الف رسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۰۰ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمهالله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر میدرانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت:
صوفیی آن، صوفیی این، اینت حیف
دو گونه صوفی را با هم سنجیده است، یکی آن صوفی که در بخش ۱۶۰ بود و دیگری این صوفی که در این بخش ۱۶۲ است
غلامرضا باقرزاده در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:
براستی اول و آخر این کهنه کتاب افتادست
کوروش در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمهالله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر میدرانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت:
صوفیی آن صوفیی این اینت حیف
آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف
مصرع اول چجوری خونده میشه و معناش چیه
جهن یزداد در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶:
به سند انداخت گاهم گه به مغرب
چنین هرگز ندیدهستم فلاخن
تواند سنگ را هرگز بریدن
اگر از سنگ بیرون ناید آهن؟
به شهر و برزن خود در چه یابی
جز آن کان اندر آن شهر است و برزن؟
اگر مر روز رامیدید خواهی
سر از روزن برون بایدت کردن
چو جان درتن خرد دردل نهفته است
به آمختن ز دل برکن نهنبن
اگر خواهی که بوی خوش بیابی
به مشک سوده در باید دمیدن
دل از بیهوده بیخو کن خرد را
به دستهٔ سیر در خوش نیست سوسن
زخار و خس چو گلشن کرد خواهی
بباید رفت بام و بوم گلشن
اگر سوسن همی خواهی نشاندن
نخست از جای سوسن سیر برکن
نشاید بود گه ماهی و گه مار
گلیم خر به زر رشته میاژن
اگر گردن به دانش داد خواهی
نخست آزاد باید کرد گردن
خرد را بهر هر چیزی ترازوست
ز یک من تا هزاران بار صد من
اگر نادان خریدار دروغ است
تو با نادان مکن همواره هیجن
نشاید کرد مر هشیار دل را
به باد بیخرد بر باد خرمن
نه سور است ارچه همچون سور از دور
پر از بانگ است و انبوه است شیون
چه گوئی، چند پرسی چیست دانش؟
نه مشک است و نه کافور و نه چندن
در این پیدا نهانی را چو دیدی
برون رفت اشترت از چشم سوزن
چو گلشن را نمیبینی نیاری
همی بیرون شد از تاریک گلخن
از این دریای ناپیدا کرانه
ببایدت ای برادر میگذشتنز دانش خواه یاری تا برآئی
که ماندهستی به چاه اندر چو بیژن
از این تاریک چه بیرون شدن را
ز مردان مرد باید وز زنان زن
رضا از کرمان در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲:
سلام
آیا در گذشته برای اعلام ماه مبارک رمضان از سوی حکام بیرق خاصی بر افراشته میشده که مولانا بدان اشاره کرده یامقصود چیز دیگری است . برام سوال شد .
ممنونم راهنمایی بفرمایید
فرهود در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح جمال المعاشرین قوال:
حوادثطبع به نظر میرسد به معنی آدم ماجراجو باشد.
مولانا این بیت را در یک غزل استفاده کرده است.
فرهود در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶۷ - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکار:
قمار یا قماره، جایی است در جزیره جاوه که عود ( عود قماری ) منسوب بدان است ( دزی .ج ۲ص ۴٠۴ قماره ) . توضیح یاقوت در معجمالبلدان آنرا جایی در هند میداند و گوید عود بدان منسوب است عامه آنرا چنین تلفظ کنند و اهل معرفت [ قامرون ] گویند . مولف برهان آنرا نام شهری میداند در هند که عود قماری و عنبر اشهب و طاوس خوب از آن شهر آورند .
