گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۵۵

 
جلال الدین محمد مولوی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات
 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

همایون شجریان » آرایش غلیظ » موسیقی فیلم آرایش غلیظ - ۲ (خواننده: همایون شجریان)

همایون شجریان » ناشکیبا » تصنیف "چه دانستم"

احمد شاملو » غزلیات مولوی » چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

شهرام ناظری » گل صدبرگ » ضربی بیات ترک (چه دانستم) اسپاتیفای

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

علیرضا در ‫۱۱ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۴ نوشته:

این شعر واقعا باحاله

 

امیرحامد در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۲ نوشته:

این شعر را استاد شهرام ناظری آنقدر زیبا خوانده اند که این شعر با همه‌ی زیباییش دو چندان شده است

 

ستاره سادات . پیغمبری در ‫۱۰ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۴ آبان ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۳۲ نوشته:

تاویلی حکمی هنری از این غزل زیبای حضرت معنا
تقدیم به شما :
http://sspeighambari.blogfa.com/post-46.aspx

 

آ. بیرنگ در ‫۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۱۷ نوشته:

با خواندن بیت آخر معنای بیت اول روشن می شود، از اینرو " آدم از خوندنش سیر نمی شه"

 

آ. بیرنگ در ‫۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۲۱ نوشته:

در مصرع آخر، به جای کلمه "در" حرف ربط " از" در برخی تصحیحات، مثل تصحیح دکر شفیعی کدکنی آمده است.

 

کرم قلاوند در ‫۹ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰، ساعت ۰۴:۲۰ نوشته:

هرچند استاد شفیعی کدکنی در این روزگار خداوندگار ادبیات پارسی است ، اما این کمینه با پوزش به پیشگاه بیشگاه شان ، آوردن «از» را به جای «در» در پاره ی دوم بیت واپسین نمی پسندم .
این بیت ارجمند به گونه ای معماری شده است که معانی گونه گون می توان از آن برداشت کرد اما معنایی که بیشینه ی خوانندگان از این بیت دارند ، چندان نمی تواند تندرست باشد چراکه به لحاظ دستوری دارای کاستی است و جناب دکتر کدکنی نیز برای سامان دادن و هماهنگ کردن یک معنای نادرست با ساختار دستوری بیت این دگرش را پدید آورده است که چندان روا نیست ...
گره کار «دهان بندی» است و «کف» . نگاه من این است که «از» به معنی «از سر» یا «به دلیل» نیست بلکه بدین معنا تندرست تر است : «از سوی» یا «توسط» ... و «دهان بندی» نمی تواند به معنای «دهان بستگی» باشد . این آمیغ صفت فاعلی + ی است و «ی» نیز نشانه ی نکره ...
«کف» به معنای ته دریا ، رود خانه یا هر حجمی که دارای بلندا باشد . به معنای فرودینه یا پایین ترین تراز . کف در برابر سقف . معیاری در میان عوام به اندازه ی سطح بی موی دست . معیاری برای حجم به اندازه ی چاله ای که با نیم بسته کردن انگشتان دست پدید می آید . به معنای حباب های بی ارزش روی دریا . به معنای دست زدن و چند معنای دیگر ... اما در این بیت کف به معنای دستی است که از سوی دهان بند روی دهان مولانا گذاشته می شود و ایشان را از پرده دری باز می دارد و به بیت یک جلوه ی دراماتیک می دهد ...

 

محسن در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۰، ساعت ۱۶:۱۲ نوشته:

در جواب جناب رسته عرض می کنم اگر یکبار دیگر شعر را بخوانند متوجه می شوند که هدف مولانا از بیان شعر در واقع مواجه شدن حضرتشان با سوالات بدون جواب که برای هر انسانی پیش می آید چنان که حضرت علی در نهج البلاغه می فرمایند من راجه به مرگ خیلی فکر کردم و به جوابی نرسیدم و فقط خدا بر این امر آگاه است.بنابر این انچه این شعر را از بقیه اشعار مولانا متمایز می کند بیان فلسفی جهان هستی و پرسشهای به مراتب مشکل راجع به هستی و نیستی و اینکه این انسان درمانده در پیشرفته ترین حالت هم خواهد مرد کوله باری از سوالات بی جواب را با خود به دوش می کشد و این همان چه دانمهای بسیار است.

 

رسته در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۰، ساعت ۰۷:۵۴ نوشته:

در حواب جناب محسن
برای مولوی مرگ روشن ترین آینه هاست. از نظر او باید همه چیز را در این آینه دید.
آگاه بودن از مرگ و گذر کردن از مرگ در هر عمل ، روش کار مولوی است.
{
راست گفتست آن سپهدار بشر
که هر آنک کرد از دنیا گذر
نیستش درد و دریغ و غبن موت
بلک هستش صد دریغ از بهر فوت
که چرا قبله نکردم مرگ را
مخزن هر دولت و هر برگ را
قبله کردم من همه عمر از حول
آن خیالاتی که گم شد در اجل
حسرت آن مردگان از مرگ نیست
زانست کاندر نقشها کردیم ایست
ما ندیدیم این که آن نقش است و کف
کف ز دریا جنبد و یابد علف
چونک بحر افکند کفها را به بر
تو بگورستان رو آن کفها نگر
}
ابیات فوق نمونه ای از نگرش و روش مولوی در آینه مرگ است نه خوردن کف افیون و رفتن به عالم هپروت
نمونه ی دیگر آن عزاداری شیعیان انتاکیه
این بحث چند سال پیش در حاشیه گنجور پیش آمد
این جا را نگاه کنید:
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar6/sh24/

 

محسن در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰، ساعت ۱۰:۱۸ نوشته:

در جواب جناب رسته:
عرض می کنم من نگفتم این شعر نظر حضرت مولوی راجع به مرگ است بلکه می خواستم بگویم همانطور که برای حضرت علی به عنوان یک انسان سوالاتی پیش می آید برای حضرت مولانا هم همین گونه است و این شعر همانطور که عرض کردم بیان ظریفی از چرایی و چگونگی ازل و ابد البته با تمثیلی شاعرانه است و قرار نیست شاعر هر جا کلمه ای را به استعاره برای بیان منظوری آورده باشد به معنای اعتقاد به اثر آن باشد بطور یکه مولانا در جای جای غرلیاتش از واژه طریاق یا تریاق برای تلخی و خاطره ای بد از اتفاقی استفاده کرده است حال بگوییم این غزل مربوط به مولانا نیست چون از کلمه تریاک برای بیان یک معنی استفاده کرده است.به هر حال نظر شما برای من قابل احترام و تامل است و سعی میکنم موارد مشابه این شعر را در آینده پیدا کنم و در این شرح بیاورم.

 

رسته در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۲ آبان ۱۳۹۰، ساعت ۱۶:۳۷ نوشته:

در جواب جناب محسن،
پس قبول می‌کنید که این غزل هیچ اشارة مستقیم یه مقولة مرگ ندارد. من معتقدم که اشارة غیر مستقیم هم ندارد.
ولی برویم اصل مطلب.
اعتراض من نه به کار رفتن کلمة افیون در این غزل است بلکه حالات ارایه شدة در این غزل حالات بنگ و افیون و موارد مخدر است. حتی اگر بیت آخر این غزل را حذف بکنید همان احساسات و خیالات عالم هپروت را در میان می‌اندازد نه چیز دیگررا. حال چرا جامعة امروزی ایران این‌گونه ناتوانی‌های بیمارگونه را به نام هنر قالب می‌کند خود جای شگفتی دارد.
تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز از کلمة افیون ( تریاک و تریاق راکنار بگذلریم)‌ در آثار مولوی در 29 جا به کار رفته است، به این ترتیب:
درغزل ها: 89، 245، 683، 855، 1025، 1113، 1141، 1215، 1247، 1644، 1855، 1931، 1261، 2637، 2393، 2398، 2441، 2550، 3201 ( 19 مورد)
درترجیع: یک مورد
در رباعی ها : 1428، 1483
درمثنوی: 7 مورد
من شما را دعوت می‌کنم که آن 19 غزل را به دقت بخوانید و ببینید که بین عزل 1855 و بقیه چه تفاوت‌هایی وجود دارد. خواهید دید که همة آن‌ 18 غزل شما را جهت می‌دهند، به جان فزونی می‌دهند، انرژی می دهند، و این یک غزل شما را سرگردان، گسیخته، کاسته، وارفته، نمی‌دانم نمی دانم، می کند. نه نشانی از ازل می‌دهد و نه جهتی به سوی ابد دارد. سرگشته و سرگردان است، بیمار نیهیلیست است. در نهایت می‌شود ، می‌شود سوز وافور، می‌شود آخیییی … و دربی خطرترین حالت می‌شود . هیچ نشانی از عشق و همت عشق ندارد .در آن 18 غزل قطب نمای عشق حاضر و ناظر است و راه به توحید می برند. این یک غزل سرگردان افیون است، حتی اگر بیت آحر آن را حذف کنید.
نبض شاعر در غزل خوب می‌تپد. حالات شاعر را بعداز قرن‌ها می‌توان در غزل گرفت. متأسفانه بسیاری از شاعران حساس آفت زده می‌شوند نبض بیماری آن‌ها هم در اشعارشان می‌تپد و مهم‌تر آنکه بعد از سال‌ها آفت آن‌ها سرایت می‌کند و جان های بیمار با یک خمیازه به لالایی می روند. .
برای من جای شگفتی است که چرا شهرام ناظری همة دیوان به این برزگی را ول کرده و رفته این غزل را انتحاب را کرده است.
در جامعة بیمار، بیماری هم خریدار دارد و متأسفانه گاه تنها کالاست.

 

بهیار در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۴ آبان ۱۳۹۰، ساعت ۰۷:۵۹ نوشته:

این غزل بسیار زیبا و عارفانه یکی ازپر جنب و جوش ترین و سیال ترین هاست. من مدت مدیدی در مورد این غزل اندیشیده ام و در پی یافتن کلید آن صد ها بار آنرا زمزمه کرده یا فریاد وار انعکاس آنرا بر در و دیوار و کوه شنیده ام. در نهایت روزی همه چیز تابان شد. به یک لحظه شیرین کلید به دست من افتاد.
غمگینم که بگویم دوستان بلند مرتبه ما در این حاشیه نویسی بعضا تا چه حد به خطا می روند. اشاره ام به آقای رسته و محسن است.
باید عاشقانه به این غزل نگاه کنید نه با ابزار ادبیاتی دستور زبانی و یا جامعه شناسی و حتی اخلاقی
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق وعاشقی هم عشق گفت
این غزل اشاره به لحظات بس طوفانی در سیر و سلوک عرفانی دارد آنجا که همه چیز همه معیار ها در هم می ریزد.و عجایبی سهمگین بر سالک روی می نماید. در این طوفان سهمگین است که تخته تخته باور های معمول تحمیل شده بر عارف فرومیشکند و دیگرگونی های بنیادین به وجود می آورد. نهنگ کل دریای محیط بر زندگی عارف را می بلعد و خود در تبدیلی دیگر در هامون شگفتی ها فرو می رود. سالک حیران و سرگشته به این تبدیلها تسلیم شده و حضور خود را در این ورطه به ظاهر بلا جشن میگرد و آماده هر بی چون و چرایی میگردد. مثل بسیاری از ابیات مولوی عزیز ما از شرح بیشتر با کفی افیون خود را باز می دارد.
عاشق باشیم نه حکیم و سخنور با اعتذار بهیار

 

رسته در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰، ساعت ۰۹:۳۴ نوشته:

در یاسخ جناب بهیار

بسیار خوب است که جناب بهیار تجربیات سالکانه و عارفانه خود را در رابطه با این غزل، صادقانه، در میان گذاشته اند. می‌گویند که منظور از تخته تخته ها همان تخته های اعتقادی سالک است، نهنگ و دریا و هامون و غیره هم در دریای محیط و عالم وجود نیست بلکه همه اعتقادات خیالی سالک است ...
حال که در سیر و سلوک هستند، در خواست بنده این است که آن هیجده غزل دیگر را هم با همان دقت و شوق و ذوق امتحان بکنند و بعد تجربه‌های خود را بگویند که کدام غزل ها عشق گُردانی چون مولوی و شمس تبریزی را بیان می‌کنند و کدام یک ادعاهای بی سر و ته مدعیان و سالکانی است که مواد روان گردان را روا می داشتند (و کم هم نبوده‌اند، آن‌چنان که شمس تبریزی دادش در آمده بوده است) و آخر سر هم سالک حیران بیچاره را تسلیم بی چون و چرایی می‌کردند و آن گاه نه کشتی می‌ماند و نه تخته پاره‌ای. بعد چه ؟! ته نه دریای بی چون تاکسی بگیر برو خونه! رانندهٔ تاکسی آدرس بپرسد بگو : نیروانا در خیابان بودا، شماره صفرصفر صفر. حاصل مساوی نشیه افیون. نتیجه آن نشه ها به کجا راه برد؟ یک مشت احساسات پای منقل و بعد بیگانه پشت در خانه آماده بود در شانگهای (‌جنگ تریاک) و یا در بوشهر و خرمشهر یا در دهلی و بنگال. عزیز من عشق همت انگیز است نه وهم انگیز.
اگر این توهمات عشق است ( البته در این غزل هیچ اشارهء مستقیمی به عشق نشده است) که هنرمندان امروزی ایران ترویج می کنند،پس بی دلیل نیست که هر روز ایرانیان بدتر از دیروزشان است.
بر خلاف آن‌ چه جناب بهیار گفته‌اند بنده به این غزل نه با ابزار ادبیاتی و نه با جامعه شناسی ، نه دستور زبانی و نه اخلاقی نگاه کرده‌ام بلکه خواندن شهرام ناظری مرا به این غزل حساس کرد من هم کنجکاو شدم و سعی کردم خودم را در موقعیت شاعر قرار دهم و احساس او را درک بکنم و احساس او را برای خودم بازسازی بکنم. در گذشته هم سعی کرده‌ بودم که کل دیوان شمس و مثنوی را مرور بکنم تا حال و هوای کلی آن را به دست آورم . غزل هایی در دیوان شمس هست که محتوای آن با سنخ اشعار مولوی هم خوانی ندارد. من جمله این غزل.
مثنوی معنوی به همت یک خارجی (‌شاد روان نیکلسون ) طبع انتقادی شد که باید همه سپاسگزار او باشیم. دیوان شمس به همت شاد روان استاد فروزانفر تصحیح و طبع شد که باید سپاسگزار آن ادیب بزرگ هم باشیم. ولی باید اذعان بکنیم که چاپ فروزانفر یک طبع انتقادی نیست و نواقص جدی دارد.
آیا ایرانیان وارثان بر حق مولوی هستند؟
اگر آری پس چرا هنوز همتی به اندازهٔ نیکلسون در این راه نگذاشته اند؟

 

بهیار در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰، ساعت ۲۲:۲۰ نوشته:

رسته عزیز، کاش شما بتوانید خود را در حالت مولانای شاعر قرار دهید آنگاه ما با افتخار به جای مرحوم نیکولسون یک مولانای دیگر خواهیم داشت. به یاد داشته باشید که نوشته های دیگران را ترجمه از ذهن خود نکنید.
من آن غزل های مورد اشاره شما را بازخوانی خواهم کرد و اگر مجال افتد حاشیه خواهم نوشت. از این شاگرد گمنام بشنوید؛ مثنوی ودیوان شمس را با عشق بخوانید ( عشق به اشاره نیاز ندارد همه جا در این ابیات حضور مفرط ویگانه دارد). قیاس نکنید به یاد آن طوطی در دکان عطار باشید. وگرنه جواب شما را من که کسی نیستم مولانا ازپیش در بیت هجدهم مثنوی داده است.
پس سخن کوتاه؛ موفق و پایدار باشید

 

رسته در ‫۹ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰، ساعت ۰۷:۰۴ نوشته:

جناب بهیار
برای پرهیز از سو ء تفاهم های احتمالی دامنهٔ بحث را محدود به یک کلمه بکنید : افیون . محدودهٔ اشعار هم دیوان شمس باشد.
اگر از نکته گویی و طعنه زدن هم پرهیز شود بهتر است.
این که گفته اید : نوشته های دیگران را ترجمه از ذهن خود نکنید، نفهمیدم. اگر روشن تر بود شاید می فهمیدم و به کار می بستم.
از بقیه پندهایی که داده اید سپاس گزارم.
این که گفته اید که ای کاش خود در حالات مولانا قرار می دادم. من هیچ وقت نمی توانم خودم را در حالات مولانا قرار بدهم. من کجا و او کجا!! فکر نمی کنم که شما هم بتوانید. دیگران هم. این فرضی خالی از لطف و خارج از منطق است.
مولانا فرد آمد. دومین ندارد.
برای رفع سو ء تفاهم ، توضیح می دهم که من عادت کرده ام از خوان گستردهٔ مولانا برای خودم مایده هایی تهیه بکنم. این مایده ها آن قدر لذیذ است که اگر کسی آن را با ادویهٔ افیون و بنگ و ماریجوانا آلوده کند متوجه می شوم و آن را دور می اندازم. این به آن معنی نیست که به آن درجه برسم که خود را در حالات مولانا قرار بدهم. ولی به معنی آن است که سپاس گزار خوان نعمت گستردهٔ او هستم و زیر بار آلودگی نمی روم و آن را پاک و با صفا و گسترده می خواهم.

 

عبد الله در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۰، ساعت ۰۱:۰۲ نوشته:

با سلام. نظر بنده با اقای بهیار یکیست.
دوستان میشه بگید در کجای غزل از مرگ میگه

 

نیستی در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۲۲:۲۲ نوشته:

تنها مطلق خداست. مولانا بزرگ آدمی است که توانسته شور دیدار را به زبان عامیانه بیان کند و در این شوق همه را به این ضیافت دعوت کند. هستند کسانی که واصلند ولی نمی توانند حتی یک بیت دراین شور وشعف بسرایند. شاید این افراد درهیبت یک ... ظاهر شوند . جناب رسته اگر رها شدید دست همه ما راهم بگیرید.این ابیات از مولانا نیست.

 

شهرام در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۲۵ نوشته:

واقعا از اینکه عزیزانی نظرشان این است که این ابیات از مولوی نیست تعجب میکنم.همینطور از اینکه با دیدن کلمه افیون عده ای فکر میکنند این شهر در اثر افیون است هم سر در نمی آورم.
مولانا بار ها و بار ها از کلمه افیون استفاده کرده است.
ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم
برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار
در سایه‌ات خوش خفته‌ام سرمست از آن افیون خوش...
این شعر یکی از "سیر" های مولاناست و نهنگ هم به عنوان یک آیتم کلیدی در سیر طریقتی کاملا شناخته شده است.مراقبت بر "یونسیه" بخشی از یک آیه در قرآن که دعای حضرت یونس هنگام مواجهه با نهنگ است جزو دستورات همه عرفاست و نهنگ را بحالت یکی از سمبلهای رمز در سیر عرفا تبدیل کرده است.

 

حمیدرضا فتحی تبریزی در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۵۷ نوشته:

ای آقای حمیدرضا، از خود شرمنده شدم که همنام شمایم، چرا باید نگرشی بدین سان کوته فکرانه، متعصب مآبانه و مطلق گرایانه در نوشته ی شما دیده شود و بر ذهن و بصرتان پرده اندازد، تا به حدی که دیدگانتان شمس حقیقت را برنتابد.
مگر سینمای لفظاً «آبگوشتی» سینمای ایران، چه خیری به این مملکت کرده است، جزو ترویج فرهنگ مبتذلانه. القصه، سینمای امروز هم آش دهان سوزی نیست و بایستی این حقیقت را پذیرفت که سینمای ما قله را رد کرده است.
و در مورد استاد شهریار(خدایش رحمت کناد) اشعارشان را خواندم و بارها خواندم، ای وای مادرشان را 100 بار خوانده ام و هربار اشک در چشمانم جمع می شود. ایشان چه کم از سعدی و حافظ دارند. آیا مطلق اینکه سعدی علیه الرحمه و حافظ شیراز زودتر از ایشان بر آسمان ادب تاختند علتی است بر برتری برایشان.
وانگهی محمود وراق هروی از همه ی شعرای ایران برتر و سرتر است.
آیا روشنفکری را فقط در تخریب ارزش ها می دانید. آری بر شماست که خون بگریید، اما به حال خویشتن.

 

در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۳، ساعت ۰۵:۳۹ نوشته:

یکی از مشکلات بزرگ ما افراط و تفریط است. همه چیز را یا سفید می‌بینیم یا سیاه. غافل از اینکه خاکستری هم از رنگ‌هاست. دوست عزیزم جناب آقای فتحی تبریزی، من هم از دوستداران حضرت استاد شهریار می باشم و از خواندن اشعارشان لذت می برم یا متأثر می شوم. اما روشن است که شهریار خیلی چیزها کم از سعدی و حافظ دارد. از من نخواهید در این باره دلیل بیاورم که چیزی جز توضیح واضحات و انباشتن بی‌فایده گنجور نخواهد بود. جمله دکتر شریعتی یادتان باشد که "اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید". دوست عزیزم جناب آقای حمیدرضا، باز روشن و بی نیاز از توضیح است که شهریار یکی از بهترین شاعران معاصر فارسی است و مایه افتخار همه ایرانیان. تفریط شما بود که آقای فتحی تبریزی را به افراط واداشت.

 

mohammad در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۱۱ نوشته:

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد...!
فکر میکنم با چشبیدن به منطق و تعاریف دنیای ظاهری نمیتوان زاویه دید شاعر را یافت.
شکستن این چهارچوب هم مثل اینکه هر چه داری در یک آن بسوزانیست...

 

M.R.A در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۱۲ نوشته:

آقای حمیدرضا فتحی تبریزی ، ناراحت نشوید از گفته های این حمید رضا که اسم شمس الحق را هم برای خود برگزیده و خود را استاد ادبیات می داند ، حیف از نام شمس که افرادی چون ایشان به نامش جسارت می کنند و خود را شمس می نامند ، این آقا برای اظهار وجود دست به تخریب استاد شهریار زده است ، چیزی هم بارش نیست ، جناب شبرو دلایل منطقی زیادی برایشان آورد ولی امان از تعصب کور ،
و جناب ناشناس ، بزرگان ادبیات معاصر شهریار از جمله : بهار ، نیما ، مفتون امینی ، هوشنگ ابتهاج ، غلامحسین یوسفی ، استاد صبا و .... همیشه با احترام با اشعار استاد شهریار رفتار می کردند و ایشان را حافظ ثانی ذانسته انذ .

 

مسعود در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۴۶ نوشته:

با سلام
صد البته بنده حقیر در برابر اساتید گران مایه حاضر در این بحث به سختی حق ابراز عقیده به خود را می دهم به نظر این حقیر مطلب بیان شده در این غزلانقدر ها هم که دوستان بر ان بحث کرده اند پیچیده نیست .حضرت مولانا در این غزل با ظرافت استادانه به بیان قضا و قدر الاهی پرداخته است که اگر در این زمینه تفکری کنیم چون بحریست که در ان چون کشتی به سرگردان در این امواج خواهیم بود.
و من الله توفیق

 

علی حلمی در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۱۹ نوشته:

ناگهان جرقه ای انقلابی دردرون انسان به وجود میاورد وانسان به وجود سودایی پی میبرد که ساخته منیت های ذهنی بوده وچیزی جز دل دوزخی وچشم جیحون برایش حاصلی نداشته ودراین وقت است که سیلابی اثاران سودارامیبرد وخود سوداراچون کشتیی شکسته درقلزم خون می اندازد ودراین مرحله تبدیل ها شروع میشود وانسان بسطوح بالاتری از اگاهی صعود میکند وبه دریایی بیکران از شعور میرسد که دیگر دهان بندها خود پیام اور زیبایی غشق وارامش ابدیند

 

بی نام در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۰۸ نوشته:

بیت آخر خود همه چیز را تعریف می کند
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
منظور از دهان بندی یعنی ساکت شدن یعنی به تمام تحریکات این دنیایی بی تفاوت شدن و افیون یعنی آن حال و هوای بی خودی که در اثر جدا شدن از ذهنیت ها برای سالک پیش می آید آنچه در تمام شعر سعی می کند شرح دهد چگونگی حال و روز کسی است که در انتهای راه سلوک به مبدا وصل می شود

 

حمیدرضا فتحی تبریزی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۳۲ نوشته:

با عرض سلام و آرزوی توفیق و بهروزی؛
آری، حافظ و سعدی، ستارگان قدر اول ادبیات ما هستند و همواره باید ایشان را در آسمانها بجوییم. گفته ی ما بویی از افراط داشت، پوزش می طلبیم، یاران.
نیز، به زعم حقیر، می توانیم این غزل را در زیباترین ده غزل فارسی به حساب بیاوریم.

 

احمد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۰۰ نوشته:

با سلام خدمت همه دوستان عزیز، من از این شعر هیچ چیزی نمی فهمم ولی وقتی استاد ناظری اون رو می خونه لذت می برم، نظر من در مورد این شعر اینه که هر کس توی دریای عشق وارد میشه هر لحظه و حالت براش مثل به پله هست که باید حتماً پاش رو بزاره روش و رد بشه ولی وقتی عبور میکنه میبینه همش سراب بوده ولی تنها دستاویزش هم فقط همین بوده، همینطور پله به پله جلو میره و پله قبل پوچ میشه و پله بعد آرزو، وسر در گم وخونین دل میشه و تا اینکه به حقیقت عشق میرسه کشتی منیت و نهنگ خیال و هامون سایه عشق در تجلی نور عشق به کفی افیون تبدیل میشه که تنها چاره خوردن اونها هست تا به پوچی داشته هات یقین کنی و وقتی که کل هستی خودت رو. پوچ دیدی واز خودت رها شدی غرقه در حقیقت عشق میشی و حالا دانم های بسیاری هستند ولی تو نیستی و هر چه هست او هست،واگه دوباره به گذشته نگاه کنی میبینی تو نبودی بلکه او بوده وتو کشتی بدون اختیاری بودی که روی امواج
اون میرقصیدی،.. بگذریم من که دارم دیگه چرند میگم.همتون رو دوست دارم،ببخشید
.

 

در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۷ نوشته:

استاد همایون شجریان هم بسیار زیبا اجرا کردن
واقعا....

 

کاوه در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۳۷ نوشته:

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/مفتعل مفتعل مفتعل کشت مرا...
به عقیده ی حقیر بررسی اشعار حضرت مولانا (آن عارف عاشق) در دایره ی تنگ حس و مادیات ، دور باطل زدن و مصداق بارز داستان فیل در تاریکی منقول در مثنوی معنوی است.
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت...

 

یلدا در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۱۲ نوشته:

با آقای بهیار موافقم. بنظر بنده ما باید با این ابیات حال کنیم و اجازه بدیم اون ها در ما جوش و خروش ایجاد کنند. اگر هم کسی حال نمی کنه یعنی نه مولانا و نه این غزی مال اون نیست. چرا دوست داریم همه چیز و به حاشیه ببریم ؟

 

پویا در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۱۶ نوشته:

«که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون» «که» علی ذست یعنی دلیل اینکه می گویم که من نمی دانم این است که در این‌دریا کفی از افیون خوردم که دهان بند و خاموش ساز بود. یعنی ندانمی که می گویم علتش آنست که در این دریا این خاصیت هست که اگر کسی غرق آن می شود دهانش بسته می شود و با دیگران سخنی نمی گوید «آن را که خبر شد خبری باز نیامد»

 

رضا در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۰۱ نوشته:

باسلام بایدبعرض حضرات برسانم جواب همه عزیزان راحضرت مولانا دراین بیت فرموده اند. هرکسی ازظن خودشدیارمن ازدرون من نجست اسرارمن . شایدمولانای عزیز سیرحالات واطوار زندگی خودرادراین شعربیان فرموده باشد مثلا" نقاط آغازین شعرقبل ازآشنایی باحضرت شمس تبریزیر حمه الله ونقاط پایانی شعررابعدازآشنایی باحضرت ایشان را بیان داشته است شاید؟ وانگهی اگرافیون رابخواهیم بصورت ظاهری تفسیرکنیم پس دیگراستعاراتمانند می. معشوق نگار وغیره راکه الاماشاالله درادبیات ایران زمین مرسوم است راچگونه توضیح بدهیم یادمان باشد ازجمله مسایل گمراه کننده یکی علم اندک میباشد والسلام

 

سیروس آزاد در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۷ نوشته:

لطفا آلبوم آرایش غلیظ را با صدای همایون شجریان گوش دهید، تا زیبیایی ابیات دو چندان گردد.

 

سیروس آزاد در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۸ نوشته:

لطفا آلبوم آرایش غلیظ را با صدای همایون شجریان گوش دهید، تا زیبایی ابیات دو چندان گردد.

 

حسین فرجی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۴۴ نوشته:

با عرض سلام چون اخیرا برای انتشار یک دفتر کوچک به زبان آلمانی از اشعار جلال الدین محمد اشاری را که از آنها بهره روحی گرفته بودم و سالها به آنها می اندیشیدم و از حدود 65 سال پیش تاثیر نوا و مفهوم ان را تجربه کرده ام از میان آن دریا 20 شعر را که بیشتر در قبضه سلطه آن بودم (از حدود 30 سال پیش در دل داشتم) بر گزیدم. با توجه به جهت راه این غزل مرا بسیار تخت تاثیر قرار داد و دلائل آن را می نویسم شاید به درد کسی بخورد. من البته نظرات گرامی صاحبدلان اهل اندیشه و قلم در بالا آمده خواندم و با سپاس بهره بردم .
در هنر شاعری عارفانه اشعار به بیان لحظه های عالم و آدم اشاره می کنند و هر شاعر در افقی که به سمت ان سلوک پیش می رود.
قوای روحی، روانی و جان او مایه حرکت در مسیر راه است و کل عالم و ادم با دو دست جمال (زیبائی) و جلال(عظمت) ساخته شده انست و خمیره ازلی از این دو جنس است و لحظات تبدیل این دو عنصربه یکدیگر در یک حرکت آونگین اسرار آمیز ، رمزگونه و معما وار که به کسانی رو می نماید که در افق دیدار آن قرار گیرند. در این حرکت آونگین که هستی را در زمان پیچ و تاب می دهد دو لحظه زیبائی و عظمت در هم میامیزند و معمای "والائی" بصورت برقی سریع و زود گذز در لحظه ای کوتاه نمایان می شود که همانا مکاشفه ای زود گذر است. و در نور آن ترکیب زیبائی و عظمت خود را مینماید و می گذرد
زیبائی دارای جذبه و شکوه است و با این برق ، پس از دیدار موجب جذبه و عشق می شود و عظمت، مهیب است ، پس میزند وموجب قهر می رانش به عقب می شود و سالک میان درگاهی در که برزخ است قار می گیرد و در این لحظه است که پرسش از او آغاز می شود. و چون این پرسش ها از حیطه زبان بیرون است حتا در زبان شاعرانه عارفانه نمی گنجد گوئی از دهان بندی کفی افیون خورده است. این مرحله پس از سکر و استغراق و محو به سالک دست میدهد .
این غزل بنظر من شرح لحظات نا خودآگاه و حرکت صیرورت آن در خود آگاه با تماد های سرنمونی (ارکه تایپ) رمزآمیز و یکی از نادر ترین غزلیات عالم (در کنار دو غزل دیگر است) . ظهور و بروز حرکت عالم غیب و در انسان تجربه لحظات معما گونه عالم وجدان مغفول (ناخودآگاه) در برزخ ورود به عالم شهادت است (در این درگاه حافظ را چو میخوانند ،میرانند). تبدیلهائی که مرگ یکی اشارت به حیات دیگری دارد. آمیزش شکوه جلالی با هیبت جلالی حرکت معما گونه حیات را رقم می زند. گرچه جلال الدین محمد در امواج بیکران دریای عشق و در لحظه معشوقی آن سیر می کند و لطافت اشعارش لطیفه ازلی عشق زیبای زنانه را در موج های بارور خود به ساحل عالم می آورد ولی اشاره تمجیدوار او از اهمیت هفت شهر عشق عطار نشانه تأئید او لحظات مهیب عظمت تجربه عطار است و سرّ قُدَر مندک در لحظات سلوک بایزید.

 

پیمان مهربانی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۴۷ نوشته:

این غزل یکی از معدود غزل های پارسیست که در آن حضرت مولانا به زیبایی و استادی فضایی سوررئال را به تصویر کشیده است.سیلاب سهمگینی که دریایی می سازد ، کشتی ای که در امواج سرگردان است و با برآمدن موجی تکه تکه شده ، نهنگی تمام آب دریا را می بلعد و در آخر سر آن نهنگ هم از هم می پاشد و نیست می شود.
هامون کنایه از دریاچه ای بی آب و خشک است که در آخر آن دریاچه خشک و کم جان از بین می رود.

 

صابر در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۴۰ نوشته:

پس بی شک جناب مولانا در تمامی ابیات از اشعار زیر به شراب و مستی و در کل به اثرات سوء مصرف الکل اشاره داشته اند:
http://ganjoor.net/index.php?s=%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8&author=5
ممنون از آقای رسته که چشم و گوش ما را باز کردند.
آسوده باشید که رسالت بر شما تمام شد!
همچون رسالت فردی که به جستجوی جان، جسم را به زیر تیغ می برد و در نهایت هلاک می کند.
شما کلمه افیون را به زیر تیغ برده و کشتید.
بی شک اکنون در آن چیزی جز تریاک یا مورفین و مشتقات آن نمی یابید.

 

جمشید در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۴۳ نوشته:

با سلام.
در مصرع آخر، کلمه "این دریا" صحیح می باشد.
با تشکر

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۴۰ نوشته:

فهم ِاین غزل با ابزار ِادبیاتی و یا جامعه شناسی و حتی با اخلاقیات، مناسبتی ندارد؛ چرا که عقل در شرحش چو خر در گل خواهد افتاد. شرح این غزل، نیازمند فهم ِلحظات بس طوفانی در سیر و سلوک عرفانی می باشد. یعنی اینکه بضاعت معیار های عقلانیت را وا باید نهاد تا بفهم ِعجایب ِاین طوفان سهمگینی که تخته تخته؛ باور های معمول را فرو میشکند نائل آمد. نهنگ همانا نمایاننده اشراقی ست که دریای محیط بر زندگی عارف را می بلعد و وی را در هامون شگفتی ها فرو می برد. سالک که همانا عاشقی ست حیران و سرگشته، به این تبدیلها تسلیم شده و پذیرای هر بی چون و چرایی میگردد. تجربیات سالکانه و عارفانه در رابطه با این غزل، تخته تخته از اعتقادات عقیدتی، مذهبی و هویتی ما کـَنده می کند تا در نهایت از نهنگ و دریا و هامون و غیره چیزی برجای نماند الا عشق ِجان ِجانانی. در دریای عشق، کشتی همان مـَـنـیـت است که با الغای آن؛ نیروانا یعنی انرژی لا زمان-مکانی پدیدار می شود. عشق همت انگیز است و نه برآمده از توهمات.
نهنگ به عنوان یک سمبول، در بخشی از یک آیه در قرآن و در باب دعای حضرت یونس هنگام مواجهه با نهنگ آمده است. جرقه معرفت، در درون انسان سودایی برمی انگیزاند که برساخته های منیتی و ذهنیتی را در هم می شکند و چیزی جز چشم جیحون-وار برایش برجای نمی گذارد. حاصل سیلاب و یا کشتی-شکستگی در قلزم ِخون همانا حضور در دریایی بیکران خرد ِعشق خواهد بود که بعبارت دیگر؛ مکاشفه در جذبه و شکوه و شور می باشد. منظور از "دهان بندی کفی افیون خورده" نیز همین مرحله ناشی از سُکر و استغراق از یکطرف و محو منیت و ذهنیت از طرف دیگر است. این غزل یکی از معدود غزل های حضرت مولانا ست که به زیبایی و استادی فضایی سوررئال را به تصویر می کشد. سیلاب سهمگین و دریا، کشتی را در امواج تکه تکه می کند. نهنگی تمام آب دریا را می بلعد و بعد خود نیست می شود در هامون که کنایه دارد به پایان توهمـّـات برآمده از فردیت و جداافتادگی.

 

در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۱ نوشته:

ندانم های بسیار است لیکن من نمی دانم...

 

ناشناس در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۶:۴۴ نوشته:

اگر این غزل از مولوی باشد، که به وی هم می خورد؛ و اگر دیوان شمس را تفسیر انفسی قرآن بدانیم(و مثنوی را تفسیر آفاقی آن)؛ ضمن خواندن این غزل عجیب می توان این آیه را(آیه 44 از سوره 11را) نیز همراهش خواند. آیه ای که عده ای آن را فصیح ترین آیه قران می دانند:
وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعی‏ ماءَکِ
وَ یا سَماءُ أَقْلِعی‏
وَ غیضَ الْماءُ
وَ قُضِیَ الْأَمْرُ
وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ
وَ قیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمین
خانم صانعی، توصیف ذکر شده در این آیه را به نظم و نثر با هیچ ترجمه ای نمی توان چشید. باید با زبان اصلی باشد، بدون سانسور.

 

ایران نژاد در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۴۱ نوشته:

بسیار زیباست، زیباترین شرح حال از نوشیدن کفی افیون با کیفیت عالی، بی نا خالصی.
به قول ظریفی این از آن اجناس بوده است که مثقالی صد دینار می ارزد.!

 

هاشم در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۴۸ نوشته:

باسلام
طبق کتابی که من دارم به عنوان غزلیات شمس تبریزی-جلد دوم- انتشارات انس تک
لطفا ادامه‌ی شعر را اضافه کنید
هزاران دین و دانش را به یک جرعه کُند حیران *** چه میگویم، چه می دانم، از این سیلاب گوناگون؟
مگر باشد خیال او، رفیق حسن و خال او*** که شد عقلم عقال او، شدم پیچیده چون عُرجون
هزاران عقل و اندیشه، شود حیران در آن بیشه*** چو آید شاه، در بیشه، بتابد نور از گردون
زهی دریای پر گوهر! زهی اَعلای پر اختر*** زهی گلزارِ پر عبهر! که هر دم می شود افزون
بیآید شاه شمس الدین، ز تبریزِ نِکو آئین*** شود تلخیِ ما شیرین، شود روهایِ ما گلگون

 

در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۱ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۸ نوشته:

چقدر مفسر مولوی داریم تو مملکت آفرین آفرین

 

نازی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۳۸ نوشته:

بسیار زیبا بود مثل یگر اشعار مولانا ما ایرانیا آر ام نیستیم جنگجوییم ودعواگر وهمدیگر را قبول نداریم فقط خودمون میفهمیم دیگر ان نمیفهمن اگر شما بهترش را میتوانید بگید پس بسم الله چرا خودتون هیچی نیستین

 

Alireza J در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۴۹ نوشته:

با سلام به تمام فرهیختگان
به نظر من تفسیر جناب منصور پویان از همه به این غزل زیبا، نزدیکتر بود و با عقل ظاهری نمی توان این غزل را درک کرد.
در واقع این غزل مجازی بودن انسان و تمام اجزای هستی رابه ما نشان می دهد و در واقع هیچ چیز آنچنان که ما می بینیم واقعیت ندارد.
حکایت می کنند که شبی عارفی خوابی می بیند که پروانه شده و بدور شمع پرواز می کند و وقتی از خواب بیدار می شود در خود شک می کند که انسان بوده که خواب پروانه دیده یا پروانه در حال خواب دیدن است که انسان شده.

 

غریو در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۵۷ نوشته:

متاسفانه وقتم رو با خواندن حاشیه هایی این غزل تلف کردم...قیح گرفت مرا !!!
روز کوری نزدتان هنر است...بّه بّه بِه این هنر.

 

آذر در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۳۶ نوشته:

الهی بمیرم برای مولانا که یک مثنوی هفتادمن نوشت تا توضیح بده جریان چیه و از چی صحبت می کنه ،آخر بعد این همه سال بهش گفتن حشیشی و بنگی و ...یه چیزی بود که گفته خموش باش خموش باش نکن بانگ و علا علا

 

آذر در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۱۴ نوشته:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون (1. طلب)

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون (2. عشق)

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون (3. معرفت)

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون (4. استغناء)

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون (5. توحید)

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون (6. حیرت)

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون (7. فنا)

 

سالار فرحزادی در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۲ نوشته:

دهان بندی: از حیرت دهان بسته شود(در اثر تجربه آن ماجراهای نقل شده در دریا).
مراد از افیون: کنایه به گیج و ناتوان شدن عقل از ادراک حقایق در اثر حیرت.
این تبدیل‌ها: تبدیل شدن سودا به مجنون. تبدیل دل به دوزخ. تبدیل دو چشم به جیحون. تبدیل شدن سیلاب به رباینده. تبدیل راوی به کشتی. تخته تخته شدن کشتی. تبدیل شدن دریا به خشکی و..... الی آخر.
تبدیل: همچنین موضوع مرگ تبدیلی در مثنوی. دریا مُرد خشکی پدیدار شد و یا خشکی آمد دریا مُرد و تمام تبدیل های ذکر شده.
بی چون: 1 - بی مانند، بی نظیر. 2 - خدای تعالی .

 

داریوش در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۰۶ نوشته:

در کل میتوان اینگونه نیز تصور کرد که حضرت مولانا در ابتدای سیر سلوک عرفانی خویش و قبل از رسیدن به نای آتشین از فراق یار، دچار یک سردرگمی مبهمی شده که او را مجبور به سرودن این غزل زیبا کرده است!
او با تمام وجود از گذشتهء خویش بریده است و خود را سرزنش میکند. اما هنوز ابتدای راه است و چیز زیادی از مسیر نمیداند و این موضوع تبدیل به یک غم در هاله ای از ابهام شده است!
مولانا احتمالا در زمان سرودن این غزل در جستجوی حقیقتی بوده که اکنون میداند که هست اما چیز زیاذی از آن نمیداند. و این امر او را در یک حالت خسران و زیان بینی برای گسستن از گذشته و در قبالش، دریافت "هیچ" فرو برده است. که به تدریج و بر اثر اندیشهء بیش از حد و میل وافر به آن او را دچار یک دیوانگی خفیف کرده است! و اینکه هنوز مولانا در خویش مانده است و پا بر سر وجود ننهاده است تا وصال، لایقش گردد!

 

مجید در ‫۵ سال قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۴۹ نوشته:

( که چون غرق است در بی چون ) یعنی چی؟

 

سالار فرحزادی در ‫۵ سال قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۵۶ نوشته:

که چون غرق است در بی‌چون = غرق گشتن، نیست شدن در حق تعالی. مقام فناء.

 

مجید در ‫۵ سال قبل، دو شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۵۸ نوشته:

یونسی دیدم ایستاده بر لب دریای عشق
گفتمش چونی؟ گفت ایستاده بر قانون خویش
بعد از این ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش

 

ر. بیقرار در ‫۵ سال قبل، دو شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۳۵ نوشته:

سلام توضیحات عزیزان زیبا بودند اما به نظر من این شعر اوج شورانگیزی مولانا را نشان می دهد و بیان می کند عشق چه سیل بنیان کنی است اما به رغم وایرانگری هایی که دارد عالم جدیدی را می سازد که نظیر ندارد برای توضیحات بیشتر نگاه کنید به: www.bbiqarar.blogfa.com نیز« wwww.naarvan1.blogfa.comبا سپاس

 

نادرلروند در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۰۱ نوشته:

درود
سال ها قبل ازینکه استادناظری این غزل رو بخونن بطور اتفاقی حین کنکاش در اشعار عالی جناب مولانا با این غزل آشنا شدم و چنان روح وجانم رو مشغول کرد که تا مدت ها زمزمه ش میکردم و ورد زبونم بود و اما برام نامفهوم ، تا اینکه عاشق شدم، یه عشق زمینی به جنس مخالف وطی 5سال عاشقی معنی تک تک واژه هاش برام تداعی شد...پس اگه میخواید همچین اشعاری رو درک کنید نیاز به عاشق شدن داره...سختش هم نکنید...یه عشق زمینی ، اما عمیق وعاطفی واحساسی...

 

پویا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۲۳ نوشته:

شعر جالبیه مخصوصا تصویر سازی ذهنی قوی تو من ایجاد می کنه من با این شعر از طریق آهنگ همایون شجریان آشنا شدم که البته یکی از ابیات را نداشت

 

هادی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۴۷ نوشته:

با سلام
من فکر می کنم منظور حضرت مولانا خیلی ساده به نوع ابراز پشیمانی بوده و احتمالا کاری رو انجام داده که پیش بینی نمی کرده انقدر اتفاق بدی براش بیا فته فقط به روش خودش بیانش کرده

 

فرداد در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۵۱ نوشته:

تصنیفی با همین شعر به آهنگسازی اردشیر کامکار و خوانش همایون شجریان عزیز بسیار بسیار شنیدنی است.
در کل، آلبوم ناشکیبا را بسیار توصیه میکنم که بشنوید. زیبایی خاصی دارد.
درود.

 

ناجی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۲۰ نوشته:

مولوی درین غزل به زیبایی هرچه تمامتر داستان بزرگی و وسعت عشق را تصویر سازی می کند
هربار با یک تصویر و با زبان یک مفهوم مشخص..
و در هر بار مفهومی فراتر ورود پیدا می نماید و مفهوم قبلی را در خود فرو می کشد..
قالب های متفاوت و تودرتو که بزرگی عشق و محصور نشدنش در هیچ قالبی را تاکید می نماید
و در آخر سر حیرتی محض و زبانی مغلق که:
"چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون"
چرا که مُنتهای این تصویرهای تودرتو به "امر بی چون" ختم می شود و آنجا دیگر نمی توان پرسید که:
ذیگر چون شد؟
و عشق چون خداست... بی قالب... بی مرز... بی انتها.....بی چون!
این غزل هدیه ای است برای همه دلهایی که وسوسه "این سودا" در عمق جانشان نشسته و آنان که سیلاب ناگهانی شمس تبریزشان، تجربه جرعه ای از آن دریای پرخون فراهم نموده و سرمست آن سودایند... آنان که با وجودی سراسر عجز و بی چارگی و حیرت، در برابر این تودرتویی هستی و دوری و نزدیکی ترساننده سوداگر عالم ، جز سکوت و انزوا چاره و درمانی نمی بیینند

 

سالار فرحزادی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۰۵ نوشته:

توضیح ابیات:
سودا=عشق، هَوَس، اشتیاق.
مجنون= جنون زده و دیوانه.
جیحون=رودخانه.
قُلزُم=دریا.
هامون=خُشکی.
نهنگِ بَحرفرسا=نهنگِ نابود کننده بحر.
این تبدیل‌ها=بَدَل شدنِ چیزی به چیز دیگر.
این تبدیل‌ها=تبدیل شدنِ دل به دوزخ، چشم به جیحون، دریا به خُشکی و ...
بی چون=خداوند.
دهان بندی=سکوت.
دریا=خداوند و انسان قطره.
افیون=مستی.

 

محمد در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۳ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۰۷:۳۴ نوشته:

معنای بیت آخر به نظر اینجانب: مولانا با حیرت میگه که باوجود دانش ودانستن جواب سوالهای بسیار اما من نمی دانم که چگونه با وجود دهان بسته ام در این دریا به من قدری از اون شراب سکر آور افیونی خورانده شد و من راتا ابد خمار خودش کرد و ...

 

مهدی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۳ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۰۳ نوشته:

شهرام ناظری توی آلبوم گل صد برگ این شعر رو خونده که رو دست نداره . خواستم اضافه کنم ولی توی لیستتون نبود

 

سهراب در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۴۶ نوشته:

با سلام خدمت عزیزان دل. خواستم درباره بیت آخر که از خوردن کف دریا صحبت به میان آمده است نکته ای را بیان کنم. روزی از یکی از اساتید حق شنیدم که می گفت انسانهای اولیه که بروی زمین آمدند چیزی نمی خوردند و خورا کشان نور بود. بعدها که موضوع خوردن باب شد اولین چیزی که انسانها در این دنیا نظرشان را برای خوردن جلب کرد کف روی آب دریا بود. و وقتی انسان آنرا میچشد طعمش را خوب میابد. شاید مولانا در بیت آخر که به کف افیونی آب دریا اشاره میکند منظورش همین داستان باشد.

 

حمید در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۴ نوشته:

اشعار فارسی مخصوصا سبک عراقی و هندی قابلیت تاویل دارند اما نه آنگونه که اشلایر ماخر در هرمنوتیک، تئوریزه کرده بلکه باید معیاری عاقلانه در انداخت زیرا اشعار مولانا همه ترجمان قرآن و فلسفه خاص است و مشحون از جلوت اندیشه های ابن عربی پس اگر گاهی چیزی بر زبان میراند نباید به قیاس، تاویل مخاطب محور نمود که روا نیست

 

بابک در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۲۰ نوشته:

در جواب اقا یا خانم رسته :
به نظرم تصویر سازی این شعر مربوط میشه به سفر در درون خویشتن ( سفر قهرمانی) و مواجه شدن با هولناکی های این سفر، ربطی به عالم نشئگی یا عالم هپروت نداره، ایضا فرهنگ سازی در راستای این عوالم

 

مجید در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۵:۳۶ نوشته:

این غزل مولانا من یاد نقاشی های سالوادور دالی میندازه ....

 

esi در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۵۵ نوشته:

سلام
این شعر رو شهرام ناظری توو آلبوم گل صد ربگ به صورت آواز همراه با اجرای قطعه ضربی خونده.
می خواستم از طریق
"برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید."
اقدام کنم ولی آلبوم "گل صد برگ" بین گزینه ها نبود. مجبور شدم اینجا بنویسم.
موفق باشین

 

حقیر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۲۹ نوشته:

شاید منظور از بیت آخر این باشد که شاعر عدم آگاهی خود به بسیاری از مسایل را از آن می داند که سهمش از دریای بی کران معرفت تنها شناخت محدودی است که در سیر و سلوک معنوی اندوخته است.

 

بابک در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۲ نوشته:

آقای حمیدرضا با عرض معذرت شما هم خیلی شلوغش کردید بگذارید هرکس برداشت خود را از اشعار زیبای پارسی داشته باشد و با یکدیگر به بحث بنشینند چرا که برداشت های هر ذهن با ذهن دیگری متفاوت است و زیبایی کار هم در همین است...جناب حمیدرضا قرار نیست همه ملت دیدگاه شما را داشته باشند و هرکسی را که دیدگاه دیگری دارد به سخره بگیرید!!! در پایان عرض میکنم بنده از عاشقان حضرت مولانا هستم و موسیقی جناب شجریان، ناظری و چاوشی ( البته در این دو سه سال اخیر) را بسیار می پسندم و عقیده دارم آوازها و ترانه های اجرا شده توسط این بزرگان باعث آشنایی جوانان اینترنت زده و جدا از کتاب این روزگار با ادبیات پارسی شده است.. با تشکر بابک کوچک شما

 

مرید در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۷ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۱ نوشته:

گاهی جوانان به واسطه آهنگ ها با شاعرهای بزرگمون آشنا میشن.

 

خاموش در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۴۸ نوشته:

یعنی درک این مساله که مولانا از عشق صحبت میکند این اندازه دشوار است ؟!
آیا سودا را چیزی جز عشق میتوان فهمید و دید ؟!
نمونه ای از حافظ : چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود. چه دانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
مولانا متاسفانه علی رغم عالمگیر شدنش، همچنان غریب است
فقط کافیست در اینترنت کمی به انگلیسی و فارسی جستجو کنید در مورد آن بزرگوار و غریبی و داستانها و افسانه ها را ببینید
در حدی که شعری با این درجه از وضوح که عشق کشتی دل را تکه تکه کرد را چیز دیگری ببینند

 

محسن در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۵ نوشته:

ذکر لااله الاالله در اشعار عرفانی به شمشیر یا تبر یا مقراض یا نهنگ (به علت شباهت دم نهنگ به لا) یا جاروب (همچون غزل 1059) و غیره تشبیه شده است این غزل هم اشاره ای به آثار نفی و اثبات در ذکر خفی(لا اله الا الله ) دارد - آنچنان عارف نفی ماسوی الله میکند و همه چیزها را در هم میشکند و نابود و فانی میبیند که از دریا و خشکی و هر چه هست در وجود او چیزی نمی ماند یا از کف دریا غباری به پا میکند (غزل 1095)واز سختی های سلوک میگوید و از مکاشفات خود بر اثر ذکر میگوید و پس از اینکه اثر ذکر به کمال رسید در هفت وادی سلوک به وادی حیرت میرسد و در حالت مستی و از خود بی خودی (نشئگی )با وجود دنیایی از دانش ها از دیدن عظمت خداوندی سکوت اختیار میکند .
در توضیح (کفی افیون) غرض همان اثر مستی و بیخودی حاصل ذکر است در ضمن نحوه مصرف افیون در کذشته اینگونه بوده که آب افیون را در کف دست می آشامیدند و هم اکنون نیز در هند و پاکستان . لینک زیر شاهدی است بر آن:
https://www.youtube.com/watch?v=kFsrrD9T8fQ
از یاد نبریم مولوی سر سلسله دراویش مولویه است و بی جا نیست از ذکر که از بزرگترین
مناسک دراویش وصوفیه میباشد در اشعارش
به صورت های مختلف یاد کند

 

امیر در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۱۳ نوشته:

شعر بسیار زیبا و پر مغزی است. اشارتی کوتاه و موجز است بر حال انسان در این دیر خرابات. تلاتم هایی که در ذهن و خیالات انسان را آنچنان سحر میکند که گویی واقعیت است. بیت آخر که چکیده ایست بر آنچه دست آخر با غور در احوال دنیا به آدمی می رسد. علوم جدید خاصه علم عصب شناسی تاییدی بر این مصرع دارد "که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون". دنیا آن چیزی نیست که می بینید و می شنوید ودرک می کنید. درک از دنیا درک مغز از دنیاست که لزوما بر واقعیت منطبق نیست. گویی در خیالات افیونی زیست می کنیم و واقعیت شاید هیچگاه به طور کامل پرده از چهره ی خود نیاندازد.

 

بهنام در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۳۰ نوشته:

یاران گرامی به گفته حافظ
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
مانند همیشه به همه معانی نگاه نمی کنیم آنچه که دانش ما می باشد برای ما آخرین مرز است و از آن مرز پای پیشتر نمی گذاریم .و از آن مهم تر در این کردار تا به آنجا پیش می رویم که خورشید را نیز نمی بینیم . حقیقت یکی است و همیشه یکی بوده . خود را وا گذاریم و حقیقت را جستجو کنیم

 

حامد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۵۰ نوشته:

همین شعر رو همایون شجریان در فیلم شهرآشوب به صورت تصنیف با هنوازی تنبور در دستگاه موسیقی شور خونده
بی شک زیباترین اثریه که خونده
آهنگسازی این اثر رو استاد محمد رضا درویشی با همکاری گروه عبدالقادر مراغه ای انجام داده.
شهرآشوب دهمین فیلم سینمایی یدالله صمدی در مقام کارگردان است و ساختهٔ سال 1384 خورشیدی است.
از اینجا دانلود کنید و بشنوید
http://bayanbox.ir/info/8692961959057969341/Che-Danestam

 

م طاهری در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۴ نوشته:

در کنار نظرات شعر دوستان و ادبای گرامی اضافه می گردد: قدما افیون را بیشتر جهت دارو و درمان استفاده میکردند مولوی در این غزل داستانش را با درد (سودا) شروع میکند وپس از طی مراحل و سختی هایی به درمان( افیون) می رسد.واین افیون عشق است .چنانکه در مثنوی هم می گوید:
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

ط.ه در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۲ نوشته:

کل شیء هالک الا وجه ه
بر عدم باشم نه بر موجود مست

 

بنده خدا در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۹ نوشته:

مگر نه این است که مراد مولانا از بیان این داستان همان داستان حضرت یونس در قرآن کریم است که لحظه ای از یاد خدا غافل گشت و گرفتار درون نهنگ منیت خویش گشت؟
مگر نه این است یونس پیامبر پس از پی بردن به اشتباه خویش ذکر معروف
لا إِلَهَ إِلا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِین را در دل تاریکی درون نهنگ زمزمه کرد؟
چرا آدمی به این حاشیه بزرگان که نگاه میاندازد خود وارد حاشیه می‌شود و از راه به در میشود و از مسیری که مولانای جان با جان و دل آن را به تصویر کشیده منحرف میشود؟ داستان ازین قرار است که:
حضرت یونس(ع) از پیامبران الهی بود که سال‌های متمادی برای هدایت قوم خود تلاش کرد. او زمانی که از ایمان آوردن قومش ناامید شد، با ناراحتی و غضب، آنها را رها کرد: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْه»؛«النون» به معنای «حوت» و ماهی بزرگ است و مراد از «ذا النون» صاحب حوت؛ یعنی حضرت یونس می‌باشد.
یونس(ع) قبل از این‌که به او دستور هجرت داده شود، آنها را رها کرد.این عمل، اگرچه بر اساس موازین دینی برای ایشان حرام و مکروه نبود،‌ اما گزینه بهتر این بود که تا رسیدن دستور صریح پروردگار مبنی بر هجرت در کنارشان می‌ماند و صبر پیشه می‌کرد: «فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَی‏ وَ هُوَ مَکْظُومٌ».
در نهایت یونس نبی به جهت این ترک اولی محکوم به حیات در درون شکم ماهی شد. تحمل چنین زندانی غیر طبیعی که هزاران برابر سخت‌تر از زندان‌های عادی می‌باشد، بسیار سخت است چون در شکم ماهی، ظلمت و تاریکی به معنای واقعی کلمه وجود دارد.
یونس در چنین فضایی با خدای خود مناجات کرده و از عملی که انجام داده توبه می‌نماید و به درگاه الهی چنین عرضه می‌دارد: «...فَنادی‏ فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ»

 

سید علی در ‫۳ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۳۳ نوشته:

دوستان با عرض سلام توجه داشته باشند که این شعر در حول مسئله صورت و بی صورتی دور میزند همانطور که مولانا میفرماید در داستان یونس که
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
مهم اینجاست
بعد از این ما را مگو چونی و از چون در گذر
چون ز چونی دم زند آنکس که شد بی چون خویش
و این وصف معاشقه با امر بی چون یعنی خداوند است و حافظ هم میفرماد
چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
این مقام حیرت در نزد عرفاست و اینجاست که به قول محی الدین ابن عربی به مقام علم حضوری یا مکاشفه میرسیم و جمله معنی و عبارت را بسوز...دیده ای خواهم سبب(چون) سوراخ کن.. تا سبب را بر کند از بیخ و بن

 

در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۳ نوشته:

به نظر این حقیر این غزل خود سوره ایی از سوره های قرآن و آن هم سوره واقعه هست
در ابتدا از سودایی که مجنون میکند میگوید ، یعنی قبول انسان برای بار امانت الهی و این را سودایی نام میبرد که نهایتش به مجنون شدن می انجامد خوب با این شرایط میسازد و دلش دوزخی و چشمش رود روان از دوری از اصل و معشوق تا اینکه تبدیل ها اتفاق میافتاد برای رفتن به دیار باقی و رو زجزا را ترسیم میکند یعنی سیلای به ناگاه میاید و ...... بقیه داستان و این تبدیل ها نه خشکی و نه دریا و نه کوه و .... هیچ باقی نمیگذارد و اقرار میکنه که من چه دانم ؟ و اینکه خیلی چیزها هست که من نمیدانم و ..... و در نهایت انگار که همه این داستانها در خواب و خیال بوده و اینکه افیون خورده علیرغم اینکه دهان بسته بوده یعنی در این جهان با همه این علوم و دانش و دانستن ها جنان این تبدیل ها بروز میکند که تصور میکند در عالم هپروت است و این در واقع از ناباوری ها میآید و بهتر است اشاره ایی کنیم به روایات که انسان در این دنیا خواب است و مرگ او را بیدار میکند و صحرای محشر در بیداری اتفاق میافتد و عجایب و واقعیت ها رخ نشان میدهند به هر صورت من هر بار که این غزل را گوش میدهم با صدای همایون شجریان عزیز پرده ایی دیگر برای من کنار میرود و بسیار عمیق است این غزل و من در این حد و توانم عرض کردم و نه به معنای اینست که من درست گفتم و تمام
سپاس

 

سعید در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۸ نوشته:

در جواب اقای رسته
جناب رسته با اطلاعات اندک و دانش ضعیف فتفا صادر نکنید. جای دارد درمورد وادی حیرت از مراحل عرفان و کلاعرفان همچنین دید و نگرش مولانا بیشتر تحقیق بفرمایید

 

محمد در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۲ نوشته:

لطفا آلبوم گل صد برگ را اضافه کنید.
به نظرم هیچ کس نمی تواند به زیبایی استاد ناظری مفهوم این شعر را منتقل کنید. از دوستان خواهش می کنم با تمرکز و چشمان بسته به قطعه ی ضربی در آلبوم گل صد برگ گوش فرا دهند. درود بر مولانا و شهرام ناظری

 

بی نام در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۹ نوشته:

حیف و صد حیف!!
سکوت اختیار کنید، آنچه بر دل افتد صمیمی ترین است.

 

محمد در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۴ نوشته:

خانم آذر چه هوشیارانه رابطه ی هر بیت را با مرحله ای کشف کرده و در پانویس این شعر پرمعنا و ارزش نوشته آمد.
کوته بینی و ماده گرایی در باب افیون و می و ... امری تازه یا غریب و حتی بد نیست... چیزی که دردآور است اصرار بر حرف خود و آنقدر مطمین بودن و سخن حق به جانب و مخالفت همیشگی بی آنکه لحظه ای از دیدگاه دیگر نگاه کنیم است که عجیب در فرهنگ غلط این ملت جا افتاده... و البته به جای غر به دیگران باید از خود شروع کنیم...باشد که رستگار شویم

 

فرهاد در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۹ نوشته:

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

 

جمشید نیکفر در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۲ نوشته:

این شعر انسان رو به وادی حیرت میبره ..... تازه با سایت ت جنابا ندیشمند حضرت ایت الله جناب حمید رضا مروج سبزواری که تفسیر مپنوی دارند اشنا شدم واز مطلب ایشان بسیار منقلب شدم تمنا دارم سری به کانال تلگرامی که از طرف یکی از شاگردان ایشان ایجاد شده بزنید برای اهل دلها مناسب

 

جمشید نیکفر در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۲ نوشته:

این شعر انسان را به وادی حیرت میبره از اهل دل ها تمنا دارم سری به کانال مروج توحید . بزنند تا با مفسر مثنوی معنوی که توسط یکی از شاگردام استاد ایتالله حمید رضا مروج سبزواری ایجاد شده بزنند . . امیدوارم که فیض ببرید واستاد را از دعای خیر بهرمند سازید

 

سروش در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۶ نوشته:

همایون شجریان این شعر را در فضایی غریب و متفاوت از دیگر از آهنگ هایش میخواند؛ آوازی سوزناک، فریاد های گاه و بی گاه پس زمینه موسیقی و کمانچه کاملا فضایی غمناک را میسازند و بربت و کوزه، فضایی شرقی و نارنجی گون را در موسیقی می پراکند...

 

پیمان در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۰ نوشته:

اگر معنای افیون ، عینِ بنگ و مخدر و ماریجوانا است ، پس باید معنای شراب در تمام ابیات مشروبات الکلی باشد؟!؟!

 

حمیدرضا ماهوتچیان در ‫۲ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۴۲ نوشته:

برای درک بهتر مصراع آخر به شکل زیر تغییر دادم:
که خوردم از کفی افیون در این دریا دهانبندی

 

ابوالفضل در ‫۲ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۴۴ نوشته:

متاسفانه بعضی از دوستان حتی مثقالی بویی از احساسات و عرفان و عشق نبردن و همه چیز رو منطقی و عقلی نگاه میکنن...
این شعر یک شاهکار عرفانی هست

 

حسام در ‫۲ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۰۷ نوشته:

ضمن عرض سلام. این غزل را استاد شهرام ناظری در آلبوم گل صد برگ، بسیار شور انگیز خوانده اند. بنده و یقینا بسیاری هم نسلان من که اهل ادبیات و موسیقی فاخر بوده اند احیانا با آنچه که گفتم موافق باشند. حقیر تلاش کردم که آن خوانش به غایت دل انگیز را به فهرست آواها اضافه کنم لیکن مع الاسف آلبوم گل صدبرگ در فهرست آثار در دسترس استاد ناظری موجود نبود. تقاضا دارم لطف کنید و قطعه مزبور را اضافه بفرمایید.
با احترام فراوان

 

مسعود در ‫۲ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۵۲ نوشته:

دوستان گرامی جای تاسف بسیاری است که هر کسی بدون داشتن اطلاعات کافی و بدون شناخت عرفان و شعرهای حضرت مولانا به بحث و سخن در مورد این شعر بسیار زیبا و پر از اگاهی میپردازد
جای تاسف بسیار است که با اینکه دسترسی به اگاهی و اطلاعات بسیار اسان شده هر شخص بی اطلاعی در مورد این غزل ،اجازه به خود میدهد که سخن بگوید
البته که ما ایرانی ها همه کارشناسان خوبی هستیم و درهر موردی که اگاهی نداریم نظر میدهیم و سابقه درخشانی در این امر داریم
این غزل جاذبه های عشق به خالق ساختارها و قوانین جهان هستی و حرکت فرد مشتاق به سمت تعالی و .....را توضیح داده در این غزل حضرت مولانا به خوبی مراحل حرکت و اتفاقاتی که در مسیر برای عارف حادث میشود رو به خوبی توضیح داده و خلاصه بگویم فقط اهلش میدانند و بس
خواهشا با تفسیر های نا اگاهانه و بدون داشتن اگاهی نسبت به این موضوع قلب دوستان اهل شعر و هنر را ازرده نکنید
و قدر دان شعرای بزرگمان باشیم و به اثراتشات که گنجینه ای بس ناتمام شدنیست احترام بگذاریم .

 

در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۱۹ نوشته:

به نظر حقیر مولانا مراحل کشف حقیقت و رسیدن به سطح بالاتر امامجهولی از آگاهی را در این شعر به تصویر می کشد که شباهت زیادی به داستان دقوقی در مثنوی دارد که در آن داستان هم کشتی یی در حال شکسته شدن هست.
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
مولانا زندگی روزمره یی داشته چنانکه خودش با شرمساری می گوید : عطارد وار دفتر باره بودم
زبر دست ادیبان می نشستم
وبعد از آشنایی با شمس در پی کشف حقیقت می رود. منظورش از سودا یعنی همان خیال محال برای کشف حفیقت است.
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
این کشف حقیقت الهی باعث بشه دلش بیقرار و پر رنج بشه و چشمش دایم گریان بشه.
بقول خودش سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد ویا جاییکه میگوید : چشم گریانم ز گریه کند بود (قبل از آشنایی با شمس)
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
در خشکی بوده و سیلابی او را به ورطه دریا می کشد. خشکی در اشعار مولانا نشانه دوری از حقیقت الهی است.
نگفتمت منم بحر و تو یک ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
در حالیکه از حقیقتی که فکر می کرده یافته هست حیرت کرده بوده امواجی کشتی خیالش را نابود میکنند و حقیقت رو در چیز دبگری که دریا باشد تصور می کند.

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
اما این بار هم نهنگی دریایی را تصور میکرده حقیقت هست را می بلعد و دریا خشک می شود و همچنان که محو تماشای نهنگ بوده خشکی یا هامون نهنگ را به قعر میکشد.

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگرچون شدکه چون غرق است دربی‌چون
همه چیزهایی که فکر می کرد حقیقت هستند غرق شده اندِ
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
البته چیزهایی حالا می داند ولیکن تظاهر می کند که نمی داند چون کسی (شمس) او را به بسته نگه داشتن دهان و فاش نکردن اسرار الهی توصیه کرده ودر آن دریا حقیقتی را به او گفته که اگر باز گو کند عامه تصور می کنند که او افیون خورده

 

میثم ح در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۲۴ نوشته:

با سلام به همه دوستان و ادیبان. نکته ای ذهن من رو درگیر کرده. بارها و بارها این شعر رو گوش می کنم و فقط یک چیز در آن دیدم. که دارای اهمیتی بود که می بایست جای با متخصصان ادیب در میان می گذاشتم.
با تمام احترام به تحلیل های ادبی و معناهای مختلف که در این صفحه و صفحه های دیگر خواندم، اشتباه یا عدم درک در اصل شعر را متوجه شدم. این فقط یک شعر نیست . این خواب معنا داری است که مولانا دیده و معنا و فهم این خواب موجب سرودن این شعر شده که در ابیات اول و آخر به آن اشاره شده. در بیت اول مصرع اول سودا نه دارواست نه مخدر است بلکه ماجرای خواب که سودا به معنای دگرگونی است که معنای غم انگیز آن دل را چون دوزخ سوزان و چشم ها را چون جیهون گریان می کند. علاقه مندان می توانند به کتاب های تعبیر خواب معتبر رجوع کنند. مولانا به علم تعبیر خواب آگاهی داشته. و برای همین بیت اول این چنین سروده شده. در بیت دوم چه دانستم اشاره به حداقل ناخودآگاه سیل می کند که او را در خواب می برد و درون کشتی در خون می اندازد. که دراینجا سیل تعبیری از لشگریان یا ملت یا حکمتی دارد که بر سرزمین غالب می شود و مولانا در کشتی می افتاد که معمولا معنای سران آن لشکر و یا حکومت که باید نجات گر باشند ولی در خون خودشان هستند و موجی از همان دریا که گروهی از همان ملت و یا لشگر کشتی را در هم می شکند چنانچه تخته تخته های آن به گونه های مختلف درگون می شود که سرانجام آن دولت است که دارای آن از هم‌پاشید و هر کدام به سویی می رود ، نهنگی سر از آب بر میاورد که بزرگی از میان ملت یا لشگریان بالا تر میاد و آب تمام دریا را می خورد که به معنای پادشاهی تمام سر زمین است که آن دریای بی پایان خشک شد چون هامون ،به ظلم حکومت اشاره می کند و نابودی سرزمین و خشک شدن چون هامون اشاره به زمان حادثه می کند که در خواب زمانی اتفاق افتاده که هامون خشک شده است. و در بین بعد میگه چون این تبدیل ها آمد باز به اشاره خواب معنا دار هست که همه اینها معنا داره و دوباره میگه از دریا و هامون اثری نماند و چون و چرایش رو نمی دونم. و در بی بعد دوباره میگه چه دانستم های بسیار است که اشاره به فهم معنای خوابش داره اما چه دانستم ..... اصلا به بند صورت بند افیون که به معنای مخدر و یا هرچیز دیگر باشد نیست. بلکه منظور خوردن مقدار کمی کف کثیف دریا در خواب بوده که به معنا کسب مال حرام و یا گناه است که مولانا سر در نمی آورد که چطور حادثه که در زمان او نیست مال حرام خورده درآن یا گناهی او در آن مرتکب شده. و نقطه مجهولی برای خودش است. خوب چه دانست که روزی شعر و اشعارش شود جشن و مراسم و گاهی به وسیله اون مال حرام.

 

حمید در ‫۲ سال قبل، دو شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۲ نوشته:

به نظر این بنده حقیر شاه شاهان عالم به خدا روز به روز نزدیک تر شده چیزهایی دیده که ما نمیتوانیم ببینیم..جالب است برای مولوی در نی جوشش درون اتفاق افتاده شاید دیگران این اتفاق را در چیز دیگر ببینند به امید رسیدن به خود دریا بی پایان
ای هیچ به هیج مپیچ،،که عالم همه هیچ ایت و هیچ

 

محمدرضا مالکی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۹ نوشته:

با سلام و درود خدمت اساتید بزرگوار در خصوص مفهوم این بیت شعر که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
بنظر میاد که می بایست اینطور خوانده شود که خوردم از دهان ،، بندی در آن دریا کفی افیون
که منظور ایشان از بندی در ان دریا یعنی قسمتی یا بخشی از اب دریا بوده است .

 

امیر در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۳۸ نوشته:

هنر حضرت مولانا اینه که ما را به اعماق درون خودمان ببره و اونجا بتونیم خودمون رو پیدا کنیم و استاد مسلم خودآشناسی هستند این پیر برنا

 

زهرا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۴۷ نوشته:

به نوشته آقای مسعود ارج میگذارم.

 

دکتر زهرا سلیمان پور در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۴۵ نوشته:

از تصویرپردازی قوی شاعر که مخاطب را به آسانی در فضای خیالی خود غرقه می سازد سخن نمی گویم.
از فرو رفتن او در وادی حیرانی که یکی از مراحل سلوک است نیز نمی گویم.
از واصل شدن او در نهایت، به مرحله تسلیم محض نیز سخنی درخور ندارم.
اما توجه شما را فقط به یک مصرع این شعر جلب می کنم
چه دانم من دگر من چون شد
که چون غرق است در بی چون
به مصراع دوم دقت کنید. کدام شاعر را سراغ دارید که با چنین اقتداری از ترکیب یک پیشوند و یک واژه، واژه دیگری خلق می کند که خود دنیایی از معنی است.
ترکیب ظاهری واژگانی بسیار ساده در این مصراع، یک تابلوی نقاشی از یک نقاش ماهر در مقابل دیدگان بیننده قرار می‌دهد تا حیرانی او را چندین برابر کند "که چون غرق است در دریای بی چون"!!!!
دو کلمه بی و چون، حتی خود این واژگان نیز نمی توانستند تصور کنند که میتوانند باری چنین عظیم از معنایی شگرف که هیچ کلمه ای در ادبیات فارسی نمی تواند گویای ان باشد بر دوش کشند و اینچنین حق مطلب را ادا کنند.
اگر کسی بگوید کلمات بارای گفتن انچه من دیدم را ندارند مولانا پاسخ خواهد داد که کلمه خلق کن، بساز، بتراش. چنانکه خود می کرد.
و در پایان دست مریزادی خدمت استاد ناظریان که با صدای گرم خود، شنونده را دقیقا در همان فضایی قرار می‌دهند که شاعر میسازد. مولانا انچنان بزرگ است که نیازی به مکمل ندارد ولی برای دریافت اندکی که من دارم شهرام ناظریانی لازم است که شعر مولانا را برای من تمام کند و دست در دست مولانا مرا در فضای بی انتهای خیال پرواز دهد.

 

سروش در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۲ نوشته:

سلام
آخرین مصرع « که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون» تشبیه فوق العاده است . در زمان قدیم برای خرمن کوبی از چهار پایان استفاده می کردند . برای اینکه حیوان هم کارش را انجام دهد و هم محصول را نخورد ، به حیوانات دهن بند ( پوزبند) می بستند . بعد از اتمام خرمن کوبی حیوان را ول می کردند که بروند ابد بخورد ، برخی اینقدر تشنه بودند که منتظر باز کردن دهن بند نمی شدند و با همان آب می خورند . مولانا هم در تشنگی خود را به آنان تشبیه کرده که با دهن بند کف آب دریای افیون ( آگاهی و دانستن) را خورده نه سیراب

 

مهدیه در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۹ نوشته:

واقعا این شهر بی نظیر و مو تن ادم سیخ میشه. با نظر اقای بهیار موافقم

 

مهدیه در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۱ نوشته:

واقعا این شعر بی نظیره و مو به تنِ ادم سیخ میشه. با نظر اقای بهیار موافقم

 

Mdm در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۷ نوشته:

سلام
از کجا میتونم تفسیر مناسب برای این غزل پیدا کنم؟

 

مژگان در ‫۱ سال قبل، شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۵ نوشته:

وقتی شعری از جنس آگاهی و شهود باشد، چنین حیرت آور بر زبان مولانا جاری میشود

 

ناصر در ‫۱ سال قبل، دو شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۵ نوشته:

چقدر حس کردم داره درباره سیاه‌چاله میگه...
اتفاقی که اطراف سیاهچاله میوفته، آخر هم که میگه چون غرق اس در بی‌چون...
عجبا!!!

 

محمد در ‫۱ سال قبل، دو شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۱ نوشته:

آنچه از این غزل زیبا درک میکنم بیان و تمثیلی شگفت انگیز از حضرت مولانا در چگونگی کار ذهن یا به تعبیری نفس و من کاذب انسان است، در عالم وحدت که همه موجودات در ذات یکی هستند، تمامی علت ها و معلول ها در هم تنیده اند، ذهن یا نفس این کل بی عیب و نقص را نمی بیند و نمی تواند از آن درک صحیحی داشته باشد. ذهن حقیقت کل را به پاره هایی تکه تکه میکند و همیشه به دنبال علت ها است. دایم در جستجوی جواب مسئله هاست. ذهن با ندانستگی راحت نیست. نفس دوست دارد دندان خود را در مسئله ها فرو برد، فرمول کشف کند و قانون بگذارد و از این طریق حیات خود را تضمین کند. نمیداند تمامی چون ها در بی چون غرقند. در بیت آخر جوینده از دل دام «دانم های» بسیار تسلیم ندانستن می شود، که تمام دانستن ها در این سکون و پذیرش «نمی دانم» است.

 

ابراهیم در ‫۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۲ نوشته:

من هم هر چقدر این نظرات رو خوندم بیشتر گیج شدم ک معنی اون بیت اخر چی بود !

 

بهزاد در ‫۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۷ نوشته:

تفسیر این غزل یکی دو ساعت سخنرانی نیاز دارد اما برای فهم بیت اخر چند جمله خواهم نوشت
کفی در اینجا ربط مستقیم به کف دریا ندارد بلکه تصویری معنوی است، کفی به معنای به حد کفایت است به اندازه ای از ان افیون که بیشتر توضیش را داده چه بوده ،خوردم که کفایت میکرد برای بستن دهانم، چرا که نادانیهایم هم بسیار است و بهتر انکه ’‘ خموش‘’ شوم،.

 

سعید در ‫۹ ماه قبل، پنج شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۵ نوشته:

...سلام به ساحت روحانی دوستان فرهیخته .
تفسیر افشین را می پسندم ...مجید براستی گفته نقاشی سالوادر دالی گوشه ای از غزل مولانا را دراماتیک کرده ...ولی تفسیر خانم دکتر زهر ا سلیمان پور به راستی حق مطلب را ادا کرده ...فربه ترین معنا را در قالب کمترین کلمات ریخته اند ! دست مریزاد.
گنجور عزیز آرزو می کنم ...چراغی را که روشن کرده ای همیشه فروزان بماند .

 

راحله در ‫۸ ماه قبل، یک شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۸ نوشته:

بانو پریسا هم این شعر مولانا را در آهنگی به زیبایی خوانده است.

 

مهدی در ‫۸ ماه قبل، پنج شنبه ۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۵۱ نوشته:

جناب همایون جان شجریان، این غزل را یک پله بالاتر از عرش جای داد...

 

محمد جواد در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۷ نوشته:

مضمون کل این شعر در مورد اشک میباشد و قدرتی که اشک به انسان میدهد و انسان را وارد دنیایی دیگر میکند که به حساب عرفا دنیای کشف و شهود میباشد اگر از اول شعر هم با مضمون اشک شعر رو معنا کنید این معما برایتات حل میشود

 

فرهادو در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۱ نوشته:

هر یک با درک و فهم محدود کە داشتە یە تفسیرهای کردە .. هر کس با پیشینە کە داشتە ( خانوادە، مدرسە، معلم، مذهب و آخوند ..) یە حدس های را زدە .. کە گویا مولانا چنین گفتە. پیشینەهایتان را بندازید دور، خیال های مغز از پیش ساختە و بە شما تحویل دادە رو بندازید دور. پاک پاک یک بار دیگر بخوانید ..

 

Mahyar در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۰ نوشته:

هشدار: در دنیای صوفی، سواری آسان نیست - جایی که خوب و بد معنایی ندارند..

 

احمد در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۴۷ نوشته:

من فکر می کنم این غزل را مولانا زمانی سروده که در حالت نوشیدن psychedelic بوده، با نوشیدن داروی ayahuasca مولانا همان حالت وحدت الوجود را عملا تجربه می کند و در بیت آخر اشارهَ هم به آن، افیون، می کند. در این حالت همه "چون" ها "بی چون" می شود.

 

احمدعلی در ‫۵ ماه قبل، دو شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۷ نوشته:

چه دانم های بسیاراست لیکن من نمیدانم.بحرقلزوم مثل هامون خشک شودودردریای آرال کشتی ها سربرآرند دربیابان خشک فاجعه محیط زیستی رادرآینده پیش بینی میکند

 

احمدعلی در ‫۵ ماه قبل، دو شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۸ نوشته:

تبدیلها درآینده خواهدآمد ودریا آرال وهامون خشک شود وسفرماورای زمان من فقط همین رانشان دادوهنوزچون غرق است دربیچون

 

محمدرضا در ‫۴ ماه قبل، پنج شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۹ نوشته:

چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم/که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون
که: چونکه
از : از بهر
دهان بندی : خامش شدن یا بستن دهان برای عدم افشای اسرار
در این دریا : دریای معرفت یا اسرار
کفی افیون : ماده ای که موجب مستی و سپس فراموشی شده
من نمیدانم چون که از بهر عدم افشای اسرار در این دریای اسرار به من ماده ای خورانده شده تا بر دهانم مهر خاموشی زند

 

حجت الله مالمیر در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۱۷ نوشته:

با سلام و احترام به همه 119 نظری که اینجا نوشته شده و همه از فکر طراوش کرده این که مولانا در این شعر منظور و تصورش چه بودن فقط و فقط در سماع نمایان میشود که کشتی فکر تکه پاره میشود از گردش های گوناگون و بعد نهنگ حضور می اید و همه را میبلعد و هستم بدون هیچ دانستنی میماند که انجا شهادتش بر ندانستن و نخواستن هست البته که چیزی چون حضور چیز نیست که خواسته داشته باشد او خودش گواه خودش است که همه چیز در هستی را او گواهی بودن میدهد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن‌کوتاه باید والسلام

 

زهرا در ‫۲ ماه قبل، یک شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۳۳ نوشته:

ممنون میشم معنی شعر رو بنویسید.

 

زهرا در ‫۲ ماه قبل، یک شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۳۷ نوشته:

لطفا معنی شعرهایی که در سایت میذارید هم بنویسید

 

نادعلی در ‫۲ ماه قبل، پنج شنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۲ نوشته:

با صدای منوچهر انور ، در کلیپ منطق الطیر به روایت محمد رضا اصلانی ، حال حیرانی دارد .

 

امیر در ‫۱۶ روز قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۳ نوشته:

بسم الله ...

چه داستن که این سودا مرا زین سان کند مجنون

(نمیدانستم که این سودا مرا تا این حد به جنون بِکِشَد)

 

دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیهون

(دلم را همانند جهنم بسوزاند و دو چشمم را مانند جیهون-پُر آب[اشک] سازد)

 

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

(نمیدانستم که سیلی از آب مرا ناگهان با خود بِبَرَد)

 

چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون

(همانند کشتی مرا در دریاچه -بسیار بزرگ- پُر از خون رها بی اندازد)

 

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

(و موجی بر آن کشتی بزند و کشتی را تکه تکه کند)

 

که هر تخته فرو ریزد به گردش های گوناگون

(که هر تکه از کشتی با تلاتم بسیار زیاد آب از او جدا شود)

 

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را

(نهنگی هم از آن سیلاب خون بیرون اید و تمام دریا را ببلعد)

 

چونان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

(به طوری که آن دریای بی پایان همانند هامون خشک و بی آب شود)

 

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

(آن هامون [دریای خشک شده و تبدیل شده به صحرا] هم نهنگ را بگیرد ...

 

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

... و همانند قارون [اشاره به داستان قارون و گنج قارون] به قعر زمین کِشَد )

 

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

(این تبدیل شدن ها که تمام شد نه دریایی ماند و نه خشکی)

 

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

(نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد که هیچ در بی-هیچ غرق است)

 

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

(دانستن ها بسیار است ، اما من نمیدانم)

 

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

(که مقداری افیون در آن دریا خوردم)

حقیقتش این مسراء آخر رو خودمم متوجه نشدم .

ولی دوستان گفته بودن ترجمه لازم هست منم ترجمه کردم !

 

ملیکا رضایی در ‫۱۵ روز قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۸ نوشته:

این شعر شعر بسیار عاشقانه و زیبایی هست همانند بیشتر اشعار مولانا لیکن این شعر تفاوت بسیار زیبایی دارد و آن این است که این شعر مولانا به زیبایی تمام سیر عاشقی را در بیان شعر با زیباترین نوع ممکن و لطیف ترین کلمات بیان میکند .

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کندمجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون:عاشق شده و نمیدانسته که در این راه سودای وصال با یار و...او را چون دیوانه ای مجنون کند و دل عاشق در این عشق همچون دوزخ (جهنم)میگردد *(در واقع منظور در این مصراع این هست که دل عاشق در آتش یار میسوزد و همچون جهنم میگردد )و دیدگان عاشق پر از آب و اشک میکند 

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون :اینجا در این بیت ، سیلاب از نظر من همان عاشقی ست یعنی اگر بهتر بخواهم بیان کنم :عاشق در این راه گذاشته (راه عاشقی)و نمیدانسته که این عشق و یا به نوعی یا به عبارتی این یار او را در سیلابی غرق میکند و کشتی در مصراع دوم همان عاشق است ، و عاشق را در آب و سیلابی از خون دل بیاندازد؛ در واقع اشاره دارد به اینکه عاشق در عاشقی و عشق یار در سیلابی غرق است که این سیلاب همان طغیان احساسات دل اوست .

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون :

و یار عاشق را به سمت خود میکشاند و با هزار ناز او را شیفته تر کرده ولی باز از او دور میشود و این بیت به همین موضوع اشاره میکند که این موج همان فتنه و لطف های پیاپی و بی توجه ای های یار است و کشتی همان یار است و تخته همان قلب یا دل عاشق است ؛معشوق عاشقش را به هزار راه شیفته و شیدا کرده و سپس رها یش میکند تا مجنون شود و در عشق بیشتر فرو رود و دل عاشق با هر ناز و لطف و بی توجهی چون تخته ای هر بار میکند و در آخر دل عاشق و قلب عاشق در این بازی گوناگون به عشق یار به طور کامل فرو میرود و میشکند .

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریا بی پایان شود بی آب چون هامون :

از نظر من نهنگ در اینجا اشاره به رقیب میکند.رقیبی پا به این بازی میگذارد (بهتر است بگویم همان راه عاشقی)و آب دریا اینجا در این بیت ،از نظر من همان آبی ست که عشاق بر آن هستند و رقیب ،گویی عاشق را ناامید میکند ؛البته باید بگویم که در هر عشقی اگر به واقع عشق باشد (منظور این هست که هر عشقی عشق نیست و هر علاقه ای هم عشق نیست و هر دوست داشتنی هم عشق نیست بین علاقه و دوست داشتن و عشق تفاوت بسیار است.در علاقه خب گذرا هست پس از اندک زمانی پایان میدارد در دوست داشتن که منطق حکم فرما هست و دوست داشتن در طولانی مدت حکم فرم هست و شاید تا ابد اما عشق ابدیت دارد پایانی ندارد و نوعی از عشق است که همراه با عاشق بودن نفرت نیز در قلب طغیان میکند اما این نفرت نسبت به یار نیست ؛البته شاید این گونه بیان شود که گویی به یار است اما به یار نیست بلکه به خود است .عشق پایانی ندارد و تا ابد همراه است ... .اینجا که گفتم عاشق نا امید میشود ؛در هیچ عشقی ناامیدی معنا ندارد و منظور بنده این بود که با حضور رقیب ،عاشق احساس شکست در راه وصال یار را میکند یا به نوعی احساسی در همین مضمون و پیرامون این موضوع .)و در نهایت عاشق در بی آبی یار میماند ؛یعنی گویی تمامی الطاف یار را نسبت به یار در میابد و این آبی که بر آن است همانند هامون بی آب میشود و همان طور که گفتم به ناامیدی از یار اشاره دارد .

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون :

اینجا بسیار زیبا گفته شده که عاشق چه در خشکی و چه در آب هم که باشد چقدر زمین و چه در آسمان یار باز او را سودا میکند ... .آن هامون همایار است همان طور که دریا هم یار بوده و درواقع خود یار نه ؛بلکه عشقی که عاشق به یار پار او را در آب یا به نوعی در خیال یار میاندازد ...و یار باز هم این رقیب را همچون آن عاشق در بند خود در آورده و همچون قارون به عمق زمین میکشاندش.باید بگویم که به عمق زمین در حقیقت نه و منظور این است که رقیب نیز همچون آن عاشق او را در سودا عاشقی و بی توجهی رها میکند آنچنان که گویی در اعماق زمین سیر میکند ... .

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون :

با همه این گردش ها وباز های بی درن یارنسبت به عاشقان اش نه دریایی ماند و نه خشکی ای از دریا و آبی ؛و عاشق نمیداند چه اتفاقی افتاد چرا که غرقه در چیزی است که هیچ هست و عاشقان یار پس از این همه گردش و بازی و بی مهری و لطف حیران گویی میگردند و غرق در چیزی میشوند که معنای گنگی دارد و موجودیت دارد و اما لمس نمیشود و گویی چیزی بس بزرگ اما در دیده هیچ هست میشوند .

چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون :

سخن راندن از این که یار چه کرد و چه اتفاقی در این بازی عاشقی افتاد و چه چیز ها شد بسیار است و این چه دانم گفتن ها از توصیف و بیان اتفاقات ای که در این سیر عاق رخ داد باز نیز بسیار است ولیکن من (اینجا" من"منظور عاشق است )ندانستم که مست از یار گشتم در آن دریایی که بر آن بودم و مست شدم از افیون و ... که شاید در آن دریا  بوده و خب این بیت اشاره دارد که عاشقان که بر آب یار شناورند مشت هم میشوند مست روی یار .

و در هر نوع عشقی ، عاشق مست میشود و این مستی چیز بدی نیست و منظور بدی نیز ندارد ؛این شعر بر این بیان نیست که مولانا بر افیون بوده ؛نه،ابدا؛بلکه اشاره به بخشی از عشق است که عاشق در رویا یار است و رویا با خیال تفاوت دارد .خیال شاید دست یافتنی بادام رویا بسی دور از تحقق است و میتواند یک چیز دور از واقعیت های این دنیا باشد و هر چیزی در آن شکل میگیرد ولی تحقق اش در این دریا به غیر ممکن نزدیک تر است و خب مستی ای که عاشقان در عشق یار دارند بر پایه رویا یار است و در این عشق عشاق یار در خیال یار میدوند .

شعر بسیار زیبا هست و خیلی زیبا نشان میدهد که مولانا به حق عاشق بوده است و از نظر بنده اشعار مولانا روح دارد به همین دلیل لطیف و زیبا هست و بر دل و جان نشسته و بر روح و روان راه میرود و سرانجام وجودمان را سرشار از احساساتی طغیان شده میکند ؛روح داشتن شعر در کمتر اشعار شعرا نمایان است ... . 

این شعر را استاد همایون شجریان در هر دو آلبوم ناشکیبا و آرایش غلیظ به خوبی تمام اجرا کرده اند ...بسیار بسیار صدای شجریان زیبا هست و از نظر من آهنگ های برخی از استادان هنرمند و خوش صدای سرزمین مان در فهم بهتر اشعار شاعران کمک میکند چه بسا که من برای بار اول که این آهنگ را در آلبوم ناشکیبا گوش کردم از حالی به حالی دیگر گشتم و هنوز هم با خواندن این غزل مدام به سمت این آهنگ پر باز میکنم و با گوش نمودن همین آهنگ در آلبوم آرایش غلیظ از صدای ایشان بسی لذت میبرم و سراپا خیر از چنین صدای زیبا میشوم .اشعار شاعران با صدای اساتید فهم دیگری را در قلب ها ایجاد میکند و این شعر با صدای همایون شجریان روح و روان من را درگیر کرده و دگرگون میشوم ... 

 

ملیکا رضایی در ‫۱۵ روز قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۹ نوشته:

پیش از گفتن نظرات دیگر خویش پوزش میطلبم از بلندی سخن و حواس پرتی خویش از تکرار حاشیه ام ؛دیگر اینکه با خواندن نظرات دوستان واقعا متاسف گشتم که عده ای از گرامی دوستان عزیز  فکرهایی کوته میکنند معنای هر کلمه هر چه هم که باشد پیش از آن باید به این توجه کرد که مضمون شعر چیست با یک کلمه مضمون شعر تغییر نخواهد کرد از همان بیت اول تا آخر مولانا به چیزی غیر از آن که آن کلمه معنی میدهد اشاره دارد .همچنین شاعر در شعر سرودن احساسات را به شیوه ای بیان خواهد نمود که لطیف تر باشد و گاه به گونه ای که خواننده را به فکر کردن وا میدارد و گاه به گونه ای میسراید که کس نفهمد یعنی شعر را بر مبنای خاطرات و احساساتی که حریم شخصی او محسوب میشود و به همین دلیل به گونه ای ست که بسی عجیب است اما همه اینها به کار ...؛مثنوی معنوی را اگر خوانده باشید باید به این موضوع که مولانا  جایگاهی بالاتر و والاتر از دیگر شعرا دارد رسیده باشید منظور مقایسه بین شاعران و یکی را بر دیگری تحسین کردن نیست ؛بر اساس کتاب مناقب العارفین جلد یک و دو که مضمون کتاب حول زندگی نامه مولانا است ،روزی پسر مولانا نزد پدر (مولانا)آمده و به او میگوید که در راه کسی از او پرسید که آیا مثنوی معنوی را میتوان قرآن دانست و پسر کفت خیر و وقتی مولانا این شنید بسیار اندوهگین شد ...نمیتوان گفت که مثنوی معنوی به راستی قرآن هست اما خشیت نامه هست .به درستی و نادرستی این قصه ای که در کتاب مناقب العارفین نیز آمده کاری ندارم ...اما پس از دیدن شمس مولانا ابتدا محو سخن های شمس شد و سپس به ناگهان عاشق او و این دوری از شمس بود که ابتدا او را جریحه دار و سپس او را به یک پله بالاتر یعنی نزدیکی و قرب به خداوند رساند ...،شاید عده ای با این نظرات من مخالف باشند اما از نظر بنده بسیاری از اشعار این شاعر به این موضوع اشاره دارد ؛و به جز این هم روحی که پاک باشد جسم ش نیز پاک است البته که روح انسان از ابتدا نور خدا و روح خدا در آن دمیده گشت اما روح انسان با نفس انسان سازگار است و هرچه روح از طعام بهتری تغذیه شود انسان بالاتر مقام و والاتر مقامی دارد ، روح آدمی نشان دهنده باطن اوست و روح شعر و باطن شاعر در میان اشعار او پر میزند .سرودن غزلیات ای همچون این غزل و بسیاری از دیگر غزلیات مولانا کار هر شاعری نیست همان طور که کار هر انسانی نیست ...و در هر قرن شاید تنها یک نفر چون مولانا زاده شود و شاید هیچ گاه کسی چون مولانا دیگر زاده نشود .من با دین مولانا نیز کاری ندارم ؛چرا که بر این عقیده هستم که تمامی ادیان تنها یکی هستند و همه شان یک مفهوم واحد اما با این تفاوت یکی کامل تر از دیگری که من در این مورد نیز بر این عقیده هستم که بیشتر این ناقصی ها در برخی از ادیان در گذر تاریخ ایجاد شد و گرنه تمامی شان کامل بوده و در این میان مسلمانان بودند که دین شان بدون تغییری بر جا واستوار ماند و دین آدمی دلیل بر خوب و بدی او نیست چرا که بر این عقیده هستم که در هر ملتی با هر دینی انسان خوب و بد وجود دارد .و این شمس بود که مولانا را ترقی داد ...         . باید بدانیم که در صحبت از شاعر باید همچون شاعر به شعر نگریست تا شعر را فهمید و لمس کرد؛ و البته که نمیشود همون مولانا دید اما میتوان تا حدودی هر کس به اندازه ی قد و قامت خویش همون مولانا دید و خواند و شنود .

در شعر خواندن مخصوصا خوانش اشعار شعراقدیمی و بزرگی چون مولانا،نباید به ظاهر کلام و نتیجه ای که در ظاهر نمایان هست توجه نمود بلکه باید از میان حروف سر شعر را آشکار کرد. امیدوارم که این افکار و این نظرات در مورد شاعران بزرگ سرزمین مان که هویت ما و کشورمان هستند از بین برود ... ؛امیدوارم که صحبت هایم را کسی به خود نگیرد این فقط تذکر به همگان و حتی خودم بود شاید حتی تمامی حرف های من اشتباه باشد و همچنین تحلیل بنده از شعر و خوشحال میشم که بزرگان تصحیح کند و لطفی کنند .باتشکر

 

احمد ترکمان در ‫۱۵ روز قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۸ پاسخ داده:

واقعه ای بدیده ام لایقِ لطف و آفرین

خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین

خواب بدیده ام قمـر چیـــست قمر به خواب در؟

زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین

بانو ملیکا.خدا قووت.1839اگر وقت شد این دو بیت را برای من بگویید

اگر هم وقت نشد خودم پیدا میکنم.تشکر

 

ملیکا رضایی در ‫۱۲ روز قبل، پنج شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۰ نوشته:

با سلام و تشکر از جناب احمد ترکمان 

در جواب شما :

چیزی را که دیدگان  دیده اند و زبان باید برایش به تحسین باز گردد و هزار بار برایش آفرین گوید .بلند شو ای غافل و بی خبر (کسی که غافل است و بی خبر است )و در این عرصه از زمان ،(*میتوان گفت که منظور چیزی چون قیامت است یعنی به قیامت اشاره ای نیست اما به لحظه ای اشاره دارد که چون قیامت است . و این زمان همان زمانی ست که او در خواب است یا به نوعی غافل است ...)صورت و چهره و رخسار به خواب رفته و غافل و بی خبر را ببین . در واقع میتوان گفت که او در زمانی غافل بوده و بی خبر است و باز با وجود این غفلت از آن چیز توصیف میکند یعنی مثل این هست که چیزی را میبینی و حس میکنی و شاید حتی آن چیزی دیدنی به چشم  گویا نباشد همچون حس که دیدنی نیست و خب آن را میبینی و با اینکه در آن واحد از آن حیرت کرده ای ولی میدانی چیست یعنی میدانی اما نمیدانی و نمیدانی و اما میدانی .من خواب بوده ام و خوابی را دیده ام ماه چه هست؟ ماه در خواب چه هست ؟حال اینها در خواب غرق هستند و اول کار و آخر کار با هم هستند .در واقع بهتر بخواهم بگویم :

در خواب ماه ای را دیدم اما به راستی ماه چه هست و ماه در خواب چه تعبیر دارد با وجود این تفاسیر در خواب پایان و ابتدا با هم هست .؛یعنی او در خواب ماه را دیده ولی نمیداند به یقین ماه چه روی دارد و آیا این ماه مه است یا چهره یار و چهره اش در آخر خواب از روی ماه روشن میشود درحالی  که هم اول و هم آخر چهره اش از ماه روشن بوده است و به همین دلیل حیران است و میگوید ماه چیست ؟

بیت زیبایی هست از نظر من به حیرانی و سرگردانی در گرداب عشق اشاره میدارد ؛

اتفاقی رخ داده است که زبان عشاق و دیگران را به تحسین وا نموده است 

بلند شو ای غافل و ای به خواب رفته بنگر این رخسار به خواب رفته و حیران من و بشنو و بنگر خوابی که دیده ام 

من خوابی دیده ام بس عجیب به من بگو ماه چیست ماه در خواب چه هست و چیست

از این رو که روی من در خواب درخشان گشت از نور ماه ای ،که از اول تا آخر بود و من اما ندانم ماه بود یا مه روی بود ...

البته این نظر من بنده است امیدوارم که درست گفته باشم .

 

 

احمد ترکمان در ‫۱۲ روز قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۵ پاسخ داده:

سلام علیکم و..... ملیکا..تشکر

شما آیه3و 284 بقره و 5 آل عمران را بخوان.شاید متوجه شدید چه میخواهیم بشما و دیگر دوستانتان بگوییم.

تفسیــر ومعنی کردن ما فرق میکند..بلخصوص همینی که شما نوشتید شیوه ای بسیار خاص است!

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.