لیلی .. در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۲ - هم در آن موضوع و توسل به خواجه بونصر:
ای وای امیدهای بسیارم...
ناپیدا در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » بیان وادی توحید:
علم ریاضیات را به یقین در این شعر عطار میتوان دید ! اعداد ابتدا و انتهایش معلوم نیست :چون ازل گم شد ابد هم جاودان/ از ازل قطع نظر کن وز ابد
عدد صفر هم گویی عدد خاصی ست که هیچ است ولی میتواند به بزرگی نقش ایفا کند :هردو را کی هیچ ماند این میان
ولی اینجا به نظرم این صفر را به بزرگی توصیف کرده ؛ یعنی خدا را بزرگ توصیف کرده ؛ ولی جالب است که خدا را برابر با صفر یا همین هیچ گذارده و این هیچ را با هر هیچ دیگری،برابری نداده ... بلکه به آن هیچی گفته ... هیچ یعنی پوچ و هیچی یعنی هیچ چیزی ... و آن چیزی میتواند هر چیزی باشد ...
اما همه اینها بازی با کلمات و اعداد است و بس . توصیف یگانگی و یکتایی و بزرگی خدا را خواسته با این معما پیچیده برای درگیر کردن ذهن مخاطب یک ایده جالبی هست یقینا !
جالب است که اعداد یه دسته اند (همه میدانیم ) که : اعداد اول ، اعداد مرکب و عدد یک هم که استثنا هست نه اول و نه مرکب .پس تا اینجا یکتایی خدا !
اعداد باز هم دسته بندی میشوند به اعداد مثبت ، اعداد منفی و صفر که نه مثبت و نه منفی ست .
میتوان گفت منفی را چون قبل از صفر و اعداد مثبت برمیشماریم ، همان ازل بدانیم و مثبت را همان ابد ...
و صفر ... ؛
صفر را یا میتوان گفت خداست یا میتوان گفت زندگی واقعی ... که زندگی واقعی انسان با رسیدن به هدف اصلی او تحقق میابد ... چون انسان تا به هدف خود نرسد آرام نمیگیرد و هر چند زندگی میکند و نفس میکشد ولی واقعا زندگی میکند ! زندگی کردن به معنا سکوت و آرامش است ... آرامش دل ... آرامش خاطر ؛
اما در مورد صفر هم بگویم که باز همگان میدانند ولی برای آنکه ناگفته نماند : صفر هر چند عدد کوچکی است و نا چیز ولی ، همین صفر را وقتی به تعداد دلخواه مقابل اعداد قرار دهیم هر بار بر ارقام عدد موردنظر افزوده میشود و بزرگتر میشود ، و اگر این صفر را از سمت چپ به عدد اضافه کنیم میتوانیم آن عدد را کوچکتر کنیم که منظورم همان اعشار است ؛ از طرفی هر عددی هم که به توان صفر برسد برابر با یک میشود ؛ هر عددی تقسیم بر صفر شود بی معنا میشود ؛هر عددی در صفر ضرب شود صفر میشود ؛ صفر فاکتوریل هم یک میشود ... بحث صفر بحث مفصلی ست و این عدد به ظاهر کوچک کارها میکند ... شاید این ارتباط صفر با خدا در این شعر، این است که خداوند از تمامی قدرت و اختیارات خود برابر انسان ها ، کناره گیری کرد و این قدرت و اختیار به خود انسان وانهاد .اما باز هم خداوند خلقت خود را به گونه ای نمود که هرچند انسان قدرت و اختیار دارد اما سرنوشت انسان به همان هدف اصلی خلقتش حرکت میکند و این حرکت مداوم است که نشان از قدرت پنهان خداوند در امورات دنیاوی دارد ؛ همین قدرت انسان که باز هم به قدرت اوست ... بردباری خدا در انجام هر کاری که انسان خواهد ..به گونه ای که جز بهترین ها به وسیله ما انسان ها و با تأیید پروردگار مقدور نیست ... ؛ .
در نهایت پوزش بسیار از بلندی بسیارم .
برگ بی برگی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
کم ناز کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
مرغ چمن کنایه از انسان کاملی ست که پر پرواز یافته و همچون بلبلان عاشقِ گُل است، انسانهایی همچون حافظ و مولانا هستند که عشق شکوفایی هرچه بیشترِ گلهای نوخاسته زندگی را در سر داشته و همه عمر و زندگی را وقف این کار کردند، گل نوخاسته نماد انسان است که بتازگی شکفته شده و در اوجِ جوانی ، زیبایی و کمال عقلی ست، پس عارفان یا مرغانِ چمن در وجودِ چنین گلهایی عشق و خداوند را تشخیص داده، آنان را تجلی خداوند بر روی زمین می بینند، روی سخنِ مرغِ چمن با چنین گلی ست و از او که به عنوان" من یا خویشتن" بپاخاسته است میخواهد کم ناز کند، یعنی اصلآ ناز نکند، ناز در اینجا به معنی بی نیازی ست، یعنی گل نوخاسته گمان می برد آنچه را باید بداند اکنون میداند، در اوج جوانی، نیرومندی و زیبایی ست و نیاز دیگری بجز دستیابی به چیزهای این جهان را در خود نمی بیند، پس حافظ خطاب به چنین گلی میفرماید گلهای بسیاری چون تو شکفته شدند اما باید دید عاقبت کارشان به کجا انجامیده است، آیا سرانجامی نیکو یافتند و به دولت و سعادتمندی رسیدند و یا به درد و رنج و غم مبتلا شده و در عین جوانی پیر و پژمرده شدند . حافظ در غزلی دیگر میفرماید:
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست / عندلیبان را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گل نوخاسته یا انسانی که به کمال جسمی و عقلی رسیده باشد میداند که این سخنی ست حق و انسانِ عاقل هم که به هیچوجه از سخن راست و حقیقت رنجیده نمیشود، او اظهار عدم رنجش میکند اما با زبان ذهن پاسخ بلبلان عاشق یا آن بزرگان را داه و بنوعی گلایه دارد که این چه سخن سخت و خشنی ست که در آغاز راه زندگی به او گفته میشود، مگر نه اینکه انسانهای کامل عاشق گلهای نوشکفته هستند و با هر شکوفایی جدید آنان عاشق تر میشوند ؟ و مگر نه اینکه عاشق به نرمی با معشوق سخن میگوید؟ سخن سخت همچنین بیانگر نیاز گل نوخاسته به کارهای سخت پیش رویش است بشرط اینکه طلبی در او ایجاد شده و بخواهد سرانجام کارش نیکبختی باشد .
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا دُر که به نوک مژه ات باید سُفت
این بیت از زبان بلبل یا مرغ چمن بیان میشود و محتمل است بیتی دیگر به عنوان مقدمه ، پیش از این بیت از قلم کاتبان افتاده باشد ، پس رو به گل نوخاسته میفرماید منظور حضور انسان در این چمن زندگی عاشقی ست و اگر انسان عاشق بخواهد از آن جام مرصع که جام پادشاهان است می لعل زندگی را بنوشد و به سعادت و نیکبختی برسد باید دست بکار شده و جام مرصع شاهیش را خود بسازد ، جام مرصع مزین به دُر و گوهرهای قیمتی ست و حافظ به زیبایی میفرماید انسان پوینده راه عاشقی باید گوهرهای این جام را بوسیله نوک مژگان لطیف خود سُفت و سوراخ نموده و جام مرصع خود را بسازد ، مژه تمثیلی ست از داشتن چشم نظر ، یا جهان بینی خداگونه و دیدن جهان از منظر چشم خدا ، که عشق مطلق است به هستی . با چنین نگرش عاشقانه به هستی که کاریست بس دشوار و سخت ، سالک میتواند جام مرصع خود را ساخته و با آن از می لعل عشق بنوشد. تعبیر زیبا و شاعرانه ایست و پوینده راه عشق باید همه هستی را مانند دُر و گوهر زیبا ، با ارزش و ستودنی ببیند تا حدی که با سایش مژه بر روی گوهرهای هستی که در منظر چشم عدم بین خود میبیند آنها را سوراخ نموده و به جام مرصع خود بیاویزد . یعنی اینگونه نیست که کسی جام مرصعی سرریز از شراب عشق را به گل نوخاسته پیشکش کرده ، او را به سعادت برساند بلکه او باید چنین جام مرصع شاهانه در خور و شأن خود را خود بسازد .
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هرکه خاک در میخانه به رخساره نرفت
اما این ، همه کار نیست و کار دیگری که پوینده راه عشق باید به آن پردازد رُفتن خاک در میخانه عشق است ، کنایه از بازکردن فضای درونی یا شرح صدر و اگر گل نوخاسته چنین نکند تا ابد یا برای همیشه بوی عشق به مشامش نخواهد خورد ، یعنی دلش به عشق زنده نخواهد شد و فرصتی که خدا یا هستی کل برای زیست انسان در جهان مادی و سپس زنده شدن دوباره اش به خدا در همین جهان مادی فراهم نموده برای همیشه از دست می رود . تکرار بسیار زیاد حضور در میخانه و فضاگشایی پیوسته تا حدی که همه گرد و خاک کوی میخانه عشق بر رخسار عاشق بنشیند ناجی پویندگان راه عشق است . اصولأ کسی که فرصت زندگی در این جهان مادی را گوهری گرانبها می بیند و از آن به منظور اصلی که یکی شدن با خداست بهره می برد ، بطور قطع همه خاک در میخانه عشق را نیز به مژگان و رخسار خود رُفته ، فضای درون را تا بینهایت خدا گشاده و باز میکند .
گفتم ای مسند جم ، جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
گلستان ارم کنایهای است از این جهان مادی. دوش میتواند هر لحظه باشد. «هوا» در اینجا به معنی خواستن است که آن هم از لطف خداوند و برای تطبیق شرایط زیست انسان، (که فطرت و ذاتش از جنس خداست)، در جهان ماده میباشد. یعنی اگر هوا و خواستن از ابتدا وجود نداشته باشد، امکان بقای انسان بر روی زمین نیز برای او به وجود نمیآمد. او تشخیص نیازهای مادی و جسمانی خود را ندارد که برآورده کند. اما به تدریج که انسان بینش و جام جهانبین خداگونه خود را تبدیل به بینش جسمی میکند، زلف سنبل یا فکرهای انسان با یک نسیم ملایم سحری آشفته میگردد و هر لحظه حول محور چیزی میگردد. لحظهای زیبارویی را دیده و در فکر به دست آوردنش میرود، لحظهای دیگر به مقام یا شغل و کار فکر میکند، و لحظهای دیگر به خانه و اتومبیل و لذتهای جسمانی دیگر. اگر این خواستها و هواها از روی هوای نفس و بر مبنای ذهن تمامیتخواه باشند (که غالباً همینطور است)، آن مرغ چمنِ بیت مطلع غزل از گل نوخاسته میپرسد: هان ای کسی که در مسند پادشاهی مثل جمشید نشستهبودی، آن جام جهانبینی که از روز ازل زندگی یا خدا در اختیار تو قرار داد، کجاست و چه شد؟ جامی که جهان را از دریچه چشم خدا مینگریستی، اما اکنون جهان را با نگاه جسمی میبینی. این هوا و خواستن برای امکان بقا و ادامه حیات تو، که از جنس هشیاری و خرد خالص خدایی است، طراحی و پایهریزی شده است. اما تو، گل نوخاسته، با هوای نفس و قرار دادن چیزهای جسمی در مرکز و درونت، مسند شاهانه و جام جهانبینت را از دست دادهای. تو حتی باورها و معنویت را نیز وسیله و ابزار رسیدن به امیال دنیوی قرار دادهای. در غزل بعد با همین مضمون میفرماید:
**تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین**
**کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت.**پس گل نوخاسته یا انسان دلبسته به باورها و همچنین شهوات دنیوی، پاسخی جز ابراز ندامت نداشته و افسوس فرصتی را میخورد که از دست داده است. در هنگام دمیدن صبح و باز شدن گل وجودش، دولت و نیکبختی او نیز بیدار شده بود، اما با پیروی او از هوا و خواستهای نفسانی، آن نیکبختی بیدار شده بار دیگر به خواب رفت. در حالی که او میتوانست در عین بهرهگیری از لذات و نعمتهای این جهان، هوا و خواستنهای حقیقی و مادی خود را بدون ایجاد هرگونه تعلق خاطری برآورده کند، ولی عاشق آن چیزها و خواستهها نگردد. در آن صورت، دولت بیدارش همچنان بیدار و پابرجا میماند. دولت بیدار همان اصل و هشیاری یا خرد ایزدی است که در روز الست، انسان به حضورش در خود اقرار نمود.
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت.میفرماید: سخن عشق از دل برآید و نه به زبان و گفتگو. به هر زبانی که انسان بخواهد این معانی و مفاهیم را شرح دهد، ناچار باید با فکر و زبان بگوید که برآمده از ذهن بوده و حق مطلب ادا نمیشود. پس خدا یا زندگی، که منبع لایزال عشق است، از ساقی میخواهد سخن و استدلالهای عقلی را کوتاه نموده و هرچه بیشتر تشنگان معرفتش را با شرابی ناب، که هدیه زندگی است، سیراب کند. این درخواست همچنین میتواند از زبان گل نوخاسته باشد، زیرا عاشق با زبان استدلال بیگانه است.
اشکِ حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوزِ غمِ عشق نیارَست نهفت
خرد و صبر دو مقوله ای هستند که لازمهی به سرانجام رسیدنِ کارِ عاشق و وصالِ یار است اما حافظ که طاقتش طاق شده است دریایی از اشکهای خود می سازد تا این خرد و صبر را در آن افکند، یعنی بی قراری از حد بگذشت و کارِ دیگری از حافظ بجز اشک و زاری های شبانه بر نمی آید و این سوزِ عشق یارای نهان بودنِ بیش از این را ندارد.
مهیار ابراهیمی قطب آبادی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶:
بسیار زیبا و شنیدنی
احمد نیکو در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
تا کی ز غم زمانه محزون باشی؟
با چشم پر آب و دل پر خون باشی؟
می نوش و به عیش کوش خوشدل می باش
زان پیش کزین دایره بیرون باشی
احمد نیکو در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۶:
با ما تو هرآنچه از ره کین گویی
پیوسته مرا ملحد و بیدین گویی
من خویش به آنچه گویی اقرار کنم
انصاف بده تو را شود کاین گویی
(این رباعی منسوب به خیام است)
جواد خسروی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری:
بیت بزرگان چو خور در حجاب اولاند در بیت بعدی معنی شده. یعنی آدمهای بزرگوار ممکن است مانند خورشید گاهی در حجاب بیفتند اما این امر دایمی نیست و بالاخره از حجاب بیرون میآیند اما آدم حسود مانند واره آتش است که در آب میافتد و خاموش میشود
جهن یزداد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:
پاسخ پیر کابلی را بنگرید
چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن کار ایران زمی
مر این را بر و بوم ایران بهاست
بدین برتو خواهی جهان کرد راست
اشککککککک اشک
جهن یزداد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۱ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:
فسیله بچم گله اسپان تنها پارسی است و دگر هرچه هست عربیست -
گله اسپ را فسیله و زرنگ گویند و بچه اسپ به پارسی کره گویند اگر شیرخوار باشد ستاغ گویند و اسبی که پدر و مادرش را گزیده باشند او را دستکش و گزیده گویند و فسیله ای که همه گزیده باشد و تنها برای نژاد گیری بکار برند رنگ گویند
سید عباس جلادتی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید و قطعات عربی » شعر ۱ - فی مرثیة امیرالمؤمنین المستعصم بالله و ذکر واقعة بغداد:
بیت 16 مصراع دوم "کمثب" نادرست است. "کمثلِ دمٍ قانٍ یسیلُ الی البحرِ"
حبیب شاکر در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰:
سلام بر یاران همدل
خواهی ز دلت هول کم و بیش رود
وز سر غم و بد خواهی و تشویش رود
از دست مده فرصت خدمت را
زین در گران کار همه پیش رود
ارادتمند
الیوت الدرسون در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان:
چون از یوز در شکار استفاده میکردند و به یوز هایی که تازه تربیت میشدند پنیر میدادند شیخ اجل این نکته را فرموده است
محمود غفاری در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۰ - بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیهالسلام:
مگه میشه آخه شعره مولانارو اینهمه تغییر بدید و بنویسید واقعا که از تاسف گذشته خاک تو سرتون .واقعا نمیشه اسم اینکارو اشتباه تایپی ام گذاشت نویسنده رفته می خورده که مولانارو بهتر درک کنه که زیادی ام خورده و حالش بد شده که این شعر هم مصداق هست هم تصحیح شعر :
باده نی در هر سری شر میکند
آنچنان را آنچنان تر میکند
گر خورد عاقل نکو فر میکند
ور خورد بد خوی بدتر می شود
لیک چون اغلب بدندو ناپسند
بر همه می را محرم کرده اند
نمیدونم واقعا چطوری منظورمو بیان کنم اخه مگه میشه یه اشتباه به این بزرگی کنید و دقیقا هم همون شعر شرح حالتون رو وصف کنه میگه اگه آدم عاقل بخوره نیکی فوران میکنه و اگه آدم نادان بخوره اینجور افتضاحی که نویسنده به بار آورده به بار میاد یاااحق
پیکو د پرسیا در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۰ در پاسخ به مجتبی طلائیان دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۹ - مطلع سوم:
ذکر زیارت آستان نبی در مدینه است. میگوید که بنده ی او خاقانی در بارگاهش هممقدار یک سگ تازی است، آفرین بر آن سگ تازیای که اورا در حال پارسی خواندن دیده باشند.
در شاعر ضمن تکریم حضرت رسول و ابراز چاکریِ بارگاهش، خود را هم رده سگ که از پایین ترین جانورانست فرض گرفته و به دنبالش در تحسین خویش و این قصیده غرا میگوید که سگ تازی اگر شعر پارسی بخواند، شایسته تمجید است.
شاعر بسیار زیبا از پارسی (زبان شعرش) و تازی ( نوعی سگ شکاری بیابان های نجد و یمن که اعرابیان تربیت کرده و میفروختند) از پارادوکس بهره برده همچنین تکرار کلمات تازی و سگ هر دو به زیبایی بیت افزوده است. ضمن اینکه شاعر در اینجا به دشواری سخن گفتن فارسی در میان عربها کنایه ای هم دارد.
.... سگ تازی.....
این نکته مهم را فراموش نکنید. ایرانیان به یمن و جنوب حجاز سرزمین تای (طایی)و هرچه را نسبتی با آنجا میداشت تازی میگفتند. (مثل رازی، مروزی، سگزی)
اسب تازی
مرد تازی
زبان تازی
تازی به معنی اهل شبه جزیره العرب است.
احمد الماس در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۶ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحبخانه را که نزدیک آمده بود که دزد را دریابد و بگیرد:
عنوان ابتدایی حکایت نیاز به ویرایش یک واژه دارد که بجای ( به آواز) در اینجا ( بواز) درج شده است که خواهان ویرایش آن هستم سپاسگزار!
در سکوت در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
در سکوت در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
خشایار خندان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۸ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۱:
کنشت آتشکده ایرانیان بوده که خیام بیان می کنه
خیام بزرگ در این دوبیتی می خواهند به ما بفهمونند که بحث کردن در مورد روشنایی مسجد و تاریکی پرستش گاه های ایرانیان (در واقع هر پرستش گاهی به جز مسجد)را کنار بگذارید و یا تا کی میخواهید از بدی های دوزخ و خوبی هایی که در بهشت بدست می آورید، جار بزنید.
از دید من در بیت دوم منظور از لوح، همان لوح تقدیر است اما نه به معنی ارج نهیدن و ستایش کردن. در واقع منظور خیام، همان قضا و قدر (سرنوشت) است که خود استاد قضا که خداوند مهربان باشند، در آغاز پیدایش جهان هستی، هر آنچه که نیاز باشد نوشته است.
نردشیر در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۵۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:
جالبه که خاقانی تو همه اشعارش از تخت نرد بسیار بسیار گفته ولی در این قصیده از شترنج میگه . روایتی هست که میگن خسرو پرویز ، شترنج رو بیشتر از نرد دوست می داشت. شاید برای این باشد....
جهن یزداد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۸: