شفاعت کرد روزی شه به شاپور
که تا کی باشم از دلدارِ خود دور
بیار آن ماه را یک شب درین برج
که پنهان دارمش چون لعل دَر دُرج
من از بهر صلاح دولت خویش
نیارم رغبتی کردن بِدو بیش
که ترسم مریم از بس ناشکیبی
چو عیسا برکشد خود را صلیبی
همان بهتر که با آن ماه دلدار
نهفته دوستی ورزم پریوار
اگر چه سوخته پایم ز راهش
چو دست سوخته دارم نگاهش
گر این شوخ آن پریرخ را ببیند
شود دیوی و بر دیوی نشیند
پذیرُفتار فرمان گشت نقاش
که بندم نقش چین را در تو خوش باش
به قصر آمد چو دریایی پر از جوش
که باشد موج آن دریا همه نوش
حکایت کرد با شیرین سرآغاز
که وقت آمد که بر دولت کنی ناز
ملک را در شکارت رخش تند است
ولیک از مریمش شمشیر کند است
از آن او را چنین آزرم دارد
که از پیمان قیصر شرم دارد
بیا تا یک سواره برنشینیم
ره مُشگوی خسرو برگزینیم
طرب میساز با خسرو نهانی
سر آید خصم را دولت چو دانی
بت تنها نشین ماه تهیرو
تهی از خویشتن تنها ز خسرو
به تندی بَرزد آوازی به شاپور
که از خود شرم دار ای از خدا دور
مگو چندین که مغزم را برفتی
کفایت کن تمام است آن چه گفتی
نه هر گوهر که پیش آید توان سفت
نه هرچه آن بر زبان آید توان گفت
نه هر آبی که پیش آید توان خوَرد
نه هرچه از دست برخیزد توان کرد
نیاید هیچ از انصاف تو یادم
به بیانصافیات انصاف دادم
از این صنعت خدا دوری دهادَت
خرد زاین کار دستوری دهادَت
بر آوردی مرا از شهریاری
کنون خواهی که از جانم برآری؟
من از بیدانشی در غم فتادم
شدم خشک از غم اندر نم فتادم
در آن جان گر ز من بودی یکی سوز
به گیسو رُفتمی راهش شب و روز
خر از دکان پالانگر گریزد
چو بیند جوفروش از جای خیزد
کسادی چون کشم؟ گوهرنژادم
نخوانده چون روم؟ آخر نه بادم
چو زآب حوض تَر گشتهست زینم
خطا باشد که در دریا نشینم
چه فرمایی دلی با این خرابی
کنم با اژدهایی همنقابی
چو آن درگاه را درخور نیفتم
به زور آن بِهْ که از در درنیفتم
ببین تا چند بار اینجا فتادم
به غمخواری و خواری دل نهادم
نیفتاد آن رفیق بیوفا را
که بفرستد سلامی خشک ما را
به یک گز مقنعه تا چند کوشم؟
سلیح مردمی تا چند پوشم؟
روا نبود که چون من زن شماری
کُلهداری کند با تاجداری
قضای بد نگر کآمد مرا پیش
خسک بر خستگی و خار بر ریش
به گل چیدن بُدم، در خار ماندم
به کاری میشدم، در بار ماندم
چو خود بد کردم از کس چون خروشم؟
خطای خود ز چشم بد چه پوشم؟
یکی را گفتم این جان و جهان است
جهان بستد کنون دربند جان است
نه هر کس کآتشی گوید زبانش
بسوزاند تف آتش دهانش
ترازو را دو سر باشد نه یک سر
یکی جو در حساب آرد یکی زر
ترازویی که ما را داد خسرو
یکی سر دارد آن هم نیز پر جو
دلم زآن جو که خرباری ندارد
به غیر از خوردنش کاری ندارد
نمانم جز عروسی را در این سنگ
که از گچ کرده باشندش به نیرنگ
عروس گچ شبستان را نشاید
ترنج موم ریحان را نشاید
بسی کردم شگرفیها که شاید
که گویم وز توام شرمی نیاید
چه کرد آن رهزن خونخوارهٔ من
جز آتش پارهای دربارهٔ من
من اینک زنده، او با یار دیگر
ز مهر انگیخته بازار دیگر
اگر خود روی من رویی است از سنگ
در او بیند، فروریزد از این ننگ
گرفتم سگصفت کردندم آخر
به شیر سگ نپروردندم آخر
سگ از من بِهْ بود گر تا توانم
فریبش را چو سگ از در نرانم
شوم پیش سگ، اندازم دلی را
که خواهد سگدل بیحاصلی را
دل آن بِهْ کاو بدان کس وانبیند
که در سگ بیند و در ما نبیند
مرا خود کاشکی مادر نزادی
و گر زادی به خورد سگ بدادی
بیا تا کژ نشینم راست گویم
چه خواریها کز او نامد به رویم
هزاران پرده بستم راست در کار
هنوزم پردهٔ کژ میدهد یار
شد آبم و او به مویی تَر نیامد
چنان کآبی به آبی بر نیامد
چگونه راست آید رهزنی را
که ریزد آبروی چون منی را
فرَس با من چنان در جنگ راندهست
که جای آشتیرنگی نماندهست
چو ما را نیست پشمی در کلاهش
کشیدم پشم در خیل و سپاهش
ز بس سر زیر او بردن خمیدم
ز بس تار غمش خود را ندیدم
دلم کور است و بینایی گزیند
چه کوری دل چه آن کس کو نبیند
سرم میخارد و پروا ندارم
که در عشقش سر خود را بخارم
زبانم خود چنین پرزخم از آن است
که هرچ او میدهد زخم زبان است
سِزد گر با من او همدم نباشد
ز کس بختم نبُد زو هم نباشد
بدین بختم چون او همخوابه باید
کز او سرسام را گرمابه پاید
دلم میجست و دانستم کز ایام
زیانی دید خواهم کام و ناکام
بلی هست آزموده در نشانها
که هر کش دل جهد بیند زیانها
کنونم میجهد چشم گهربار
چه خواهم دید! بسمالله دگر بار
مرا زین قصر بیرون گر بهشت است
نباید رفت اگر چه سرنبشت است
گر آید دختر قیصر نه شاپور
ازین قصرش به رسوایی کنم دور
به دستان میفریبندم نه مستم
نیارند از ره دستان به دستم
اگر هوش مرا در دل ندانند
من آن دانم که در بابل ندانند
سر اینجا بِهْ بود سرکش نه آنجا
که نعل اینجاست، در آتش نه آنجا
اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه
نباید کردنش سر پنجه با ماه
بِهْ اَر پهلو کند زین نرگس مست
نهد پیشم چو سوسن دست بر دست
و گر با جوش گرمم برستیزد
چنان جوشم کز او جوشن بریزد
فرستم زلف را تا یک فن آرد
شکیبش را رسن در گردن آرد
بگویم غمزه را تا وقت شبگیر
سمندش را به رقص آرد به یک تیر
ز گیسو مشک بر آتش فشانم
چو عودش بر سر آتش نشانم
ز تاب زلف خویش آرم به تابش
فرو بندم به سِحر غمزه خوابش
خیالم را بفرمایم که در خواب
بدین خاکش دواند تیز چون آب
مرا بگذار تا گریم بدین روز
تو مادر مرده را شیون میآموز
منم کز یاد او پیوسته شادم
که او در عمرها نارد به یادم
ز مهرم گرد او بویی نگردد
غم من بر دلش مویی نگردد
گر آن نامهربان از مهر سیر است
زمانه بر چنین بازی دلیر است
شکیبایی کنم چندان که یک روز
درآید از در مهر آن دلافروز
کمند دل در آن سرکش چه پیچم
رسن در گردن آتش چه پیچم
زمینم من به قدر او آسمانوار
زمین را کی بود با آسمان کار
کند با جنس خود هر جنس پرواز
کبوتر با کبوتر، باز با باز
نشاید باد را در خاک بستن
نه با هم آب و آتش را نشستن
چو وصلش نیست از هجران چه ترسم
تنی نازِنده از زندان چه ترسم
بُوَد سرمایهداران را غمِ بار
تهیدست ایمن است از دزد و طرار
نه آن مرغم، که بر من کس نهد قید
نه هر بازی تواند کردنم صید
گر آید خسرو از بتخانهٔ چین
ز شورستان نیابد شهد شیرین
اگر شبدیز توسن را تکی هست
ز تیزی نیز گلگون را رگی هست
و گر مریم درخت قند گشته است
رطبهای مرا مریم سرشته است
گر او را دعوا صاحبکلاهی است
مرا نیز از قصب سربند شاهی است
نخواهم کردن این تلخی فراموش
که جان شیرین کَنَد، مریم کُند نوش
یکی در جست و دریا در کمین یافت
یکی سرکه طلب کرد، انگبین یافت
همه ساله نباشد سینه بر دست
به هر جا گِردرانی، گَردنی هست
نبودم عاشق اَر بودم به تقدیر
پشیمانم خطا کردم چه تدبیر
مِزاحی کردم او درخواست پنداشت
دروغی گفتم او خود راست پنداشت
دل من هست از این بازار بیزار
قسم خواهی به دادار و به دیدار
سخن را رشته بس باریک رشتم
و گرچه در شب تاریک رشتم
چنین تا کی چو موم افسرده باشم
برافروزم، و گر نه مرده باشم
به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ
خداوندا تو میدانی دگر هیچ
لبْ آن کس را دهم کو را نیاز است
نه دستی راست حلوا کآن دراز است؟
بهاری را که بر خاکش فشانی
از آن بِهْ کش بَرد باد خزانی
گرفتار سگان گشتن به نخجیر
به از افسوس شیران زبونگیر
بیا گو گر منت باید چو مردان
به پای خود کسی رنجه مگردان
هژبرانی که شیران شکارند
به پای خود پیام خود گذارند
چو دولت پایبست اوست پایم
به پای دیگران خواندن نیایم
به دوش دیگران زنبیل سایند؟
به دندان کسان زنجیر خایند؟
چه تدبیر از پی تدبیر کردن
نخواهم خویشتن را پیر کردن
به پیری مِی خورم؟ بادم قدح خرد
که هنگام رحیل آخور زند کرد
به نادانی درافتادم بدین دام
به دانایی برون آیم سرانجام
مگر نشنیدی از جادوی جوزن
که داند دود هر کس راهِ روزن
مرا این رنج و این تیمار دیدن
ز دل باید نه از دلدار دیدن
همه جا دزد از بیگانه خیزد
مرا بنگر که دزد از خانه خیزد
به افسون از دل خود رست نتوان
که دزد خانه را در بست نتوان
چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم
چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم
دل من در حق من رأی بد زد
به دست خود تبر بر پای خود زد
دلی دارم کز او حاصل ندارم
مرا آن بِهْ که دل با دل ندارم
دلم ظالم شد و یارم ستمکار
ازین دل بیدلم زین یار بییار
شدم دلشاد روزی با دلافروز
از آن روز اوفتادستم بدین روز
غم روزی خورد هرکس به تقدیر
چو من غمروزی اوفتادم چه تدبیر
نهان تا کی کنم سوزی به سوزی
به سر تا کی برم روزی به روزی
مرا کز صبر کردن تلخ شد کام
سزد گر لعبت صبرم نهی نام
اگر دورم ز گنج و کشور خویش
نه آخر هستم آزاد سر خویش
نشاید حکم کردن بر دو بنیاد
یکی بر بیطمع، دیگر بر آزاد
و زآن پس مهر لؤلؤ بر شکر زد
به عناب و طبرزد بانگ بر زد
که گر شه گوید او را دوست دارم
بگو کاین عشوه ناید در شمارم
و گر گوید بدان صبحم نیاز است
بگو بیدار منشین شب دراز است
و گر گوید به شیرین کِی رَسَم باز
بگو با روزهٔ مریم همی ساز
و گر گوید بدان حلوا کشم دست
بگو رغبت به حلوا کم کند مست
و گر گوید کشم تنگش در آغوش
بگو کاین آرزو بادت فراموش
و گر گوید کنم زآن لب شکرریز
بگو دور از لبت، دندان مکن تیز
و گر گوید بگیرم زلف و خالش
بگو تا «ها» نگیری «ها» ممالش
و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه
بگو با رخ برابر چون شود شاه
و گر گوید ربایم زان زنخ گوی
بگو چوگان خوری زان زلف بر روی
و گر گوید بخایم لعل خندان
بگو از دور میخور آب دندان
گر از فرمان من سر برگراید
بگو فرمان فراقت راست شاید
فراقش گر کند گستاخبینی
بگو برخیزمت یا مینشینی
وصالش گر بگوید زانِ اویم
بگو خاموش باشی تا نگویم
فرومیخواند ازین مشتی فسانه
در او تهدیدهای مادگانه
عتابش گر چه میزد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ میبرید در جنگ
چو بر شاپور تندی زد خمارش
ز رنج دل سبکتر گشت بارش
به نرمی گفت کاِی مرد سخنگوی
سخن در مغز تو چون آب در جوی
اگر وقتی کنی بر شه سلامی
بدان حضرت رسان از من پیامی
که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد
کجا آن صحبت شیرینتر از شهد
مرا ظن بود کز من برنگردی
خریدار بتی دیگر نگردی
کنون در خود خطا کردی ظنم را
که در دل جای کردی دشمنم را
ازین بیداد دل در داد بادت
ز آه تلخ شیرین یاد بادت
چو بخت خفته یاری را نشایی
چو دوران سازگاری را نشایی
بدین خواری مجویم گر عزیزم
خطِ آزادیم دِه گر کنیزم
تو را من همسرم در همنشینی
به چشم زیردستانم چه بینی
چنین در پایه زیرم مکن جای
و گر نه بر درت بالا نهم پای
به پِلپِل دانههای اشک جوشان
دوانم بر در خویشت خروشان
نداری جز مراد خویشتن کار
نباید بود ازینسان خویشتندار
چو تو دل بر مراد خویش داری
مُراد دیگران کی پیش داری
مرا تا خار در ره میشکستی
کمان در کار دَه دَه میشکستی
بُخار تلخ شیرین بود گستاخ
چو شیرین شد رطب، خار است بر شاخ
به باغ افکندت پالود خونم
چو بر بگرفت باغ از در برونم
نگشتم ز آتشت گرم ای دلافروز
به دودت کور میکردم شب و روز
جفا زین بیش که اندامم شکستی؟
چو نامآور شدی نامم شکستی
عملداران چو خود را ساز بینند
به معزولان ازین بِهْ باز بینند
به معزولی به چشمم درنشستی
چو عامل گشتی از من چشم بستی
به آب دیده کَشتی چند رانم!
وصالت را به یاری چند خوانم!
چو بییار آمدی من بودمت یار
چو در کاری نباشد با منت کار
چو کارم را به رسوایی فکندی
سپر بر آب رعنایی فکندی
برات کُشتنم را ساز دادی
به آسیب فراقم باز دادی
نماند از جان من جز رشته تایی
مکِش کین رشته سر دارد به جایی
مَزن شمشیر بر شیرینِ مظلوم
تو را آن بس که راندی نیزه بر روم
چو نقش کارگاه رومیَت هست
ز رومی کار ارمن دور کن دست
ز باغ روم گل داری به خرمن
مکن تاراج تخت و تاج ارمن
مکن کز گرمی آتش زود خیزد
وز آتش ترسم آن گه دود خیزد
هزار از بهر مِی خوردن بود یار
یکی از بهر غم خوردن نگهدار
مرا در کار خود رنجور داری
کِشی در دام و دامن دور داری
خسک بر دامن دوران مَیفشان
نمک بر جان مهجوران مَیفشان
تو را در بزم شاهان خوش بَرد خواب
ز بنگاه غریبان روی برتاب
رها کن تا در این محنت که هستم
خدای خویشتن را میپرستم
به دام آورده گیر این مرغ را باز
دگر باره به صحرا کرده پرواز
مشو راهی که خر در گل بماند
ز کارت بیدلان را دل بماند
مزن آتش در این جان ستمکَش
رها کن خانهای از بهر آتش
در این آتش که عشق افروخت بر من
دریغا عشق خواهد، سوخت خرمن
غمت بر هر رگم پیچید ماری
شکستم در بُن هر موی خاری
نه شب خسبم، نه روز آسایشم هست
نه از تو ذرهای بخشایشم هست
صبوری چون کنم عمری چنین تنگ
به منزل چون رسم پایی چنین لنگ
ز اشک و آه من در هر شماری
بُود دریا نمیدوزخ شراری
در این دریا کهام آتش گشت کَشتی
مرا هم دوزخی خوان، هم بهشتی
و گر نه بر در دوزخ نهانی
چرا میجویم آب زندگانی
مرا چون بَد نباشد حال بی تو؟
که بودم با تو پار امسال بی تو
تو را خاکی است خاک از در گذشته
مرا آبی است، آب از سر گذشته
بر آب دیده کَشتی چند رانم
وصالت را به یاری چند خوانم
همه کارم که بی تو ناتمام است
چنین خام از تمناهای خام است
نبینی هر که میرد تا نمیرد
امید از زندگانی برنگیرد
خِرد ما را به دانش رهنمون است
حساب عشق ازین دفتر برون است
بر این ابلق کسی چابکسوار است
که در میدان عشق آشفتهکار است
مفرح ساختن فرزانگان راست
چو شد پرداخته دیوانگان راست
به عشقاندر، صبوری خامکاری است
بنای عاشقی بر بیقراری است
صبوری از طریق عشق دور است
نباشد عاشق آن کس کو صبور است
بدینسان گر چه شیرین است رنجور
ز خسرو باد دائم رنج و غم دور
چو بر شاپور خواند این داستان را
سبک بوسید شاپور آستان را
که از تدبیر ما رأی تو بیش است
همه گفتار تو بر جای خویش است
وزان پس گر دلش اندیشه سفتی
سخن با او نسنجیده نگفتی
سخن باید به دانش دَرج کردن
چو زر سنجیدن آن گَه خرج کردن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی از عشق و شفاعت بین دو شخصیت، شه و شاپور روایت میشود. شه از شاپور میخواهد تا محبوبش را به او برساند، اما با نگرانی از عواقب این رابطه، از وی میخواهد که با احتیاط عمل کند. شه احساس میکند که با وجود عشقش به مریم، از او دور افتاده است و این دوری برایش رنجآور است. شاپور به او توصیه میکند که در این راه احتیاط کند و از خطرات پیشرو آگاه باشد. در ادامه، شه از تلخیهای عشق و مشکلاتی که با آن روبهرو است، میگوید و به درد و رنجی که ناشی از این عشق برایش به وجود آمده اشاره میکند. او همچنین حس ناامیدی و عذاب وجدانش را به خاطر ارتباطش با مریم بیان میکند. در نهایت، شاپور این داستان را با محبت و توجه به احساسات شه و درک عمیق او از عشقش میشنود و به او توصیه میکند که به سهولت و خرد عمل کند.
هوش مصنوعی: روزی پادشاه از شاپور خواست که تا چه زمانی باید از معشوق خود دور بماند.
هوش مصنوعی: آن شب زیبا را به یاد بیاور که ماه را در برج پنهان کرده بودم، مانند لعل گرانبهایی که در جعبهای محفوظ است.
هوش مصنوعی: من به خاطر بهبود وضعیت خودم هیچ اشتیاقی به تغییر یا همکاری ندارم.
هوش مصنوعی: نگرانم که مریم به خاطر بیصبریاش، مانند عیسی، خود را به صلیب بکشد.
هوش مصنوعی: بهتر است که با آن دلبر زیبا و دوستداشتنیام که مانند پری است، در پنهانی روابط دوستانهای برقرار کنم.
هوش مصنوعی: هرچند که پایم در مسیر او آسیب دیده و سوخته است، اما چشمانم به زیبایی او دوخته شده است.
هوش مصنوعی: اگر این جوان شوخ آن دختر زیبا را ببیند، مانند دیوی خواهد شد و بر روی دیوان مینشیند.
هوش مصنوعی: نقاش فرمان میدهد که ویژگیهای چهره چین (چین و چروکهای صورت) را به گونهای بکشیم که تو در آن زیبا به نظر بیایی.
هوش مصنوعی: به کاخ و منزلت مانند دریایی پُر از موج و هیجان وارد شد. زیرا هر موج آن دریا خوشمزه و لذتبخش است.
هوش مصنوعی: شیرین از آغاز داستان سخن گفت و اعلام کرد که زمان آن رسیده است که بر نعمت و خوشبختی خود فخر فروشی کند.
هوش مصنوعی: شکارچی در پی شکار است و اسبش چابک و سریع حرکت میکند، اما از سوی دیگر، مریم به سبب شخصیت نورانی و آرامشبخش خود، سلاحی است که خطر را از بین میبرد.
هوش مصنوعی: او به خاطر اینکه از پیمان قیصر خجالت میکشد، اینگونه شرم دارد و از او دوری میکند.
هوش مصنوعی: بیا تا سوار بر اسب شویم و راهی را که عشق و زیبایی را به ما میرساند، انتخاب کنیم.
هوش مصنوعی: با شادی و نشاط، به یاد خسرو، بر دشمن غلبه میکنی، وقتی خودت دانا باشی و آگاهی داشته باشی.
هوش مصنوعی: بت تنها، در هالهای از سکوت و خلوت، خالی از وجود خود و احساسات است. او در غم دوری از معشوقش، به شدت تنهایی و یأس را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: صدای تندی به شاپور رسید که به او میگوید از خودت شرم کن، ای کسی که از خدا فاصله گرفتهای.
هوش مصنوعی: نگو که چقدر فکر و ذهن من را درگیر کردی، همین مقدار که گفتی کافی است و دیگر نیازی به ادامه نیست.
هوش مصنوعی: هر چیزی که به چشم میآید ارزش نگهداشتن ندارد و هر کلمهای که بر زبان میآید، لزوماً درست یا مناسب نیست.
هوش مصنوعی: هر آبی که به چشمت میرسد، نمیتوانی بنوشی و هر کاری که از دستت برمیآید، نمیتوانی انجام دهی.
هوش مصنوعی: هیچ یادم نمیآید که از انصاف تو بگویم، چرا که به خاطر بیانصافیات، به تو انصاف دادم.
هوش مصنوعی: خدا تو را از این کار دور کند و عقل تو را از این نوع کارها بازدارد.
هوش مصنوعی: من از مقام و ارجمندی بالا بلند شدم، حالا آیا میخواهی که جانم را هم از من بگیری؟
هوش مصنوعی: به خاطر ناآگاهیام، در درد و اندوه فرو رفتم و از شدت غم، به حالت خشک و بیحرکت درآمدم.
هوش مصنوعی: اگر جان تو از من بود، در آن صورت هر روز و هر شب با موهایت آتشین میرفتم.
هوش مصنوعی: خر هنگامی که متوجه شود که پالانگر در حال کار نیست، از دکان فرار میکند و به همین ترتیب، جوفروش هم از جایش به حرکت درمیآید.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم از کسادی زندگیام شکایت کنم؟ وقتی که نیاکانم را نخواندهام و نمیدانم به کجا میروم. در حقیقت، من هم مانند باد هستم.
هوش مصنوعی: وقتی که از آب حوض خیس شدهام، نباید خطایی کنم و در دریا بنشینم.
هوش مصنوعی: چه باید بگویم به دلی که اینگونه ویران شده است، در حالی که همدم من اژدهایی است که همنقاب است و به ظاهر میتواند همراستای من باشد.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم به زور وارد آن درگاه شوم، بهتر است که اصلاً از آن در عبور نکنم.
هوش مصنوعی: ببین چند بار به خاطر اندوه و غم، در اینجا به ذلت و عذاب افتادهام و دلخوشیام را از دست دادهام.
هوش مصنوعی: دوست بیوفا هیچگاه پیام خشک و بیاحساس ما را فرستادنی نمیداند.
هوش مصنوعی: چرا باید با یک پوشش ناچیز خود را محدود کنم؟ تا کی باید به ظاهری کهنه و بیمقدار اکتفا کنم؟
هوش مصنوعی: این ناپسند است که کسی مانند من، که مقام و مرتبهاش بالا است، به دست افرادی که خود را بزرگ و باوقار میدانند، بیاحترامی شود.
هوش مصنوعی: بدترین سرنوشت به سراغ من آمده است، به گونهای که همچون خارهای زشت در چهرهام نشسته است و بر من فشار آورده.
هوش مصنوعی: در پی زیبایی و خوشی بودم، ولی به مشکلات و دردسرها گرفتار شدم. در تلاش برای انجام کارهای خوب، در وضعیتی ناخوشایند باقی ماندم.
هوش مصنوعی: وقتی خودم به خودم آسیب زدم، چگونه میتوانم از دیگران شکایت کنم؟ اشتباه خود را از دید دیگران پنهان کنم چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: به یکی گفتم که این زندگی و دنیا به هم وابستهاند، ولی اکنون که دنیا را گرفته است، جان و زندگی در تنگنا قرار دارد.
هوش مصنوعی: هر کسی که درباره آتش صحبت میکند، لزوماً زبانش را نمیسوزاند؛ اما کسی که حرفهایش شعلهور باشد، میتواند با کلماتش دیگران را بسوزاند.
هوش مصنوعی: ترازو باید دو کفه داشته باشد تا وزنها را به درستی اندازهگیری کند، یک کفه برای محاسبه جو و دیگری برای محاسبه طلا.
هوش مصنوعی: ترازوئی که خسرو به ما داده، فقط یک کفه دارد و آن هم پر از جو است.
هوش مصنوعی: دل من از آن وضع و حال خسته است که جز خوردن چیزی برای انجام دادن ندارد.
هوش مصنوعی: من فقط عروسکی را در این سنگی که به دروغ از گچ ساختهاند، باقی نخواهم ماند.
هوش مصنوعی: عروس گچکاری شبستان، زیبایی و ارزش خود را دارد و نمیتوان آن را با چیزهایی مانند ترنج موم یا ریحان مقایسه کرد. هر کدام از این زیباییها و ارزشها، جایگاه خاص خود را دارند.
هوش مصنوعی: من کارهای بزرگی انجام دادهام که شاید بتوانم از آنها بگویم، اما از تو شرمی احساس نمیکنم.
هوش مصنوعی: رهزن بیرحم من چه کارهایی با من کرده است جز اینکه تنها شعلههای آتش را در درون من روشن کرده است.
هوش مصنوعی: من الآن زندهام، اما او با فردی دیگر، به عشق و دوستی، دنیای جدیدی را آغاز کرده است.
هوش مصنوعی: اگر بر روی من چهرهات نمایان باشد، سنگ هم که به آن نگاه کند، از شرم فرو میریزد.
هوش مصنوعی: من را مانند سگ رفتار کردند، اما در نهایت همانند شیر دست نیافتم.
هوش مصنوعی: اگر توانایی داشته باشم، برتری سگ را بر خود میپذیرم، چون اگر او را به خوبی تربیت کنم، بهتر از من عمل میکند.
هوش مصنوعی: من خود را در برابر نابخردان قرار میدهم و دلی را که میخواهد از بیحاصلی رنج بکشد، به حال خود رها میکنم.
هوش مصنوعی: دل بهتر است به کسی وابسته باشد که به آن شخص توجه نمیکند و در عوض، به چیزهای بیارزش فکر میکند و ما را نادیده میگیرد.
هوش مصنوعی: ای کاش که هرگز به دنیا نمیآمدم، و اگر هم به دنیا آمده بودم، ای کاش مرا به دست سگ میسپردی.
هوش مصنوعی: بیا تا بنشینیم و صادقانه صحبت کنیم، بگویم چه زحمتها و شرمندگیهایی که از این موضوع بر من نازل شده است.
هوش مصنوعی: من هزاران پرده و راز را پوشاندهام، اما هنوز هم دوست من با رفتارهای ناهموار و پیچیدهاش، رازهای دیگری را فاش میکند.
هوش مصنوعی: من همچون آب شدهام و او در برابر من ذرهای تغییر نکرده است، مانند آبی که در کنار آبی دیگر تأثیری بر هم نمیگذارند.
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است کسی که به دیگران آسیب میزند، آبروی فردی مانند من را از بین ببرد؟
هوش مصنوعی: اسب من در نبرد چنان خستگیناپذیر بوده است که هیچ نشانهای از آشتی و صلح باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: زمانی که ما خودمان چیزی نداریم، به ناچار در جمع او، چیزی از خود میگذاریم.
هوش مصنوعی: به خاطر این که همیشه سر به زیر او داشتم و از غم او تحمل میکنم، خودم را فراموش کردهام و خمیده شدهام.
هوش مصنوعی: دل من نابینا است و کسی که در زندگی بینایی دارد، چه فرقی دارد که دلش کور باشد یا آنکه خود را به نادانی زده باشد و واقعیت را نبیند؟
هوش مصنوعی: سرم خارش دارد و برایم اهمیتی ندارد که در عشق او، خودم را اذیت کنم.
هوش مصنوعی: زبان من به خاطر دردهای زیادی که تحمل کرده، اینگونه زخمآور شده است، زیرا هر سخنی که از دیگران میشنوم، مانند زخم زبان است.
هوش مصنوعی: اگر او همراهم نباشد، از کسی دیگر هم من خوشبخت نخواهم بود.
هوش مصنوعی: به خاطر سرنوشت خودم، باید با کسی همنشین شوم که از او هیچ چیز جز جنون نمیگیرم و همواره در بلایای او غرق شوم.
هوش مصنوعی: دل من به دنبال خوشحالی بود و با خودم فکر کردم که از روزگار زیان خواهم دید، اما در نهایت هم به آرزوهایم میرسم و هم دچار ناامیدی میشوم.
هوش مصنوعی: بله، افرادی هستند که تجربههایی دارند و میتوانند از نشانهها متوجه شوند که وقتی دل انسان تلاش کند، همیشه ممکن است به ضررهایی برخورد کند.
هوش مصنوعی: اکنون چشمان باارزش من از شوق و هیجان میدرخشد، چه چیزی را میخواهم ببینم! دوباره با نام خدا شروع میکنم.
هوش مصنوعی: اگرچه اینجا بهشتی است، اما اگر باید از این کاخ بیرون بروم، نمیخواهم بروم.
هوش مصنوعی: اگر دختر قیصر به این قصر بیاید، حتی شاپور هم باید از اینجا برود و به رسوایی من پایان دهد.
دستان در اینجا یعنی حیله و تزویر
هوش مصنوعی: اگر دیگران در دل خود به هوش و فهم من پی نبرند، من خود میدانم که حتی در بابل هم کسی به این درک نمیرسد.
هوش مصنوعی: بهتر است که در اینجا سر خود را نگهداریم و با آرامش عمل کنیم، نه اینکه به جایی برویم که عواقبش میتواند خطرناک یا آتشین باشد.
هوش مصنوعی: اگر خسرو، که نامش به عنوان یک پادشاه بزرگ و محترم شناخته میشود، نمیبود، نباید به هیچ قیمتی به او احترام میگذاشتند و او را برتر از دیگران میدانستند. در واقع، این بیت به نوعی به اهمیت مقام و شخصیت یک فرد اشاره دارد.
هوش مصنوعی: اگر در کنار من نرگس زیبا قرار بگیرد، همچون گل سوسن دست به دست هم میزند.
هوش مصنوعی: اگر با شدت و حرارت بخواهم مبارزه کنم، آنقدر شور و شوق خواهم داشت که از آن شور، به مانند آب جوش، برمیریزد.
هوش مصنوعی: میخواهم موهای خود را بفرستم تا با یک روش، صبر و تحملش را به زنجیر بکشد.
هوش مصنوعی: باید بگویم که این زیبایی و جذابیت میتواند به اندازهای باشد که پروانهوار به دورش بچرخد و دل هر کسی را با یک نگاهش بهدست آورد.
هوش مصنوعی: من موهایم را مانند مشک بر آتش میافکنم، مانند عود که بر روی آتش قرار میگیرد و بوی خوشی را منتشر میکند.
هوش مصنوعی: از زیبایی و جاذبهی موهای خود، به حالت افسونگری میافتم و با چشمان فریبندهام، خواب او را میگیرم.
هوش مصنوعی: به ذهنم اجازه میدهم که در خواب، مانند آبی سریع و روان بر این خاک بگذرد.
هوش مصنوعی: مرا رها کن تا برای این روز تو، با تمام وجود گریه کنم، انگار که میخواهم به مادر مرده یاد بدهم چگونه شیون کند.
هوش مصنوعی: من همیشه از یاد او خوشحالم، زیرا او هرگز در زندگیش به یاد من نیست.
هوش مصنوعی: از محبت من بویی به دور او نمیرسد و غم من به دل او نمینشیند.
هوش مصنوعی: اگر آن بیرحم از محبت خسته شده باشد، زمانه بر این نوع بازی شجاع است.
هوش مصنوعی: صبر و تحمل میکنم تا روزی آفتاب خوشبختی و عشق به زندگیام از در بیاید و غمهایم را دور کند.
هوش مصنوعی: دل من به عشق آن سرکش گرفتار است، مانند اینکه بخواهم طناب را دور گردن آتش بپیچم.
هوش مصنوعی: من به اندازهای که او آسمانی و بزرگ است، بر زمین گام برمیدارم. آیا زمین در کار آسمان دخالتی دارد؟
هوش مصنوعی: هر موجودی با همنوعان خود معاشرت و ارتباط میکند؛ همانطور که کبوترها با کبوترها و بازها با بازها همراهی میکنند.
هوش مصنوعی: نباید باد را در خاک حبس کرد، همچنان که نمیتوان آب و آتش را در کنار هم قرار داد.
هوش مصنوعی: وقتی که از وصال او خبری نیست، از هجران او چه بترسم؟ اوج غم و درد را در زندانی که در آن هستم، حس نمیکنم.
هوش مصنوعی: سرمایهداران نگران نیستند، چون آرامش آنها از تهیدستی در امان است و از دزدان و شیادان دور میمانند.
هوش مصنوعی: من نه آن پرندهای هستم که کسی بتواند مرا در قید خود درآورد، و نه هر بازیای میتواند مرا به دام بیندازد.
هوش مصنوعی: اگر خسرو از معبد بتها در چین بیاید، از جای شورو حال خود هیچگونه طعمی از شهد شیرین نخواهد برد.
هوش مصنوعی: اگر اسب تندرو و زیبایی مانند شبدیز تنها باشد، نشاندهنده این است که حتی گلهای زیبا و تیز هم ریشههایی دارند که از تنهایی و برتری آنها خبر میدهد.
هوش مصنوعی: اگر مریم به درخت قند تبدیل شده باشد، رطبهای من نیز به دست مریم چیده شده است.
هوش مصنوعی: اگر او که صاحب کلاهی است درگیر دعوا باشد، من هم گردنبند شاهی دارم که از قصب ساخته شده است.
هوش مصنوعی: نمیتوانم این تلخی را فراموش کنم، زیرا این تلخی به جان شیرین من تأثیر میگذارد، مثل اینکه مریم یک نوشیدنی شیرین را برای من آماده کرده باشد.
هوش مصنوعی: شخصی در جست و جوی چیزی بود و در حالیکه به نظر میرسید دریا در انتظار اوست، او برای چیزی معمولی مانند سرکه درخواست کرد، اما در عوض چیز بسیار با ارزشی مانند انگبین (عسل) پیدا کرد.
هوش مصنوعی: هر سال نمیتوان با دل شکسته و غمگین زندگی کرد، در هر مکانی که بروی، زندگی درسهای خود را دارد.
هوش مصنوعی: اگر عاشق نمیشدم، حالا به سرنوشت خودم تأسف نمیخوردم. احساس میکنم در تصمیمگیریام اشتباه کردهام.
هوش مصنوعی: من به او شوخی کردم و او فکر کرد که منظورم جدی است، و وقتی چیزی گفتم، او آن را حقیقتی واقعی تصور کرد.
هوش مصنوعی: دل من از این بازار خسته و دور است. اگر میخواهی، نزد خداوند بیا و به دیدار او برو.
هوش مصنوعی: سخنانم بسیار ظریف و نازک است و حتی اگر در تاریکی شب هم باشد، رشته کلامم قابل پیگیری و درک است.
هوش مصنوعی: تا کی باید مانند موم بیروح و بیاحساس باشم؟ اگر روشن و زنده نباشم، پس بهتر است که از وجودم خبری نباشد.
هوش مصنوعی: نسبت به نفرینی که به من میکند، هیچ چیز نمیگویم. ای خداوند، تو خود میدانی که دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد.
هوش مصنوعی: به کسی که نیازمند است، لبم را میدهم و نه به کسی که تنها دستی برای گرفتن حلوا دراز کرده است.
هوش مصنوعی: اگر در بهار بر خاکی گل بیفشانی، باد خزانی آن را از بین میبرد و میگیرد.
هوش مصنوعی: بهتر است که در دام سگها بیفتیم تا اینکه متاثر از زبونی شیرهای ضعیف شویم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از دیگران خواستهای داشته باشی، به شیوهای محترمانه و با شخصیت برخورد کن و از ایجاد زحمت برای دیگران خودداری کن.
هوش مصنوعی: شیرانی که یازان را صید میکنند، با قدرت و توانایی خود اثر خود را به جا میگذارند.
هوش مصنوعی: وقتی که نعمت و وضعیت خوب من به این قوام و استحکام است، هرگز اجازه نمیدهم که خودم را به پای دیگران وابسته کنم.
هوش مصنوعی: آیا دیگران بار سنگینی را بر دوش خود حمل میکنند؟ آیا برخی مردم با دندان زنجیرهای خود را میکشند؟
هوش مصنوعی: من هرگز قصد ندارم که با تدبیرهای خودم باعث پیر شدن خودم شوم.
هوش مصنوعی: آیا در پیری شراب بنوشم؟ بادم به خاطر خردم، زیرا زمان رفتن به دنیا مانند پیری نزدیک است.
هوش مصنوعی: در اثر نادانی به دام افتادهام، اما به زودی با کسب دانش و آگاهی از این وضعیت رهایی خواهم یافت.
هوش مصنوعی: آیا نشنیدی که جادوی جوزن میداند که دود هر کس چگونه از روزن خارج میشود؟
هوش مصنوعی: این درد و زحمت که من میکشم، باید از دل خودم باشد و نه از کسی که به من عشق میورزد یا به من توجه دارد.
هوش مصنوعی: در هر جایی دزدها از بیرون میآیند، اما من را ببین که دزد از درون خانهام به سرقت میپردازد.
هوش مصنوعی: نمیتوان با فریب و جادو از دل خود رهایی یافت، چون نمیتوان دزد خانه را در بند کرد.
هوش مصنوعی: اگر مانند کوران از سنگ لعل بپرسم، چرا باید دِه را ببینم و فرسنگ را بپرسم؟
هوش مصنوعی: دل من که باید از من حمایت کند، به من خیانت کرد و خود را به دردسر انداخت.
هوش مصنوعی: من دلی دارم که از آن بهرهای نمیبرم. برای من بهتر است که دل به دل دیگری نسپارم.
هوش مصنوعی: دلم به خاطر یارم که ظلم میکند، بسیار ناراحت شده و از این دل بییارم که بدون او رنج میکشم، در درد و اندوه هستم.
هوش مصنوعی: روزی با کسی که باعث خوشحالیام بود، شاد و مسرور بودم، اما اکنون به زمانی افتادهام که او دیگر در کنارم نیست.
هوش مصنوعی: هر کس به تقدیرش غم میخورد، حالا که من هم به غم افتادم، چه کاری میتوانم بکنم؟
هوش مصنوعی: تا کی میتوانم از درد خود پنهان بمانم و تا کی میتوانم هر روز با این ناراحتی سر کنم؟
هوش مصنوعی: اگر نتیجه صبر کردن من تلخ و ناگوار شده، منطقی است که اگر معشوقم مرا از صبر بازدارد، نام او را بر زبان بیاورم.
هوش مصنوعی: اگر از ثروت و میهن خود دور باشم، اما در نهایت آزاد و سربلند هستم.
هوش مصنوعی: نباید در مورد دو اصل قضاوت کرد؛ یکی بدون طمع و دیگری در آزادی عمل.
هوش مصنوعی: پس از آن، مروارید عشق بر شکر درخشید و سرخی انگور بر آن زیبایی افزود و صدایی سر داد.
هوش مصنوعی: اگر شاه بگوید که او را دوست دارم، بگو که این نوع محبت برای من ارزشی ندارد.
هوش مصنوعی: اگر بگوید که به سپیدهدم نیاز دارم، بگو که دراز بمان و شب به خواب نرود.
هوش مصنوعی: اگر بگوید که به شیرینی کِی میرسم، پاسخ بده که با روزهٔ مریم سازگاری دارم.
هوش مصنوعی: اگر کسی بگوید که به خاطر عشق و علاقهام به حلوا، دستم را به سوی آن میبرم، باید بدانی که این حرفها نشاندهندهی کم شدن تمایل و اشتیاق او به حلوا است.
هوش مصنوعی: اگر بگوید که من او را محکم در آغوش میکشم، به او بگو که این آرزو برای تو فراموش شده است.
هوش مصنوعی: اگر او بگوید که من از آن لب شیرین صحبت کنم، باید بگویی دور از لبت، دندانهایت را تیز نکن.
هوش مصنوعی: اگر بگوید زلف و خال او را بگیر، بگو تا زمانی که دستت بیفتد و به او نزدیک نشوی.
هوش مصنوعی: اگر کسی بگوید که من بر روی ماه با چهرهام مینشانمش، باید بدانی که با چهرهای برابر، چگونه میتواند او را به مقام شاهی برساند.
هوش مصنوعی: اگر کسی بگوید که حواسم به آن زن است، پاسخ بده که آیا از زیبایی موهایش لذت نمیبری؟
هوش مصنوعی: اگر کسی بگوید که دندان خوشبوی تو را میخواهم، بگو که از فاصله دور، فقط میتوانم بوی آن را احساس کنم.
هوش مصنوعی: اگر از دستورات من سرپیچی کنی، بگو که شاید فرمان جدایی تو واقعی باشد.
هوش مصنوعی: اگر جدایی او باعث شود که بیپروایی کنی، بگو که آیا بلند میشوی یا مینشینی؟
هوش مصنوعی: اگر او بگوید که وصالش را فقط من میشناسم، تو باید خاموش باشی تا من سخن نگویم.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این دارد که از این داستانهای خیالی و افسانهای، خطراتی که در ذات خود دارند، به وضوح قابل مشاهده است.
هوش مصنوعی: اگرچه او با شیشه بر سنگ عقیقش سختی میکشید و آسیب میدید، ولی در میدان روزگار به خوبی چالشها را پشت سر میگذاشت و ارزش خود را حفظ میکرد.
هوش مصنوعی: زمانی که شاپور بر او تندی میکند، حال او که به خاطر دلتنگی رنج میبرد، سبکتر میشود و بار سنگینی که به دوش داشت کاهش مییابد.
هوش مصنوعی: با لطافت به او گفت: ای مردی که خوب سخن میگویی، سخن در درون تو همچون آبی است که در جوی جاری است.
هوش مصنوعی: اگر وقتی پیدا کردی، به پادشاه سلامی بده و بگو که از طرف من پیامی برایش دارم.
هوش مصنوعی: شیرین به شخصی بیوفا و بیشتر از او بدخلق اشاره میکند و از او میپرسد که آن گفتوگوی دلنشین و شیرینی که پیش از این داشتند کجاست، که حتی از شیرینترین عسل هم خوشایندتر بود.
هوش مصنوعی: من گمان میکردم که تو به من پشت نخواهی کرد و هرگز به دنبال معشوق جدیدی نخواهی رفت.
هوش مصنوعی: اکنون در خود اشتباه کردی گمانم را، چرا که در دل خود جای دادی دشمنت را.
هوش مصنوعی: دل از بیعدالتی به تنگ آمده و امیدوار است که یاد تو با آثار تلخ و شیرین آن همراه باشد.
هوش مصنوعی: وقتی که شانس و بخت خوابیده باشد، یاری و کمک به دست نخواهد آمد، همچنان که در زمانهای سخت و دشوار، هماهنگی و سازگاری نیز به وجود نمیآید.
هوش مصنوعی: من به خاطر این خفت و ذلت چیزی نمیخواهم، حتی اگر عزیزم هم جزایز باشد. اگر میتوانی آزادیام را به من بده، در غیر این صورت من خادم تو هستم.
هوش مصنوعی: من تو را همسر خود میدانم و در کنار هم بودنمان، چشم دیگران به ماست. آنها چطور ما را میبینند؟
هوش مصنوعی: این شعر به معنای این است که اگر در زیر پای من جایی برای نشستن نخواهی گذاشت، پس من پایم را بر در خانهات میگذارم. در واقع، شاعر به نوعی به نقد وضعیتی میپردازد که در آن به او توجهی نمیشود و در عین حال بر حق خود تأکید دارد.
هوش مصنوعی: دانههای اشک گرم و جوشان را به طرف درون خودم میفرستم و درونم به شدت خروش و هیجان دارد.
هوش مصنوعی: نمیتوانی به چیز دیگری جز خواستههای خود اهمیت دهی، پس باید مراقب خودت باشی و کنترل را از دست ندهی.
هوش مصنوعی: وقتی تو به خواستهها و آرزوهای خودت توجه میکنی، چگونه میتوانی به خواستهها و آرزوهای دیگران نیز اهمیت بدهی؟
هوش مصنوعی: لطفاً به من بگویید تا چه زمانی در مسیر پایم را میزدی و زخم میزدی، که من هم در کار خودم با دقت عمل میکردم و سستی نمیکردم.
هوش مصنوعی: بخار تلخ به نوعی میتواند به حالتی اشاره کند که در ابتدا چالشبرانگیز و سخت است، اما وقتی اوضاع بهتر شود و به حالت شیرین تبدیل شود، دیگر آن تلخی قبلی را ندارد و فقط یک حس خوشایند به جا میگذارد. این به نوعی نشاندهنده گذر از سختی و تحولات مثبت در زندگی است. با این حال، اگر به همان حالت تلخ برگردیم یا در موقعیتی که زمان گذر داریم به دیگران آسیب برسانیم، آن مشکلات دوباره خود را نشان خواهند داد.
هوش مصنوعی: تو مرا در باغی افکندی و خونم را ریختی، اما هنگامی که باغ از من دور شد و به بیرون رفتی، من هم از در خارج شدم.
هوش مصنوعی: هرگز از آتش عشق تو دور نرفتم ای روشنیبخش دلها، به قدری که دود عشق تو مرا در طول شب و روز کور میکرد.
هوش مصنوعی: آیا به جز این که به من آسیب زدهای، کار دیگری هم انجام دادهای؟ وقتی که معروف شدی، نام مرا نیز خراب کردی.
هوش مصنوعی: کسانی که به کارهای خود اهمیت میدهند، وقتی به خودشان نگاه میکنند، میبینند که بهتر است از افرادی که کنار گذاشته شدهاند، دوری کنند.
هوش مصنوعی: تو که از من دوری و خودت را از من پنهان کردهای، در نظر من مثل کسی هستی که در جایگاه بالایی قرار دارد و من نتوانستهام به تو دسترسی پیدا کنم.
هوش مصنوعی: به خاطر علاقه و اشتیاقی که به تو دارم، با اشکهای خودم چندین کشتی میسازم و برای رسیدن به تو از هر کمکی که نیاز باشد، بهره میبرم.
هوش مصنوعی: زمانی که بدون یار و همدم بیایی، من برای تو یار و همراه خواهم بود؛ اما وقتی که در کارها به من نیازی نباشد، دیگر نمیتوانم به تو کمک کنم.
هوش مصنوعی: وقتی که مرا به حالت رسوایی انداختی، مانند سپری بر روی آب، زیبایی خود را به نمایش گذاشتی.
هوش مصنوعی: برای تو به خاطر آزار فراقم به من اجازه دادی که بمیرم.
هوش مصنوعی: از وجود من چیزی جز یک رشته باقی نمانده است. آن را به چنگ نیاور، زیرا این رشته به جایی متصل است و در خود اهمیت و سرنوشتی دارد.
هوش مصنوعی: به کسی که بیدلیل و به طور ظالمانه به دیگری آسیب میزند، میگوید: به جای آن که با خشونت و قساوت به فرد بیگناهی حمله کنی، به یاد داشته باش که خودت هم مورد ظلم واقع شدهای.
هوش مصنوعی: هرگاه که آثار هنری و زیباییهای تو مشابه هنرهای رومی است، بنابراین کارهای ارمنی را از خود دور کن.
هوش مصنوعی: از باغ روم گلی داری و آن را به تاراج مبر. تخت و تاج ارمن را نیز خراب نکن.
هوش مصنوعی: بیش از حد به آتش نزدیک نشو، زیرا ممکن است بر اثر گرما به سرعت شعلهور شود و من از آتش میترسم که بعدها بخار و دود ایجاد کند.
هوش مصنوعی: هزار نفر برای نوشیدن شراب آمدهاند، اما تنها یک نفر برای نگه داشتن غم و اندوه است.
هوش مصنوعی: تو با دشواریهای زندگی مرا آزار میدهی، در حالی که خودت در دام و گناهی اسیر هستی.
هوش مصنوعی: به آرامی به لحظات زندگی بیافزایید و مشکلات را بر چهره زمان نپاشید. همچنین به درد و رنج دلشکستهها دامن نزنید.
هوش مصنوعی: تو در محفل پادشاهان به خوشی مشغول هستی، اما بر خلاف آن، در کنار غریبان، خواب و راحتی را رها کن.
هوش مصنوعی: بگذار تا در این سختی که به سر میبرم، به پرستش خداوند خویش بپردازم.
هوش مصنوعی: این پرنده را به دام بیاور، دوباره آن را به طبیعت بفرست تا پرواز کند.
هوش مصنوعی: به راهی نرو که باعث شود دیگران در مشکلات بمانند، زیرا دلهای بیدلان از کار تو متاثر خواهد شد.
هوش مصنوعی: به این جان رنجدیده آتش نزن، رها کن. برای آتش، خانهای بساز.
هوش مصنوعی: در این شعلهای که عشق برای من روشن کرده است، آه که عشق خودم را خواهد سوزاند و زندگیام را از بین خواهد برد.
هوش مصنوعی: غم تو مانند ماری در رگهایم پیچیده و من در عمق هر مویی که دارم، خاری را شکستم.
هوش مصنوعی: نه در شب آرامش دارم و نه در روز استراحتی برایم هست. همچنین از تو حتی یک ذره بخشش و رحمتی دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم صبر کنم وقتی که عمری به تنگنا افتادهام و با این پاهای لنگ به مقصد میرسم؟
هوش مصنوعی: از اشک و نالهام در هر شمار، دریا وجود دارد، اما آتش جهنم نیست.
هوش مصنوعی: در این دریا که غرق در احساسات و رویدادها هستم، حالتی دارم که برخی مرا دوزخی و برخی دیگر بهشتی میدانند.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال آب حیات نیستم، پس چرا در دروازه جهنم پنهانی را جستجو میکنم؟
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم حال خوبی داشته باشم در نبود تو؟ در حالی که ددستم بودن با تو در سال گذشته.
هوش مصنوعی: تو از خاکی برخاستهای و تعلق به زمین داری، اما من از مشکلات و چالشها عبور کردهام و به مرحلهای بالاتر رسیدهام.
هوش مصنوعی: من چقدر از اشکهایم را به یاد تو میریزم و با چه امیدی به وصال تو میاندیشم و به یاری چند نفر به این هدف میرسم.
هوش مصنوعی: تمام کارهایم بدون تو ناقص است و این نشان میدهد که آرزوهایم هنوز ناپخته و بیتجربهاند.
هوش مصنوعی: هر کس که نمیمیرد، هرگز امیدش را از زندگی از دست نمیدهد.
هوش مصنوعی: عقل و دانش ما را هدایت میکند و عشق و احساسات در این موضوع قابل محاسبه و تحلیل نیستند.
هوش مصنوعی: کسی که در میدان عشق با احساسات و مشکلات دست و پنجه نرم میکند، به خوبی توانایی سوارکاری بر روی اسب سریع و آشفته را دارد.
هوش مصنوعی: برای ترغیب و خوشحال کردن افراد عاقل، باید رفتار افراد نادان را درست کرد و ساماندهی نمود.
هوش مصنوعی: در عشق، صبر کردن نوعی ناآگاهی است و اساس عشق بر بیقراری و تردید بنا شده است.
هوش مصنوعی: عشق و صبر در یکدیگر وجود ندارند؛ اگر کسی بتواند صبر کند، نمیتواند عاشق واقعی باشد.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده که با وجود اینکه زندگی و احساسات شیرین است، اما رنج و غم همواره وجود دارند و نمیتوان از آنها فرار کرد. زندگی با همهی زیباییهایش، گاه همراه با درد و مشکلات نیز است.
هوش مصنوعی: وقتی شاپور این داستان را شنید، ملایم و با احترام به درگاه خدا بوسه زد.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که تمام سخنان تو مطابق با واقعیت و در جای خودش صحیح است و نتیجهگیری ما از آن، بیشتر از آنچه که تصور میشود، حکمت و تدبیر دارد.
هوش مصنوعی: از آن پس اگر دلش به فکر فرو رود، سخنی با او نگفتهاید که به درستی سنجیده شده باشد.
هوش مصنوعی: سخن باید به گونهای بیان شود که نشاندهنده علم و آگاهی باشد، همچون طلا که باید وزن و سنجیده شود تا در مواقع لازم از آن استفاده شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همین شعر » بیت ۵۲
مرا خود کاشکی مادر نزادی
و گر زادی به خورد سگ بدادی
خردمندان پیشین راست گفتند
مرا خود کاشکی مادر نزادی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.