گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - توصیف روح در بدن

 
سنایی غزنوی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانی

که در زندان سلطانی منم سلطان زندانی

غریب از جاه طورانی ز نافرمانی لشکر

به دست دشمنان درمانده اندر چاه ظلمانی

سپاه بی‌کران داری ولیکن بی وفا جمله

همه در عشوه مغرورند از غمری و نادانی

ز بدرویی و خودرایی همه یکبارگی رفته

ز گلشنهای روحانی به گلخنهای جسمانی

طلبکارند نزهت را و نشناسند این مایه

که گلشنهای جسمانی ست گلخنهای روحانی

روا باشد که قوت جان به اندازهٔ حشم گیرد

که قوت گیر دار جان را دهی یاقوت رمانی

در آن دریا فگن خود را که موجش باشد از حکمت

که جزع او به قیمت تر بود از در عمانی

اگر گویا و پیدایی یکی خاموش پنهان شو

خوشا خاموش گویا و خوشا پیدای پنهانی

برستی گر ترا بر سر جان خود وقوف افتد

کجا واقف تواند شد کسی بر سر یزدانی

ثبات دل همی جویی درون گنبد گردان

از آن بیهوده سرگردان چنان گردون گردانی

ازیرا در مکان جهل همواره به کینی تو

که اندر بند هفت اختر اسیر چار ارکانی

چرا در عالم عقلی نپری چون ملایک تو

چرا چون انسی و جنی در اندوه تن و جانی

چه پیچانی سر از طاعت چه باشی روز و شب غافل

چه پوشی جامهٔ شهوت دل و جان را چه رنجانی

که تا دست جوانمردی به دنیا در نیفشانی

چنان دان بر خط دین بر که دست تاج مردانی

چه بندی دل در آن ایوان که هستش پاسبان کیوان

نبینی عاقل هرگز نه ایوانی نه کیوانی

تو خود ایوان نمی‌دانی تو خود کیوان نمی‌بینی

نداری همت کیوان چو اندر خورد ایوانی

بدین همت که اندر سر همی داری سراندر کش

سزای پنبه و دوکی نه مرد رزم و میدانی

ببینی تا چه سودست این که در عالم همی بینی

عزیزست ای مسلمانان علی‌الجمله مسلمانی

اگر خواهی که با حشمت ز اهل البیت دین باشی

بباید در ره ایمان یکی تسلیم سلمانی

ای می خوردهٔ غفلت کنون مستی و بی‌هوشی

خمار ار زین کند فردا کمال خویش نقصانی

ز آبادانی دنیا بکردی دین خود ویران

نه آگاهی که آبادانی ایدون هست ویرانی

به پیش آدم شرعی سجود انقیاد آور

گر از شبهت نه چون ابلیس بر پیکار عصیانی

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

علی صفری در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۸:۳۱ نوشته:

استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب «تازیانه‌های سلوک» در شرح این قصیده نوشته‌اند:
این قصیده درباره ارتباط جسم و روح و همان اندیشه بسیار قدیمی اسارتِ مرغ روح در قفس تن سروده شده و همان مضمون قصیده عینیه‌ی معروف منسوب به ابن سینا: «هَبَطَتْ اِلَیکَ مِنَ المَحَلِّ الاَرْفَعِ» را به یاد می‌آورد. در مجموع به لحاظ هنری در رده‌ی شاهکارهای سنایی به حساب نمی‌آید با این همه، اگر به بافتِ تاریخی عصر سنایی و شعر قبل از او بنگریم و به عنوان زمینه‌ای برای انتقال این‌گونه تجارب فکری به گویندگان دوره‌های بعد، می‌توانیم بگوییم قصیده خوبی است.

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۵۲ نوشته:

شمس الحق جانم از هز چیز بگزرم سماء فارسی است از آسمان تنها اول و اخرش را حذف کرده اند

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۵۲ نوشته:

و نیز چنین است آسمانه یعنی سقف

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۵۴ نوشته:

با درود به شفیع کتکن اما کار من دانستن ریشه هاست
کتکتن یعنی کت کننده و کت به فتح نخست یعنی چاه و خانه ای که در دل کوه کنند .کاریز کن هم می شود

 

تاوتک در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۵۰ نوشته:

سلطان زندانی تعبیر بسیار زیباییست برای انسان و روح او و جاه تورانی هم کو گویا پادشاهی معنوی انسان است که متاسفانه به دلیل گرایشهای بی حدمان به مادیات از آن دور مانده ایم

 

تاوتک در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۵۲ نوشته:

خاموش گویا و پیدای پنهان هم از پارادوکسهای زیباو زینتی این قصیده اند

 

بابک در ‫۶ سال قبل، یک شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۱ نوشته:

جناب کیخا،
درود بر شما،
سامه (Sāma) از سامن (Sāman) در زبان ودایی (Vedic) آرییائیان هند که خواهر زبانهای پارسی کهن و اوستائی است به معنای ترانه ( Song) و ملودیست است . و سامهٓ ودا (Sāma Veda) ودای سرودهاست که در معابد هنگام اجرای مراسم مذهبی با ملودی خاصی سروده های این ودا را میخوانند. با شما هم عقیده ام که سماء عارفان از این ریشه گرفته و نه از فرهنگ عرب، در عربی سمع به معنای شنیدن است و نه خواندن.
در ضمن آیا به یاد دارید که در حاشیه کدام شعر مطلبی را در مورد bāmā یا bām نوشتید؟ جناب شمس الحق آنجا مطلبی را بیان کردند که خواستم در حاشیه چیزی در مورد آن بنویسم ولی متاسفانه آن غزل را دیگر نیافتم. فکر کنم از حافظ بود.
سپاس

 

بابک در ‫۶ سال قبل، یک شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۵۷ نوشته:

دوست گرامی جناب کیخا،
غزل مورد پرسش را یافتم.

 

در ‫۶ سال قبل، یک شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۵۸ نوشته:

در زبان تبری ( مازندرانی) سما یعنی رقص
در زبان نایینی سما یعنی رقص
سماع صوفیه از همین ریشه است و از ریشه سمع به معنی شنیدن نیست

 

شهاب الدین رهنما در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۱ نوشته:

عرض سلام و خسته نباشید.
متن کامل این قصیده بر اساس کتاب «تازیانه های سلوک» تقدیم می شود.
متاسفانه برخی اشتباهات تایپی و . . . سبب بدفهمی قصیده شده است. و باز متاسفانه به همین شکل که در سایت آمده، در بسیاری از سایتها بازنشر شده است.
به امید آنکه متن ارسالی با متن کنون، جایگزین شود.

شگفت آید مرا بر دل، ازین زندان سلطانی
که در زندان سلطانی منم سلطان زندانی!
غریب از جاه تورانی ز نافرمانی لشکر
به دست دشمنان درمانده، اندر چاه ظلمانی
سپاه بیکران داری، ولیکن بی وفا جمله
همه در عشوه مغرورند از غمری و نادانی
ز بدرویی و خودرایی همه یکبارگی رفته
ز گلشن¬های روحانی به گلخنهای جسمانی
طلبکارند نُزهت را و نشناسند این مایه
که گلشنهای جسمانی ست گلخنهای روحانی
روا باشد که قوت جان به اندازه¬ی حشم گیرد
که قوّت گیرد ار جان را، دهی یاقوت رُمّانی
در آن دریا فگن خود را که موجش باشد از حکمت
که جزع او به قیمت تر بود از دُرِّ عُمانی
اگر گویا و پیدایی یکی خاموشِ پنهان شو
خوشا خاموش گویا و خوشا پیدای پنهانی!
برستی، گر ترا بر سِرِّ جان خود وقوف افتد
کجا واقف تواند شد کسی بر سِرِّ یزدانی
ثبات دل همی جویی درون گنبد گردان،
از آن، بیهوده، سرگردان چنان گردون گردانی
ازیرا در مکان جهل همواره کنی مسکن
که اندر بند هفت اختر، اسیر چار ارکانی
چرا در عالم عقلی نپری چون ملایک تو
چرا چون انسی و جنّی، در اندوه تن و جانی
چه پیچانی سر از طاعت، چه باشی روز و شب غافل
چه پوشی جامۀ شهوت، دل و جان را چه رنجانی؛
که تا دست جوانمردی به دنیا برنیفشانی
چنان دان بر خط دین بر، که دست تاج مردانی
چه بندی دل در آن ایوان، که هستش پاسبان کیوان
نبینی عاقل هرگز، نه ایوانی نه کیوانی
تو خود ایوان نمی‌دانی، تو خود کیوان نمی‌بینی
نداری همت کیوان، چه اندر خورد ایوانی؟
بدین همت که اندر سر همی داری، سراندر کش
سزای پنبه و دوکی، نه مرد رزم و میدانی!
نبینی تا چه سودست این، که در عالم نمی¬بینی
عزیزست ای مسلمانان! علی‌الجمله، مسلمانی
اگر خواهی که با حشمت ز اَهلُ البیت دین باشی
بباید در ره ایمان، یکی تسلیمِ سلمانی
ایا می خوردۀ غفلت، کنون مستی و بی‌هوشی
خمارِ دین کند فردا، کمالِ خویش نقصانی
ز آبادانی دنیا، بکردی دین خود ویران
نه آگاهی که آبادان ایدون، هست ویرانی
به پیش آدم شرعی، سجود انقیاد آور
گر از شبهت نه چون ابلیس، بر پیکار عصیانی

سنایی / تازیانه های سلوک / ص 215-217

 

شهاب الدین رهنما در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۳ نوشته:

بیت 16:
نبینی عاقلی هرگز، نه ایوانی نه کیوانی
تو خود ایوان نمی‌دانی، تو خود کیوان نمی‌بینی

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.