گنجور

حاشیه‌های منصور پویان - صفحهٔ ۱

 

منصور پویان

زَهرهٔ به معنی شهامت می باشد و این رباعی سخن از آن چیزی می گوید که خیام، رندی و آزادگی از بند ِهر گونه اعتقاد و آرمان و نیز رهائی از تلواسهء افکار می خواند.


منصور پویان در ‫۸ ماه قبل، یک شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش:

ناشنوایی خواست به احوالپرسی همسایه بیمارش برود. با خودش حساب و کتاب کرد که دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی نمی دانند، پس برای آن که بیمار هم نفهمد؛ بهترست پیشاپیش پرسش و پاسخ های احتمالی خود را طراحی کند.
لذا در ذهنش، گفتگویی بین خود و همسایه بیمارش طراحی کرد. با خودش گفت می پرسم: حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است. من هم شکر خدا می کنم و می پرسم: برای بهتر شدن چه خورده ای؟ او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آنوقت من می گویم: نوش جانت باشد. آخرالامر می پرسم: چه پزشکی را سراغ گرفتی؟ او بیقین نام حکیمی را می آورد و من می گویم: قدمش مبارک است و او را همه به عنوان طبیبی حاذق برمی شمارند.
مرد ناشنوا با همین سناریو-نویسی، سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید حالت چه طور است؟ همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم. ناشنوا خدا را شکر کرد. ناشنوا پرسید چه می خوری؟ بیمار پاسخ داد: زهر کشنده! ناشنوا گفت: نوش جانت باشد. بعد پرسید: راستی طبیب ات کیست؟ بیمار گفت: عزرائیل! ناشنوا گفت: طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک.
ناشنوا سرانجام از عیادت دل کنده کرد و برخاست که برود؛ امّا بیمار از سخنانش بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن منست. البته همسایه نمی شنید و از عیادت اش راضی برگشت.
این داستان، حکایت حال ما انسانهاست که در زندگی، با معیارهای محدود و پیش فرضهای بی اساس، قضیه ای را نزد خود می سازیم و می پردازیم و آنگاه به نتیجه گیری جَزمی و قطعی دست می زنیم. اَسَفا که در این کار درنگ و تأمل روا نمی داریم. در این حکایتِ دلکش و شیوا، مولانا بر قیاسهای بی اساس می تازد و آن را مورد نقد قرار می دهد.
البته مولانا در این حکایت، نقصِ جسمانی را مورد طنز قرار نمی دهد؛ بلکه نقصِ نفسانی و شخصیتی آن مرد خود-غرض را مورد نقد قرار می دهد که نقیصۀ خود را لاپوشانی می کند. بسیاری از مردم در ارتباط با یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که می پندارند پسندیده عموم می باشد؛ در حالیکه سلوک آنان فاقد ِخلوص بوده و تاثیر کاملاً برعکس برجای می گذارد.

 

منصور پویان در ‫۱ سال قبل، سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:

ای خُــــــرّم از فــروغ رخـت لالـــه‌زار عـمـر
باز آ کـه ریـخـت بـی گل رویـت بـهـار عـمـر
این غزل خطاب به معشوق ازلی یعنی خداوند است. ما را پیوند حضور با محبوب اثیری یعنی با جانان گسسته شده است. چرا که بهار زندگی دنیوی را مبذول آمال و آرزو های آفل کرده ایم. بااینهمه در غم هجر؛ از فیض ِوصال محروم و ناکام مانده ام.
حالیا مدت اندکی از عمر ِفیزیکی ما باقی مانده لذا هنوز فرصت پیوند و دیدار امکان پذیر است. باشد که جانان ما را دریابد و مقصود از پدیداری ما بر صفحه گیتی محقق گردد.
صوفیان قلندر را چنین آداب بود که سخرگاهان، برای رفع خماری و ایجاد شادابی، شراب می‌نوشیدند و سپس خواب ِخوش بامدادی را مُستمسک می کردند تا لمحه ای از گزند و "گـذار عـمـر" در اَمان باشند. "اختیار عمر" بمعنای برگزیده و منظور اوقات مساعد و عهد ِشباب می باشد که امکان انتخاب میان امر دنیوی و متعالی اتفاق می افتد. لذا در این یکی دو فرصتی که باقیست؛ باشد ما را ملاقات با جان ِجانان میسر گردد. ما را رخداد های زندگی احاطه کرده اند ولی مدار عمر را بر زبان عشق اگر بچرخانیم؛ دیدار سلیمان یا پادشاه عالم ممکن خواهد گشت.
دیروز همچو هر روز ِدگر، دل بیچاره‌ی ما از دلبستگی ها هیچ خیری ندید. حافظ دراین باره با واژه بیدار کننده هان به ما هشدار میدهد و می فرماید؛ آنکو در پیوند حضوری با جانان قرار گیرد، وی را هرگز "انـدیـشـه از مـحیـط فـنـا نیست". اندیشه دراینجا به معنای پروا و ترس می باشد. منویّـات مادی و این جهانی هرگز مِی ِخرد ِایزدی که از طرف حضرت عشق ارزانی می گردد را جبران نتواند کرد. دهان به تشبیه، جام ِهلالی ِمعشوق است که از آن معرفت اللهی و گفته های هشیاری در حکمت و عرفان پرتوافکن می شود. دهان همان نقطه پرگاری ست که نماد وحدت است و عالم در دایره آن مستتر می باشد.
از آنجا که در هر طرف، خیل حوادث کمین کرده و رویدادها اعم از شیرین و ناگوار وقوع یافته و لاجرم سپری می گردند؛ عمر بمثابه اسب افسار گیسخته‌ای ست که شتابان می‌تازد ولی از حوادث در امان نمی باشیم.
بی “تو” زندگی همانا مردگی ست؛ چرا که روزگار فراق و زمان جدایی از معشوق اللهی جزو عمر محسوب نمی شود. هر روزی که بدون معشوق اثیری سپری گردد، واجد هیچ ارزش نیست. این سخنان نغز و شیرین یادگاری ست ماندنی که از تو و از بصیرت، پابرجای خواهدماند.

 

منصور پویان در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

عبارت: “ساقی به روی شاه ببین ماه” هنوز هم مرسوم است که با دیدن (ماه نو)، در چهره‌ی مؤمن، آب، آینه یا سبزه؛ می نگرند و تفأل می کنند. ای ساقی، پایان بهار و گل درحالِ وداع است، ماه را در رخسار ِشاه ببین و شراب بیاور که یاران همه در انتظارند.
به دنیایِ ناپایدار دل مَبند و شراب الست بنوش و از سرانجام ِجمشید بپرس که با آن همه بهره‌مندی بالاخره از این دنیا رَخت بربست و رفت. همه چیز فنا شدنیست، بنابراین با زیر ِسئوال بُردن ِ رویداد ها، باشد که به پاسخ های روشن دررسی! من که حاضر بودم جانم را فدای غمزه‌ زیبا-رویان کنم؛ حالیا جانم جایگاهِ معشوق ازلی-ابدی می باشد.
شعر از هنر هاست و از زمان آدم، زینتِ-بخش ِزیبائی ها بوده است. پس شعر به مجلس ِشاه، جایگاه ِبهشت دارد و شاه همان یکتائی خداوندگاری است. اگر چه از سحر و سحری دیگر خبری نیست، ولی شراب صبگاهی که هست!
عنان‌ بر عنان‌ رود، یعنی قضاوتِ پروردگار از تصوّر ما خارج و روز قیامت همین حالاست! می پنداریم در قیامت، شیخ ِ تسبیح به دست و رندِ شرابخوار طوری قضاوت می شوند که رند به بهشت رود و شیخ به دوزخ. هر طور که باور-داشته باشیم، قلبِ ما همانا سکّه تقلبی و زر ناسره ماست. بزرگواری یزدان، قصور ما را برمی تابد. از زر ناسره که سکه کم عیاری ست؛ شاه که کریم و بزرگوار ست؛ به چشم اغماض در ما خواهد نگریست. با استغراق در معانی باطنی، خواهیم فهمید که در روز حشر؛ چه بسا تسبیح شیخ و خرقه ی شرابخوار یکسان باشند.
حافظ از عید بصورت نمادین و در راستای رسیدن به معنویت استفاده میکند. گل نیز نماد وجود و شکل مادی پدیدار ها می باشد. حضور و کمال یاران همان همراهان راه معنویت هستند مانند عطار و مولانا.
حافظ هنوز به پاکان روزه دار و یا همان یاران دلبسته است. حافظ از ما میخواهد که از قصه جام و جمشید معنای اصلی را دریابیم و غزل را نیز به معنای معمول آن نگرفته و در آن تامل عمیق تر داشته باشیم.
جان ذاتی ما همانا اصلیت خدایی بشری ست و از نگاه عرفا، جان جسمانی انسان در رده دوم اهمیت قرار دارد. حافظ از خدا میخواهد تا از چشم-زخم انسان های تنگ نظر محفوظش بدارد؛ تا انسان ها با تعلقات دنیوی نتوانند بر او اثر بگذارند و او را به ذهنیت مبتلا کنند. باشد که شراب نورانی معرفت را بنوشاند و با این جهان بینی که انسان در پی می خرد ایزدی ست می فرماید:
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست/از می کنند روزه گشا طالبان یار.
زمان نوشیدن می اَلَست در سحر و ابتدای دوران زندگی انسان یعنی در نوجوانی است. اگر جدا شدن از خود کاذب طولانی شود، باز نقصانی بوجود نخواهد آمد، چرا که انسان در هر دوره ای از زندگانی که باشد؛ هر آینه با می ناب از حضرتش میتواند روزه گشایی کرده و آن طلب یعنی روزه داری را با زنده شدن به حضرتش ادا کند.
زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست/بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار.
پرده پوشی همان سیره خداوندگاری می باشد؛ پس بر ما ببخش زیرا که بواسطه شروع دیر هنگام؛ این زر ما بس کم عیار شده است تا حدی که به نظر تقلبی می آید اما تو با کرامت خود ما را از عشق لایزال بهره مند کن. برای طلب می یعنی خرد ایزدی و زنده شدن به حضرت عشق، به چیزهای این جهان دل مبادا بست.
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود/تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار.
تسبیح و خرقه از ابزارهای ذهنی شیخ و صوفی هستند و شیخ با تسبیح، خدای ذهنی خود-ساخته را عبادت میکند. صوفی نیز رندانه در زیر خرقه دلبستگی ها، قصد شراب خوردن از این تعلقات دنیوی را دارد. حافظ میفرماید در روز حشر یا قیامت که میتواند برای انسان همین لحظه و از خواب ذهن بیدار شدن باشد؛ هیچکس با اعمال ذهنی خود طرفی از زندگی دنیوی برنخواهد بست.
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود/ناچار باده نوش که از دست رفت کار.
رفتن روزه و گذر ایام خیلی زود سپری شده و لاجرم گل وجود جسمانی انسان نیز از این جهان خواهد رفت. پس درنگ نکن و باده هوشیاری طلب کن که می اَلست، تو را جاویدانی و الوهیت خواهد بخشید.

 

منصور پویان در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

عبارت: “ساقی به روی شاه ببین ماه” هنوز هم مرسوم است که با دیدن (ماه نو)، در چهره‌ی مؤمن، آب، آینه یا سبزه؛ می نگرند و تفأل می کنند. ای ساقی، پایان بهار و گل درحالِ وداع است، ماه را در رخسار ِشاه ببین و شراب بیاور که یاران همه در انتظارند.
به دنیایِ ناپایدار دل مَبند و شراب الست بنوش و از سرانجام ِجمشید بپرس که با آن همه بهره‌مندی بالاخره از این دنیا رَخت بربست و رفت. همه چیز فنا شدنیست، بنابراین با زیر ِسئوال بُردن ِ رویداد ها، باشد که به پاسخ های روشن دررسی! من که حاضر بودم جانم را فدای غمزه‌ زیبا-رویان کنم؛ حالیا جانم جایگاهِ معشوق ازلی-ابدی می باشد.
شعر از هنر هاست و از زمان آدم، زینتِ-بخش ِزیبائی ها بوده است. پس شعر به مجلس ِشاه، جایگاه ِبهشت دارد و شاه همان یکتائی خداوندگاری است. اگر چه از سحر و سحری دیگر خبری نیست، ولی شراب صبگاهی که هست!
عنان‌ بر عنان‌ رود، یعنی قضاوتِ پروردگار از تصوّر ما خارج و روز قیامت همین حالاست! می پنداریم در قیامت، شیخ ِ تسبیح به دست و رندِ شرابخوار طوری قضاوت می شوند که رند به بهشت رود و شیخ به دوزخ--هر طور که باور-داشته اباشیم.
قلبِ ما همانا سکّه تقلبی و زر ناسره ماست. برزگواری یزدان، قصور ما را برمی تابد. از زر ناسره که سکه کم عیاری ست؛ شاه که کریم و بزرگوار ست؛ به چشم اغماض در ما خواهد نگریست. با استغراق در معانی باطنی، خواهیم فهمید که روز حشر؛ چه بسا تسبیح شیخ و خرقه ی شرابخوار یکسان باشند.
حافظ از عید بصورت نمادین و در راستای رسیدن به معنویت استفاده میکند. گل نیز نماد وجود و شکل مادی پدیدار ها می باشد. حضور و کمال یاران همان همراهان راه معنویت هستند مانند عطار و مولانا.
حافظ هنوز به پاکان روزه دار و یا همان یاران دلبسته است. حافظ از ما میخواهد که از قصه جام و جمشید معنای اصلی را دریابیم و غزل را نیز به معنای معمول آن نگرفته و در آن تامل عمیق تر داشته باشیم.
جان ذاتی ما همانا اصلیت خدایی بشری ست و از نگاه عرفا، جان جسمانی انسان در رده دوم اهمیت قرار دارد. حافظ از خدا میخواهد تا از چشم-زخم انسان های تنگ نظر محفوظش بدارد؛ تا انسان ها با تعلقات دنیوی نتوانند بر او اثر بگذارند و او را به ذهنیت مبتلا کنند. باشد که شراب نورانی معرفت را بنوشاند و با این جهان بینی که انسان در پی می خرد ایزدی ست می فرماید:
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از می کنند روزه گشا طالبان یار
زمان نوشیدن می اَلَست در سحر و ابتدای دوران زندگی انسان یعنی در نوجوانی است. اگر جدا شدن از خود کاذب طولانی شود، باز نقصانی بوجود نخواهد آمد، چرا که انسان در هر دوره ای از زندگانی که باشد؛ هر آینه با می ناب از حضرتش میتواند روزه گشایی کرده و آن طلب یعنی روزه داری را با زنده شدن به حضرتش ادا کند.
زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
پرده پوشی همان سیره خداوندگاری می باشد؛ پس بر ما ببخش زیرا که بواسطه شروع دیر هنگام؛ این زر ما بس کم عیار شده است تا حدی که به نظر تقلبی می آید اما تو با کرامت خود ما را از عشق لایزال بهره مند کن. برای طلب می یعنی خرد ایزدی و زنده شدن به حضرت عشق، به چیزهای این جهان دل مبادا بست.
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
تسبیح و خرقه از ابزارهای ذهنی شیخ و صوفی هستند و شیخ با تسبیح، خدای ذهنی خود-ساخته را عبادت میکند. صوفی نیز رندانه در زیر خرقه دلبستگی ها، قصد شراب خوردن از این تعلقات دنیوی دارد . حافظ میفرماید در روز حشر یا قیامت که میتواند برای انسان همین لحظه و از خواب ذهن بیدار شدن باشد؛ هیچکس با اعمال ذهنی خود طرفی از زندگی دنیوی برنخواهد بست.
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود
ناچار باده نوش که از دست رفت کار
رفتن روزه و گذر ایام خیلی زود سپری شده و لاجرم گل وجود جسمانی انسان نیز از این جهان خواهد رفت. پس درنگ نکن و باده هوشیاری طلب کن که می اَلست، تو را جاویدانی و الوهیت خواهد بخشید.

 

منصور پویان در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

این غزل از معشوق زمینی آغاز به گفتار می کند؛ لیکن با اشاره و بمدد رمز و اشاره، فراتر از هر انیس و مونس دنیوی؛ به دلبرجانانه ی حافظ که همانا سرشت و ذات ِاهورائی و ازلی ست ختم مقام می گردد. خیالات و دلسپردگی های دنیوی واقعیّت و ثبات ندارند. ما دل به عیان و عرصه می بازیم و طبق قانون قضا، این دلبستگی های زمانمند پایدار نبوده و مشمول ِدست ِتطاول می باشند. لذا از دست-دادنها، لاجرم مثل باد درمی گذرند. برباد دادنها همانا دل به باد سپردن و راز خود را با عفریت مرگ در میان گذاشتن است. جالب اینجاست که حافظِ بگونه ای ساده این واقعیت را در کنار ِهرچه باداباد نشانده است. داستان ِمعشوق ِبه سفر رفته را حافظ، با گفتگوی هرچه بادا، به نهایت لاابالیگری می کشاند.
منتها با رهنمود ِسالکان ِطریقت، هرچه پیش آید-خوش آید ِحافظ؛ دگرگونه شده؛ او از شوق و ذوقی لاهوتی برخوردار می شود که دل ِعاشق اش را دیگر به باد نمی سپارد. از آنگاه ببعد، اشتیاق ِپیوند با یار ِلامکانی فزونی می گیرد. پس شامگاهان با رعد و برق و صبحگاهان؛ با نسیم ِصبا سروکار پیدا کرده؛ با آنهاگفتگو می کند و راز دل را با آنها در میان می گذارد.
مسکن مألوف، لامکان یعنی ازلیت و جاودانیت است که طینت آدمی بدانجا تعلّق دارد و به آن انس و الفت می ورزد. در پایانه غزل می گوید: دل من که در میان چین و شکن زلف ِلعبتگان مأوا گرفته بود؛ حالیا یاد وطن اصلی در سینه دارد و دل ِهرزه گردِ من؛ امروز که ورق برگشته؛ بیدار شده و فهمیده که روح و روان آدمی از کرم کبریائی فرخندگی و شادباشی و عیش مدام می گیرد.
حالا هرگاه در باغ و چمن، شاهد شکفته شدن غنچه می شوم بی اختیار به یاد گل رخسار ِمحبوب ذاتی یعنی جانان می افتم ودلم ازغم دور-افتادگی خون می شود. صبحگاهان به بوی وصل جانان، جان تازه گرفته و نسیم سحرگاهی؛ امید به وصال در من پدیدار می کند.
نیک سرشتی حافظ همانا شکیبائی می طلبد که در پی آمد، سببِ کامروائی خواهد شد. مردم نیک باطن همانا عزیزان یعنی عرفائی هستند که به حضور رسیده اند و جانها فدای اینچنین پاک نهادانی باد.

 

منصور پویان در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۹:

The great poet Rumi says we are each a guesthouse
------------------------------------------------------
ای عقیق لامکانی که همچو آسمان پایدار و ابدی هستی، ای گوهر لامکانی که از زمان و مکان فارغ و همه جایی هستی؛ سوی تو چو ستارگان ما در حرکتیم. تو یکتا و جان فزایی، حال آنکه ما چو صورت در جلوه های گذرا به دار ِدنیا چو مهمان آمد و رفت داریم. در مهمانخانه ات، ما چو فصول در چرخش ایم. منتها دل ِما سوی تو شوق ِدیدار و وصال دارد تا جوار و آرام گیریم؛ چرا که تو چو آسمان لایتناهی جاودانی هستی. یکی صورت رود دیگر بیاید؛ آنچنانکه سرپناه ِدل هاست سایه ِخُنک تو. به مهمانخانه‌ات ما را ساکن ِابدی کن که همانا جان ِجانانی. تو اصل و ذات ِهر عین و عیان هستی و ما حضور ِخوب تو را در سینه آرزوی ثبات ِمأوا داریم. همانطور که شفق را از آفتاب آمد نشانی، ما را اَمان باشد از درندگی گرگان بیابانی که همانا ذهنیت و فحوای خواب و خیالات ِما می باشند.

 

منصور پویان در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:

رقص کردن یعنی سماع و از خودیت بی‏خود شدن. خود را شکستن یعنی از مَنیت رهیدن. پنبه از ریش شهوت کندن یعنی پنبه را از روی جراحت برداشتن تا چرک و خون فاسد که زیر آن جمع آمده برون رود. رقص اندر خون خود کردن یعنی از خودیت رهیدن و از هوای نفس آزاد شدن. دف زدن مطربان از درون کنایه از شور و نشاط درونی دارد. این شور و نشاط عارفان را خوش احوال می کند و به رقص و نشاط وا می‏ دارد. حال ِخوش رقص وقتی ایجاد می شود که خود را شکسته و بر نفس غالب شده و پنبه را از ریش ِشهوت کنده باشی‏. جولان و رقص را در میدان عمل باید کرد و آن وقتی است که از دست ذهنیت و مَنیت خود رهایی یافته باشی. گوش سر را از سخنان یاوه رهائی بخش تا شهر جان یعنی حضور را با روشنی و فروغ ببینی‏.

 

منصور پویان در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد:

خداوند یعنی ذات هستی، کارهائی می کند که در ظاهر خلاف عقل است و حتی ظلم می نماید. ما با معیارهای عقلانیت ِثنویتی و مادّی نمی توانیم حقیقت را دریابیم.
حضرت مولانا، اسرار هستی را برای فهم آسانتر، در قالب تمثیلهایی این چنین بیان می دارند تا از نگرش علّیت همانا شالوده-شکنی کنند. مرحله دریافت شهودی با سامانه گواه آوری خردمندانه انسان ناهمساز است. در قصه خضر و موسی، درست است که خضر کشتی آن مردم مستمند را شکست و به ظاهر کار بدی انجام داد اما کارش نیکو بود زیرا باعث شد پادشاه ظالم آن کشتی‌ را که وسیله امرار معاش آن مستمندان بود، غصب نکند.
وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب، تو بی پر مپر
هدایت پیر، حکم پر را برای سالک در پرواز دارد تا در آسمان معانی سیر و سیاحت تواند کرد.
ریختن خون زرگر ظاهرش خونریزی و زشت بود اما باطنش در امر وحدانیت، همچون یک گل سرخ زیبا می باشد. مولانا در بیان حکمت ریختن خون زرگر می‌گوید: اگر ریختن خون کسی به ناحق مراد آن پادشاه بود، من هرگز نام او را نمی‌بردم ‌ و از او دفاع نمی‌کردم.
می‌بلرزد عرش از مدح شقی
بد گمان گردد ز مدحش متقی
عرش و فرش ِهستی در اثر ستایش بدکاران به لرزه درمی‌آید و باعث می‌شود که پرهیزگاران نسبت به هستی نیز بدگمان شوند و ذات ِعشق را در معرض اتهام قرار دهند.
تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک
دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک
کرامت آن پیر این بود که شاه را کمک کرد که واقعیت عشق زمینی خود ببیند تا او را به معشوق حقیقی یعنی به جان ِجانان برساند. وانگهی خداوند همه چیز است و در همه چیز وجود دارد. ما با عشق، با جهان یکی می شویم و لذا با تضاد های ناگزیر جهان مادّی عناد نمی ورزیم؛ چرا که قضاوت ما خاموش می شود و با ذات هستی یکی می شویم.

 

منصور پویان در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر:

از حقیقت بمثابه ذات وجود پرده باید برگرفت و نشان داد که انواع و اقسام قرائتها، تحلیل تنزل گرایانه ای از معنویت ارائه می دهند. در حالیکه حقیقت با فضیلت در نظامی اخلاقی، یکی و همزاد-باور است. مولانا می گوید:
این جهان کوهست وفعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا
انسان معنوی گمراه نمی شود و زیانی به دیگران نمی رساند. در واقع، پژواک اعمال ما همانا در همین دنیا بازتاب دارد. از نظرگاه ِمعنویت، منافع مادی الزاماً با مصالح معنوی در تعارض قرار ندارند بلکه به موازات هم پیش میروند. بعبارت دیگر، قاموس زندگی قانونمند و عادلانه طراحی شده و از شواهد و قراین چنین برمی آید که نظم جهان؛ بر بی نظمی اش حاکم می باشد.
زآن که عشق مردگان پاینده نیست
زآن که مرده سوی ما آینده نیست
مولانا می‌خواهد بگوید که کنیزک کاملا از عشق زرگر وقتی رها شد که زرگر مُرد؛ چرا که عشق به مردگان؛ یعنی عشق به مَنیت و شخصیت پاینده نیست. عشق به معشوق‌های ناپایدار و فناپذیر موقت است و با فانی شدن آن معشوق ها؛ عشق روانشناسانه نیز از بین می‌رود.

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۳ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:

عاشقی گر زین سر است یا آن سر است
عاقبت مارا بدان سو رهبر است
به رغم همه تفاوتهای صوری میان عشقهای مَـنیت-دار، تنها تفاوت اصلی همانا مَـنویـّـات و اظهارات فکری-عاطفی در بین آنهاست. در وصف عشق عرفانی که مأ به اذاء فردی و شخصیتی ندارد، کافی ست از وضعیت سایه در قبال نور استفاده کنیم و به تمثیل بگوئیم که سایه بمثابه عشقهای دنیوی؛ هستی اش را مرهون نور یعنی شمس ِحضور یا عشق ِجانان می باشد. در یک کلام: اگر نور ِعشق جانان نباشد، سایه ای از عشقهای لامکانی نیز موجود نخواهد بود. عشقهای بشری بعنوان پدیدار همانا به سایه هایی تشبیه می شوند که موجودیت خویش را مرهون و وام-دار ِآن نور یگانهء هستی-زا هستند.
باری، آن پزشک و عارف ربـّـانی، بیماری کنیزک را امری روان-تنی یا psycosomatic تشخیص داد که ریشه در نابسامانی روح و روان آدمی دارد. حضرت مولانا در ثنای عشق "بی من و مائی"، می گوید: چو عریان شود چنان عشقی در عیان؛ نه تو مانی و نه اثر و نشانی از تو بر جای بماند.
آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
در ادبیات اسطوره ای یونان باستان، ایکاروس سالکی بود که با بالهای یدکی و مُوم شده اش؛ یعنی به مدّد ابزار عقلانی و ذهنیتی؛ بر آن شد تا سوی خورشید یعنی عشق حقیقی پرواز کند. بالهای ایکاروس در این ارتکاب ِهویتی؛ در فضا ذوب شدند و در نتیجه؛ او و ساختارش در دریا سرنگون شد. براستی حقیقت جز حصول به ماورای مُدعیات ِزمان/ مکانی یعنی انکار ِخودیت و ارتقا به ساحت ِلاهوت نیست

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند:

با عنایت به بخشهای گذشتهء داستان، درمی یابیم که منظور از مرتضی و مجتبی همانا طبیب الهی یعنی پیغمبر یا عارف ربـّـانی می باشد. القصـّـه، طبیبان از معالجه کنیزک ناتوان شدند و بعد شاه فردی را در خواب می بیند که از عهده علاج کنیز بر خواهد آمد. در وصف این ناجی، چنین گفته می شود: (اِن تغب جاء القضا ضاق الفضا) یعنی اگر تو غایب شوی بلا و مصیبت می آید و روزگار تنگ و دلگیر و هستی متألم می شود؛ چرا که تو امیر یعنی پیشوای مردمان می باشی
(قد ردی کلا لئن لم ینته) آیهء 15 از سوره علق و درمورد ابوجهل است
باری پادشاه بطور سمبولیک، آن انسان غارف را در خواب دیده و منتظر ورود او می بود. پادشاه مقدم این عارف را خوش آمد گفته و اظهار می دارد که: اگر غایب شوی، قضا و تقدیر الهی حالیا موجب مصیبت شده و فضای زمین بر آدمیان تنگ می گردد. تو سرور سالکان هستی و هر کس که تو را نخواهد (من لا یشتهی) و از این کارش دست برندارد (لم ینته)، به راستی که تباه خواهد شد (قد ردی کلّا).
در ادامه، وقتی آن عارف یعنی طبیب الهی نزد پادشاه آمد، پادشاه او را در آغوش می کشد. این در آغوش کشیدن تنها یک امر و سـنـت ظاهری نبود؛ بلکه پادشاه از دل و جان مشتاق و بغل گرفتن همانا نمودی از آن عشق می باشد. شاه در حالیکه بر دست و پیشانی این طبیب الهی بوسه می زد؛ اقرار می کند که بر اثر صبر و بردباری به گنجی گرانبها دست یافته است
ترجمانی هر چه ما را در دل است
دست گیری هرکه پایش در گل است
شاه به آن طبیب الهی گفت: ای مصداق واقعی صبر، دیدار تو همانا کلید گشایش و پاسخ و چارهء هر مشکل است. تو بر اسرار آگاهی داری و از راه ماندگان دستگیری خواهی کرد زیرا کشف و اشراق سالک جایی برای جر و بحث و شک و تردید باقی نمی گذارد. پس از دیدار و تعارفات معمول، شاه طبیب الهی را به داخل حرم خود برد تا کنیزک بیمار را به او نشان دهد. شاید مولانا می خواهد بگوید که سالک باید به پیر و مراد خود اعتماد کند و او را به حریم دل خود راه دهد و اسرار ضمیرش را برای او آشکار کند. دست ارادت دادن به پیر و سفره دل را پیش او گشودن باعث می شود تا سالک بهتر از راهنمایی بهره مند شود

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴ - از خداوند ولی‌التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی:

دراین قطعه، مولانا ما را از ناشکری یعنی از بی ادبی برحذر می دارد. کسانی که درمقابل نعمت ها، شکر روا نمی دارند و در افکار ِخویش؛ قضاوتگری کرده و از کمبود ها سخن به شکوایه می رانند؛ به بی ادب خطاب می شوند. آنان که درمقابل نعمت های خداوند، ناشکری کنند همانا مثل قوم موسی از لطف و فیض محروم و در عوض؛ به زلّه یعنی ریزه و پسمانده دلبسته خواهند ماند. بنابراین واژه ادب در این مثنوی به معنای نزاکت یعنی پرهیز از بدگمانی و حرص و آز یعنی بر الطاف کارساز ِهستی اعتماد کردن می باشد.
ادب و شَرم موجب ِبرکت و فراوانی ِمائده می شود. حضرت عشق، خوان نعمت خود را گسترانیده تا ما از آن بهره ببریم و درمهر او مستغرق شویم. نعـَـمات نشانه‌هایی هستند برای رفتن به سمت خداوندگار و عشق‌بازی با حضرتش. عشق جانان همانا مستلزم ِتسلیم و رضامندی‌ست. آنکه فارغ از ادب زندگی کند همواره در رنج و قیاس ناخرسند می ماند. بهترین روش برای رهایی ازدام بی‌ادبی همانا مدّد جستن از پیر و رفیق همراه می باشد. راه همانا یکی ست و خیر همانا چیزیست که اتفاق می افتد. هر مصیبت و غمی که بر انسان وارد می شود نتیجه بی باکی و گستاخی خود انسان است.
از ادب پر نور گشته ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
مولانا می گوید رعایت ادب تنها مخصوص انسان نیست؛ چرا که این فلک ِگردون به خاطر رعایت ادب است که پر نور شده است. به استعاره یعنی اینکه خورشید وقتی در منظومهء شمسی دچار بی ادبی می شود و از مسیر عادی دور می افتد همانا دچار سیه رویی و کسوف می شود.عزازیل یا همان شیطان نیز به خاطر بی ادبی و گستاخی بود که از درگاه حق بیرون رانده شد.

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:

در این روایت ِمثنوی، شاه نمایانندهء سالک و طالب ِحق است. شاه چو از حکیمان یعنی از کار-بدستان و ازعقل-باوران ناامید شد؛ "پا برهنه جانب مسجد دوید" یعنی اینکه از باورمندیها و هویت های کاذب خویش وارهیده شد و جانب مسجد یعنی به محراب ِعشق جانان رفت و از صمیم قلب؛ جویای روشنائی ِحقیقت شد. چو او برآورد از میان جانش استغاثه، پرده های ذهنیت و مَـنیت لاجرم درافتاد و حاجاتش در امر معرفت روا داشته شد. لذا خوابی بر وی نقش بست که همانا وعدهء رهائی او بود. بدین نحو، طلیعهء روشنائی ِآفتاب ِحقیقت درمیان سایه‌ های ذاکرهء بشری؛ بر وی تابیدن گرفت.
آری "روفیا" در اظهاراتش درست می گوید آنجا که می نویسد: آن پزشک الهی تنها نمایندهء امداد الهی نیست؛ چرا که آن کنیزک و آن طبیبان دربار نیز هر کدام وجهی از وجوه بی نهایت خداوندگاری را نمایندگی می کنند. آری وجوه یک مثلث چو افزون شود و بی نهایت ضلع پیدا کند آخرالامر می شود بی ضلع و دایره ای شکل می گیرد که همانا ذات هستی بی شکل و شمایل می باشد. آن دایره نیز در ابعاد سه گانه همان نیستی می شود که هست می نماید.
نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
قضاوت های آدمی اعم از خوب یا بد مثل نامگزاری های زشت و زیبا یا قالب-بندی های جنسیتی از قبیل ِمرد یا زن یا دگر باش؛ همه و همه ارزشگزاری های ذهنیتی و تعقلی اند که در ساحت ِعرفانی هیچ محلی از اِعراب ندارند.

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:

......
نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
------------------------------
ما در حهانی مبتنی بر پندار و برآمده از پدیدار های ذهنیتی زندگی می کنیم. زندگی فردی، اجتماعی و خانوادگی بسان ِخیالاتی روان، ما را هر آینه می فریبند و می انبازند. قضایا و داستان های در جریان آنچنان باشد که کولان حوادث، ما را ناگزیر با خود کشان کشان سوی فخر یا ننگ پیش می برند. جامعه بشری بر روال ِخیالات ِواهی، امری استوار و خود-بنیاد می نماید؛ درصورتیکه روابط مردم و کشورها اعم از معاملات اقتصادی و نیازهای روزمرگی و تبادلات و نیز از لحاظ ِوضع ِقوانین؛ همه و همه وجوهی از اوهام و اغراض بشری اند. از آنجا که ارزشها و باورمندیها و شرطی شدگیها جدی انگاشته می شوند؛ برتری طلبی و فخر فروشی و سلطه گری نیز لاجرم محلی از اِعراب پیدا کرده و وقوع شان را همه برمی تابند. بدیهیست که جنگ و صلحی که در این راستا بوجود آید همانا خیالات خود باورانهء آدمی ست که ذهنیت و فردیت خویش را امری قائم به ذات انگاشته و واهیات را لقب ِواقعیت داده و در جهت امیال و اهداف؛ عمری را بدین منوال طی ِطریق می کند. بعبارت دیگر، زندگی ِجوامع بشری اعم از "صلحشان و جنگشان"؛ بلا استثنا ریشه در تمایلات نفسانی یا ریشه در اعتقادات ِعدالت-جویانهء آدمیان دارد. لذا گشایش در امر معضلات و مشکلات؛ حاشا که بدون درگیری و نزاع قابل حل و فصل باشند

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۵ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

در داستان دوّم ِمثنوی، کنیزک نمودی ست از وجه سرگردانی ِما که در افکار و آمال دنبال خوشبختی می گردیم. زرگر همانا زر و سیم یا عوامل دنیویست که ما را گویا از سعادت در عالم ِپدیدار بازداشته است. مرد خردمند همانا عارفی ست که موجب بیداری می شود و بنابر مشیت الهی؛ بند ِتعلقات زمینی را از ذهنیت آدمی می گسلد. انسان از خدا آفریده شده است و جلوه درونی آن همانا کودک درون است که بعداً به امیال دنیوی و تحت القای افکار و امیال؛ مبتلا می گردد. تحت تأثیرالقائات و تمایلات، خلجان ها تقویت میشوند و پزشکان که همان راهجوئی های دنیوی اند؛ با دادن سرکنگبین یا روغن بادام؛ کوشش در جهت تخفیف ِتأملات مبذول می دارند ولـّـی نتیجه ای معکوس و وارونه گرفته می شود. بنابر نهاد ِناآرام ِجهان؛ همه چیز برعکس عمل می کند؛ چرا که شاه و حرکتش در کوه و دشت یعنی در دار ِزندگی ِجسمانی؛ در جهت صید خوشبختی های تخیلی و عشق های اثیری مثل دلبستگی به همین کنیزک در این داستان؛ آدمی را از شاهراه حضور و سلوک بازمی دارند. جانمایهء این داستان نمایشی و نمادین این است که همه گرفتاریها و رنج انسان از دلبستگی ها و از وابستگی ها نتیجه می شوند. در ادامه داستان، حکمت یعنی معرفت روحانی یا خرد برتر یا عقل قدسی به سراغ شاه می آید و می فهمد که درد وابستگی ها و دلبستگی ها به رنگهای عالم پدیدار و منجمله به عشق و سعادت دنیوی ست که موجب حرمان ِخاطر و پژمان اش شده است. سخن اینجاست که نفسانیات و کارکرد ِعقل جزئی و دنیا-محوری و رنگ ِتعلقات ِدنیایی؛ آنچنان ما را در ستیز با ذات زندگی و با حضرت ِجانان قرار می دهد که شیفته خودمان یا باورهایمان می شویم. آنچنانکه پالان خر را بدست می آورد ولـّـی گرگ یعنی حوادث دنیوی؛ خر را در می رباید یا اینکه وقتی آب یعنی مایهء حیات ِفیزیکی را پیدا می کنیم؛ کوزه در پی رویداد ها در هم می شکند. بعبارت دیگر، وقتی پی ِعشق یعنی خوشبختی در عالم مادّه باشیم، لاجرم در پی کنیزک هستیم و وقتی کنیزک را پیدا می کنیم؛ ناگزیر او بیمار و نالان می شود و حال ِموقت ِرضایت و خوشباشی تداوم نمی یابد.

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، یک شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۸ - آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره:

اکثر قریب به اتفاق مردم در چندین و چند صندوق به اسارت ِذهنیات و در عوالم ِعاطفی و یا در بند تمنیّات و تمایلات گرقتارند. این گرفتاریها چه بر اثر شرطی شدگیها و چه بر اثر ِعادات در طفولیت یا از منظر فرهنگی و اجتماعی در روند تحصیل حاصل آمده باشند یا اینکه امری وراثتی و مادرزاد باشند؛ بهر حال میتوان گفت که حکایت آدمی آنچنان است که گویا در برابر چشم و گوش و قلب وی حجاب یا پرده ای درافتاده است آنچنانکه در ظلمت وتاریکی صندوقهای مَـنیت و فردیت بسر می برد. از منظرروانشناسی این صندوقها همان ذاکره و هویتهای کاذبی هستند که از ناحیهء محیط اجتماعی و تربیتی و یا از طریق ِروابط جمعی و رسانه ای به فرد تحمیل شده ومجموعه ای از مُکتسبات و حساسیت های شرطی شده بمثابه تقدیر رغم خورده است.
این صندوقهای عاریتی مانع تشخیص حقیقت و حضور هوشیارانه آدمی در جهان لامکانی ِعشق می شوند. بدیهیست که لازمه بیداری همانا فهمیدن مشکل و پی بردن به کنه علل درد و غم است. میتوان گفت همه مثنوی ِمولوی در جهت تقویت خرد ِعشق و حل مشکلات درونی انسان و در جهت ِنیل او به رستگاری می باشد تا بتوانیم در عالم وجود اصلیت خود را باز یابیم.
این داستان معلوم می دارد که ما آدمیان همانند آن قاضی در صندوقچه های فکری/ عاطفی/ غریزی درافتاده ایم و اسفبار اینکه خود از این نکبت و نحوست هیچ خبر نداریم:
هم‌چو زنگی کو بود شادان و خوش
او نبیند؛ غیر او بیند رخش
------------------------------

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه:

در کاسهء سر ِما مانند آن قاضی؛ افکار نیک و بد بسیاری همواره در آمد و شد می باشند. راه رهایی از این سموم فکری همانا این است که مانند درختان که خود را به باد ِپاییزی یعنی به یاوری دوست می سپارند، ما نیز خود را در معرض بی برگی ِعرفا یعنی وزش ِخزان قرار دهیم تا افکار بیهوده را پاکسازی کنیم. افکار بیهوده و روزمرگی پیوسته در سر انسان در رفت و آمد اند و شراره های آنها هر آینه ما را از لقای دوست باز می دارند. افکار کهنه همانا باورمندی ها و اشتغالات ما می باشند که راه رسیدن به منزلگه دوست یعنی راه ما را سوی معشوق عرفانی سد می کنند.
همانند قاضی در داستان جوحی، آدمی از بهر پیدا کردن معشوق و دلبستگی های دنیوی؛ به درون صندوقچه های خیالی بسیاری گرفتار آمده است و لذا راه رسیدن به معشوق ِغنایی را فراموش کرده است. راه رهایی از این صندوقچه های خیالاتی و هوسناک همانا اینست که آدمی به معشوق الهی و به حقیقت از طریق عارفان واصل شود. بیداری به امر وحدت در جهان مینویی هر آینه در گرو آنست که از تلواسهء صندوقچه های افکار و ظواهر این جهان مادّی؛ خود را برهانیم. چرا که مرگ و رهایی از قفس تن و از وابستگی ها، همانا موجب ِآگاهی و به حقیقت رسیدن و سوی عـَـلا رفتنمان می شود. بنابراین گذر از جهان مادی و دیدن جهان معنا، شدنی نیست مگر خارج شدن از این گردونه و آنهم به مدّد ِآنانی که خودی ندارند جز روی ِدوست.
در این داستان، مولانا ما را هشدار می دهد که از هزاران هزار مردمی که در حیرانی به سر می برند و روی سوی دوست دارند؛ فقط آنانی در منزلگه دوست مستقر شده و در مقام وحدانیت یکی می شوند با جان ِجانان که راز و رمز اش را نیز دریافته و سراپای خود را مستحیل کنند در دریای ِروی دوست تا از بود و نبود ِصندوقچه ها رهایی همـی یابند.

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

در داستان طوطی و بقـّـال، طوطی از صاحبش بواسطه ریختن شیشه روغن بادام ضربه خورده؛ مو های سرش ریخته است. طوطی بعدا چون یک مرد کله طا س را می بیند، می پرسد که مگر تو هم شیشه روغن شکستی! “این قیاس ِمع الفارغ" همانا فلسفیدن است که آدمی خود را در قیاس با دیگران مورد ارزیابی قرار می دهد. در روابط اجتماعی همین نوع گفتمانها؛ ریشه در نفس ِگویندگان یا نهاد ها دارد. نکته دیگر آنکه، بدین نحو نوعی فرا-فکنی می شود وآدمی ذهنیت خود را بر دیگران و در امر ِقضاوت تحمیل می کند. تا وقتیکه ما انسانها یگانگی واستقرار در ذات کبریائی نیافته ایم؛ از این نوع اشکالات مصون نخواهیم بود. مولوی گوید:
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو ز خود نشناخته
صفت حضور همانا یگانگی و استحالهء ماست در ذات خداوندگاری. طبق ذهنیت شرطی شده، ما خود را همواره از طریق قیاس و بمدّد ِمقایسهء شرایط تاریخی شناسائی می کنیم. لذا تکیه بر صفات ظاهریه همان سیستم صُغراء و کبراء غلط فلسفیدن است. بـقـّـال نیز طی همین سیستم ِعلّت و معلولی، کارهای شگفت انگیز انجام میداد تا شاید از تعجب و حیرت؛ طوطی را به گفتار باز آورد. البته مولانا در حکایت دیگری، ضمن محکوم کردن قیاس نکات عرفانی دیگری را نیز مطرح می کند. مثلاً اینکه طوطی نماد مقلدانی ست که سخن اولیا را بدون آنکه حقیقت را دریابند؛ بی مهابا تکرار می نمایند:
گفت را آموخت زان مرد هنر
لیک از معنی و سرّش بی خبر
از بشر بگفت منطق یک به یک
از بشر جز این چه داند طوطیک
هم چنان در آینه جسم ولی
خویش را بیند مرید ممثلی
از پس آینه عقل کل را
کی ببیند وقت گفت ماجرا
(مثنوی دفتر پنجم بیت های 8و35،14)
البته مقایسه و روش استقراء از ابزارهای اولیه ذهن بشر در درک شباهت ها و تفاوت ها و از لوازم پیشرفت علم است؛ منتها حقایق جهان هستی را از این طرق نمی توان شناسائی کرد. دانشمندان امروزه از همین رده بندی ها و درک شباهت ها و تفاوت ها استفاده کرده و در درمان بیماریها و یا در جهت فن آوری؛ مسیری از آزمون و خطا را طی می کنند. باری قیاس و مقایسه در رشته های علوم باعث کشفیات حدید شده ومیشود.
در عرفان بجای استدلال، بینش و بصیرت اهمیت دارد که همانا معرفت برآمده از کشف و شهود ِاشراقی می باشد. مولوی در آغاز دفتر دوم مثنوی به این امر بصراحت اشاره میکند که :
راه حس راه خران است ای سوار / ای خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس / آن چو زرّ سرخ و این حس ها چو مس
اندر آن بازار کیشان ماهرند / حس مس را چون حس زر کی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می خورد / حس جان از آفتابی می چرد
-----------------------------------------------

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۳۱ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » مقدمه:

رباعیات خیام مجموعه‌ای ست که کم وبیش تقریباً کشکولی از افکار مختلف را تشکیل می‌دهند؛ آنچنانکه هر کس از ظن خویش؛ مدعـّـی فهم و تفسیر آنها می شود. این رباعیات در حدود قرن 5 و 6 هجری به زبان فارسی گفته‌ شده و تا کنون قدیمترین مجموعهٔ چاپی از رباعیات خیام، نسخهٔ «بودلن» اکسفورد می‌باشد که در سنهٔ 865 در شیراز کتابت شده؛ یعنی سه قرن بعد از خیام و دارای 158 رباعی است.
فیتز جرالد مترجم رباعیات خیام، با ذوق خویش، بهتر از نیکلا مترجم فرانسوی؛ رباعیات خیام را از نظرگاه عشق ادراک کرده است. مضمون رباعیات دربرگیرنده مفاهیم فلسفی و عقاید مختلف است. او در نیشابور و در علوم و حکمت تالی ابوعلی بوده و علاوه بر ریاضیات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاریخ نیز دست داشته است.
قدیم‌ترین کتابی که از خیام اسمی به میان آورده، نظامی عروضی مؤلف «چهارمقاله» است. ولی او خیام را در ردیف منجمین ذکر می‌کند و اسمی از رباعیات او نمی‌آورد. اولین کتابی که در آن از خیام شاعر گفت‌وگو می‌شود کتاب «خریدةالقصر» تألیف عمادالدین کاتب اصفهانی به زبان عربی است که در 572 یعنی قریب 50 سال بعد از مرگ خیام نوشته‌ شده و مؤلف آن خیام را در زمرهٔ شعرای خراسان نام برده است. کتاب دیگری که خیام شاعر را تحت مطالعه آورده «مرصاد‌العباد» تألیف نجم‌الدین رازی می‌باشد که در سنه 610 - 621 (هجری) تألیف شده. این کتاب وثیقهٔ بزرگی است زیرا نویسندهٔ آن صوفی متعصبی بوده و از این لحاظ به عقاید خیام به نظر بطلان نگریسته و نسبت فلسفی و دهری و طبیعی به او می‌دهد.
تنها سند مهمی که از رباعیات اصلی خیام در دست می‌باشد، عبارت است از رباعیات سیزده‌گانهٔ «مونس‌الاحرار» که در سنهٔ 741 هجری نوشته‌ شده است. دراصالت این سیزده رباعی ودو رباعی «مرصاد‌العباد» شکی باقی نمی‌ماند و معلوم می‌شود که گویندهٔ آن‌ها یک فلسفهٔ مستقل و طرز فکر و اسلوب معین داشته است. از این رو با کمال اطمینان می‌توانیم این رباعیات 15گانه را از خود شاعر بدانیم و آن‌ها را کلید و محک شناسایی رباعیات دیگر خیام قرار بدهیم.
باید اقرار کرد که افسانه‌ها در بارهٔ خیام زیاد است زیرا قضاوت متشرعین و متصوفین که به او حمله کرده‌اند از قدیم بسیار بوده است. اظهارندامت او جنبهء استعاری و تشکیکی دارد. خیـّآم در رباعی هایش، اظهار تأسف یک فیلسوف مادی را نشان می‌دهد که درکنار جام شراب دم غنیمتی می کند. این ترفند ها همانا شگرد های او ست تا ما را به واقعیت اوهامی که در آن گرفتاریم واقف سازد. طرز فکر، ساختمان و زبان وفلسفهٔ رباعیات یکی ست؛ منتها بر سبیل شیوه و صنایع شعری و به لطایف الحیل و بنا بر اقتضای موقعیت درمراحل مختلف و به صُـوَر گوناگون سروده شده اند. لحن تراژدیک یا کمیک یا دراماتیک و ادبی و فلسفی او به طور کلی تغییر نمی کند؛ چرا که یأس‌آلودی یا دهری گری و حتی روال بدبینانهء پرداخت او؛ رویه هائی ست برای طرح مسایل مهم فلسفی.
باری اگر مضمون یک رباعی مخالف سلیقه و عقیدهٔ خیام باشد؛ می‌توانیم نسبت آن را از خیام سلب بکنیم. برخی ترانه‌های خیام در استهزا و گوشه‌کنایه خیلی شدید و بی‌پروا ست. مشرب مخصوص خیام، مسلک فلسفی، عقاید و طرز بیان آزاد و روشن اوست. این‌ها صفاتی است که می‌تواند معیار و محک تشخیص سره از ناسره در اشعار او شود.
صادق هدایت در مورد خیام چنین می نویسد : "خیام نماینده ذوق خفه شده و رو ح شکنجه دیده و تر جمان ناله و شورش یک ایران بزرگ با شکوه و آباد قدیم است که در زیر فشار
فکر زمخت سامی و استیلای عرب کم کم مسموم و ویران می شده".
اظهارات بالا همانا دلالت بر آن دارد که صادق هدایت، ناتوان از درک خیـّـآم؛ می کوشد از او چهره ای مناسب فهم و عقاید خویش بسازد.

 

منصور پویان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء:

در بحث جبر و اختیار، مولوی پس از طرح استدلالات مفصل از موافقان جبر و اختیار، می گوید که اینچنین بحث های کلامی، راه حل نهایی ندارد و لذا بهتر است به گفتنی های قابل فهم تری پرداخت. مقصود مولانا این است که از قال به حال و از کلام به عشق وارد باید شد؛ زیرا مطالب فهم باید شوند به اشراق.
مولانا می گوید در این گونه مباحث، هفتاد و دو فرقه همه بر رای خویش باقی بمانند و پای همی فشارند؛ چرا که این موضوعات راه حل کلامی ندارد و به قول معروف طرفین به تکافوی ادّله رسیده اند. این بدان دلیل است که عالم ِخاکی، عرصهء سایه و مُستندیات عقلی ست؛ در حالیکه حقیقت گنج حضوری ست که بر آن قفل ها زده اند و جز عارفان ِشیدائی را از حکمت ِاین گنج خبر و تفهیم نباشد. بر مخزن اسرار، قفل ها باشند اندر میان؛ ولـّـی طرفین با هم مشاجرات همی کنند و بر مبنای توازون قوا؛ مردمان هر آینه به تقلید تبعیت کنند و حقیقت لاجرم محجوب بماند. اهل ِخواص از استدلالات و اهل ِعوام از علایق، دلخوش همی شوند که حقیقت گویا در چنته ی آنان است و دیگران بر طریق ضلالت همانا گمراهانند.
مولانا حال و حکایت هفتاد و دو فرقه ای را که هر یک انحصارگرایانه خود را برحق و دیگران را باطل می دانند شرح و بسط می دهد. مولانا در مقام خروج از بن بست های کلامی، راه عشق را پیش می نهد. او بحث های کلامی را وانهاده و بحث ِعقلائی را فیصله می دهد. در عرفان ِعشقی مولانا، بحث جبر و اختیار موضوعیت ندارد زیرا عاشق در عین انحلال ِخود؛ معشوق را یعنی جان ِجانان را عهده دار ِامر ِجبر و تقدیر برمی شمرد. عشق مقامی است که سخن ِمنطقی و معقولیت ثنویتی را وامی گذارد تا بیرون از حیطهء عقلانیت و بحث های کلامی؛ انجذاب در حیرت و اضمحلال ِتفکیک ِعناصر به عامل و معلول مُیـسّـر گردد(حیرتی آید ز عشق آن نطق را/ زَهره نبَود که کند او ماجرا).
گوهر معنی اندر باب جبر و اختیار، سخنی ست بس ظریف که لب گشودن و فلسفیدن و گفتمانیدن در باره آن همانند مبحث خیر و شر دُر سُـفـتـنی ست که جز عارفان بر آن اشراف نیابند. این سکوت و حیرانی می طلبد که سر ِدیگ مَنیت و ذهنیت را بربندی تا در سکوت پخته شوی و حیرت پر جوشت کند.

 

[۱] [۲]