شفاعت کرد روزی شه به شاپور
که تا کی باشم از دلدارِ خود دور
بیار آن ماه را یک شب درین برج
که پنهان دارمش چون لعل دَر دُرج
من از بهر صلاح دولت خویش
نیارم رغبتی کردن بِدو بیش
که ترسم مریم از بس ناشکیبی
چو عیسا برکشد خود را صلیبی
همان بهتر که با آن ماه دلدار
نهفته دوستی ورزم پریوار
اگر چه سوخته پایم ز راهش
چو دست سوخته دارم نگاهش
گر این شوخ آن پریرخ را ببیند
شود دیوی و بر دیوی نشیند
پذیرُفتار فرمان گشت نقاش
که بندم نقش چین را در تو خوش باش
به قصر آمد چو دریایی پر از جوش
که باشد موج آن دریا همه نوش
حکایت کرد با شیرین سرآغاز
که وقت آمد که بر دولت کنی ناز
ملک را در شکارت رخش تند است
ولیک از مریمش شمشیر کند است
از آن او را چنین آزرم دارد
که از پیمان قیصر شرم دارد
بیا تا یک سواره برنشینیم
ره مُشگوی خسرو برگزینیم
طرب میساز با خسرو نهانی
سر آید خصم را دولت چو دانی
بت تنها نشین ماه تهیرو
تهی از خویشتن تنها ز خسرو
به تندی بَرزد آوازی به شاپور
که از خود شرم دار ای از خدا دور
مگو چندین که مغزم را برفتی
کفایت کن تمام است آن چه گفتی
نه هر گوهر که پیش آید توان سفت
نه هرچه آن بر زبان آید توان گفت
نه هر آبی که پیش آید توان خوَرد
نه هرچه از دست برخیزد توان کرد
نیاید هیچ از انصاف تو یادم
به بیانصافیات انصاف دادم
از این صنعت خدا دوری دهادَت
خرد زاین کار دستوری دهادَت
بر آوردی مرا از شهریاری
کنون خواهی که از جانم برآری؟
من از بیدانشی در غم فتادم
شدم خشک از غم اندر نم فتادم
در آن جان گر ز من بودی یکی سوز
به گیسو رُفتمی راهش شب و روز
خر از دکان پالانگر گریزد
چو بیند جوفروش از جای خیزد
کسادی چون کشم؟ گوهرنژادم
نخوانده چون روم؟ آخر نه بادم
چو زآب حوض تَر گشتهست زینم
خطا باشد که در دریا نشینم
چه فرمایی دلی با این خرابی
کنم با اژدهایی همنقابی
چو آن درگاه را درخور نیفتم
به زور آن بِهْ که از در درنیفتم
ببین تا چند بار اینجا فتادم
به غمخواری و خواری دل نهادم
نیفتاد آن رفیق بیوفا را
که بفرستد سلامی خشک ما را
به یک گز مقنعه تا چند کوشم؟
سلیح مردمی تا چند پوشم؟
روا نبود که چون من زن شماری
کُلهداری کند با تاجداری
قضای بد نگر کآمد مرا پیش
خسک بر خستگی و خار بر ریش
به گل چیدن بُدم، در خار ماندم
به کاری میشدم، در بار ماندم
چو خود بد کردم از کس چون خروشم؟
خطای خود ز چشم بد چه پوشم؟
یکی را گفتم این جان و جهان است
جهان بستد کنون دربند جان است
نه هر کس کآتشی گوید زبانش
بسوزاند تف آتش دهانش
ترازو را دو سر باشد نه یک سر
یکی جو در حساب آرد یکی زر
ترازویی که ما را داد خسرو
یکی سر دارد آن هم نیز پر جو
دلم زآن جو که خرباری ندارد
به غیر از خوردنش کاری ندارد
نمانم جز عروسی را در این سنگ
که از گچ کرده باشندش به نیرنگ
عروس گچ شبستان را نشاید
ترنج موم ریحان را نشاید
بسی کردم شگرفیها که شاید
که گویم وز توام شرمی نیاید
چه کرد آن رهزن خونخوارهٔ من
جز آتش پارهای دربارهٔ من
من اینک زنده، او با یار دیگر
ز مهر انگیخته بازار دیگر
اگر خود روی من رویی است از سنگ
در او بیند، فروریزد از این ننگ
گرفتم سگصفت کردندم آخر
به شیر سگ نپروردندم آخر
سگ از من بِهْ بود گر تا توانم
فریبش را چو سگ از در نرانم
شوم پیش سگ، اندازم دلی را
که خواهد سگدل بیحاصلی را
دل آن بِهْ کاو بدان کس وانبیند
که در سگ بیند و در ما نبیند
مرا خود کاشکی مادر نزادی
و گر زادی به خورد سگ بدادی
بیا تا کژ نشینم راست گویم
چه خواریها کز او نامد به رویم
هزاران پرده بستم راست در کار
هنوزم پردهٔ کژ میدهد یار
شد آبم و او به مویی تَر نیامد
چنان کآبی به آبی بر نیامد
چگونه راست آید رهزنی را
که ریزد آبروی چون منی را
فرَس با من چنان در جنگ راندهست
که جای آشتیرنگی نماندهست
چو ما را نیست پشمی در کلاهش
کشیدم پشم در خیل و سپاهش
ز بس سر زیر او بردن خمیدم
ز بس تار غمش خود را ندیدم
دلم کور است و بینایی گزیند
چه کوری دل چه آن کس کو نبیند
سرم میخارد و پروا ندارم
که در عشقش سر خود را بخارم
زبانم خود چنین پرزخم از آن است
که هرچ او میدهد زخم زبان است
سِزد گر با من او همدم نباشد
ز کس بختم نبُد زو هم نباشد
بدین بختم چون او همخوابه باید
کز او سرسام را گرمابه پاید
دلم میجست و دانستم کز ایام
زیانی دید خواهم کام و ناکام
بلی هست آزموده در نشانها
که هر کش دل جهد بیند زیانها
کنونم میجهد چشم گهربار
چه خواهم دید! بسمالله دگر بار
مرا زین قصر بیرون گر بهشت است
نباید رفت اگر چه سرنبشت است
گر آید دختر قیصر نه شاپور
ازین قصرش به رسوایی کنم دور
به دستان میفریبندم نه مستم
نیارند از ره دستان به دستم
اگر هوش مرا در دل ندانند
من آن دانم که در بابل ندانند
سر اینجا بِهْ بود سرکش نه آنجا
که نعل اینجاست، در آتش نه آنجا
اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه
نباید کردنش سر پنجه با ماه
بِهْ اَر پهلو کند زین نرگس مست
نهد پیشم چو سوسن دست بر دست
و گر با جوش گرمم برستیزد
چنان جوشم کز او جوشن بریزد
فرستم زلف را تا یک فن آرد
شکیبش را رسن در گردن آرد
بگویم غمزه را تا وقت شبگیر
سمندش را به رقص آرد به یک تیر
ز گیسو مشک بر آتش فشانم
چو عودش بر سر آتش نشانم
ز تاب زلف خویش آرم به تابش
فرو بندم به سِحر غمزه خوابش
خیالم را بفرمایم که در خواب
بدین خاکش دواند تیز چون آب
مرا بگذار تا گریم بدین روز
تو مادر مرده را شیون میآموز
منم کز یاد او پیوسته شادم
که او در عمرها نارد به یادم
ز مهرم گرد او بویی نگردد
غم من بر دلش مویی نگردد
گر آن نامهربان از مهر سیر است
زمانه بر چنین بازی دلیر است
شکیبایی کنم چندان که یک روز
درآید از در مهر آن دلافروز
کمند دل در آن سرکش چه پیچم
رسن در گردن آتش چه پیچم
زمینم من به قدر او آسمانوار
زمین را کی بود با آسمان کار
کند با جنس خود هر جنس پرواز
کبوتر با کبوتر، باز با باز
نشاید باد را در خاک بستن
نه با هم آب و آتش را نشستن
چو وصلش نیست از هجران چه ترسم
تنی نازِنده از زندان چه ترسم
بُوَد سرمایهداران را غمِ بار
تهیدست ایمن است از دزد و طرار
نه آن مرغم، که بر من کس نهد قید
نه هر بازی تواند کردنم صید
گر آید خسرو از بتخانهٔ چین
ز شورستان نیابد شهد شیرین
اگر شبدیز توسن را تکی هست
ز تیزی نیز گلگون را رگی هست
و گر مریم درخت قند گشته است
رطبهای مرا مریم سرشته است
گر او را دعویِ صاحبکلاهی است
مرا نیز از قصب سربند شاهی است
نخواهم کردن این تلخی فراموش
که جان شیرین کَنَد، مریم کُند نوش
یکی در جست و دریا در کمین یافت
یکی سرکه طلب کرد، انگبین یافت
همه ساله نباشد سینه بر دست
به هر جا گِردرانی، گَردنی هست
نبودم عاشق اَر بودم به تقدیر
پشیمانم خطا کردم چه تدبیر
مِزاحی کردم او درخواست پنداشت
دروغی گفتم او خود راست پنداشت
دل من هست از این بازار بیزار
قسم خواهی به دادار و به دیدار
سخن را رشته بس باریک رشتم
و گرچه در شب تاریک رشتم
چنین تا کی چو موم افسرده باشم
برافروزم، و گر نه مرده باشم
به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ
خداوندا تو میدانی دگر هیچ
لبْ آن کس را دهم کو را نیاز است
نه دستی راست حلوا کآن دراز است؟
بهاری را که بر خاکش فشانی
از آن بِهْ کش بَرد باد خزانی
گرفتار سگان گشتن به نخجیر
به از افسوس شیران زبونگیر
بیا گو گر منت باید چو مردان
به پای خود کسی رنجه مگردان
هژبرانی که شیران شکارند
به پای خود پیام خود گذارند
چو دولت پایبست اوست پایم
به پای دیگران خواندن نیایم
به دوش دیگران زنبیل سایند؟
به دندان کسان زنجیر خایند؟
چه تدبیر از پی تدبیر کردن
نخواهم خویشتن را پیر کردن
به پیری مِی خورم؟ بادم قدح خرد
که هنگام رحیل آخور زند کرد
به نادانی درافتادم بدین دام
به دانایی برون آیم سرانجام
مگر نشنیدی از جادوی جوزن
که داند دود هر کس راهِ روزن
مرا این رنج و این تیمار دیدن
ز دل باید نه از دلدار دیدن
همه جا دزد از بیگانه خیزد
مرا بنگر که دزد از خانه خیزد
به افسون از دل خود رست نتوان
که دزد خانه را در بست نتوان
چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم
چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم
دل من در حق من رای بد زد
به دست خود تبر بر پای خود زد
دلی دارم کز او حاصل ندارم
مرا آن بِهْ که دل با دل ندارم
دلم ظالم شد و یارم ستمکار
ازین دل بیدلم زین یار بییار
شدم دلشاد روزی با دلافروز
از آن روز اوفتادستم بدین روز
غم روزی خورد هرکس به تقدیر
چو من غمروزی اوفتادم چه تدبیر
نهان تا کی کنم سوزی به سوزی
به سر تا کی برم روزی به روزی
مرا کز صبر کردن تلخ شد کام
سزد گر لعبت صبرم نهی نام
اگر دورم ز گنج و کشور خویش
نه آخر هستم آزاد سر خویش
نشاید حکم کردن بر دو بنیاد
یکی بر بیطمع، دیگر بر آزاد
و زآن پس مهر لؤلؤ بر شکر زد
به عناب و طبرزد بانگ بر زد
که گر شه گوید او را دوست دارم
بگو کاین عشوه ناید در شمارم
و گر گوید بدان صبحم نیاز است
بگو بیدار منشین شب دراز است
و گر گوید به شیرین کِی رَسَم باز
بگو با روزهٔ مریم همی ساز
و گر گوید بدان حلوا کشم دست
بگو رغبت به حلوا کم کند مست
و گر گوید کشم تنگش در آغوش
بگو کاین آرزو بادت فراموش
و گر گوید کنم زآن لب شکرریز
بگو دور از لبت، دندان مکن تیز
و گر گوید بگیرم زلف و خالش
بگو تا «ها» نگیری «ها» ممالش
و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه
بگو با رخ برابر چون شود شاه
و گر گوید ربایم زان زنخ گوی
بگو چوگان خوری زان زلف بر روی
و گر گوید بخایم لعل خندان
بگو از دور میخور آب دندان
گر از فرمان من سر برگراید
بگو فرمان فراقت راست شاید
فراقش گر کند گستاخبینی
بگو برخیزمت یا مینشینی
وصالش گر بگوید زانِ اویم
بگو خاموش باشی تا نگویم
فرومیخواند ازین مشتی فسانه
در او تهدیدهای مادگانه
عتابش گر چه میزد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ میبرید در جنگ
چو بر شاپور تندی زد خمارش
ز رنج دل سبکتر گشت بارش
به نرمی گفت کاِی مرد سخنگوی
سخن در مغز تو چون آب در جوی
اگر وقتی کنی بر شه سلامی
بدان حضرت رسان از من پیامی
که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد
کجا آن صحبت شیرینتر از شهد
مرا ظن بود کز من برنگردی
خریدار بتی دیگر نگردی
کنون در خود خطا کردی ظنم را
که در دل جای کردی دشمنم را
ازین بیداد دل در داد بادت
ز آه تلخ شیرین یاد بادت
چو بخت خفته یاری را نشایی
چو دوران سازگاری را نشایی
بدین خواری مجویم گر عزیزم
خطِ آزادیم دِه گر کنیزم
تو را من همسرم در همنشینی
به چشم زیردستانم چه بینی
چنین در پایه زیرم مکن جای
و گر نه بر درت بالا نهم پای
به پِلپِل دانههای اشک جوشان
دوانم بر در خویشت خروشان
نداری جز مراد خویشتن کار
نباید بود ازینسان خویشتندار
چو تو دل بر مراد خویش داری
مُراد دیگران کی پیش داری
مرا تا خار در ره میشکستی
کمان در کار دَه دَه میشکستی
بُخار تلخ شیرین بود گستاخ
چو شیرین شد رطب، خار است بر شاخ
به باغ افکندت پالود خونم
چو بر بگرفت باغ از در برونم
نگشتم ز آتشت گرم ای دلافروز
به دودت کور میکردم شب و روز
جفا زین بیش که اندامم شکستی؟
چو نامآور شدی نامم شکستی
عملداران چو خود را ساز بینند
به معزولان ازین بِهْ باز بینند
به معزولی به چشمم درنشستی
چو عامل گشتی از من چشم بستی
به آب دیده کَشتی چند رانم!
وصالت را به یاری چند خوانم!
چو بییار آمدی من بودمت یار
چو در کاری نباشد با منت کار
چو کارم را به رسوایی فکندی
سپر بر آب رعنایی فکندی
برات کُشتنم را ساز دادی
به آسیب فراقم باز دادی
نماند از جان من جز رشته تایی
مکِش کاین رشته سر دارد به جایی
مَزن شمشیر بر شیرینِ مظلوم
تو را آن بس که راندی نیزه بر روم
چو نقش کارگاه رومیَت هست
ز رومی کار ارمن دور کن دست
ز باغ روم گل داری به خرمن
مکن تاراج تخت و تاج ارمن
مکن کز گرمی آتش زود خیزد
وز آتش ترسم آن گه دود خیزد
هزار از بهر مِی خوردن بود یار
یکی از بهر غم خوردن نگهدار
مرا در کار خود رنجور داری
کِشی در دام و دامن دور داری
خسک بر دامن دوران مَیفشان
نمک بر جان مهجوران مَیفشان
تو را در بزم شاهان خوش بَرد خواب
ز بنگاه غریبان روی برتاب
رها کن تا در این محنت که هستم
خدای خویشتن را میپرستم
به دام آورده گیر این مرغ را باز
دگر باره به صحرا کرده پرواز
مشو راهی که خر در گل بماند
ز کارت بیدلان را دل بماند
مزن آتش در این جان ستمکَش
رها کن خانهای از بهر آتش
در این آتش که عشق افروخت بر من
دریغا عشق خواهد، سوخت خرمن
غمت بر هر رگم پیچید ماری
شکستم در بُن هر موی خاری
نه شب خسبم، نه روز آسایشم هست
نه از تو ذرهای بخشایشم هست
صبوری چون کنم عمری چنین تنگ
به منزل چون رسم پایی چنین لنگ
ز اشک و آه من در هر شماری
بُود دریا نمیدوزخ شراری
در این دریا کهام آتش گشت کَشتی
مرا هم دوزخی خوان، هم بهشتی
و گر نه بر در دوزخ نهانی
چرا میجویم آب زندگانی
مرا چون بَد نباشد حال بی تو؟
که بودم با تو پار امسال بی تو
تو را خاکی است خاک از در گذشته
مرا آبی است، آب از سر گذشته
بر آب دیده کَشتی چند رانم
وصالت را به یاری چند خوانم
همه کارم که بی تو ناتمام است
چنین خام از تمناهای خام است
نبینی هر که میرد تا نمیرد
امید از زندگانی برنگیرد
خِرد ما را به دانش رهنمون است
حساب عشق ازین دفتر برون است
بر این ابلق کسی چابکسوار است
که در میدان عشق آشفتهکار است
مفرح ساختن فرزانگان راست
چو شد پرداخته دیوانگان راست
به عشقاندر، صبوری خامکاری است
بنای عاشقی بر بیقراری است
صبوری از طریق عشق دور است
نباشد عاشق آن کس کو صبور است
بدینسان گر چه شیرین است رنجور
ز خسرو باد دائم رنج و غم دور
چو بر شاپور خواند این داستان را
سبک بوسید شاپور آستان را
که از تدبیر ما رای تو بیش است
همه گفتار تو بر جای خویش است
وزان پس گر دلش اندیشه سفتی
سخن با او نسنجیده نگفتی
سخن باید به دانش دَرج کردن
چو زر سنجیدن آن گَه خرج کردن


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شاپور شیرین مریم عیسی (اشاره) قیصر کیخسرو (اشاره) جوزن (اشاره) شه
هوش مصنوعی: خسرو در غم دوری از شیرین به شاپور میگوید که نمیتواند با جدایی از محبوبش زندگی کند. او از شاپور میخواهد که شیرین را به نزد او بیاورد و از عشق و وابستگیاش به او سخن میگوید. در ادامه شیرین به شاپور پیام میدهد که خسرو را به خاطر عهدش با او بیوفا و بدعهد میداند و شک و تردیدهایی نسبت به وفاداریاش دارد. شاپور با توجه به درد و رنج خسرو، تصمیم میگیرد که دل او را به عشق شیرین شاد کند و به نیابت از او پیامی به شیرین میفرستد. این پیامها و حوادث نمایانگر جوش و خروش عشق و ناامیدی در دل عاشقانهای است که میان خسرو و شیرین برقرار است.
هوش مصنوعی: خسرو، که پادشاه است، روزی از شاپور درخواست میکند که این دوری از محبوبش شیرین را تحمل نکند و به او کمک کند.
هوش مصنوعی: خسرو از شاپور میخواهد که آن زیباروی را یک شب در این مکان بیاورد و او را طوری پنهان کند که مانند لعل (مروارید) در درون یک جعبه (دُرج) محفوظ بماند.
هوش مصنوعی: من به خاطر مصلحت و رفاه کشورم، رغبت نمیکنم که بیش از این به او (شیرین) توجه کنم.
هوش مصنوعی: من از آن میترسم که مریم به خاطر نارضایتی و بیصبریاش، به اندازهای خود را به زحمت بیاندازد که مانند عیسی، روی خود را به صلیب بکشد.
هوش مصنوعی: بهترین حالتی که میتوان با آن یار دلدار در ارتباط بود، همین است که دوستی را پنهانی حفظ کنیم، مانند پری زیبا که در پرده است.
هوش مصنوعی: هرچند به خاطر عشق او از پای درآمدهام و جانم در آتش عشقش سوزان است، اما همچنان با چشمان سوخته و ناتوانش را مینگرم.
هوش مصنوعی: اگر این مرد شوخ و خوشحال، آن دختر زیبا را ببیند، دلش به اندازهٔ دیوانگی برای او خواهد تپید و به عشق او خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: نقاش، پذیرای دستوری شد که به او داده شده است و میگوید که میخواهم زیبایی چین را در تو تصویر کنم و از آن لذت ببرم.
هوش مصنوعی: خسرو شاپور به قصر آمد، همچون دریا که پر از جوش و movimento است، و در این دریا هر موجی هم شیرین و دلپذیر است.
هوش مصنوعی: خسرو به شیرین گفت که زمان آن رسیده است که بر قدرت و مقام خود ببالد و خود را بخواهد.
هوش مصنوعی: خسرو شاپور، پادشاه، در حالی که سوار بر اسب تند و تیزش به شکار میرود، اما از طرف دیگر، به خاطر عشق به شیرین، احساس ترس و تردید دارد و نمیتواند به راحتی شمشیرش را از غلاف بیرون آورد.
هوش مصنوعی: خسرو به خاطر اینکه نمیخواهد به پیمان قیصر (امپراتور روم) خیانت کند، احساس شرم و خجالت میکند.
هوش مصنوعی: بیایید سوار بر اسب شویم و راهی را انتخاب کنیم که به سوی خسرو میبرد و دربارهٔ او سخنی نگوید.
هوش مصنوعی: شادی و لذت را با خسرو (خسرو پرویز) در پنهانی تجربه کن، زیرا اگر این کار را انجام دهی، دشمن (دشمنان شما) به زودی شکست میخورند و تقدیر به نفع شما تغییر خواهد کرد.
هوش مصنوعی: بت یعنی معشوق، در اینجا به شیرین اشاره دارد که به تنهایی نشسته و در حسی خالی و بیاحساس است. او از عشق خسرو خالی شده و حالتی دلتنگی دارد.
هوش مصنوعی: شاپور را به شدت به خاطر اینکه از خود بیخود شده و از خدا دور شده، سرزنش میکنند.
هوش مصنوعی: نگو چندان که من را از کلامت و سخنانات خسته کردهای، کافی است، همهچیز را که باید بگویی، گفتهای.
هوش مصنوعی: هر سنگ قیمتی و گوهری که به دست میآید، نمیتوان بهراحتی آن را بهدست آورد و هر چیزی که بهزبان میآید، نمیتوان به آن اعتماد کرد.
هوش مصنوعی: هر آبی که در دسترس باشد قابل نوشیدن نیست و هر کاری که به ذهن میرسد نباید انجام شود.
هوش مصنوعی: من هیچگاه یاد تو را با انصاف پاک نکردهام، اما به خاطر رفتار بیانصافانهات سعی کردم که منصفانه رفتار کنم.
هوش مصنوعی: خداوند تو را از این هنر دور نگه دارد و عقل تو را در این کار به تو فرمان ندهد.
هوش مصنوعی: تو من را از مقام پادشاهی بالا بردی، حالا آیا میخواهی که جانم را نیز از من بگیری؟
هوش مصنوعی: به خاطر ناآگاهیام به وضعیت غمانگیز افتادم و به شدت از غم خشک و بیحالت شدم.
هوش مصنوعی: اگر جان من هم در دست تو بود، به خاطر دوست داشتن تو، سوزش را در موهایت میزدم و راهش را شب و روز پیدا میکردم.
هوش مصنوعی: اگر خر از دکان پالانگر بگریزد، به خاطر این است که جوفروش از جایش بلند شده است. اینجا بیانگر این موضوع است که اگر کسی در موقعیتی احساس خطر کند، معمولاً واکنش نشان میدهد و از آن فضا دور میشود.
هوش مصنوعی: من چگونه میتوانم از کساد و بیفروشی رنج ببرم؟ من که اصالت و ارزش خود را بدون هیچ دانشی نمیدانم، چگونه باید به کجا بروم؟ در واقع، من که از نظر مقام، به هیچجا نمیرسم.
هوش مصنوعی: اگرچه اسب من از آب حوض تر شده، اما آیا منطقی است که به دریا بروم و در آنجا بنشینم؟
هوش مصنوعی: من چه کار میتوانم بکنم با دلی که اینقدر ویران است، در حالی که با موجودی خطرناک و بیرحم همنشینی دارم؟
هوش مصنوعی: هرگاه نتوانم به زور وارد آن درگاه شوم، بهتر است که اصلاً از در وارد نشوم.
هوش مصنوعی: خسرو شاپور به شدت به خاطر مشکلاتی که برای او پیش آمده غمگین است و بارها در اینجا دچار مصیبت و ناراحتی شده و دلش را به بهرام، دوستش، سپرده است.
هوش مصنوعی: دوست بیوفا آنقدر فراموشکار است که حتی زحمت سلام خشک و بیاحساسی را هم به خود نمیدهد و خبری از ما نمیگیرد.
هوش مصنوعی: چقدر باید برای پوشیدن یک مقنعه تلاش کنم؟ تا کی باید به خاطر مردم خود را به زحمت بیندازم؟
هوش مصنوعی: این نادرست است که زنی مانند من، که مقام و شخصیت دارد، به انتظار کسی باشد که اینچنین بیاعتنا و بیشرم به او نزدیک شود.
هوش مصنوعی: بدبختی مرا به سراغ آورد که در شرایط سخت و ناگوار، به پیش خسرو شاپور (دولت و قدرت) میروم، در حالی که در رنج و عذابی بزرگ دچار شدهام.
هوش مصنوعی: من در واقعیت کاری میکردم که خوب به نظر میرسید، اما سرانجام با مشکلات و سنجشهای سختی روبهرو شدم. به جای لذت بردن از موفقیت، دچار سختی و درد شدم.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم از دیگران چون خودم بد کردهام، شکایت کنم؟ و چگونه میتوانم اشتباه خود را از نظر دیگران پنهان کنم؟
هوش مصنوعی: به یکی از دوستانم گفتم که دنیای کنونی به من جان و زندگی داده است، اما اکنون این دنیا من را به بند کشیده و دچار مشکلات کرده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که دربارهٔ آتش سخن میگوید، به این معنا نیست که توانایی نشت دادن آتش را دارد یا میتواند آن را ایجاد کند، بلکه ممکن است کلامش فقط ناشی از زبانش باشد که میتواند خطرناک باشد.
هوش مصنوعی: ترازو معمولاً باید دو سر داشته باشد و نه یک سر، چون یکی از سرهای آن باید جو را در حساب آورد و سر دیگر باید زر را نشان دهد. به عبارتی دیگر، برای ارزیابی عادلانه، لازم است که در ترازوی عشق و روابط، هر دو طرف در نظر گرفته شوند.
هوش مصنوعی: ترازوئی که خسرو به ما داده، تنها یک سر دارد و آن هم پر از جو است، یعنی نسبت به ارزش و معیاری که باید داشته باشد، کم اهمیت و بیارزش است.
هوش مصنوعی: دل من از آن شربت زرد که در آن هیچ خاصیتی ندارد، به جز این که خوردن آن بیفایده و بیحاصل است، به شدت ناراحت است.
هوش مصنوعی: من فقط عروسی را در این سنگ، که به ظاهر با نیرنگ از گچ ساخته شده، نمیخواهم.
هوش مصنوعی: عروس گچ در اینجا به زنی بیروح و مصنوعی اشاره دارد که نمیتواند با زیبایی و طراوت طبیعی، مانند ترنج موم و ریحان، که نمادی از زیبایی و لطافت هستند، مقایسه شود. به عبارت دیگر، نمیتوان یک عروس غیرطبیعی را با زیباییهای واقعی و طبیعی سنجید.
هوش مصنوعی: من کارهای شگفتانگیزی انجام دادم که شاید بتوانم بگویم و از تو شرمنده نشوم.
هوش مصنوعی: رهزن خونخوارهٔ من (شکاری که به صورت بیرحمانهای رفتار میکند) چه کاری با من کرده است غیر از اینکه تنها بر دل من آتش حسرت و غم نشانده؟
هوش مصنوعی: من الان زنده هستم، اما او با دوست جدیدش، عشق را در دنیای دیگری تجربه میکند.
هوش مصنوعی: اگر خودت بر من توجه کنی و به من نگاه کنی، سنگ هم در مقابل این مسأله احساس ننگ خواهد کرد و فرو میریزد.
هوش مصنوعی: من به این نتیجه رسیدم که مرا به مانند یک سگ (برای خدمت به شیرین) تفسیر کردهاند، اما در واقع این خدمت به شیرین را خودم نمیخواستم و از خودم به این حد تنزل نکردم.
هوش مصنوعی: اگر بتوانم، از در بیرون نشوم و فریب سگ را بزنم، بهتر است که خودم از سگ پایینتر باشم.
هوش مصنوعی: اگر خودم را در برابر یک سگ قرار دهم، دل و احساساتم را که نمیخواهم به کسی نشان دهم، به سگی میسپارم که دلش بیفایده است.
هوش مصنوعی: دلِ آن شخص بهتر است که به او توجه کند، کسی که میتواند در سگ و در دیگران ببیند، نه اینکه در من هم نبیند.
هوش مصنوعی: خودم آرزو میکنم که ای کاش هرگز به دنیا نمیآمدم، و اگر زاده میشدم، مرا به دست سگ میسپردند.
هوش مصنوعی: بیا تا در کنار هم بنشینیم و من با صداقت از همهٔ خفتها و ذلتهایی که به خاطر او (شیرین) بر من رفته بگویم.
هوش مصنوعی: من هزاران راز و پرده در کار دارم، اما هنوز هم معشوقهام نادرست و کجفهمیهایی به من میدهد.
هوش مصنوعی: من با تمام وجود در حال غم و اندوه هستم، اما معشوقم (شیرین) حتی به مقدار یک مو هم به من توجه نمیکند، مانند آبی که در آب دیگر به هم نمیپیوندد.
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است که کسی که به دیگران آسیب میزند، بتواند آبرو و اعتبار کسی مثل من را از بین ببرد؟
هوش مصنوعی: سوارکار (فرس) به قدری با من در نبرد و مبارزه به سر میبرد که هیچ امیدی به آشتی و صلح باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: چون ما در کلاه او پشمی نداریم (که به او کمک کند)، من پشم را در جمعیت و سپاه او کشیدم (حاضر کردم).
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه همیشه سرم را به احترام او خم کردهام، آنقدر تحت تأثیر غم او قرار گرفتهام که خودم را فراموش کردهام.
هوش مصنوعی: دل من مثل یک آدم نابینا است و نمیتواند چیزها را ببیند، اما آیا واقعا این وضعیت بدتر از کسی است که قدرت بینایی دارد ولی حقیقت را نمیبیند؟
هوش مصنوعی: سر من درد میکند و اهمیتی نمیدهم که برای عشق او سرم را به آسیب بزنم.
هوش مصنوعی: زبان من به دلیل تلخی و زخمی که دارد، از کلامی که از دیگران دریافت میکنم، نشأت میگیرد. آنچه او (شیرین) به من میگوید، همواره توهینآمیز است و مرا میآزارد.
هوش مصنوعی: اگر او (شیرین) با من همراه نباشد، هیچکس دیگری هم نباید به من بیامد، چرا که بخت من بدون او خوش نخواهد بود.
هوش مصنوعی: با این سرنوشت که اگر او همدل و همدم من نباشد، باید از او دوری کنم تا عذاب و جنون بر من غالب نشود.
هوش مصنوعی: دل من درپی شادی و خوشحالی بود، و فهمیدم که در روزگار، زیانهایی دیدهام و ممکن است به آرزوهایم برسم یا این که ناکام بمانم.
هوش مصنوعی: در واقع، برخی تجارب به ما نشان میدهند که هر کسی که دلش به چیزی مشغول است، زودتر از دیگران دچار ضرر و زیان میشود.
هوش مصنوعی: اکنون چشمان گهربار (زیبا و درخشان) من بر افروخته است و من نمیدانم چه چیزی را خواهم دید. با نام خدا، دوباره (برای شروع) آمادهام.
هوش مصنوعی: اگرچه بیرون رفتن از این قصر (که بهشت به حساب میآید) مقدر شده، اما من نمیخواهم از آن خارج شوم.
هوش مصنوعی: اگر دختر قیصر بیاید، نه شاپور را از این قصر به خاطر رسوایی دور میکنم.
دستان در اینجا یعنی حیله و تزویر
هوش مصنوعی: اگر دیگران هوش و استعداد مرا در دلشان نشناسند، من به خوبی میدانم که در شهر بابل (محلی که به دانش و حکمت مشهور است) هم هیچکس به ارزش دانش من آگاه نخواهد شد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تفاوت مقام و وضعیت اشاره میکند. به این معنا که ارزش و بزرگی شخصیتی مانند خسرو فقط در یک زمینه خاص قابل مشاهده است و نمیتوان او را با شرایط و اوضاع دیگر مقایسه کرد؛ مثل اینکه نعل (کوبیدن نعل) در آتش در مکان خاص خودش معنای خاصی دارد.
هوش مصنوعی: اگر خسرو، که نامش کیخسرو است، شاه نمیبود، نباید او را با سر انگشت مانند ماه توصیف میکردند.
هوش مصنوعی: اگر به میله سر سبز نرگس مست (گل نرگس) نزدیک شود، به آرامی دست بر دست من مینهد مانند سوسن (گل سوسن).
هوش مصنوعی: اگر او با شدت و گرما به من حمله کند، به قدری شجاع و پرشور میشوم که از من زره به زمین خواهد ریخت.
هوش مصنوعی: من زلف را میفرستم تا با یک ترفند، صبر او را بسنجد و او را به زنجیر خود کند.
هوش مصنوعی: میخواهم به شخصی بگویم که با چشمک و نازش، در وقت شبگیری، اسبش را به یک تیر، یعنی به سادگی و به زیبایی، به رقص درآورد.
هوش مصنوعی: موهای مشکی و خوشبویم را به آتش میزنم مانند چوب عود که بر روی شعلهها برافروخته میشود.
هوش مصنوعی: از شدت زیبایی و جذابیت زلف خود، به خودم تاب میزنم و با سحر غمزهام او را در خواب به اسارت میکشم.
هوش مصنوعی: به خیال خود دستور میدهم که در خواب، به سرعت بر روی این زمین حرکت کند، مانند آب که به راحتی و تند میرود.
هوش مصنوعی: اجازه بدهید تا من در این روز غمانگیز، برای مادر مردهام گریه کنم و به او آموختن شیون را بیاموزم.
هوش مصنوعی: من همیشه از یاد او خوشحالم، زیرا او در تمام عمرش به یاد من نخواهد بود.
هوش مصنوعی: از محبت من به او بویی به مشامش نمیرسد و غم من در دل او هیچ تأثیری نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: اگر آن محبوب نامهربان از عشق و محبت سیر شده باشد، پس زمانه به خاطر این بیوفایی و نامهربانی، به آن بازی خطرناک و ناپسند دلیر است و بیپروا به این وضعیت ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: میخواهم به اندازهٔ کافی صبر کنم تا روزی شیرین، آن محبوب دلنواز، از در وارد شود.
هوش مصنوعی: سرانجام دل من چنان دلبسته و شیدای آن محبوب است که حتا اگر بخواهم خود را از آن سرکش (درد و عشق) رها کنم، نمیتوانم. مانند این است که بخواهم بند و زنجیری را که به گردن آتش است بپیچم، اما چنین کاری ممکن نیست.
هوش مصنوعی: من به اندازهٔ او بزرگ و با اهمیت هستم که زمین نسبت به آسمان هیچ کار و نسبتی ندارد.
هوش مصنوعی: هر موجودی با همنوع خود جفت میشود و در کنار هم قرار میگیرد؛ مانند کبوتر که با کبوتر، و باز که با باز همنشین میشود.
هوش مصنوعی: باد را در زمین محبوس کردن کار نادرستی است، همانطور که نمیتوان آب و آتش را بهطور مشترک نگهداشت.
هوش مصنوعی: اگر به وصال شیرین نرسیدهام، از جدایی و هجران چه بترسم؟ من از اینکه در زندان همچون بدنی بیروح و بیحرکت باشم، ترسی ندارم.
هوش مصنوعی: سرمایهداران نگران و غمگین هستند که بار و داراییشان خالی و بیارزش شده است، اما فرد تهیدست از دزدان و تبهکاران در امان است.
هوش مصنوعی: من مثل پرندهای نیستم که دیگران بتوانند مرا در قید و بند کنند، و هیچ بازی و فریبندگی نمیتواند مرا گرفتار کند.
هوش مصنوعی: اگر خسرو از معبد بتهای چین بیاید، از شور و شوق نمیتواند طعم شیرین را بچشد.
هوش مصنوعی: اگر اسب تازی (شبدیز) تنها باشد، از تیزی و تندیش نیز به رنگ سرخ (گلگون) رگههایی دارد.
هوش مصنوعی: اگر تاکنون مریم (نامی زنانه) شبیه درخت قند شده، به این معناست که خرماهای من (که به شیرینی و خوشمزگی شبیه است) به لطف مریم به شیرینی رسیده است.
هوش مصنوعی: اگر او (مریم) ادعای صاحبکلاهی (چیزی ارزشمند یا مقامی) دارد، من هم از محل (قُصَب) سلطنتی زینتی به نام «شاهی» برخوردارم.
هوش مصنوعی: هرگز تلخی این موضوع را فراموش نخواهم کرد، زیرا که شیرین هم موجب جانکنی و نابودی مریم میشود.
هوش مصنوعی: شخصی در جستجوی چیزی است و در دریا کمین کرده است. در این میان، کسی که سرکه طلب کرده، به دستش انگبین (عسل) میرسد.
هوش مصنوعی: هر سال ممکن است دل به دستان کسی نباشد و نمیتوان در هر جا مانند گذشته انتظار تکرار همان حال و هوای عاشقانه را داشت.
هوش مصنوعی: اگر عاشق نبودم، به سرنوشت چارهای نداشتم و اکنون از اشتباهم پشیمانم که باید به گونهای دیگر عمل میکردم.
هوش مصنوعی: من به شوخی چیزی گفتم که او آن را جدی گرفت و تصمیمش بر این بود که کلامم حقیقت دارد.
هوش مصنوعی: دل من از این دنیای متظاهر و بیوفا خسته و بیزار است. اگر میخواهی با خداوند و به لطف او دیداری داشته باشی، این را از من بپذیر.
هوش مصنوعی: منظور این بیت این است که سخن و گفتار او، همچون رشتهای بسیار نازک و ظریف است، و با وجود این که در شرایط سخت و تاریک قرار دارد، هنوز هم آن رشته را میکشد و نگه میدارد.
هوش مصنوعی: مدت زیادی نمیتوانم مانند موم ذوب شده و افسرده باشم؛ اگر نتوانم اوج بگیرم و خود را به حالت شاداب برسانم، یعنی به مرگ نزدیک شدهام.
هوش مصنوعی: من در مقابل نفرین او را خیر و شر نمیگویم و فقط خداوند را میخوانم، تو خود میدانی که من دیگر چیزی نمیگویم.
هوش مصنوعی: به کسی که به محبت و کمک من نیاز دارد، لقمهای از شیرینی به او میدهم، نه دستی که برایش از چیزی که طولانی است، حلوا بگیرد.
هوش مصنوعی: بهار را که بر روی زمین میپاشند، باد پاییزی آن را میبرد.
هوش مصنوعی: به دست آوردن شکار با سگها در جنگل بهتر از این است که در افسوس و ناراحتی شیران ناتوان بمانی.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی مانند مردان بزرگ با احترام و ادب رفتار کنی، خودت به پای کسی زحمت ننداز و او را ناراحت نکن.
هوش مصنوعی: هژبرانی یعنی افرادی که قدرت و شجاعت زیادی دارند و شیران شکار به معنای قویترین و شجاعترین افراد هستند. این جمله بیان میکند که این افراد به خاطر قدرت و شجاعت خود، پیام خود را به دیگران میرسانند و نیاز به تکیه بر دیگران ندارند.
هوش مصنوعی: چون قدرت و سرنوشت او بر پایهٔ استوار است، نمیتوانم خود را در مقام دیگران قرار دهم و خود را به آنها نسبت دهم.
هوش مصنوعی: آیا باید بار دیگران را به دوش بکشند؟ آیا باید زنجیر را به دندان دیگران بزنند؟
هوش مصنوعی: من نمیخواهم برای تدبیر و چارهجویی از تدبیر دیگری استفاده کنم و خودم را پیر و فرسوده کنم.
هوش مصنوعی: آیا در دوران پیری باید شراب بنوشم؟ این کار بر من دشوار است، زیرا عقل و خرد در این سن به من حکم میکند که وقت ترک زندگی دنیا فرارسیده است.
هوش مصنوعی: در این بیت، گویا شاعر از سر نادانی به مشکلاتی برخورد کرده و در نهایت امید دارد که با بهرهگیری از دانایی و آگاهی، از آن مشکلات خارج شود.
هوش مصنوعی: آیا از جادوی جوزن (شخصیتی افسانهای) نشنیدهای که میداند هر شخصی چه مشکلاتی دارد و چطور میتواند از آنها رهایی یابد؟
هوش مصنوعی: این رنج و غم که میکشم و دردی که احساس میکنم، باید از دل خودم باشد و نه به خاطر دیدن معشوق.
هوش مصنوعی: بزرگترین خطر در زندگی من از اشخاص غریبه نیست، بلکه این است که دزد از درون خودم، یعنی از دل خودم، نمایان میشود.
هوش مصنوعی: نمیتوان با فریب و جادو از دل خود رهایی یافت، زیرا دزد (خائن) را نمیتوان در خانه بست و از شر او محفوظ ماند.
هوش مصنوعی: من از کوران نمیپرسم که چرا لعل (انبوه سنگ) به جای خود دَله هست، بلکه از کسانی میپرسم که در دوردستها (فرسنگها) زندگی میکنند و دلیل نادیدنیها را میخواهم.
هوش مصنوعی: دل من به خودم خیانت کرد و مانند کسی که با دست خود تبر به پایش میزند، بر ضد خود حکم نادرستی صادر کرده است.
هوش مصنوعی: من دلی دارم که از آن هیچ سودی نمیبرم و بهتر است که دل نداشته باشم تا اینکه دل بیدل (یعنی دل بدون عشق) داشته باشم.
هوش مصنوعی: دل من آزار میبیند و معشوقم بیرحم است. از این دل بییار و بیمحبت، از این یار بیرحم، به شدت رنج میبرم.
هوش مصنوعی: روزی دلشاد و شاداب بودم و از آن زمان که به محبت شیرین خوشحال شدم، حالا به این روز سخت و غمگین افتادهام.
هوش مصنوعی: هرکس به سرنوشت خود غم میخورد، مانند من که به عشق شیرین غم دارم؛ برایم چه تدبیری میتواند کارساز باشد؟
هوش مصنوعی: تا چه زمانی باید در پنهانی درد و آتش عشق را تحمل کنم؟ و تا چه زمانی باید روزها را به امید دیدن معشوق بگذرانم؟
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه صبر کردن برای من تلخ و ناپسند شده، آیا درست است که نام معشوق (شیرین) را بر زبان بیاورم، در صورتی که او خود بر این صبر فایدهای ندارد؟
هوش مصنوعی: اگر از ثروت و سرزمین خود دور باشم، اما در نهایت آزاد و مختار هستم و بر سر خود تسلط دارم.
هوش مصنوعی: نباید بر دو اصل حکم کرد: یکی بر کسی که طمعی ندارد و دیگری بر کسی که آزاد و مستقل است.
هوش مصنوعی: پس از آن، محبت لؤلؤ (مروارید) را با شکر میآمیزد و به رنگ عناب و طبرزد (رنگ سرخ) صدا میزند.
هوش مصنوعی: اگر شاه (خسرو) بگوید که من او (شیرین) را دوست دارم، بگو که این محبت به خاطر ناز و اداهایش نیست و در واقع به حساب نمیآید.
هوش مصنوعی: اگر او بگوید که به صبح احتیاج دارم، به او بگو بیدار نماند؛ شب هنوز طولانی است و وقت خوابیدن نرسیده است.
هوش مصنوعی: اگر (خسرو) بپرسد که کی به شیرین میرسم، بگو که روزهٔ مریم (مریم مقدس) را هم باید روزهدار بود و این به معنای صبر و انتظار است.
هوش مصنوعی: اگر او بگوید که میخواهم حلوا بخورم، بگو که وقتی مست میشود، به حلوا کمتر رغبت دارد و تمایلش به آن کم میشود.
هوش مصنوعی: اگر بگوید که او را در آغوش میکشم، به او بگو که این آرزو را فراموش کن.
هوش مصنوعی: اگر بگوید که از لب شیرین و شکرین تو بوسه بگیرد، به او بگو که دور از لب تو، تند و تیز نشود.
هوش مصنوعی: اگر او بگوید که زلف و چهرهاش را بگیرم، بگو تا وقتی که «ها» (یعنی نچسبانی) نمیگیری، به محبتش نرسیدم.
هوش مصنوعی: اگر او (شیرین) بگوید که صورت خود را بر صورت ماه میگذارم، بگو که چهرهام با چهرهای برابر، چگونه میتواند شاه (خسرو) شود.
هوش مصنوعی: اگر او (شیرین) بگوید که میخواهم از آن زنخ (موی فرفری) بدزدید، بگویید که مثل چوگان بازی کنید، به خاطر (زیبایی) آن زلف بر روی صورتش.
هوش مصنوعی: اگر او بگوید که میخواهم لبان خندان را ببوسم، بگو از دور، شراب بنوش تا کامت شیرین شود.
هوش مصنوعی: اگر از دستور من سرپیچی کند، بگو احتمالاً این تصمیمش به خاطر جداییاش از توست.
هوش مصنوعی: اگر فراق او باعث شود که خود را جسور و بیپروا ببینی، به او بگو که آیا میخواهی بلند شوی یا بنشینی؟
هوش مصنوعی: اگر او بگوید که من به وصالش تعلق دارم، باید به او بگویی که سکوت کند تا من چیزی نگوییم.
هوش مصنوعی: او (شخصی ناشناخته) از این داستانهای خیالی و افسانهای، تهدیدهای مادها را به زبان میآورد.
هوش مصنوعی: حتی اگر او با شدت و خشونت بر شیشهای بزند (که ممکن است به خاطر غم و ناراحتی باشد)، اما عواطف و احساساتش همچون سنگی باارزش و قیمتی، بهراستی در سختیها و جنگها، درخشان و ارزشمند باقی میماند.
هوش مصنوعی: وقتی که شاپور به او تندی کرد، حالت خمار او (خمار به معنای مست یا نشئه) تغییر کرد و از رنج دلش کاسته شد؛ این باعث شد که بار سنگینی که بر دوش او بوده، سبکتر شود.
هوش مصنوعی: شاپور به نرمی به خسرو میگوید که ای مرد سخنگو، کلمات در ذهن تو مانند آب در جوی است؛ به این معنا که تو توانایی گفتار و بیان خوبی داری.
هوش مصنوعی: اگر زمانی بر شاه سلام کردی، لطفاً پیامی از طرف من به آن بزرگوار برسان.
هوش مصنوعی: شیرین، به خسرو، که به او بدعهد و بیوفا نسبت میدهد، میگوید که کجا رفت آن گفتوگوهای شیرینی که از عسل هم دلچسبتر بود.
هوش مصنوعی: من گمان داشتم که تو به من بازنمیگردی و به دنبال دوست دیگری نمیروی.
هوش مصنوعی: اکنون متوجه شدم که در درون خود اشتباه کردهام و گمان من نادرست بوده است؛ زیرا تو در دل خود جا دادهای دشمنم را.
هوش مصنوعی: از این دلسوزی بیپاسخ، امیدی به عشق به تو به وجود آوردهام، و یاد شیرین را با آه و غم به خاطر میآورم.
هوش مصنوعی: زمانی که بخت مساعد و سعادتمند خفته است، یاری و همیاری نیست و وقتی که دوران سازگاری پیش نمیآید، کسی نمیتواند یاری کند.
هوش مصنوعی: من به این خواری و ذلت راضی نیستم، اگر میخواهی با من خوب رفتار کنی و مرا از این وضعیت نجات دهی، مرا به آزادی برسان، حتی اگر به عنوان کنیز تو باشم.
هوش مصنوعی: من به تو به عنوان همسرم در مجالس و گفتگوها نگاه میکنم، اما چرا باید در نظر زیردستان اهمیت یا ارزشی داشته باشم؟
هوش مصنوعی: مبادا در چشم دیگران به من جایگاه پایینتری دهی، وگرنه پا بر در خانهات خواهم گذاشت و از آنجا بالا میروم.
هوش مصنوعی: اشکهای داغ و جاریام را به شدت بر در خانهات میریزم، ای خویشت، در حالی که احوالاتم بسیار پریشان و سرشار از درد و نگرانی است.
هوش مصنوعی: تو فقط باید به خواسته و آرزوی خود اهمیت بدهی و لازم نیست که به خواستههای دیگران توجه کنی.
هوش مصنوعی: وقتی تو تنها به خواسته و آرزوی خود اهمیت میدهی، چگونه میتوانی به آرزوهای دیگران توجه کنی؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که دشمنان در مسیر من خار میکاشتند و میخواستند مانع پیشرفت من شوند، تو هم با هر تلاشی که داشتی، کمان را به دو نیم تقسیم میکردی تا مرا یاری کنی.
هوش مصنوعی: بخار تلخ مانند شیرینی است که طغیانی در او ایجاد شده، و وقتی شیرینی، رطب (خرما) شود، خار بر شاخ آن ظاهر میشود. این یعنی وقتی چیز خوبی به وجود میآید، مشکلات و سختیها نیز به همراهش میآید.
هوش مصنوعی: اگر تو را به باغ افکندند، از شدت عشق و حسرت خونم به زمین ریخته شده است، چون باغ از من دور شده و در واقع از در باغ خارج شدهام.
هوش مصنوعی: دلافروز، ای روشنکننده دل، من از آتش عشق تو بینهایت دلم گرم شده است. به خاطر دودی که از این آتش بلند میشود، دائم در شب و روز کور و نابینا بودم.
هوش مصنوعی: چرا از این بیشتر به من ظلم میکنی و اندامم را میشکنی؟ وقتی نام تو به معروفیت رسید، نام من را نیز فراموش کردی.
هوش مصنوعی: عملگران وقتی خود را در موقعیت قوی و موفقی ببینند، به کسانی که در موقعیت ضعیف و مفتضح قرار دارند، توجهی نمیکنند و برای آنها ارزشی قائل نمیشوند.
هوش مصنوعی: تو در چشم من همچون معزولی نشستهای، چون که به مقام و مقامداری رسیدی، از من چشم پوشیدهای.
هوش مصنوعی: با اشکهای چشمم چندین بار تو را فرا میخوانم! برای رسیدن به وصالت و باخبر شدن از تو، چند نفر را به یاری میطلبم!
هوش مصنوعی: وقتی تو بییار آمدی، من یار تو بودم؛ اما حالا که در کار مهمی نیستی، دیگر نمیتوانم به تو کمک کنم.
هوش مصنوعی: وقتی تو کار مرا به رسوایی کشاندی، مثل این است که زیبایی و جوانی خود را به هدر دادی.
هوش مصنوعی: تو به من اجازه دادهای که به خاطر فراق تو بمیرم و این جدایی را به من تحمیل کردهای.
هوش مصنوعی: از جان من تنها یک رشته باقی مانده است، لذا آن را نکش که این رشته به چیزی متصل است و منجر به چیزی میشود.
هوش مصنوعی: بر شیرین مظلوم، بر علیه او شمشیر نزن، زیرا همین که تو نیزه را به سمت روم راندی، کافی است.
هوش مصنوعی: اگر در کارگاه تو نقش رومی وجود دارد، پس از کارهای ارمنی دست بردار.
هوش مصنوعی: در باغ روم گل و زیبایی داری، پس به راحتی و با ملاحظه از خرمن (محصول) ارمن، که نماد قدرت و ثروت است، سوءاستفاده نکن و آن را تخریب نکن.
هوش مصنوعی: آتش ممکن است به سرعت زبانه بکشد، و من نگرانم که از آن، دود برآمده و فضایی غمناک فراهم شود.
هوش مصنوعی: به خاطر نوشیدن شراب، هزاران نفر منتظر هستند، اما تنها یک نفر برای غم و اندوه در انتظار است.
هوش مصنوعی: تو در کار خود مرا آزار میدهی و من را مثل کسی که در دام و دامن گیر افتاده شده، به دام خود میکشی.
هوش مصنوعی: خودت را در دامن زمان بیهوده نینداز و به حال کسانی که دور ماندهاند، زخم نزن.
هوش مصنوعی: تو را در مهمانیهای پادشاهان به خواب میبرند، از مکانهای غریبان روی خود را کنار بکش.
هوش مصنوعی: از تو درخواست میکنم که مرا رها کنی تا در این درد و شرایط سختی که در آن هستم، فقط به پرستش خداوند خود بپردازم.
هوش مصنوعی: این بیت به کسی اشاره دارد که باید دوباره تلاش کند تا مرغی را که به دام انداخته، دوباره به صحرا فرستد و آزاد کند. به نوعی، اشاره به این است که فرد باید به کوشش و تلاش خود ادامه دهد و چیزی را که به دست آورده، حفظ کند.
هوش مصنوعی: به راهی نرو که باعث شود افرادی که روحیه ضعیفی دارند، از کار و تلاش ناامید شوند و دلگرمیشان را از دست بدهند.
هوش مصنوعی: عشق سختیهایی به جان من تحمیل کرده است، پس آتشزدن به این جان رنجکشیده فایدهای ندارد؛ بهتر است خانهای بسازی که برای آتش مناسب باشد.
هوش مصنوعی: عشق مانند آتش، قلب و جان مرا سوزانده است و ای افسوس، این احساس عمیق عشق، همه چیز را به خطر میاندازد و به مصیبت بدل میشود.
هوش مصنوعی: غم تو در تمام وجودم نفوذ کرده و مانند ماری در رگهایم پیچیده است؛ من به شدت دچار درد و رنج شدهام و مانند اینکه در عمق موهایم خارهایی وجود دارد، آزار میبینم.
هوش مصنوعی: نه شب میتوانم بخوابم و نه روز آرامش دارم، نه هیچ نشانهای از بخشش و عفو تو وجود دارد.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم صبر کنم در زندگیای چنین تنگ، وقتی که به خانهام بهسختی میرسم و پایم بهخاطر اندوه و مشکلات اینقدر لنگ است؟
هوش مصنوعی: از اشک و آه من در هر لحظه، دریایی به وجود میآید، که نه تنها آتش سوزانندهای ندارد بلکه به نوعی نمیتواند به دوزخ مربوط باشد.
هوش مصنوعی: در این دریایی که من هستم، آتش ایجاد شده و وضعیت من به گونهای است که هم مرا دوزخی میدانند و هم بهشتی.
هوش مصنوعی: اگر در دوزخ پنهان نباشم، پس چرا به دنبال آب زندگی هستم؟
هوش مصنوعی: حال من بدون تو خوب نیست، زیرا پارسال در کنار تو بودم و خوشحال بودم.
هوش مصنوعی: عشق و وابستگی به تو آنقدر عمیق است که دیگر گذشتهها برایم فرقی نمیکند؛ حتی اگر به یاد تو در این دنیا حسرت بکشیم، گذشت از آنها برایم سخت است.
هوش مصنوعی: من با اشک چشم خود چند کشتی را به دریا میرانم و برای رسیدن به وصال تو، از یاری چند نفر کمک میگیرم.
هوش مصنوعی: تمام کارهایم که بدون تو ناتمام مانده، به خاطر خواستههای بینتیجه و نابخردانهام است.
هوش مصنوعی: کسی را که تا به حال نبیند مرگ، امیدش از زندگی هرگز کم نمیشود.
هوش مصنوعی: خرد و دانش ما را راهنمایی میکنند، اما حساب و کتاب عشق در این دفتر نمیگنجد و خارج از آن است.
هوش مصنوعی: آدمی بر این اسب رنگارنگی سوار است که در ماجرای عشق بسیار پرشور و هیجانزده است.
هوش مصنوعی: شاد کردن دانشمندان کار درست و نیکویی است، اما وقتی پردهدار و دلسوخته دیوانگان شویم، دیگر به آن ارزش نخواهد بود.
هوش مصنوعی: صبوری در عشق نشانهٔ نادانی است و اساس عشق بر بیقراری و التهاب بنا شده است.
هوش مصنوعی: صبوری در عشق وجود ندارد، زیرا عاشق واقعی هرگز صبور نیست و برای او تحمل سختیها و رنجها اجتنابناپذیر است.
هوش مصنوعی: به این ترتیب، اگرچه شیرین از دوری خسرو رنجیده و در حال درد است، اما همیشه نباید در غم و رنج باقی بماند.
هوش مصنوعی: وقتی خسرو شاپور این داستان را برایش نقل کرد، شاپور با احترام و افتادگی آستان (درگاه) او را بوسید.
هوش مصنوعی: خداوند گفتمانی که از تدبیر ما به وجود آمده و به تو رسیده، از نظر ارزش و اهمیت، بیشتر از هر چیزی است که گفتهای و صحبتهایت نیز در جای خود درست و مناسب است.
هوش مصنوعی: پس از آن، اگر دلش به فکر افتاد، سخن را با او بیملاحظه نگفتی و به حساب او نیاوردی.
هوش مصنوعی: سخن باید به درستی و با دانش بیان شود، مانند طلا که برای سنجش و ارزشگذاری از آن استفاده میشود، و فقط در زمان مناسب باید آن را بیان کرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همین شعر » بیت ۵۲
مرا خود کاشکی مادر نزادی
و گر زادی به خورد سگ بدادی
خردمندان پیشین راست گفتند
مرا خود کاشکی مادر نزادی
همین شعر » بیت ۱۴۵
عتابش گر چه میزد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ میبرید در جنگ
« عتابش گرچه میزد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ میبرید در جنگ »
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.