امیر گیاهچی در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۸ در پاسخ به همیشه بیدار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:
دوست عزیز ! درود برشما !
دوستانی که به شما و محتوای نوشته تان اعتراض کردند اهل مطالعه نیستند و متاسفانه حتی به خودشان زحمت ندادند که در گوگل یا هوش مصنوعی یک جستجوی ساده بکنند و در مورد درستی و نادرستی ادعاهای تان پژوهش کنند !
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴
چو طوطی ، خطِّ او ، پَر سَر بر آورد
جهانِ حسن ، در زیرِ پر آوردبه خوش رنگی ، رُخش عالم برافروخت
ز سرسبزی ، خطَش رنگی بر آوردلبِ چون لعلَش ، از چشمم گُهر ریخت
برِ چون سیمَش ، از رویم زر آوردگل از شرمِ رخِ او ، خشک لب گشت
ز خشکی ، ای عجب ، دامن تَر آورددهانِ تنگِ او ، یا رب ، چه چشمه است
که از خنده ، به دریا گوهر آوردسرِ زلفش ، شکارِ دلبری را
هزاران حلقه ، در یکدیگر آوردفلک زان چنبری آمد ، که زلفش
فلک را نیز ، سر در چنبر آوردفلک در پایِ او ، چون گوی میگشت
چو چوگانَش ، به خدمت بر سر آوردچو شد عطّار ، لالایِ درِ او
ز زلفَش ، خادمی را عنبر آورد
علی احمدی در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
صبحدم مرغِ چمن با گلِ نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ، بسی چون تو شکفت
هنگام صبح بلبل عاشق به گلی که تازه می شکفت گفت ناز جلوه ات را کم کن چرا که گلهای زیادی مثل تو در این باغ شکفته اند.
اشاره به جلوه های متعدد معشوق است .حافظ هیچوقت معشوق واقعی که حقیقت مطلق و اطمینان کامل است را نمی بیند تا خیالش راحت شود و همیشه این غم را در دل دارد .گاهی در این راه ناامیدی به سراغش می آید و مثل بلبل چنین سخنی به گل می گوید گویا این جلوه ها برایش تکراری شده اند .
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت
گل می خندد و به بلبل می گوید حرف تو درست است و من از این حرف نمی رنجم ولی عاشق نباید سخن درشت و تند به معشوق بگوید .چون همین جلوه ها را هم از دست خواهد داد و دیگر عاشق نخواهد بود .اگر تو به حقیقت مطلق برسی که دیگر راه عاشقی تمام شده و دیگر در مسیر نیستی .تو باید طعم حقیقت و اطمینان را پله پله و آرام آرام بچشی و تجربه کنی .اما چگونه؟
گر طمع داری از آن جامِ مُرَصَّع می لعل
ای بسا دُر که به نوکِ مژهات باید سُفت
اگر دوست داری از آن جام شراب ویژه تزیین شده حقیقت بچشی باید کاری دشوار در حد سوراخ کردن دانه مروارید انجام دهی آن هم با مژه هایت .این کار خلاقیت بالایی می خواهد و تو باید از این خلاقیت استفاده کنی .خلاقیت انسان با امید تکمیل می شود و ما را به اطمینان بیشتری می رساند .پس خرد را در راه عشق به کار گیر.
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاکِ درِ میخانه به رخساره نَرُفت
اگر کسی حاضر نشد با صورتش خاک در میخانه را بروید تا ابد بوی محبت معشوق به مشام او نمی رسد .این کار صبر فراوان می خواهد .باید خاک این راه و درگاه را بخوری تا بزرگ شوی.
در گلستانِ ارم دوش چو از لطف هوا
زلفِ سنبل به نسیمِ سحری میآشفت
در اینجا حافظ می خواهد مسئله طرح شده را حل کند .این بیت با بیت بعدی موقوف المعانی و پیوسته است و این نشانه اهمیت این ابیات است و مرتبط با ابیات بالا .
دیشب وقتی در باغ ارم هوای خوش باعث شد با نسیم سحر زلف سنبل آشفته گردد.
گفتم ای مَسنَدِ جم، جامِ جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولتِ بیدار بِخُفت
رو به تخت جمشید کردم و گفتم پس آن جام جهان بین که گویای حقایق جهان بود و به تو اطمینان می داد کجاست؟و او گفت حیف که آن خوشبختی و بیداری و آگاهی از حقیقت ازبین رفت .
یعنی حتی اگر همه حقایق را هم بدانی چون انسان هستی این ظرفیت را به طور دائمی نداری و این توانایی از بین خواهد رفت .انسان قادر نیست اطمینان کامل را حس کند .فقط می تواند با کمک جلوه های عشق خود را به اطمینان کامل نزدیک کند .
سخنِ عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شِنُفت
حافظ نتیجه می گیرد حالا که سخن عشق قابل وصف نیست پس ای ساقی بیا و شراب بده و این سخنان را کوتاه کن.
اشکِ حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوزِ غمِ عشق نیارَست نهفت
آن حالت شکوه هم به این علت بود که غم عاشقی قابل پنهان کردن نبود و من خرد و صبر را به دریای اشک انداختم . و اشک نمی تواند سوز غم عاشقی را پنهان کند.وگرنه هم خلاقیت در این راه دارم و هم می دانم که در راه وصال باید صبر نمایم.
مهدی هاشمی در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۳۵:
امان از این زهاد
جواد امینی در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۵۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
کام همه دنیا را، بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید، پرداخت به ناکامیشاید منظور این باشد که اگر به دنبال کام گیری از دنیا بروی و بدان مشغول شوی، از توجه به ذات خداوند متعال (دیگری) ناکام می شوی و این دو در یک قالب نخواهند جای گرفت.
کوروش در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:
وز هوا و عشق آن نور رشاد
خود صفورا هر دو دیده باد داد
داستان کور شدن صفورا دختر حضرت شعیب رو کجا میشه کامل خوند ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:
بیچنین آیینه از خوبی من
برنتابد نه زمین و نه زمن
بر دو کون اسپ ترحم تاختیم
پس عریض آیینهای بر ساختیم
هر دمی زین آینه پنجاه عرس
بشنو آیینه ولی شرحش مپرس
یعنی چه ؟
کوروش در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:
آنچ طورش بر نتابد ذرهای
قدرتش جا سازد از قارورهای
یعنی چه ؟
نیما در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:
سلام.
در بیت دوم، این بیت سرهم باید خوانده شود:
دلم از تو چون برنجد؟
که به وهم در نگنجد، که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
دل من چگونه از تو برنجد وقتی اصلا در خیال هم نمیآید که از همچین دهان شیرینی جواب تلخ بیرون بیاد؟
پس از نظر سعدی، هرچه از دهان معشوق بیرون میاد شیرین است، حتی اگر تلخ باشد، رنجشی بوجود نمیاد. در نتیجه "برنجد؟" کاملاً صحیح هست.
و در بیت پنجم:
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
بخاطر این بیمهریهایت نباید از سخنان سوزناک من تعجب کنی؛ مصرع دوم خطاب به معشوق هست(آتشم نشانی) : میگه برات عجیبه که به دلیل آتشی که به جانم انداختی بخاطر بی مهریهات، من بسوزم یا آتش بگیرم؟ من اینقدر از درون آتش گرفتم که آتش آسیبی به من نمیزنه. پس علامت سوال درست هست.
مخاطب مصرع، معشوق است و نه شخصی دیگه. "بسوزم" اول به آتش و سوختن برمیگرده و "بر آتشم نشانی" کنایه از آتش درون حاصل از بیمهری معشوق (عاشقی که وجودش کلاً آتش گرفته) و مطمئناً آتش، آتش را نمیسوزاند.
سام در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹:
در پایان این مقوله از آنجایی که اکثر محقّقین و حافظ شناسان محترم درباره ی طول مدّت تبعید حافظ به یزد دارای وحدت نظر نبوده و بعضاً در این باره با عبارت (حافظ سفر کوتاهی هم به یزد و اصفهان کرده) یاد می کنند نظر خوانندگان محترم را به این قطعه زیر و مفاد بیت دوم آن جلب می نماید:
حافظ در این قطعه که پس از بازگشت از یزد به شیراز سروده با زبانی ساده از زبان دوستی شرح می دهد که این دوست به من پیغام فرستاد که بعد از دوسال دوری از وطن حال که بخت با تو یاری کرده و به شیراز برگشته ای چرا در خانه خواجه … بست نشسته و آفتابی نمی شوی؟
پر واضح است که این اشاره دو سال به همان مسافرت تبعیدی او به یزد بوده و شاعر در ضمن شمّه ای از وضع مالی و معیشت پس از سفر خود را نیز بیان کرده و معلوم می دارد که این شاعر آزاده در بیشتر ایام زندگانی دچار تنگدستی و مشکلات مادی بوده است.
دکتر حافظ رهنورد در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:
در مورد این غزل زیبای خواجه میتوان گفت که کلمات
دیده=چشم
دل= کان مهر و محبت
آب دیده=اشک
روی=چهره
بالاترین بسامد را دارند
در سه بیت از هفت بیت موضوع اشک است
در بیت نخست که هر دو مصراع از اشک سخن میگویند؛ آن هم اشک خونین
نکتهی دوم ترکیب ماه مهربرور است. یکی از معانی این ترکیب ماهیست که خورشید را پرورش داده؛ در صورتیکه همگان میدانیم که ماه از خورشید هویت و نور میگیرد. به کار بردن چنین ترکیبی با معنا در مصراع ششم، تنها از هنرمندی چون حافظ برمیآید.
ابوالفضل قربانیان در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » هزلیات » شمارهٔ ۳ - چه معامله باید کرد؟:
بسیاری از ابیات حذف شده و مصراع دوم بیت ۸ و ۹ جابجا درج شده است.
برمک در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۸:
بفریفت این زمان چو آهرمنش
تا همچو موم نرم کند آهنش
بر روی بیخرد نبود شرم و آب
پرهیز کن مگرد به پیرامنش
از تن به تیغ تیز جدا کرده به
آن سر که باک نیستش از سرزنش
چون مرد شوربخت شد و روز کور
خشکی و درد سر کند از روغنش
هر چ او گران بخرد ارزان شود
در خنب و خنبه ریگ شود ارزنش
چون تنگ سخت کرد برو روزگار
جامهٔ فراخ تنگ شود بر تنش
آویخته است زهرش در نوش او
آمیخته است تیرهش با روشنش
آگه منم ز خوی بد او ازانک
کس نازمود هرگز بیش از منش
دست از دروغ زن بکش و نان مخور
با کرویا و زیره و آویشنش
افسانه چراغی در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
با دست چپ شمردن کنایه از تعداد زیاد است؛ در قدیم برای حساب یکان و دهگان از انگشتان دست راست استفاده میکردند و صدگان و هزارگان را با دست چپ میشمردند.
افسانه چراغی در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳:
دُهُل به زیر گلیم زدن کنایه از پنهان کردن کاری که بغایت آشکار است؛ یعنی پنهان کردنی نیست.
محسن عبدی در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » جواب هدهد » حکایت شیخ سمعان:
جانی سوخته، درست است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳
زین دمِ عیسی ، که هر ساعت سحر میآورد
عالمی بر خفته ، سر از خاک بر میآوردهر زمان ابر از هوا ، نزلی دگر میافکند
هر نفس باغ از صبا ، زیبی دگر میآوردابرِ تر دامن ، برای خشک مغزانِ چمن
از بهشتِ عدن ، مرواریدِ تر میآوردهر کجا در زیرِ خاکِ تیره ، گنجی روشن است
دست ابرَش ، پای کوبان باز بر میآوردطعمِ شیر و شکَّر آید ، از لبِ طفلانِ باغ
زانکه آب از ابر ، شیرِ چون شکَر میآوردبا نسیمِ صبح ، گویی رازِ غیبی در میانست
کز ضمیرِ آهوانِ چین ، خبر میآوردغنچه ، چون رزقِ خود از بالا طلب دارد ، چو ابر
از برایِ آن ، دهان بالایِ سر میآوردگر ز بی برگی ، درونِ غنچه خون میخورد ، گل
هر دم از پرده برون ، برگی دگر میآوردمُشک را ، چون بوی نقصان میپذیرد ، از جگر
گل چگونه ، بویِ مُشکین از جگر میآوردگل چو میداند ، که عمری سرسری دارد ، چو برق
زندگانی ، بر سرِ آتش به سر میآوردنرگسِ سیمین ، چو پُر مِی ، جامِ زرّین میکَشد
سر گِرانی ، هر دمَش از پای در میآوردلاجرم ، از بس که مِی خورده است ، آن مخمور چشم
چشمِ خواب آلودِ پُر خوابِ سحر میآوردیا صبایِ تند ، گویی سیم و زر را میزند
زین قِبَل ، در دستِ سیمین ، جامِ زر میآوردتا که در باغِ سخن ، عطّار شد طاووسِ عشق
در سخن ، خورشید را در زیرِ پَر میآورد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳:
تا که در باغ سخن ، عطار شد طاووس عشق
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳:
زین قِبَل ، در دست سیمین جام زر میآورد
رسول لطف الهی در ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۰ در پاسخ به سعیده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶: