گنجور

حاشیه‌ها

Ham Asad در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

خوشا شیراز ...

شهرام سپاس در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۳:

با سلام

بیت دوم مصرع دوم "زین آشیان" درست است

بیت هفتم مصرع اول "از ما دریغ کردن"

بیت نهم مصرع دوم "فرصت به جان کنی رفت"

 

 

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب الفقر » بخش ۱ - باب الفقر:

رسول گفت، صلی اللّه علیه و سلم: «الفَقْرُ عزّ لِّأهْلِه».[فقر مایه سربلندی فقیران است.]

 

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب الفقر » بخش ۱ - باب الفقر:

در خصوص معنی عز من قائل گفتنی است:

عزمِنْ قائلٍ یعنی گرامی است گوینده . عزیز و ارجمند است آنکه گفته است ، و آن را پیش از نقل آیتی از قرآن کریم آرند، قوله تعالی عزمن قائل ... (از یادداشت مرحوم دهخدا).] 

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۵ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب الفقر » بخش ۱ - باب الفقر:

«أُدنُوا منّی أحِبّائی. فیقولُ المَلائِکةُ: مَنْ اَحِبّائُکَ؟ فیقول: فُقراءُ المسلمینَ.»[دوستان من نزدیک شوید(نزد من آیید) فرشتگان گویند: دوستانت چه کسانی هستند؟ رسوال الله گوید: مسکینان مسلمان]

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۴ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب الفقر » بخش ۱ - باب الفقر:

«لِلفَقراءِ الّذینَ أُحصِرُوا فی سبیلِ اللّهِ لایَسْتطیعونَ ضَرْباً فی الارضِ یحسَبُهُم الجاهِلُ اغنیاءَ مِنَ التَّعفّفِ (۲۷۳/البقره)»[ [این صدقات‌] برای آن [دسته از] نیازمندانی است که در راه خدا فرومانده‌اند، و نمی‌توانند [برای تأمین هزینه زندگی‌] در زمین سفر کنند. از شدّت خویشتن‌داری، فرد بی‌اطلاع، آنان را توانگر می‌پندارد.(تعفف=خویشتن‌داری] ونیز گفت: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عبداً مملوکاً لایقدِرُ عَلی شَیْءٍ(۷۵/النحل).»[ خدا مثلی زده (بشنوید): آیا بنده مملوکی که قادر بر هیچ چیز (حتی بر نفس خود) نیست] ونیز گفت: «تَتَجافی جُنُوبُهُم عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ ربَّهُم خَوْفاً و طَمَعاً (۱۶/السّجده).[ (شبها) پهلو از بستر خواب تهی کنند و با بیم و امید (و ناله اشتیاق در نماز شب) خدای خود را بخوانند و آنچه روزی آنها کرده‌ایم (به مسکینان) انفاق کنند.]

محسن جهان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵:

قدر شناسی و ستایش خداوند باریتعالی در ایام عید از زبان مولانا. 

مسعود عباسی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۲ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

سلام مجدد.

سپاسگزارم.

ممنون می شوم اگر در تلگرام اکانت دارید به این آی دی پیام دهید: @My20Masoud

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

اگر‌چه باده فرحبخش و باد گل بیز است 

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

فرحبخش به معنی شادی آفرین آمده است و گل بیز یعنی عطر افشان  ، خاصیت شراب عشق شادی بخشی ست و سرخوشی و خاصیت  شراب انگوری بی خبری و زایل شدن موقت عقل ، و اگر هم با یکی دو پیک انسان شنگول شود این سرخوشی موقت و زودگذر  خواهد بود  ، اما با  شراب معرفت و خرد ایزدی غمهای انسان که یکی دوتا هم نیستند بکلی از میان رفته و شادی اصیل و ماندگار جای آنرا پر میکند ، این شادی اصیل موجب گل بیزی یا عطر افشانی انسان عاشق میگردد و انسانی که تا پیش از این درد و غم را در جهان پراکنده میکرد اکنون با بهره گیری از این شراب  ، شادی حقیقی  و عطر خوش زندگی از وی به مشام میرسد و حافظ میفرماید اگرچه این شراب دارای چنین خواصی ست و دریافت آن از ضروریات ، اما امکان از دست رفتن این خواص شگفت انگیز وجود دارد پس باید بدون هیاهو و بصورت پنهانی نوشیده شود ، بانگ چنگ در اینجا به معنی گفتار  و سخن باصدای بلند است که غالبن سالک تازه کار  با  احساس تحول درونی و شادی بدست آمده از آن شراب دچار شگفتی و ذوقی میگردد که قادر به خویشتن داری و عدم بیان حال خوشش به دیگران نمی شود ، مباحثه ها میکند و سعی در متقاعد کردن دیگران به ورود در این راه ، که غالبن هم ناکام می‌ماند ، حافظ میفرماید محتسب که در اینجا ذهن حسابگر انسان است بسیار تیز و زیرک بوده و از این ذوق زدگی به نفع خود سوء استفاده میکند ، یعنی انسان را به ذهن میبرد و در نهایت آن شادی حاصل از می جای خود را به نومیدی و یاس میدهد ، پس برای حفظ شادی بدست آمده حافظ توصیه  میکند که این باده نوشی پنهانی و بدون هیاهوی ذهن و بیان به سایرین باشد ، سایر بزرگان مانند مولانا و عطار نیز در ابیات متعدد تاکید کرده اند که کار معنوی بخصوص در اوایل کار بصورت غیر علنی باشد .

صراحی ای  و حریفی گرت به چنگ افتد 

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است 

صراحی در اینجا به معنی همان شراب است و حریف به معنی همراه و یار ، پس‌حافظ میفرماید اگر شرایط چنین باده نوشی فراهم شده و اصطلاحن پا گرفت ، با عقل و درایت  به این کار بپرداز زیرا که ایام یا روزگار فتنه انگیز است ، عقل حکم میکند که انسان به کار دیگران کاری نداشته باشد  و سعی در تغییر دیگران نکند ، باده خود را بنوشد زیرا که باد گل بیز است و روزگار با تشخیص موعد مقرر ، عطر و رایحه خوش انسان عاشق را در جهان پراکنده خواهد کرد ، فتنه انگیزی در اینجا مثبت است ، یعنی تحول و شادی بدون علتهای بیرونی عارف در دل انسانهای دیگر فتنه و آشوب براه  خواهد انداخت و تاثیر لازم برای تغییر آنان را در پی خواهد داشت ، فتنه انگیزی روزگار  را می‌بینیم  که گل بیزی  یک بیت یا غزل از بزرگانی چون حافظ چگونه پس از گذشت قرنها موجب تغییر و تحول انسانها میگردد. 

در آستین مرقع پیاله پنهان کن 

که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است 

این بیت نیز تکمیل کننده بیت پیشین است ، پیاله نماد سنجش میزان شراب دریافتی سالک است و لباس مرقع کنایه از فقر و تهیدستی  ، پس‌حافظ میفرماید سالک تازه کار با کسب معرفتی نسبی مجاز به اظهار فضل نبوده و بهتر است پیاله سنجش معرفت کسب نموده را در آستین  لباس فقر پنهان کند ، یعنی با سکوت خود را نسبت به‌ دانش معنوی بی اطلاع نشان دهد اما آمادگی این را داشته باشد تا در مواقع کاملأ  ضروری ، از آن استفاده نموده ، رفتار و گفتار خود را بر مبنای آن معرفت کسب شده  تنظیم کند .در مصرع دوم چشم صراحی یا شراب عشق و معرفت همان بینایی ست که بهرمند شدگانش  به آن دست یافته و نگرش آنان به جهان خداگونه میگردد ، این نگرش تازه موجب ریختن خون خود کاذب چنین انسانی میشود تا خود حقیقی یا خودی که از ابتدای حضور در جهان ماده و بدو تولد بود بار دیگر متولد شود ، حافظ می‌فرماید سنجش میزان پیشرفت  معنوی  و دریافت  شراب و ابراز و اظهار  آن به دیگران نیز موجب ریختن خون میگردد ، اما نه خون خود کاذب ،‌ بلکه خون هشیاری حضور را ریخته و سالک را به پله و قدم اولیه باز می گرداند ، مولانا  هم می‌فرماید  مادامی که پیشرفت انسان به حدی نرسد که زبان خداوند شود بهتر است خاموش باشد :

انصتو بپذیر خاموش باش    چون زبان حق نگشتی گوش باش 

انصتو یعنی که آبت را به لاغ    هین تلف کم کن که لب خشک است باغ

به آب دیده بشوییم خرقه ها از می 

که موسم ورع و روزگار پرهیز است 

میفرماید برای رسیدن به مرتبه لسان الغیبی  ، سالک باید بر روی خود کار کند و آثار شرابهای گوناگون دنیوی مانند شراب حرص ، شراب شهوات ، شراب ثروت اندوزی ، شراب مقام و اعتبار  و انواع شرابهای دیگر را از خرقه خود برطرف کند بوسیله آب دیدگان که کنایه از طلب با اظهار عجز و ناتوانی ست از درگاه حضرت دوست ، زیرا کاری ست بس دشوار  و اکنون در این مرحله از سلوک عاشقانه  موسم پرهیز است و تقوا پیشگی  ، 

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر 

که صاف این  سر خم جمله دردی آمیز است 

بنظر میرسد  این بیت در ارتباط با کسانی ست است که پس از اندوختن اندکی دانش معنوی بدون آنکه این علم بر روی خودشان تاثیری گذاشته باشد با اهداف ذهنی و دنیوی با از بر کردن ابیات بزرگان و لفاظی ، گروهی را گرد خود جمع می‌کنند،  حافظ میفرماید  ممکن است از این کار عیشی موهوم به آن شخص دست دهد اما به عیش حقیقی و خوش دست نخواهد یافت ، و دور سپهر گردون یا زندگی بدلیل اینکه کار و سخن آنها از روی اخلاص نبوده و از دل بر نمی آید نتیجه را عکس کرده و بجای خوشی برای آنها تولید درد میکند ، آنان گمان می برند به شراب صافی که در سر و بالای خمره است دست یافته اند و عیشی کاذب به آنان دست میدهد اما نمیدانند این خم شرابی که در اختیار دارند سراسر دردی آلود بوده و خالص نیست ، سر و تهش یکی ست ، حافظ به سالکان طریقت هشدار می‌دهد تا در چنین دامی نیفتند و فریب آن عیش ناخوش را نخورند .

سپهر بر شده پرویزنیست  خون افشان 

که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است 

سپهر بر شده یعنی آسمان بلند مرتبه و رفیع  که رمز خداوند است ، پس حافظ در ادامه بیت قبل که سالک را برحذر داشت از مویزی قبل از قوره شدن ، میفرماید زندگی یا خداوند غربالی در اختیار دارد که سره را از ناسره تشخیص می‌دهد و بسی خون فشان است ، یعنی انسان‌های بسیاری را که هنوز کوچک بوده و ادعای بزرگی میکنند الک میکند که بزرگها حقیقی پابرجا می مانند اما خرد و ریزها از سوراخهای این غربال عبور کرده و به قعر نیستی و فنا سقوط میکنند ، تاج پرویز همان تاجی ست که در بدو ورود انسان بر روی زمین بر سر داشت و هشیاری خالص خدایی و پادشاه بود پیش از آنکه سر خود کاذب ذهنی اش ( سر  نمادین کسری )  شکل بگیرد ، حافظ میفرماید تاج پادشاهی  انسان و خود کاذبش ریز و کمترینشان هستند که به باد فنا رفتند ، چه بسیار اقوام و ملتهایی که بطور جمعی  مدعی بزرگی بودند و برتری اعتقادی یا نژادی ، ولی از سوراخ این غربال عبور نموده و به قهقرا  رفتند که نمونه های آن در تاریخ فراوانند .

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ 

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است 

شهرهای ذکر شده همگی نمادین بوده و منظور مکان جغرافیایی  آنها نیست ، عراق و فارس نماد جهان فرم هستند و حافظ یا عارف با شناخت و کسب معرفت  نسبت به آن ، درپی رسیدن به عالم یکتایی ست که هدف نهایی انسان برای حضور در این جهان است ، عرفای بزرگ دیگری مانند مولانا  هم از بغداد و تبریز به عنوان نماد فضای بینهایت  یکتایی و عدم  در آثار گرانبهای خود بهره برده اند . 

 

 

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

جز بر آنکه دارد با دلبری وصالی

 

این بیت تکرار بیت پنجم این غزل است

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵:

مضمون بیت اول این غزل را سعدی در غزل دیگری آورده:

 

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام

جز بر دو روی یار موافق که در همست

کوروش در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۲ در پاسخ به جمال مبارکی دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل هفتادم - دلدارم گفت کان فلان زنده به چیست‌؟:

این همه زحمت کشیدی ترجمه کردی خب واضح ترجمه میکردی دیگه دوست عزیزم

اخه اجنحه چیه دیگه 

کوروش در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل شصت و نهم - فرمود این که می‌گویند در نفس آدمی شرّی هست:

خط پایانی به نظر اینطوری درسته

تو زشتی مار را مبین

 

ارغوان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱:

اجرای زیبایی از آقای حمیدرضا فرهنگ از این غزل زیبا در وبسایت آوای جاوید:

https://avayejavid.com/nowruz1401/

غزل شماره 611 سعدی - به مناسبت نوروز 1401

H Hj در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴۱:

در بیت ۶ 

میشود دو شکل خواند که هردو شیوه به شکلی زیاده دارند حرفی را.

حذف" را":

چون افزایش نباشد غیر کاهش حاصلی

چند روزی خویش راچون ماه نو بالیده گیر

حذف "الف"در ابتدای افزایش و خوانش به شیوه ی "فزایش":

چون فزایش را نباشد غیر کاهش حاصلی

چند روزی خویش راچون ماه نو بالیده گیر

 

 

 

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

صادق در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - مدح ابوالبرکات هبة الدین علی طبیب:

عالی

همیرضا در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۷ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۶:

با سپاس از تذکر جنابعالی، بیت آخر به بیت اول منتقل شد.

حنّان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸:

سلام و عرض ادب 

از مدیر محترم گنجور تقاضا می‌کنم نظرات دوستان را تا آنجا که به فحاشی نکشیده سانسور نکنند تا از این تضاد آرا شاید نکته خوبی نصیب همه ما بشود. ممنونم

در مورد چند رای فوق شخصاً با آقای یکی و دیگر هیچ موافقم. نباید فراموش کنیم که مولانا هم انسان بوده و قطعا او هم اشتباه داشته (خطا با آدم ابوالبشر شروع شد). در جای‌جای سخنان مولانا (فیه ما فیه، مثنوی، دیوان شمس) سخنانی هست که نیاموختن علم را تشویق میکند. برای نمونه:

زیرکی بفروش و حیرانی بخر، زیرکی ظن است و حیرانی بصر... و بسیاری نمونه‌های مشابه.

تا جایی که کسانی همچون دکتر سروش که از مریدان مولانا هستند به این امر اذعان دارند. 

اما از طرفی شخصاً فکر می‌کنم منظور مولانا این نیست که انسان جاهل و احمق گردد بلکه می‌خواهد بگوید خود را از علمی تهی کنید که شما را از راه سعادت و نجات منحرف می‌کند. اگر راه سعادتْ ایمان و عمل صالح و حق و صبر است(سوره عصر)، پس علمی که از اینها دور کند عین گمراهی است و جهل از آن علم به بود صد بار. 

برای نمونه انسانی را در نظر بگیرید که نجوم آموخته یا فیزیک و ... اما پس از کسب علم ادعا میکند که این جهان هیچ خالقی ندارد و خودبخود به وجود آمده. در حالی که هر انسان بی سوادی میداند که چیزی خودبخود خلق نمی‌شود بلکه به خالقی نیاز است و به قول نظامی:... در طبع هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده‌ای هست. پس این علم پرده پنداری می‌گردد بر درک قلبی. یا مثلاً کسی که با تئوری تکامل آشنایی دارد و پدیدار شدن گونه‌ها را نتیجه اتفاق و جهش ژنتیکی و سعی و تلاش جانداران برای بقا میداند و در نتیجه منکر وجود خدای آفریننده میگردد. اینکه تئوریهای علمی بسیاری مسائل را توضیح میدهند کاملاً درست است اما نباید فراموش کرد که چرایی را به ما نمی‌گویند بلکه چگونگی وقوع پدیده‌ها را تشریح می‌کنند. یعنی بیان علت و نه دلیل. برای مثال نه تئوری تکامل(بگذریم از اینکه نقص‌های زیادی هم دارد)  و نه هیچ نظریه علمی دیگری هرگز نخواهد توانست توضیحی در این باره بدهد که چرا اصلاً رشته‌های پروتئینی اولیه تمایل داشتند تکثیر شوند و بر اساس چه اراده ای جانداران گوناگونی یافتند( دقت کنید که بحث بر سر جهش و قانون بقا و ... نیست بلکه بحث از چرایی و دلیل است). پدیدهایی مانند علم، عشق و محبت، هنر، خیرخواهی، غمخواری و ... بر اساس کدام اراده و مشیت ایجاد شدند؟ اگر در این موضوع دقیق شویم میبینم که در هر شاخه علمی دقیقاً همینطور است. یعنی برای مثال اینکه چرا برخورد دو جسم به هم باعث ایجاد حرکت در مولکولهای هوا و تولید طول موج مشخص به خود و ... میشود که در نهایت صوت تولید گردد را ما هرگز نمی‌دانیم و این نشانه‌ای از عجز ماست. گویی هر علتی برای اینکه به معلولی منجر شود اراده‌ای برای انجام آن کار دارد. دوستان این نکته را بهتر از بنده میدانند که در علم هرچقدر هم که عمیق شویم و علت و معلول های بسیاری را هم بشناسیم، اما هرگز نمی‌دانیم که چه امری یا اراده‌ای علت A را به معلول B و علت B را به معلول C  و الخ منتهی می‌کند. خلاصه، این کمترین فکر میکند کسب علم و دانش از هر نوعی در صورتی که انسان را از راه سعادت بازندارد بسیار ارزشمند است و چه بسا راه سعادت را بر ما هموار تر گرداند. شاید داستان نحوی و کشتیبان مولانا تا حدودی این منظور را برساند. 

 

۱
۱۴۶۹
۱۴۷۰
۱۴۷۱
۱۴۷۲
۱۴۷۳
۵۷۲۹