گنجور

حاشیه‌ها

آیدا بزم در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:

سلام اگر براتون امکان معنی این 4بیت و بگید تا ماهم استفاده ببریم که دانشجو هستیم

باند جمزباند در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

سلام عزیزان من عاجزانه تمنا دارم در مورد چیزی که عین الیقین ندارید هیچوقت نظر و حاشیه نفرمایید 

چون در یک محشری یا یک دنیای موازی یا یک مکافات عملی حافظ روبه رویتان خواهد ایستاد با تفسیرهای عجیبتان 

هرکسی چیزی هم فهمیده در دل نگه دارد شاید شب قدری ، جلوه ذاتی و آینه وصالی ببیند 

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند ....

در پناه حق و رسیدن به حق

سامان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من: به لحاظ تعداد معشوق گفته اهل عشق من از ذرات خاک بیشترند.
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم: یعنی هر چند تعداد ما از ذرات خاک بیشتر است اما ارزش ما پیش تو از خاک بیشتر نه که حتی از خاک هم کمتر است. چنانکه حافظ در غزل همروال و مشابه فرمود: بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم.
راه حل دیگر این است که بیت را بسیار عرفانی بفهمیم یعنی اهل عشق تو بواسطه این عشق مقامی بلند گفتی پیدا خواهند کرد ولی ما از اهل خاک بالاتر که نه بلکه پست تریم یعنی میگوید بواسطه تواضع و فقر است که این مقام یافتیم.



علی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ اسیری لاهیجی » اسرار الشهود » بخش ۷ - وصف الحال بالنسبة الی اهل الکمال:

متاسفانه این شعر ما را به تقلید کورکورانه دعوت میکنه خلاف آموزه های قرآن و پدر انبیا ابراهیم علیه السلام

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

یونس زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۴ در پاسخ به جلال بصیری دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴:

بله

 

حمید آ در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۹:

نهایت کلام جایی که دیگه حرف کم میاره بیت آخر،

فلسفه خلقت ،باد عامل حرکت ،مِی،عامل آگاهی،آتش عامل پختگی ،چی کم داره این ،آب و خاک که سرشت انسانه و عوامل بالا به پختگی میرسونش‌

Sepide در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

به اختیار قضای زمان بباید ساخت

که دایم آن نبود کاختیار ما باشد

:)

Sepide در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

کبوتر با کبوتر ، باز با باز 

ولی؛  به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد..؟ 

ع.ر.گوهر در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۳:

سلام 
مصراع دوم بیت اول باتوجه به وزن ممکن است اینگونه باشد :

گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد

دوری طلبد از ماه <<او>>نیز چنین باشد

 

علیرضا رضایی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۴ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:

بله این ریمیکس واقعا در گام درستی ساخته شده و اهنگساز آن یک فرد ایسلندی به نام آرنالدز است 

H Enzo در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۳۶ - بازگشت به بیت المقدس:

قسیسان و راهبان

در متن اصلی قتیسان نوشته شده. من که در لغتنامه چیزی نیافتم. احتمال میدهم یا در نسخه اصلی قدیسان بوده و اشتباه چاپی است. و یا در آن زمان قدیس، قتیس هم نوشته میشده.

لطفا کسانی که آگاهی دارند، کمک بفرمایند

ممنونم

H Enzo در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۳۶ - بازگشت به بیت المقدس:

حلیت درست است نه حیلت

به معنای آرایش / آرایش کردن. و در این جمله که "حلیت و صورت"  آمده ، یحتمل منظور "شکل و شمایل"  است.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۵ در پاسخ به امیرالملک دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:

شیراز همه اینها هست و چیزی هم فراتر

و آن هم شیراز بودنش است

اصلا شیراز یک هدیه آسمانی به انسان هبوط کرده از بهشت است تا هرگاه دلتنگ مینوی ارم شد سری به شیراز بزند

اگر کنعان به یوسف معروف است و بخارا به رودکی. شیراز، خودش بدون تعلق به کسی، شیراز است

اصلا شیراز بود که سعدی جان و حافظ عزیز را پرورید

خاک شیراز همیشه گل خوش بوی دهد

یک ایرانی که چند روز در شیراز تنفس نکرده باشد به چه عشقی دنبال بهشت است؟ 

کاظم رمضانیان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۸ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۴ - وله ایضاً مخمس:

بندهای این مخمس از سعدی است

این مخمس منسوب به حافظ هم هست 

احسان ن در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

اوه، در بیت بعدی هم لطفا کسره را از انتهای «رقیب» بردارید

«رقیبِ شمع» یعنی چی؟

من از قدیم  گنجور را با وثاقت و اعتماد برای خوانش اشعار همسان میدانستم و جدیدا بعد از مراجعه به چند دیوان و بطور مشخص و برای مثال شاهنامه و رباعیات خیام و غزلیات حافظ (که ستونها و همزمان قله های ادبیات ما هستد و انتظار دقت بیشتری در مورد آنها میرود)  بشدت سرخورده شدم. این را اینجا بطور کلی و از باب انتظار و گلایه آوردم و امیدوارم اصلاحات مطلوبی صورت بگیرد

گر خود رقیب، شمع است...

رقیب به معنای مواظب و مراقب اوضاع و محافظ وضعیت است. اگر محبوب زیبارویی در محلی اقامت داشت خواستارانش در کوی او جمع میشدند و چشم امید بر در او میدوختند و از سویی مواظبت میکردند که سایرین نتوانند به او نزدیک شوند. محافظ معشوق بودند و مراقب همدیگر.

پس،حالا اگر حتی شمع خواست این نقش را بازی کند و احوالات تو و معشوقت را فاش کند و موجب دردسر شود از او هم غافل نشو و مراقب باش که چیزی نبیند چون از آندسته رقبایی است که بند زبان هم ندارد و زیاد حرف میزند

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

دوستان و بزرگواران بسیار عالی غزل را شرح دادند و سیاههٔ این کمترین درواقع پس دادن درس است و بس . 

دل سراپردهٔ محبتِ اوست 

دیده آیینه دارِ طلعتِ اوست 

حافظ برای دل یا مرکز انسان قائل به حرمت و حریم است و آن را سراپرده ای میداند که پرده دارش یعنی اختیارِ انسان نباید اجازهٔ ورودِ چیزهای بیرونی را  به آن بدهد زیرا که از روز ازل و پس از پیمانِ الست، این دل جایگاه و مسکنِ عشق و محبتِ حضرت دوست شده است، در مصرع دوم به حریمِ دیگری نیز اشاره میکند که نقشی کمتر از سراپردهٔ دل نداشته و آن دیده و  نگاهِ انسان است به هستی، و از روز ازل نگرش انسان به جهان بازتابی از طلعت و رخسارِ زیبای حضرت دوست بوده است، یعنی مقرر شده که نگاهِ انسان به جهان بر مبنای نگرشِ خداوند به جهان باشد که نگاهی سرتاسر عشق و مهر، بخشندگی و سخاوت، کوثر و فراوانی، گذشت و مغفرت، رحمت و برکت و زیباییِ محض است  و البته سایرِ صفاتی که به دلیل همان محبت الهی که در الست در دل انسان قرار داده شده و او را از جنس خداوند و ادامهٔ او نموده است بالقوه در ذات انسان قرار دارد و منظور از حضور انسان در این جهان بالفعل درآوردن آن صفات الهی ست.

من که سر در نیاورم به دو کون 

گردنم زیر بار منت اوست 

اما اینکه خداوند پیش از این در گُل و جنگل و کوه و دریا و کهکشانها تجلی کرده، سپس بر انسان منت گذاشته، او را برای تجلی در صفاتِ خود برگزیده است جزو اسراری ست که حافظ می‌فرماید از آن بی خبر  بوده و سردر نمی آورد و هیچ کس دیگری نیز سر در نخواهد آورد که چرا مشیتِ خداوند بر این امر قرار گرفته است تا در ملکوتش محبت و عشق خود را فقط در دل انسان قرار دهد و در  مُلک مقرر کند که انسان صفات حضرتش را اظهار  کند، و اصولأ  علت و لزوم اظهارِ صفات و آشکار شدن این گنج پنهان در جهانِ مادی چیست ؟ اما جدای از همهٔ این اسرار و مجهولات گردنِ حافظ و انسان زیر بار منتِ حضرتش قرار دارد برای چنین گزینشی که به آن مفتخر شده است. خداوند میتوانست عشقش را در دل مخلوقی دیگر مانند فرشته قرار دهد که در آنصورت این انسان بود که باید بر فرشتگان سجده کرده و در دو کَون جایگاهی محدود تر از  آنان برایش لحاظ می شد اما اکنون با این  لطف و کرامتش انسان میتواند تا بینهایت خداوند رشد و تعالی یابد .

تو و طوبی و ما و قامت یار 

فکرِ هر کس به قدرِ همتِ اوست 

فرشتگان در هنگام اعتراض به خلقت و قرار دادن عشق در مرکز انسان به خداوند گفتند که آنان بهترین عبادت کنندگانش  هستند و تسلیمِ محض در برابر مشیت الهی و آیا این کافی نیست؟ حافظ به زاهدان و عابدان میفرماید اگر عبادتهایشان در حد و اندازه فرشتگان هم باشد حداکثر به همان مرتبه فرشته خواهند رسید و زیر سایه طوبی در بهشت آرمیده و از لذات آن بهرمند میشوند ، اما بطور قطع مشیت و خواست الهی در قرار دادن عشق در مرکز انسان برای خلقی جدید و بالاتر از مقام فرشته بوده است، پس حافظ و انسانِ عاشق به طوبی رضایت نخواهد داد و قامتِ بلندِ حضرت دوست را منظورِ اصلی خود قرار میدهد، یعنی با همت یا آگاهی سعی میکند در رشد و تعالی معنوی خود تا جایی رود که به دیدار رخسار زیبای حضرتش نایل شود، و آن جایگاهی ست که برتر از مرتبه فرشتگان میباشد و منظورِ خداوند از خلقِ انسان نیز همین بوده است وگرنه فرشتگان که بهترین عابدان بوده و هستند  پیوسته در حال ستایش و عبادت بسر می برند، در مصرع دوم می‌فرماید اما رسیدن به این مدارجِ بلند همتِ بلند می طلبد و فکر یا بلندپروازی هر انسانی ابتدا به میزانِ آگاهیِ سپس به پشتکارِ او بستگی دارد، عابد و زاهد به همان شاخه طوبی قناعت میکنند که اگر زهدشان ریایی باشد از همان هم  باز می مانند اما عاشقانِ حقیقی مانندِ حافظ حتی پس از مرگ جسمانی نیز همچنان تا بینهایت خداوندی  بالا رفته و توقفی در طیِّ طریق ندارند ، در جایی دیگر فرموده است : 

این راه را نهایت صورت کجا توان بست / کش صد هزار منزل بیش است در بدایت 

یعنی راه عاشقی راهیست که در اولین مرحله و بدوِ کار بیشتر از صد هزار منزل است و نهایت یا توقفگاهی حتی با ویژگی‌های بهشت برای این راه قابل تصور نیست .

گر من  آلوده دامنم چه عجب 

همه عالم گواه عصمت اوست

زاهد و عابد به بلندپروازی حافظ واکنش نشان داده و میگویند این توقعی گزاف است زیرا که انسانِ جایز الخطا در این جهان مبری از اشتباه نیست و  این دامن آلوده را به درگاه حضرتش راه نخواهد بود ، پس توقع را کم کرده و به شاخه طوبی قناعت کن، درمصرع دوم حافظ پاسخ میدهد وقتی همهٔ عالم به عصمت و پاکی حضرت دوست گواهی می دهند، پس حضرتش هم که از این عالم جدا نیست و وجود مطلق می باشد عالِم است به اینکه فقط و فقط اوست که پاک است و عاری از هرگونه عیب و خطا ، اما او خود  با عِلم به  همهٔ خطاهای انسان هر لحظه او را بسوی خود فرا می‌خواند، پس با نظرِ لطف حضرتش ‌جای هیچگونه یاس و نا امیدی  نیست ، مولانا  نیز میفرماید؛

تو مگو ما را بدان شه بار نیست/ با کریمان کارها دشوار نیست .

من که باشم در آن حرم که صبا 

پرده دارِ حریمِ حرمتِ اوست 

در اینجا حافظ می‌فرماید  بله انسان حتی با تعالی و رشد به قامت بلند حضرت دوست و به آن ذات اعلی نخواهد رسید ، زیرا آن ذات و حرمی ست که صبا بدانجا راه دارد و پرده دار حریم حضرتش است تا حرمت آن حرم شکسته نشود ، باد صبا عاری از هرگونه کیفیت بوده و قابل توصیف نیست، از شش جهت و پنج حس آزاد و رها ست و در زمان و مکان نمی گنجد ، پس اگر انسان دارای چنین ویژگی هایی شود میتواند به آن حریم راه یابد که امری محال می نماید و پاسخ لن ترانی خداوند به موسی برای  ارنی و تقاضای دیدارش نیز در همین راستا بوده است مگر عارفان و بزرگانی که آنان نیز از جهات آزاد و از خود رها شوند و همچون موسی کوهِ ذهنشان متلاشی گردد. حافظ در غزلهای دیگری نیز همین معنا را بیان نموده است مانند ؛ 

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست ،، یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد  

من خاکی که از این در نتوانم برخاست ،، از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند 

زلفِ چون عنبر خامش که ببوید هیهات ، ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر 

بی خیالش مباد منظر چشم 

زان که این گوشه جای خلوت اوست

حافظ  با لحاظ کردنِ بیت قبل می‌فرماید  بله راه یافتن به ذات و حرم حضرتش طمع خام و محال می نماید اما دست روی دست هم که نمی توان گذاشت ، باید کار کرد و خیالش را همواره منظرِ چشمِ خود کرد، یعنی دمی از یاد او غافل نشد، منظور از این گوشه همان گوشه چشم است ، خلوتگاهی که منظرِ چشمِ اوست و دیدن جهان از این منظر است که میتواند هرچه بیشتر موجبِ وسعتِ دید و  درنتیجه تعالیِ انسان شود .

هر گل نو که شد چمن آرای 

زاثر رنگ و بوی صحبتِ اوست 

پس از وسعت دید و دیدن از منظر چشم خداوند است که فضای درون نیز وسعت یافته و موجب شکفته شدن گل حضور انسانهایی همچون حافظ و مولانا و سایر بزرگان و هر انسان عاشقی میشود که چمن آرا میشوند ، یعنی جهان را می آرایند  و درواقع نیز جهان بدون این بزرگان چقدر کسالت بار است و بدون آب ورنگ ، این رنگ و بوی بزرگان و عارفان برگرفته از رنگ وبوی و  مصاحبت با حضرت دوست است ، یعنی پیغامهای خداوند از طریقِ صبا یا عرفایی که بحضور رسیده اند به مردم ارائه میشود .

دور مجنون گذشت و نوبت ماست 

هر کسی پنج روز  نوبت اوست 

بیت بیانگرِ این مطلب است که زمان در حال گذر است و نوبت عاشقی همه ما انسانها فرا رسیده، پس این پنج روزه حیاتِ دنیوی فرصتی ست که خداوند یا هستی کل به انسان داده است که باید از آن برای عاشقی بهره برد، مجنون نیز بنا بر روایتی به دیدار لیلی و معشوق خود نرسید اما راهها و بیابانها را در این عمر پنج روزه طی نمود و هرکار که می‌توانست برای وصالش انجام داد تا پس از مرگ جسمانی افسوسِ فرصتهای از دست  رفته را نخورد .

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی 

مُلکت عاشقی و گنج طرب 

هرچه دارم ز یمن همت اوست 

همت در اینجا به معنی عزم و اراده آمده است ، پس حافظ می‌فرماید خواست خداوند بر این امرقرار گرفت که اگر انسان مجنون وار  عاشقی را پیشه و کار اصلی خود قرار دهد سرانجام کارش مُلکت و سلطانیِ عشق باشد و به گنجِ شادی دست یابد که با شادی های زودگذر این جهان قابل مقایسه نیست،  گنجی بنام شادی بدون اسباب بیرونی که پس از زنده شدن دوباره عرفا  به آنها دست میدهد ، از نوعِ شادی و سرخوشی پیوسته و دایمی ست یعنی با چیزهای بیرونی کم یا زیاد نمی شود و اینهمه به یمن و برکت آن همت و ارادهٔ حضرت حق بدست می آید، حافظ می‌فرماید پس از کوشش و کار مجنون وارِ انسان است که خواست و اراده حضرتش بر ملکت عاشقی و گنج طرب قرار میگیرد تا کسی جبری نشده و توقع چنین گنج حضوری را  بدون کوشش و کار از خداوند نداشته باشد .

من و دل گر فدا شدیم چه باک ؟ 

غرض اندر میان  سلامت اوست 

سلامت در اینجا به معنی رستگاری  ست و رسیدن به آرامش ابدی و مصون شدن از هرگونه گزندی از جانب چرخ روزگار ، یعنی پس از رسیدن عاشق به ملکت و سلطنت و گنج طرب است که روزگار قادر نخواهد بود کمترین گزندی به چنین انسانی زده و سلامت و خوشبختی را از او بگیرد ، حال اگر او دلِ دلبستگی‌های دنیوی خود و همچنین خویشتن کاذبش را فدا کرده باشد چه باک؟ او در عوض تاج سلطنت خود را از این جهان بازپس گرفته و شادی ابدی را بدست آورده که غرض از حضور در جهان نیز همین بوده است و  گوارایشان باد .

فقر ظاهر مبین که حافظ را 

سینه گنجینه  محبت اوست 

حافظ به بیت مطلع  غزل باز می گردد و اینهمه گنج طرب و سعادت را وامدار سینه و دلی میداند که گنجینه عشق است، عشقی که خداوند منت گذاشته و به انسان عطا نمود و همه انسان‌ها این قابلیت را دارند که همچون حافظ کلید چنین گنجینه ای را بدست آورده و به عشق زنده شوند، همهٔ انسانها به ظاهر فقیر و مفلس در معنویت  هستند اما با کوشش و طی طریق با همتی مجنون وار یعنی مصمم و با جدیت مستمر  در کار میتوانند به این گنج حضور دست یابند .

 

احسان ن در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

سلام

بیت:

احوال  گنج  قارون  کایام  داد  بر باد

در گوش «دل» فروخوان تا زر نهان ندارد

را لطفا به اینصورت اصلاح کنید:

احوال  گنج  قارون  کایام  داد  بر باد

در گوش «گل» فروخوان تا زر نهان ندارد

چون اولا دل جایی برای مخفی کردن زر ندارد و بعد هم اگر داشته باشد معمولا اینکار را نمیکند! و کارهای دیگری از دل انتظار داشتند نه پنهان کردن طلا

اما چرا گُل؟

پرچم های میانه گل که غالبا زرد رنگ است به طلا تشبیه میشود و حالا اگر گل در غنچه باشد یا گلبرگهایش را جمع کرده باشد دیگر یا نامش گل نیست یا گل کامل و زیبایی نیست و زیباییش تنها وقتی به چشم می آید که کاملا شکوفا شده است که در آن زمان پرچمهایش هم که مانند طلا هستند دیده میشوند و انگار آنها را عرضه کرده و میدانیم که در نظر حافظ همین باز شدن و شکوفایی گل با کلی ناز و مقاومت همراه بوده و نیاز به تمنا و تقاضا دارد:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل «بخندید» (همان زمان قبول کرد و نازش را کم کرد و شکفت) که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

اما آیا آن معنا را حافظ در جای دیگری هم بکار برده؟

«زر» از بهای می اکنون چو «گل» دریغ مدار

که  عقل  کل  به صدت  عیب  متهم  دارد

فکر می کنم معنای بیت  کاملا مشخص است:

مانند گلی در غنچه که سخت داشته هایش را چسبیده و عرضه اش را دریغ کرده تو هم برای خرید می خساست در خرج طلاهایت بخرج نده

مورد دیگر:

چو «گل» گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون  را غلطها  داد  سودای  «زر» اندوزی

تصورم بر اینست که با توجه به توضیحات قبل، بیت فوق نیاز به شرح و تفسیر دیگری ندارد و مشابهتش را هم با بیت اول می توانید مقایسه کنید تنها اشاره کنم منظور از خرده در مصراع اول خرده زر و طلا یا به اصطلاح کنونی پول خرد است

با تشکر

 

 

احمد نیکو در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰:

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

رباعی شماره ۱۵۰ از ابوسعید ابوالخیر شاعر قرن چهارم و پنجم

 

 

۱
۱۳۴۳
۱۳۴۴
۱۳۴۵
۱۳۴۶
۱۳۴۷
۵۷۲۹