گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 
عطار نیشابوری
عطار » دیوان اشعار » قصاید
 

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا

بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا

گر صد هزار قرن همه خلق کاینات

فکرت کنند در صفت و عزت خدا

آخر به عجز معترف آیند کای اله

دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما

جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز

سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا

وانجا که بحر نامتناهی است موج زن

شاید که شبنمی نکند قصد آشنا

وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ

زنبور در سبوی نوا چون کند ادا

عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دست

چون آورد به معرفت کردگار پا

حق را به حق شناس که در قلزم عقول

می درکشد نهنگ تحیر من و تو را

چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوز

در آب شوی لوح دل از چون و از چرا

چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید

ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا

سبحان صانعی که گشاید به هر شبی

از روی لعبتان فلک نیلگون غطا

از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید

زان مهره‌ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا

شب را ز اختران همه دندان کند سپید

چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا

در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد

تا اختران آینه‌گون را دهد جلا

در پای اسب شام کند اطلس شفق

در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا

گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد

بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا

با هیبتش که زو قدری ماند از قدر

احکام خویش جمله قضا می‌کند قضا

سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود

بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا

چون برکشید آینهٔ کل کاینات

عرش آفرید ثم علی العرش استوی

بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است

چه ذره‌ای در اسفل و چه عرش بر علا

در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش

وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا

چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست

چون جمله اوست کیستی آخر تو بی‌نوا

تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی

پندار هستی تو تورا کرد مبتلا

از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت

نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا

یک ذره سایه‌ای و تو خواهی که آفتاب

در برکشی رواست ببر در کشی هلا

ای از فنای محض پدیدار آمده

اندر بقای محض کجا ماندت بقا

خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل

از هستی مجازی خود شو به کل فنا

در نافه دم چو نیستی خود صواب دید

پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا

چیزی که پی نمی‌بری از پی مدو بسی

وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا

بس سر که همچو گوی درین راه باختند

بس مرغ تیزپر که فروشد درین فضا

خاموش باش حرف که می‌گویی ای سلیم

حرمت نگاه‌دار چه پنداری ای گدا

گر سر کار می‌طلبی صبر کن خموش

تا صبر و خامشیت رساند به منتها

گر تو زبان بخایی و خونش فروبری

در زیر پرده با تو بگویند ماجرا

لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک

واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا

گویند پشه بر لب دریا نشسته بود

در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا

گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف

گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا

گفتند حوصله چو نداری مگوی این

گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا

منگر به ناتوانی شخص ضعیف من

بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا

عقلم هزار بار به روزی کند خموش

عشقم خموش می‌نکند یک نفس رها

چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن

بی کنج شب گذار درین گنج اژدها

در آشنای خون دلی دل به حق سپار

تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا

جاوید در متابعت مصطفی گریز

تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا

خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت

سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی

مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو

در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا

چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین

صاحب قبول هفت قران صاحب لوا

کان بود کل عالم و او بود آفتاب

مس بود خاک آدم و او بود کیمیا

چون آفتاب از فلک دین حق بتافت

تا هر دو کون پر شد از نور والضحا

گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست

پیراهن مجره ز شوقش کند قبا

اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش

صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا

خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم

کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا

کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید

او خاص بد به معجزه در ارض و در سما

گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود

گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا

یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ

از قدسیان خروش برآمد که مرحبا

در پیش او که غاشیه‌کش بود جبرئیل

هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا

از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست

در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا

چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت

بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا

آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت

از هر صفت که وصف کنم بود ماورا

از دست ساقی و سقیهم شراب خواست

حالی شراب یافت ز جام جهان‌نما

موسی ز بی‌قراری خود بر بساط قرب

خود را در او فکند به در پیش از عصا

حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید

کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا

چل شب درین حریم به خلوت چله‌نشین

تا محرم حریم شوی در صف صفا

موسی به لن‌ترانی جانسوز حربه خورد

او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ

آن را خدای گفت ز نعلین دور شو

واین را براق بین که فرستاد از کجا

آن را ز بعد چل‌شب پیوسته بار داد

وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا

آن را ز طور کرده سرای حرم پدید

وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا

ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم

قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا

زان جمله محرم حرم خاص چاریار

هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا

صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق

شایسته‌تر نبود ازو هیچ پیشوا

درباخت مال و دختر در پیش یار غار

جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا

دیدند جای خواجه صحابه سزای او

کاری کجا کنند صحابه به ناسزا

گر تو قبول می‌نکنی در خلافتش

واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا

فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید

در های و هوی آمد و شد صید طاوها

آهوی طاوها چو برآورد ها و هو

پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی

چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف

حالی خروش عام برآورد کاالصلا

هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت

شمعی ازو فروخته‌تر جنةالعلا

میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید

آب حیات معرفت از کوثر حیا

از ذات او و از کف او سید دو کون

هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا

در بحر بی‌نهایت قرآن چو غوطه خورد

شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا

دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق

بر خون بگشت از غم خون وی آسیا

صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود

آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا

شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت

تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل‌اتی

چون مصطفاش در اسدالله مثال داد

طغرای آن مثال کشیدند لافتی

این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت

وان در در مدینهٔ علم است مجتبا

گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست

زنار چار کرد گزین و کلیسیا

گر عشق چاریار نداری میان جان

صورت مکن که پنج نمازت بود روا

ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم

وای معطیی که نیست به علت تورا عطا

چون در ثنات افصح آفاق دم نزد

لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا

گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس

در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا

بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز

دردا که نیست درد مرا اندکی دوا

بانگ درای اشتر راهت شنیده‌ام

هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا

خود را بکشته‌ام من بیچارهٔ ضعیف

وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون‌بها

چون من به کرد خویشتنم معترف شده

بر من چه حاجت است گواهی دست و پا

چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش

ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا

در تنگنای پردهٔ پندار مانده‌ام

بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا

از فضل خود نویس برات نجات من

بر من ببخش و بر عمل من مده جزا

آن سگ که در متابعت دوستان تو

گامی دو برگرفت برست از همه بلا

عطار خاک آن سگ مردان راه توست

در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا

در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست

حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا

یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی

کین خسته را دوا کند از مرهم دعا

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آریانا در ‫۱۱ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۱۵ نوشته:

سلام
در بیت 33
گر تو زبان بخایی و خونش فروبری
در زیر پرده با تو نگویند ماجرا
نگویند اشتباه است...
صحیح آن بگویند می باشد...
رمز راه عشق در همین امر هست که گر زبان بخایی باتو ماجرا گویند...
با تشکر لطفا تصحیح فرمایید
---
پاسخ: با تشکر، لطفاً در صورتی که پیشنهادتان فقط مبتنی بر استنتاج منطقی از مفهوم شعر نیست و متکی به منبع است بفرمایید تا تصحیح شود.

 

آریانا در ‫۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۲۸ نوشته:

سلام
منابع:
http://torbatjam.com/home/modules/PDdownloads/viewcat.php?list=D
و
http://sufism.ws/books/download/farsi/attar/divan-attar.doc
و
دیوان عطار
پدیدآورنده: محمدبن ابراهیم عطار، محمدحسن فروزانفر (شارح)، جهانگیر منصور (تهیه و تنظیم)
ناشر: نخستین - 04 آذر، 1386

در کنار این با توجه به دو بیت بالای بیت 33 یعنی 32 و 31 شاعر تاکید به خاموشی و سکوت میکند و کاملا واضح است.
با تشکر از شما
---
پاسخ: با تشکر از تحقیقتان، تصحیح شد.

 

آریانا در ‫۱۱ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۳۲ نوشته:

ممنون از توجهتون به حاشیه بالا.

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۳۹ نوشته:

جناب شمس الحق
بسیار بسیار خوش آمدید ، البته مجدداً
به یمن قدم جنابعالی ، استاد حمید رضا گوهری
با اجازه ی شما و دوست عزیزم مهری بانو ، زحمتی را که چندی پیش شما عزیزان متحمل شدید و در گنجور پر بار گنجاندید و ما بهره بردیم ، را ، یکبار دیگر در معرض دید همگان می گذارم تا شاید دیگری هم مانند من استفاده کند
عطار
قصیده ی شماره 16
1/چشم بگشا که جلوۀ دلدار + بتجلیست ازدرو دیوار
2/ نحن اقرب علیه آمده است + دورافتاده ای تو از پندار
3/کل شئ محیط می بینم + آنچه می بینمش به نقش ونگار
4/او به پیش تو ایستاده چوسرو + سرفروبرده ای تو نرگس وار
5/سرمه ای گرزنوربی بصری + نکشی دردو چشم برسرکار
6/اندرون وبرون نشیب وفراز + ازپس وپیش وازیمین ویسار
7/شاهد لا اله الاهو + پیش توپرده گیرد ازرخسار
8/کاروان نفخت من روحی + بسرای توبرگشاید بار
ثم وجه الله آیدت بنظر + وهومعکم نمایدت دیدار/9
10/این تماشا چوبنگری گویی + لیس فی الدارغیره دیار
11/احدیت اگرتوبشماری + احدیت رساندت به هزار
12/همه یک قطره ایست ازدریا + همه یک دانه ایست ازخروار
13/اسب وپیل وپیاده وفرزین + به تن واحد آن سپهسالار
14/می نماید بچشم احول تو + شتروپیل واسب وگاو وحمار
15/گرتوعلم الیقین بدست آری + سوی عین الیقین بیابی بار
16/روی عین الیقین عیان بینی + شوی ازکاینات برخوردار
17/پس بخود گویی وبخود شنوی + لمن الملک واحد القهار
18/عشق او دردلت کند منزل + روز روشن نمایدت شب تار
19/محو گردی چنانکه از مستی + نشناسی همی سر و دستار
20/به همین دیده بنگری ظاهر + صورت خویش را ز صورت یار
21/بعد ازین ما و ساقی و لب حوض + بعد ازین ما و یار و بوس و کنار
22/گر به این بال و پر کنی پرواز + شاهبازی تو در جزیل شکار
23/روی بیگانه ای که می نگری + آشنایی بر آیدت هر بار
24/هرکه اینجا ندید محرومست + در قیامت ز لذت دیدار
25/من عرف ربه نمی فرمود + گر نمی دید حیدر کرار
26/من رآنی فقد رآه الحق + از چه روگفت احمد مختار
27/رمز من کان هذه الاعمی + بشنوید ای کران کودن کار
28/این سخن درتو کی کند تأثیر + دارد آئینۀ دلت زنگار
29/من طلبنی وجدنی آمده است + عاشقان را بدست دست افزار
30/کارکن کار پیش ازآنکه عجل + بدرآرد زهستی تو دمار
31/چند خواهی نشست صُمٌ بُکم + پا بدامن چو صورت دیوار
32/منزل تو نه دور نزدیکست + پایمردی بکن قدم بردار
33/نم آبیم ما و او آبست + بهم آمیخته شکر کردار
34/فتمنوا الموت ان کنتم + صادقین آمدست در اخبار
35/گر بمیری تو پیشتر زاجل + نکند برتو تیرو خنجر کار
36ملک الموت را شود بیقین + همچو سیماب کشتنت دشوار
37/صید عنقا کجا تواند کرد + بوالفضولی که او رود بشکار
38/درشریعت بود هرآنچه حلال + درطریقت بود همه مردار
39/چون حقیقت نقاب برگیرد + هردو یک گردد ای نکوکردار
40/دع نفسک نعال را بشنو + ای برادر زگوش پنبه برآر
41/دین احمد گزین مسلمان شو + بگذر ازخویش بکسل این زنار
42/خویشتن را تو درمیانه مگیر + سد اسکندر از میان بردار
43/صفت سر زند از این مستی + بترازم به صفحه اظهار
44/تا امل اللسان شود خاموش + تا بطل اللسان کند اقرار
45/او خروشان چو بلبلان بهار + او خمش همچو طبلۀ عطار
46/گاه کل اللسان شود با خویش + گاه طال اللسان زهی عیار
47خود اناالحق زد از لب منصور + خود بر آمد ز فوق بر سر دار
48/گفت انا احمد بلا میمم + از زبان پاک احمد مختار
49/رب انی بگوش خود خود گفت + خود بخود کرد حسرت دیدار
50/تا زخود رفت لن ترانی گفت + بهمه کوچه و بهر بازار

51/ناظر خود خودست و خود منظور + خود تماشا و خود تماشا کار
52/تاب در زلف و وسمه برابرو + سرمه بر چشم وغازه بررخسار
53/خود گنه ساز هرگناه که هست + خود زند تا زتوبه استغفار
54/عاشق خود خودست وخود معشوق + خود طبیب خودست وخود بیمار
55/من نیم او خودست قافیه سنج + من نیم او خودست درگفتار
56/حمد خویش از زبان خود گوید + تا که برمن شوند پذرفتار
57/قم باذنی و قم باذن الله + هردویک نغمه است ازلب یار
58/قل هوالله وقف احمد دان + وزمیانش ولیک میم برآر
59/بچه معنی عبارت کفراست + هیچ فهمیده ای نکوکردار
60/خویشتن را مگوی من یعنی + من رآنی بگو پیمبروار
61/روزی ازروزها کلیم الله + خواست مرشد زایزد دادار
62/حکم آمد برای دین بروی + پیش ابلیس مفسد سالار
63/راه سرکرد روبه حکم نهاد + رفت درپیش آن لعین ناچار
64/گفت ایزد برای ارشادم + برسرتونهاد تاج مدار
65/گفت من ازدم ازل دارم + طوق لعنت به گردن ادبار *
66/توندیم اللهی نداری ننگ + من کجا وطریق این اطوار
67/بزبان نیازبازش گفت + کای توازراه عقل پاک عیار
68/درتکلم درآمد و بگشود + لب شکرفشان گوهربار
69/من مگو گفت تا چومن نشوی + این سخن را زمن بخاطردار
70/شوبه باطن ربوبیت بردار + کن به ظاهر عبودیت اظهار *
71/خاطرخویش پاک کن به وضو + باطن خویش را نماز گزار
72/پس وضو چیست فکر کردن دل + صافی دل جدا شدن ز غبار
73/لیک غیر تو چیست هستی تو + خویشتن را کناره گیر کنار
74/نور چشم من از خودی بگذر + خویشتن را جدا جدا انگار
75/ور تو با خود ز خود خدا گویی + مشرکی باشی و خدا آزار
76/سالکی مر جنید را پرسید + کای ز سر تا قدم همه اسرار
77/بتکلم درآ که مشرک کیست + گفت ای هرزه گوی کودن کار
78/هرکه نادیده نام او گوید + مشرکست و فضول ناهموار
79/هرکه از وی نزد اناالحق نیز + بود او از جماعت کفار
80/هرکه منکرشود بود مشرک + من ازاوچون خدای اوبیزار
81/چون دویی ازمیانه برخیزد + تونمایی واوکند اقرار
82/روزآدینه برسرمنبر + گشت شبلی برای خطبه سوار
83/کرد توحید ایزدی آغاز + که یکست او چه ده چه صد چه هزار
84/مگرآنجا جنید حاضربود + گفت ای پاکباز جان درکار
85/آنچه من با تو گفته ام بنهفت + توعیانش همی کنی اظهار
86/گفت هیهات ای یگانه عصر + سخن مشرکانه را بگزار
87/من همین گویم و همین شنوم + نیست کس غیر من بهر دو دیار
88/تا نکاری یگانگی را تخم + کی دهد شاخ آشنایی بار
89/ای پسر لا اله الا الله + خود ز شرک خفیست آینه وار
90/چیست شرک جلی رسول الله + خویشتن را از این دو شرک برآر
91/آن یکی وقت نزع شبلی را + گفت ای قدوۀ صغار وکبار
92/که بگو لا اله الا الله + مغفرت را ز ایزد غفار
93/در تبسم درآمد و بشکفت + همچو روی بهار و چهره یار
94/گفت معشوق من باستغنا + بگشاید ز روی رشوت بار
95/روزنی خود دلست از خطرات + پس بود با مشاهدات انظار
96/مسجد تو مقام تسلیمست + قبله گاه تو طاق ابروی یار
97/دل تو لقمه خوار پنج و چهار + برباید که ننگرد زنهار
98/گر بود خاطر تو مایل علم + آن خطرها زآسمان پندار
99/ور بسوی عبادتت بکشند + خطرات ملایکش بشمار
100/جان من این چه کار شیطانست + بخطر اژدرست مردم خوار
101/ور بود خاطر تو مایل حق + مستی تو بدل شود بخمار
102/این کشاکش ز نفس شیطانیست + شرری آمدست دست بهار
103/که نباشد دل فرشته سرشت + مایل هیچ کس ازین هر چار
104/ماهی و منزل تو اوادنی است + نیست جای شکیب و جای قرار
105/لیک اینجا ستادنت مشکل + بلکه زینجا گذشتنت دشوار
106/حج چه باشد ز خود سفر کردن + بکجا جانب هدایت گار
107/ای پسر در ره شریعت فرض + عشوه ده یک بود بدین دیندار
108/در شریعت گذشتن آزاد است + در حقیقت گذشتن از انکار
109/تو اگر مرد این خجسته رهی + دامن از کاینات خود بفشار
110/هستی خویش را زکوة بده + بر سر دوستی بکن ایثار
111/فیض یزدان گران ترازکوهست + کوه برگردن فرشته مدار
112/چیست غسل تودرته توحید + غوطه خوردن نیامدن بکنار
113/چیست تجرید گشتنت آزاد + ازهزاران هزاردنیادار
114/پس ازآن ازبرادروخواهر + پس ازآن ازتمام خویش وتبار
115/غم اینها به هیچ نوع مخور + بگذرازجمله وبحق بسپار
116/زانکه داریم ما همه خوردن + زانکه داریم ما همه غم خوار
117/ماه وخورشید وزهره ومریخ + ابروباران زما همه آزار
118/پس تجرید بایدت تفرید + یعنی ازآخرت شدن بیزار
119/همه بهرتو درمشقت ورنج + توبرای همین کشی آزار
120/فارغ از دین و تارک از دنیا + نکند فرق افسر و افسار
121/دین و دنیا و دوزخ و فردوس + تو رها کن به این خران بسپار
122/خورده بودم مگر شبی سیری + شکمم را گرفته بود آزار
123/گفتم امشب خلاف عادت خویش + سیر خوردم از آن شدم بیمار
124/اذکرو الله اولین فرمود + وقنا ربنا عذاب النار
125/چند خواهی چو شاخ گل بالید + کین بر دل ببرد و این دلدار
126/زود باشد که فی فنا فی الشیخ + بینی از خویشتن شدی بیزار
127/او زتو گنده خوار همچو خدنگ +تو و من باز مانده چون سوفار
128/هرچه بی یاد او تو پنداری + زهر تست او خودست مهره مار
129/چشم من وقف راه قسمت دان + ناوالوقت خواندنست اقرار
130/ای برادر عطای تو وهمست + که همی افتی از سر دیوار
131/دید کس بایزید را در خواب + بود شخصی که بودش از اسرار
132/گفت ای شاهباز عالم قدس + گفت ای قُدوۀ اولوالابصار
133/بگو از سرگذشت اول شب + چه شنیدی تو از یمین و یسار
134/گفت آمد ندا ز عالم قدس + که چه آورده ای بیا و بیار
135/گفتم آورده ام گناه که هست + نام تو هم غفور و هم غفار
136/لیک از من نرفت در توحید + شرک از کردگار لیل و نهار
137/ورنه هنگام رفتن تو امین + زیر پا آمدت همین مقدار
138/نام خود بر صحیفۀ لاریب + خود رقم کرده ای اناالغفار
139/کیسۀ من پر از گناهان است + من خریدار واپسین بازار
140/این قصیدۀ منست هاتف غیب + تیغ والا پسند آینه وار
141/این نه شعرست چیست معجزه ای + گرچه ماند بصورت اشعار
142/قلم راستی بدست آور + بر ورقهای جان و دل بنگار
143/لیک باید که کارفرمایی + ورنه خون میخورد دل عطار
144/همه شوق است اندر این صفحه + همه عشق است اندر این طومار
بیت 2 به آیه 15 سوره ق اشاره دارد : ولقد خلقنا الانسان ونعلم ماتوسوس به نفسه ونحن اقرب الیه من حبل الورید / همانا انسان را آفریدیم وآنچه را که بدان خود را وسوسه میکند میدانیم وما ازرگ گردن به او نزدیکتریم
بیت 3 اشاره شده به آیه 54 سوره فصلت : الا انهم فی مریة من بقاء ربهم الا انه بکل شئ محیط / بدان که ایشان نسبت به ملاقات پروردگارشان شک دارند و بدان که او به همه چیز احاطه دارد .
بیت 4 سرفروبرده ای تو نرگس وار کنایه از خود بینی بشر دارد . نرگس یا نارسیس معمولاً کنار جوی آب میروید و سرش را خم کرده است وگویی که به عکس خویش در آب مینگرد و از طرفی در ادبیات نرگس به چشم تشبیه شده است . یکی از اساطیر یونان هم نارسیس نام دارد که مردی زیبا روست و دایماً بعکس خود درآینه مینگرد و در روانشناسی بیماری خود پرستی و خود شیفتگی را نارسیسیزم گویند .
بیت سوم ناظراست برآیه 29 ازسوره الحجر: فاذا سویته ونفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین / این آیه مربوط به خلقت آدم است ومی فرماید : آنگاه که پرداختم و راست کردم آنرا وازروح خود درآن دمیدم پس سجده کنید وبرخاک افتید [ خطاب به فرشتگان]
بیت چهارم اشاره دارد به آیه 109 ازسوره البقره : ولله المشرق والمغرب فاینما تولوا فثم وجه الله / وخدای راست مشرق ومغرب پس هرکجا روی آورند همانجا وجه خداست و درمصرع دوم اشاره به آیات زیادی دارد که بصورت هومعکم آمده است بمعنی خدا با شماست
بیت آخربه این معنی اشاره میکند که : درخانه جزاوکسی نیست که صورت ضرب المثل بخود گرفته است
بیت آ17اشاره دارد به آیه 16 سوره المؤمن : یوم هم بارزون لایخفی علی الله منهم شئ لمن الملک لله الواحد القهار / روزملاقات خدا همه درپیشگاهش ظاهرمیشوند چیزی ازایشان برخدا پوشیده نمی ماند صاحب اختیاری وسلطنت برای کیست برای خدایی که یکتای قهار است .
جزیل = بزرگ وعظیم
بیت 25 اشاره به حدیث نبوی است : من عرف نفسه فقد عرفه ربه / هرکه خویشتن را شناخت خدای را شناخته است
.
بیت261 حدیث نبوی / هرکس مرا ببیند به تحقیق خدایتعالی اورا خواهد دید
بیت 27 اشاره دارد به آیۀ 74 ازسوره الاسراء : و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا / وکسی که دراین دنیا کور باشد [حق را نشناسد و نبیند] پس درآخرت نیز کورست و گمراه تراست .
بیت 29حدیث قدسی است : هرکه مرا بجوید، بیابد[طلب کند، خواهد یافت]
صمٌ بکم = کرولال
بیت 34 اشاره دارد به آیه 6 سوره جمعه : قل یا ایهاالذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین / ای کسانیکه به یهودیت گرویدید اگر تصور میکنید که درمیان مردمان فقط شما ذوستان خدایید پس مرگ آرزو کنید اگر راست می گویید
ملک الموت = فرشته مرگ
سیماب = جیوه
عنقا = سیمرغ
بوالفضول = ابله و یاوه گو
بیت 49 و 50 اشاره دارد به آیه 139 سوره الاعراف : ولما جاء موسی لمیقاتنا وکلمه ربه قال رب ارنی انظر الیک قال لن ترانی ولکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکاّ وخر موسی صعقا / وچون موسی در وقتی که مقرر کردیم آمد و سخن گفت با پروردگار خود تقاضا کرد خدایا خود را بر من بنمای تا بر تو بنگرم خدای بزرگ فرمود هرگز مرا نخواهی دید لیکن کوه را بنگر اگر بر جای خود بود پس مرا خواهی دید پس خداوندش بر کوه جلوه کرد کوه را ریزه ریزه کرد و موسی بیهوش بر زمین افتاد .
* ادبار = بخت برگشتگی ، ضد اقبال
* ربوبیت برداشتن یعنی قبول تربیت کردن واقراربه ربوبیت حق داشتن
قدوه به معنی پیشوا و رهبر است ، صغار و
کبار هم یعنی بزرگ وکوچک
بیت 104
اوادنی - اشاره به آیات کریم 8 و 9 سوره النجم : ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین اوادنی - پیامبر اسلام در شب معراج تا بدان حد عروج فرمود که قران مجید می فرماید : پس نزدیک شد و نزدیک شد ، سپس تواضع نمود ، فاصله ایشان تا عرش بمقدار دو کمان یا نزدیکتر شد .
بیت 129 ظاهراً اشاره دارد به آیات 196 و197 سوره البقره : فاذا قضیتم مناسککم فاذکروا الله کذکرکم آبائکم اواشد ذکراً فمن الناس من یقول ربنا آتنا فی الدنیا وماله الاخرة من خلاق و منهم من یقول ربنا آتنافی الذنیا حسنه وفی الاخرة حسنه وقناعذاب النار . پس چون اعمال حج را گذاردید خدا را یاد آورید همچنان که پدرانتان را یاد می کنید ، پس سخت تر و شدید تر خدای را یاد کنید پس ازمردمان کسی هست که بگوید پروردگارا به ما بده در دنیا درآخرت برای او هیچ بهره ای نیست و کسی هست که میگوید خداوندا در دنیا به ما خوبی بده ودرآخرت نیز و حفظ فرما ما را از عذاب آنش دوزخ
فی فنافی الشیخ = درفانی شدن درشیخ
سوفار = سوراخ سوزن
قدوۀ اولوالابصار = پیشوای صاحبان بینش
صحیفه لاریب = کنایه از قران مجید است و ظاهراً به آیۀ شریفه یکم سورۀ البقره اشارت دارد : الم ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین ، این همان کتاب مشخص است که شکی در آن نیست و خود هدایت است برای پرهیزکاران .
اناالغفار = منم بسیار آمرزنده

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۲۱ نوشته:

جناب شمس الحق
بسیار بسیار خوش آمدید ، البته مجدداً
به یمن قدم جنابعالی ،به دوستان توصیه میکنم زحمتی که شما و دوست عزیزم مهری بانو ، چندی پیش متحمل شدید و در گنجور پر بار گنجاندید و ما بهره بردیم ، را در
قصیدهٔ شمارهٔ 16 مطالعه فرمایند
با احترام

 

سمانه، م در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۵۸ نوشته:

شمس الحق گرامی
درود بر شما ، که بعد چند سال تدریس هنوز به فکرم نرسیده بود که بدانم معنای سمانه را .
از مادر پرسیدم گفتند : بدون تحقیق در معنا به پدر پیشنهاد کرده و پدر نیز در هر دو معنا { آسمان و بلدر چین} آنرا پسندیده بودند
مادرم خود شاعر است و گاهی که سر حال هستند غزلی میهمانمان می کنند .
امید که مادر گرامیتان در سالخوردگی هم سلامت باشند
شاد زی پایدار

 

مهری در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۲۵ نوشته:

علیکم السلام و خوش آمدید ، استاد گوهری گرامی
سمانه جان استاد ، شکسته نفسی می فرمایند
تمام قصیده ی عطار را با دست مبارک تایپ کرده اند و رفرانس ها را هم
من تنها پراکنده ها را گرد آوردم تا زحمات ایشان نمایان تر جلوه کند
جای استاد دکتر امین کیخا ، دکتر ترابی هم خالی ست و آن شاعر جوان طنز پرداز ، تا بار دیگر حاشیه های گنجور ، گهر بار شود
نوروز را به همه ی عزیزان شاد باش می گویم

 

کامران در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۴۴ نوشته:

درود فراوان به اساتید و دوستان والا ومقام
اینکه در ابیات شاعران عرفانی تفسری وجود دارد شکی نیست لاکن شاعران هم مانند دیگر انسان ها در زمانهای مختلف دارای روحیات مختلفی بوده اند و شاید نتوان به راحتی عقاید انها را در هر یک از اشعار انها بصورت مجزا جستجو نمود در توالی زمانی اشعار این نکته لازم است که ترتیب زمانی اشعار مشخص شود زیرا بطور حتم اخرین سروده های یک شاعر چکیده ای از سال ها تفکر و سلوک عرفانی او خواهد بود . و نتیجه گیری مقطعی از یک شعر به عنوان ملاک عقیدتی یک شاعر میتواند به گمراهی بینجامد و منبعی برای سوء استفاده فرق مختلف . پس برای تفسیر و شناخت روحیات و منش و سلوک یک شاعر عرفانی ؛ لازم است با جهد فراوان و در نظر گرفتن توالی زمانی اشعار و کسب اطلاعات دقیق از زمان و مکان و اعتقادات غالب در روزگار حیات او و حتی استفاده از مباحث روانشناسی فردی و اجتماعی وکاملا" بیطرفانه به شناخت و تفسیر اشعار پرداخت

 

محمد در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۵۷ نوشته:

بیت 19 آیه گفته شده سوره یونس آیه 3 می باشد

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.