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ وفایی شوشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶:
با غزالان ، سپهِ شیر نگیری ، گیری،
رضا از کرمان در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۵۴ در پاسخ به نون الف دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲:
سلام
خر حضرت عیسی در معانی مختلف در آثار شعرا بکار رفته است مثل آدم نادان وکودن وشعر معروف سعدی که ضرب المثل شده خر عیسی گرش به مکه برند // چون بیاید هنوز خر باشد
در جای دیگر صاحب هنر وحکمت
آن خر عیسی مزاج دل گرفت // در مقام عاقلان منزل گرفت
از خر عیسی دریغش نیست قند// لیک خر آمد به خلقت در پسند
خر عیسی است، که از هر هنری باخبر است// هر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است
یا کنایه از تن یا نفس انسانی که حمال روح خدایی است که در اینجا کنایه از نفس است چنان که عطار در منطق الطیر میفرماید:
نفس را همچون خر عیسی بسوز // پس چو عیسی جان شو وجان برفروز
خر بسوز ومرغ جان را کار ساز //تا خوشت روح اله آید پیش باز
بقول سنایی عیسی اندر آسمان خر در زمین // من نه باعیسی نه با خر مانده ام
بدین تعبیر خر نماد نفس وتن ،وعیسی نماد جان انسانی است در جای دیگر از زبان مولانا
گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رو// یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
که متاسفانه اغلب مردمان فقط در فکر پرورش خر خود میباشند به عیسی وجودی خود بی توجه اند
ترک عیسی کرده خر پرورده ای// لاجرم چون خر برون پرده ای
طالع عیسیست علم ومعرفت // طالعت خر نیست ای تو خر صفت
ناله خر بشنوی رحم آیدت// پس ندای خر،خری فرمایدت
رحم بر عیسی کن وبر خر مکن // طبع را بر عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار// تو از او بستان ووام جان گزار
سالها خر بنده بودی بس بود // زانکه خربنده زخر واپس بود
( ولیکن ناگفته نماند که اگر اشاره به اتفاقی واقعی در زمان حیات عیسی مسیح نموده بنده مطلع نیستم.)
شاد باشی عزیز
عباس اشتری در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۴۲:
رود جیحون اثر کوچکی است از اشکهای ما ودوزخ با آن شرح و تفصیل در مقابل رنج بیهوده ما مانند جرقه ای است و بهشت نیز لحظه ای از زمان آرامش دنیوی ما محسوب میشود.
الف رسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۰ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق:
یت ۲۸
دید بردانش بود غالب فرا /// زان همی دنیا بچربد عامه را
زانکه دنیا را همیبینند عین /// وآن جهانی را همیدانند دین
واژههائی که نیاز به معنی دارند:
فرا در «بوَد غالب فرا» نقش پیشوند را دارد و یک فعل مرکب میسازد: « فرا غالب بودن»
عین: در عربی عَیْن تلفظ میشود ولی فارسی شدهٔ آن در فارسی امروزه عِین است
دین: این واژه در عربی دَیْن تلفظ میشود ولی فارسی شدهٔ آن امروزه دِین تلفظ میشود. به معنی وام و در اینجا به معنی وعده است.
دید بر دانش سخت چیره است /// به همین سبب است که تودهٔ مردم به دنیا گرایش دارند
چون تودهٔ مردم دنیا را به چشم خود میبینند /// ولی آن جهان را وعدهای میانگارند ( برای آینده).
حال برگردیم به بیتهای پیشین و دو گونه دید را بسنجیم. تودهٔ مردم دیدی دارند که دنیا را عینی میبینند ولی عارف دید دیگری دارد. او در تربیت دراز مدت و سخت و روشهای ویژه به دیدی دست یافته است که جمال دوست را میبیند و دیگر دنیا در نظرش دلگیر و ملال انگیز شده.
بیتهای ۲۵، ۲۶ و ۲۷ را مرور کنیم:
آن بخاری غصهٔ دانش نداشت /// چشم بر خورشید بینش میگماشت
هرکه درخلوت به بینش یافت راه /// او ز دانشها نجوید دستگاه
با جمال جان چو شد همکاسهای /// باشدش ز اخبار و دانش تاسهای
در اینجا حال و هوای عاشقان را نشان میدهد: هر کسی که در خلوت نشینی صوفیان، عارفان به دیدار دست یافت، در آنجا جمال دوست را دید، دیگر او از دانشها کمک نمیجوید بلکه او خورشید روی دوست را دیده است.
جا دارد که در اینجا یاد برزگمردی را بکنیم که در آخرین سخنرانی مشهور خود چهار بیت از مثنوی را خواند که دو بیت آن از همین بخش بود، بیتهای ۴ و ۸ را:
تو مکن تهدید از کشتن که من /// تشنهٔ زارم به خون خویشتن
گر بریزد خون من آن دوسترو /// پایکوبان جان برافشانم بر او
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۸ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳:
موسیی نیست که دعویِّ انا الحق شنوَد،
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲:
مست آن شد ، که لب از باده ی مستانه ببست،
جهن یزداد در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۱۲ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳:
هشیار باش و راست رو و هر سوی متاز
در جوی و جر جهل چو این ماهیان هیون
ناصرخسرو بسیار خوب واژگان پارسی را میدانسته از این سروده نیز پیداست معنی واژه هیون را میدانسته - ما میدانیم که به چه چیزی هیون میگویند معنی ان نمیدانیم
دنی داریس در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:
تا تو باشی با من ای دوست هم نظر
با تو هستم تا ابد ای عزیزم هم سفر
جهن یزداد در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۰۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۷:
روز رخشان سپس تیره شبان آید
آفرین است روان بر سپس نفرین
خاک را شوی همین دوست که میزاید
شور و تلخ و خوش و زشت و ترش و شیرین
نه چو کافور شود کوه به بهمن ماه
نه شود دشت چو زنگار به فروردین
ای پسر، جان و تنت هر دو زناشویاند
شوی جان است و زنش تنت و خرد کابین
زین زن و شوی بدین کابین، فرزندی
چه همی باید، دانی، که بزاید؟ دین
جانت خاک است و خرد تخم گل و لاله
خاک را تخم گل و لاله کند رنگین
برگ بی برگی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸:
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دلِ خویش به دریا فکنم
دیده دریا کردن را می توان تعبیر به دریای اشکِ چشم نمود اما بنظر نمی رسد در اینجا چنین معنایی موردِ نظرِ حافظ باشد، بلکه چنین می نماید که مراد از دیده یا چشم همان دیدن، و همچنین پهناوریِ دریا موردِ نظرِ حافظ بوده است و این گستردگیِ دید که وسعتِ اندیشه را بدنبال دارد اساسِ جهان بینیِ اوست که بارها و به اشکالِ مختلف بر آن تأکید می کند، در ادامهٔ مصراعِ نخست این ظن قوی تر می گردد وفتی که حافظ قصدِ آن دارد که صبرِ خود را نیز به صحرا فکند، پس راهی طولانی و بس دشوار پیشِ روی دارد که جز راهِ عاشقی راهِ دیگری نیست و همان صبری را می طلبد که انسان باید در سفر داشته باشد تا بتواند از این صحرا بسلامت عبور کرده و منزل ها را یکی پس از دیگری پشتِ سر بگذارد، در مصراع دوم دلِ خویش همان دلِ دلبستگی هایِ انسان است، پسحافظ ادامه می دهد در این کارِ عاشقی کارِ دیگری بجز دیدنِ جهان از دریچهی چشمِ بینهایتِ خداوندی و پیشه کردنِ صبری که لازمهی راهِ عاشقی ست رهایی از دلبستگی ها نیز اصل و شرطِ دیگری برای قرار گرفتن در این راه است که عاشق ناگزیر است دلِ خویش و خواستن هایِ بی حد و مرزِ خود را به دریا افکند تا از یافتن و بازگشتش دل کنده شود.
از دلِ تنگِ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنهِ آدم و حوا فکنم
برآوردنِ آه و افسوس از دل یعنی پشیمانی و میل به بازگشت، پس حافظ در ادامه به چراییِ الزامِ انسان برای کارِ عاشقی پرداخته و می فرماید دیدهی محدودِ انسان موجبِ تنگی و محدودیتِ دل یا درونِ او می شود و این قبض و تنگیِ دل که موجبِ دلتنگی و غم انسان می شود همان گناهکاریِ انسان است که او با قرار گرفتن در راهِ عاشقی و آهی که از این دلِ گنهکار بر می آورد آتشی بر گناهِ آدم و حوا افکنده و آنرا خاکستر می کند، داستانِ نمادینِ آدم و حوا را که در ادیان آمده است همگان می دانیم و حافظ با ربط دادنِ گناهِ انقباضِ درونیِ انسان به آن داستان قصدِ آن دارد تا بگوید این داستانِ هر انسانی ست، یعنی آدم و حوا هر یک از ما انسانها هستیم اعم از مرد و زن، که در ابتدایِ پای گذاشتن در این جهان در بهشتِ امنیت و آرامش و با بهرمندی از حمایتِ کاملِ پدر و مادر و طبیعت از مواهبِ این جهان برخوردار می گردیم اما میوهٔ ممنوعه برای ما قرار ندادنِ مواهب و جذابیت هایِ این جهان در دل و مرکز است که اگر با دیدهی محدودیت بینِ خود با این کار مبادرت کنیم و دلبسته ی چیزها و اشخاص شویم گنهکار و دل تنگ خواهیم شد و بناچار حکمِ اهبطو بر ما جاری و به زمینِ ذهن فرود می آییم، پس حافظ و عاشقانی که در اسرعِ وقت به این گناهِ خود واقف شده و آه و افسوس از دلِ تنگِ گنهکارشان بر آید و به اصطلاح از کردهی خود پشیمان و درصددِ جبران و بازگشت به آن بهشتِ امنیتِ اولیه باشند، این آه و افسوسشان بر گناهِ آدم و حوا که درواقع گناهِ خودشان است آتش زده و از آن گناه پاک می گردند.
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
حافظ در ادامه می فرماید از اینکه آدم و حوا یا درواقع هر مرد و زنی مرتکبِ گناهِ دیدنِ بوسیلهٔ ذهنِ محدودِ خود گردد که سرانجامش قبضِ درونی، دل تنگی و غم است نباید سرافکنده و نا امید شود، زیرا این نویدِ خوشدلی به انسان داده شده است که علیرغمِ گناهِ تنگ کردنِ دل، دلدار کماکان آنجا حضور دارد و او می تواند با جهد و کوشش بار دیگر خود را آنجا بیفکَنَد و به وصالش نائل شود، و حافظ این جهد را در ابتدایِ غزل توضیح داده است که لازمه اش دریایی کردنِ دیده است و صبری که در صحرای راهِ عاشقی پیشه می کند و دلِ هم هویت شده با جذابیت هایِ این جهان را که به دریا می افکند، پس با این کار و کوشش است که امکانِ وصلِ دوبارهٔ انسان به دلدار میسر می گردد، و این امکانِ بازگشت به بهشت مایه ی دلخوشیِ انسان است.
بِگُشا بندِ قبا ای مَهِ خورشید کلاه
تا چو زلفت سَرِ سودا زده در پا فکنم
ماهِ تمامی که کلاه و تاجِ سلطنتی از جنسِ خورشید و نور بر سر دارد استعاره از اصلِ خداییِ انسان یا همان دلدارِ بیتِ قبل است که نورِ خود را از آن یگانه خورشیِ هستی میگیرد، تعابیرِ مختلفی برای روحِ خداوند که در آدم دمیده شد آمده است از جمله نور و سایه، دریا و قطره، جانان و جان اما در اینجا حافظ جانِ خداییِ انسان را ماه توصیف می کند که نورِ خود را از خورشیدی میگیرد که همچون تاج بر سرش می درخشد و توصیفی منحصر بفرد است، بندِ قبا را گشودن کنایه از رویِ خوش نشان دادنِ آن ماه روست به عاشقِ حقیقی، در مصراع دوم سرِ سودا زده یعنی سرِ ذهنی که آشفته است و هنوز احساسِ گناه می کند، پس حافظ خطاب به آن ماهِ خورشید کلاه از او می خواهد تا بندِ قبا را بگشاید که در اینصورت چنین سرِ سودا زده ای را که روزگارش همچون زلفِ سیاهِ یار تیره و تار است در پایِ او می افکنَد و این مانعِ اساسیِ وصل را نیز از میان بر می دارد. بنظر می رسد سرِ سودا زده که به سیاهیِ زلف می ماند اضافه تشبیهی باشد و نه اینکه زلفِ بلند در پایِ معشوق افتاده باشد و سرِ سودا زده نیز چنین شود.
خورده ام تیرِ فلک باده بده تا سرمست
عُقده در بندِ کمر ترکشِ جوزا فکنم
در این بیت حافظ به چگونگیِ آگاه شدنِ خود به لزومِ کارهایِ ذکر شده در بیتِ نخست پرداخته و می فرماید فَلَک یا روزگار برنمیتابد که انسان (یا آدم و حوا) که از مواهب و نعمت های این جهان برخوردار می گردند به آن میوهٔ ممنوعه دست یازی کنند و آن را در دلِ خود قرار داده و اصطلاحن دلبسته ی آن شوند، پس بوسیلهٔ تیرهایِ قضا و اتفاقات به دلِ انسان و آن چیزِ بیرونی حمله ور و به آن آسیب زده و یا آن را از میان بر می دارد چرا که دل و مرکزِ انسان را جایگاه و مأوای دلدار می داند، و حافظ که تیرِ فلک و روزگار را خورده و از این طریق به گناهِ خود واقف شده است راهکارِ علاجِ مُدام را طلبِ باده و شرابِ خردِ ایزدی می داند تا از آن سرمست شده و به این ترتیب کارِ فلک را متوقف کند تا از دردهایِ ناشی از پرتابِ تیرها در امان بماند، دردهایی نظیرِ از دست دادنِ اموال و یا خراب شدنِ روابطِ عاشق و معشوقی که روزگاری یکدیگر را در حدِ پرستش دوست می داشتند و اکنون کارشان به جدایی کشیده است، عُقده در اینجا یعنی گره انداختن در بندِ تیردانِ ستاره ی جوزا بمنظورِ اخلال در کارِ پرتابِ تیر هایِ قضا، درواقع چنین باوری از روزگارانِ دور وجود داشته و دارد که ستارگان در طالع و سرنوشتِ انسانها دخیل هستند و بخشی از علومِ اخترشناسی نیز مربوط به طالع بینی بوده است، البته که حافظ به چنین اموری معتقد نیست و تنها بمنظورِ بیانِ شاعرانهی منظورِ خود آنرا بکار می بندد، چنانچه در اینجا نیز جلوگیری از پرتابِ تیرِ فلک را در حیطهی اختیارِ انسان می داند و باده ای که باید طلب کند.
جرعهی جام بر این تختِ روان افشانم
غُلغُلِ چنگ در این گنبدِ مینا فکنم
تختِ روان در اینجا کنایه از کاروانِ بشریت است که همواره روان است بسویِ کمال و با سخت ترین اتفاقاتِ تاریخی نیز توقفی در آن مشاهده نمی شود، حافظ ادامه می دهد پس از آنکه تیرهای فلک متوقف شوند و آن ماه رویی که تاجی از خورشید بر سر دارد بندِ قبا و برقع بگشاید، و سرِ سودا زده قربانی شود و عاشق به وصالِ معشوق برسد آنگاه آدمِ زنده به عشقی چون حافظ می تواند از جرعه هایِ جامِ عشق و معرفتی که خود برخوردار شده است بر این کاروانِ انسانی بیفشانَد و دیگران را نیز از این شراب بهرمند کند، در مصراع دوم می فرماید و با افشاندنِ شرابِ عشق در قالبِ غزل و ابیاتی اینچنین است که او غُلغُلِ چنگ و طرب و طنینِ شادی را در این گنبدِ مینایی می افکَنَد تا بازتابِ آن همگان را از خوابِ ذهن بیدار کرده و جهان پُر از شادمانی و عشق به یکدیگر شود.
حافظا تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا
من چرا عشرتِ امروز به فردا فکنم
حافظ پس از ترسیمِ جهانِ ایدهآلِ خود در بیتِ پیشین مانعِ اصلی بمنظورِ تحققِ آن را تکیه بر ایّام می بیند درحالیکه چنین جامعه ای خواستِ هر انسانی ست اما آنچه مانعِ هر آدم و حوایی می گردد تا از خوردنِ میوهٔ ممنوعهٔ همانیدگی ها اظهارِ پشیمانی نموده و از دلِ تنگ و بستهٔ خود آهی بر آوَرَد، تکیه بر ایّام است و کارِ امروز را به فردا فکندن، پس حافظ می فرماید چنین اهمال کاری و امروز و فردا کردن امری سهوی و غیرِ عمد است و در عینِ حال خطا و اشتباهی بزرگ، و دلیلی ندارد کسی آن عشرتِ حقیقیِ ذکر شده را که هم اکنون و امروز قابلِ دسترس است به فردا حواله دهد.( همانیدگی از واژگانِ ابداعیِ استاد شهبازی ست و معنایی جامع تر از واژهٔ دلبستگی را می رساند.)
ساقیا عشرتِ امروز به فردا مَفِکن
یا ز دیوانِ قضا خطِ امانی به من آر
نون الف در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲:
قضیهی دست جستن عیسی از خر چیست؟
فمن در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳:
ز کرم مشکوک میزنه
کوروش در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۵ - رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا: