعمال تغییرات در ساختار کلمات فارسی وجود دارد  (مثال :نمیتوانم =نیترُّم )

و اما جا باز میکنم برای چی ؟یعنی منی که خودم جان را با صد شوق از دل بیرون میکنم دارم با این کار در دل جا باز میکنم تا به جای آن ، دلبر بیاید 

مسئله دوم اینکه وقتی در جایی نامی از البوم موسیقی می برند که مثلا فلان خواننده فلان شعر را اینگونه خوانده منظور این نیست که ان البوم مرجع حساب می شود منظور مراجعه به قالب موسیقایی شعر هست زیرا که وزن شعر فارسی با وزن موسیقی  ایرانی برابری  دارد 

M E در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۶ در پاسخ به حامد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

سلام

من کاری به مقصود حافظ از این ابیات ندارم و نمیدونم گریه‌ش برای چی بوده اما اطلاعاتی که شما راجع‌به ارتباط این شعر با سفر حافظ در جوانی به هندوستان و قصد و نیتش از سفر و غیره ذکر کرده بودید، باعث تعجب بود. فکر می‌کنم فقط شماره ردیف بلیطش رو ذکر نکرده بودید! این‌همه اطلاعات اون‌هم درباره‌ی برهه‌ای از تاریخ که کسی کاغذ و قلم خرج ثبت احوالات و کارهای مردم عوام نمی‌کرده، از کجا اومده؟؟ خود حافظ که چنین چیزهایی درباره‌ی خودش ننوشته، دیگران هم به‌نقل از خود حافظ چیزی نگفته‌اند، باقی می‌ماند حدس و گمان نویسندگان بعدی که الان ما به‌عنوان تاریخ حسابشون می‌کنیم اما چیزی بیش از حدس و گمان و حرف‌های بی‌بنیان نیستند. فرقی هم نمی‌کنه جناب معین در کتابشون بازنویسی کرده باشند این گمانه‌های تاریخی رو یا جناب زرین‌کوب یا دهخدا و امثالهم.

یک دلیل بر نادرستی چیزی که نوشتید و این شعر رو به سفر حافظ در جوانی به هند ربط دادید، این هست که در همین شعر حافظ میگه "خرد ز پیری من کی حساب برگیرد" یعنی "دیگه پیر شده‌ام پس کی قراره من عاقل بشم؟؟"

خلاصه اینکه باکمال احترام، پاسخ شما در جواب به اون دوست قبلی، پاسخ نادرستی بود. زیاده عرضی نیست.

مختارِ مجبور در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:

عرفان بدون شریعت یعنی حقه بازی
یعنی درخت بدون ریشه
یعنی ساختمان بدون بن و بنمایه

۱
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۵۷۰۳