گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم 

همچنان  چشم گشاد از کرمش می دارم 

زلف یار یا حضرتِ معشوق  نمادی ست از  کل هستی و وجود در جهانِ فرم و ماده، کار اصلی انسان در این جهان بازگشت به اصل خدایی خویشتن است و حافظ میفرماید انسان پس از تولد و حضور در این جهان بنا به ضرورت ادامه حیاتِ مادی ناگزیر از  رفتن به ذهن است و توسل به عقل جزویِ خود برای برآورده کردن نیازهای جسمی و این امر گرهی ست در کارِ اصلیِ انسان که از جانب زلفِ حضرتش میباشد، اما اگر چه که چاره دیگری نیست و بدون توسل انسان به ذهن و عقلِ خود امکانِ ابراز و فراهم کردن نیازهای جسمانیِ او و درنتیجه بقا در این جهان فرم وجود ندارد اما همچنان چشم و دید وسیع و گسترده ای را در اختیار دارد که خداوند از روی کرامت و بخشش خود به انسان عطا  کرده است و با بهره بردن از آن می تواند به کارِ خود ادامه دهد، این دیدِ گسترده نشأت گرفته از درونِ بینهایتِ انسان است که آن هم بواسطۀ هم جنس بودنِ انسان و خداوند است، همین دید گشاد وجه تمایز  انسان و حیوان است که بدونِ این دید امکان اینهمه  پیشرفت‌های شگفت انگیز مادی نیز برای بشر وجود نداشت. پس با وجود اینکه انسان برای برآورده کردن نیازهای مادی و جسمی خود چاره ای جز رفتن به ذهن و بهره‌گیری از عقل معاش خود ندارد اما خداوند از روی لطف و کرمش دید و درون انسان را همانند خودش وسیع و گشاده نموده است، در قرآن نیز از این دید گشاده و درون بینهایت  انسان با "شرح صدر" نام برده شده است، اما نکته اینجاست که مقرر نشده انسان تا پایان عمر با دید و چشم بسته ذهن جهان را ببیند، پس خداوند با فرستادنِ پیامبران و بزرگان این آگاهی را به انسان می دهد تا پس از چند سالِ اولیه حضور در این جهان و تطبیق شرایط زیست خود با جهان ماده، بار دیگر با استفاده از چشم و دید گشاده اش به اصل خدایی خود رجعت کند یعنی به کار اصلی خود در این جهان بپردازد .

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام 

خون دل عکس برون میدهد از رخسارم

جام در اینجا به معنی آیینه است همانطور که امروزه هم به آیینه و شیشه های قطع بزرگ جام گفته می‌شود و البته که اشاره ای هم به جامِ شراب دارد، عاشق اصولأ  باید چهره و رخساری رنجور و زرد داشته باشد که این رنجوری مربوط به عشقهای زمینی ست و عشق چیزهای این جهانی، اما سالکِ عاشق از این قاعده مستثنی ست، پس اگر او را سرخ روی می بینید حمل بر شادمانی و طربش نکنید زیرا دلِ عاشق همواره از دردِ فراق و جدایی آکنده و خونین است و دلی که در عشق صادق است همچون آیینه  تصویر آن خون و درد فراق را در صورت عاشق انعکاس داده و سرخ روی دیده میشود ، یعنی انسانِ عاشق از اینکه زلف حضرت معشوق  گره در کارِ بازگشت او به اصل خدایی اش انداخته دل خون است و غمگین ، و سرخ رویی عاشق حمل بر شادمانی برای بهره‌ بردن از نعمت و لذات دنیوی نشود ، بلکه این طرب و شادی بدون علتهای بیرونی ست که نتیجه همان غمِ عشق است و دردِ فِراق که با لطف خداوند نصیبش شده و در رخسار او دیده میشود . 

پرده مطربم  از دست برون خواهد برد 

آه اگر زان که در این پرده نباشد راهم 

در ادامه میفرماید  اما تضمینی برای بقای این طرب و شادی بی سبب انسان عاشق و سرخ رویی وی وجود نداشته و تداومِ این طرب منوط به راهیابی عاشق به پرده سرای معشوق است، یعنی رسیدن به وصالش، که اگر این اتفاق نیفتد  پرده و نمایش آن طرب نیز از دست خواهد رفت و بدلیل اینکه آن طرب  انعکاس  دل خونین عاشق است پس می‌توان نتیجه گرفت  که انسان درد فراقی در دل ندارد، یعنی عشق از وجودش رخت بربسته و آن سرخ  روییِ حقیقی را نیز از دست داده است .پرده مطرب ضمن اینکه اشاره دارد به پرده های موسیقی، مؤیدِ این مطلب است که اگر انسانی عشقِ حضرتِ معشوق را در دل نداشته باشد ریتم خوش زندگی را نیز از دست داده و پس از آن زندگیش همراه با غم و دردهای این جهان به آخر خواهد رسید، همچنین راه نیافتن به پرده افسوس و آه ابدی را برای انسان به همراه خواهد داشت. 

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب 

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم 

پس‌برای حفظ آن سرخ رویی و طرب حقیقی انسانِ عاشق  باید همواره نگهبانِ حریمِ دلِ خود باشد، شب نمادِ تاریکی و ظلمات است و همه شب یعنی هر لحظه، پرده در اینجا همان پرده پندار است و برای مراقبت و نگهبانی از حریم دل  لازم است انسانِ عاشق لحظه به لحظه در اندیشهٔ معشوق باشد و جز او به چیز دیگری نیندیشد،  لحظه ای غفلت از یادِ معشوق میتواند فرصتی برای غیر و بیگانه ای باشد تا در حریم پرده و دلِ انسان نفوذ کرده و جا خوش کند یعنی ماندگار شود که در اینصورت پرده‌ی مطربش از دست خواهد شد.

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن 

از نی کلک همه قند و شکر می بارم 

این بیت به احتمال قوی جابجا شده است زیرا رشته کلام در اینجا گسسته می شود، البته که حافظ خود نیز به نبوغ و استعدادِ شاعریِ خود واقف  بوده و در ابیات بسیاری به آن اشاره میکند و حقیقتن نیز با اعجاز کلامش اینهمه شیرینی و برکت زندگی را در جهان پراکنده می کند ، حافظ از اینکه با این ابیات برتری شعر خود را به رخ کشد ملاحظه ای ندارد و البته که این خود ستایی نیست، بلکه تلنگری ست به ما که از این شکر و شیرینی بهره ای برده و در جهت رشد خود از این قند استفاده کنیم .

دیده بخت به افسانه او شد در خواب 

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم 

دیده‌ی بخت، همان چشم گشاده است و درونِ بینهایتِ انسان که تنها بخت و شانس اوست تا با با بهره بردن از آن و وصل دوبار به حضرت دوست  با او به وحدت رسیده و یکی شود، این بخت و شانس با حضور و ورود انسان به این جهان فقط برای یک بار و از روی کرامت به او بخشیده شده و بار دیگری وجود نخواهد داشت (برابر آیات و احادیث  دینی و سخن بزرگان ) . افسانه در اینجا همان افسون است که خداوند یا هستیِ کل با افسونی از همان روزهای آغازینِ حضور انسان در جهان بکار می برد و انسان را به خوابِ ذهن می برد، پیشتر گفته شد که این خوابِ ذهن برای بقای انسان که از جنس هشیاری و خردِ خالص خدایی است و به جهان ماده پای گذاشته  ضروری ست تا در این جهان امکان زیستن و بقا داشته باشد، اما پس از ده سالی که دیگر میتواند گلیم خود را از آب این جهان بالا کشیده و به حیات جسمانی خود ادامه دهد موسمِ وزش نسیمی بیدار کننده ای میگردد که با عنایتِ خداوند و  طلب و جستجویِ این نسیم ، انسان باید از این خواب ذهن بیدار شده و به کار اصلی خود در این جهان بپردازد. برخی از ما تا شصت هفتاد سالگی و شاید تا آخر عمر نیز در خواب بسر می بریم و نسیم که سهل است، طوفانِ نوح نیز قادر به بیداریِ ما نمی باشد.

چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید 

با که گویم که بگوید سخنی با یارم 

اگر یار در مصرع نخست را به معنی همان دیدن از طریق عدم و بینهایت خداوند بدانیم که اصل انسان است و یار در مصرع دوم را خداوند ، پس حافظ می‌فرماید او که یارای دوری و جدا شدن از چشم گشاده و عدم بینِ خود را ندارد و نمی‌تواند ببیند که این یار و همراهی که با کرمِ حضرت دوست به او عنایت شده است نیز گذر گرده و به سفر رود، پس از چه طریق میتواند پیغامهای خود را به معشوق و حضرت دوست برساند ؟ مولانا هم در مثنوی می‌فرماید از طریق انبساط یا فضای گشوده درونی و چشم عدم با خدا سخن بگویید :

حکم حق گسترد  بهر ما بساط /  که بگویید از طریق انبساط 

هرچه آید بر زبانتان بی حذر  /  همچو طفلان یگانه با پدر 

زانکه این دمها چه گر نالایق است / رحمت من بر غضب هم سابق است 

یعنی حتی اگر انسان از طریق دید گشاده و انبساط درونی هم با حضرتش سخن بگوید باز هم لایق عظمت او نبوده و پیشی گرفتن رحمتش بر غضب و عتابش مانع عذاب می گردد، غالب ما انسانها که با دیدِ بسته و محدودِ ذهنی قصدِ سخن گفتن با خدا را داریم دیگر جایِ خود دارد، علاوه بر آن توقعِ اجابتِ دعا هم داریم، دعاهایی که برای نابود کردن دیگران  است و بخشیدن چیزهای بیشتر به ما .

دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا 

بجز از خاک درش با که بود  بازارم  ؟

 

 

توکل در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۳ در پاسخ به شرح سرخی بر حافظ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

این معانی بی ربط چیه آوردید عزیز؟ بیت پنجم گفتید حافظ شراب خضر را دیگه ننوشید تا شاه شجاع از شراب خودش بهش بدهد و همه بیت ها را با اشاره به شاه شجاع معنی کردید و درمعنی یک بیت هم آوردید که در زمان امیر مبارزالدین حافظ گدا شده بود و گدایی میکرد و حتی نزدیک بود بمیرد .

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

مریم فقیهی کیا در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم:

خشن در بیت ۴، به معنی کبود و سیاه رنگ است.

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

محسن جهان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۶:

تفسیر ابیات ۳ و ۴:

مولانا در این ابیات زیبا از قول حضرت باریتعالی می‌گوید: ای انسان من تو را از نیست هست کردم و به تو مقام‌ خلیفه اللهی عطا کردم. و آئینه ای به دستت دادم‌ تا هر لحظه به یاد و خاطره من باشی ( منظور از آئینه اینست که ذات و درون  هر انسانی در بدو تولد کاملا" پاک‌ و صیقل داده شده تا هر آینه خود را درون آن ببیند و صفات الهی متجلی گردد.).
و مجدد خداوند بشر را خطاب قرار داده و می‌فرماید، ای گوهری که از معدن لایزال من آفریده شدی و همواره طالب بندگی و فرمانبرداری هستی، شاهد و ناظر تمام نعمات و احسان من در طول زندگی باش و لذا مبادا فراموش کرده و در غفلت بسر بری.

علی اصفهانی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۶ در پاسخ به نيكومنش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

نیکو منش عزیز

به نظر می آید نافه بستن با هدف دریافت مشک بیشتر انجام می شود نه با هدف جلوگیری از آمدن بوی نافه

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

Amir Hosein در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۶:

 گنجور جان لطفا یه بخش تفسیر و معانی برای این شعر ها بزار که بعضیاشو که متوجه نمیشیم بفهمیم چی میگه واقعا بعضی از اشعار ذهن ادمو بدجور درگیر میکنه و خب شاید اون شخص از دانش و علم ادبیات بالایی برخوردار نباشه

تابش در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را:

برخی بر این بیت جناب مولانا خرده گیری و انتقاد کرده اند که اگر در معنای عرفانی به کار رود شیر نر خون خواره نامناسب است اگر بیت به این صورت گفته شود این مشکل حل می شود

 

گر قضا حتمی شود از سوی او

غیر تسلیم و رضا راهی مجو

 

 

امید صادقی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۰۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵:

در بعضی نسخ از جمله بایسنقری و کشمیری که تصاویرش در گنجینه‌ی گنجور هست بیت عربی در خط 4 وجود ندارد و در آخر دو بیت اضافه دارد:

 

شریف گر متضعف شود، خیال مبند

که پایگاه بلندش ضعیف خواهد شد

 

ور آستانه سیمین به میخ زر بندد

گمان مبر که یهودی شریف خواهد شد

امید صادقی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۴:

با سلام

آیا این حکایت ربطی به موضوع فصل یعنی فضیلت قناعت دارد؟ 

ابن فردوس در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ مجیرالدین بیلقانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴:

در دیوان مجیرالدین تصحیح و تعلیق دکتر محمد آبادی که توسط انتشارات موسسه تاریخ و فرهنگ و ایران در سال ۵۸ چاپ شده در پاورقی چنین آمده: 

اکنون که شد از دست من ...(محو شده) همین طور برای مصرع:جان من و تیمار فراقت همه [روز] (محو شده) بنابرین کلمهٔ روز را با احتمال و حدس می توان پذیرفت

علی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » قصاید » قصیدهٔ ۳ - بشارت به ظهور مهدى موعود و منقبت آن زبده موجود:

چقد لذت بردم

عجیبه تا بحال چیزی از این شاعر نشنیده بودم!!!!

محمد مهدی بهمن آبادی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۱۶ - بر سنگ مزار:

عالی بود لذت بردم

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳:

سلامی دوباره 

چون مرگ بود عاقبت قصه ما 

فرقی نکند عاقبت شاه و گدا 

چون گرگ اجل می خورد آخر همه را 

فرقی نکند که ای ؟چگونه؟ به کجا؟

 

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

بیتی از فروغی بسطامی که از نظر مفهوم، مشابه بیت سوم غزل حافظ است:

 

من سجده کنم بر تو اگر عین گناه است

من باده خورم با تو اگر ماه صیام است

Arash در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

 توجه به مخاطب خالی از لطف نیست،  اینجا خود ساقی مخاطب نیست. شیخ پاکدامن مخاطب است، بنابراین معذورش بدارید بیچاره رو.

دارد از یک حقیقت سربسته(مقام خودش فهم خودش) صحبت میکند که این شیخ پاکدامن سبحه بر کف و توبه بر لب هیچ بویی از آن نبرده. دارد سخن از ظاهر و باطن میگوید. 

آینهٔ صفا در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹:

Come, for out of your Love, crazy I’ve become
and if I were a city, a wreckage I’ve become

Out of your Love, I forsook my home
with your Love’s pain, a cohabitant I’ve become

I were so idle that speak of it I would not
I saw your face and thus, virile I've become

As I regarded your soul, the fellow of my soul
from my fellows, for you, estranged I’ve become

I read, day and night, legends of Lovers
now in your Love, a legend I’ve become

۱
۱۴۶۸
۱۴۶۹
۱۴۷۰
۱۴۷۱
۱۴۷۲
۵۷۲۹