رسته در ۱۴ سال قبل، یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۴:۴۰ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
متن غزل از روی نسخۀ انصاری:
کوی عشق است و همه دانه و دام است این جا
جلوۀ مردم آزاده حرام است این جا
هر که بگذشته در این کوی به بند افتادست
طایر بی قفس و دام کدام است این جا
آن که هر گام نلغزید در این کو بد رفت
صفت راه روان لغزش گام است این جا
عشرت بزم تو زآن ست که محنت بر ماست
صبح آن ناحیه وقت است که شام است این جا
بر در عشق چنین معرکه ای شیخ حرم
طفل را شیوۀ بازیچه حرام است این جا
در حرم ذکر بت ای دیر نشین خاص تو نیست
لله الحمد که این زمزمه عام است این جا
شوق موسی چه که آن مه چو بر آید بر بام
شعلۀ طور کمندافکن بام است این جا
سر تقدیر در آن حلقه رسد پحنه به گوش
سر این مسأله مگشای که خام است این جا
عشق بنشست ز پا در ره جویایی قرب
زاغ اندیشه همان کبک خرام است این جا
عرفی از هر دو جهان می رمد الا در دوست
همه جا وحشی از آن است که رام است این جا
رسته در ۱۴ سال قبل، یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۱:۰۳ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
امید عیش کجا و دل خراب کجا
هوای باغ کجا، طایر کباب کجا
به می نشاط جوانی به دست نتوان کرد
سرور باده کجا، نشأ ۀ شباب کجا
بدون کلبۀ رندان کجاست خلوت شیخ
حریم کعبه کجا، مجلس شراب کجا
بلای دیده و دل را ز پی شتابانم
کسی نگویدم ای خان و مان خراب کجا
بلند همتی ذره داع می کندم
وگر نه ذره کجا، مهر آفتاب کجا
نوای عشق ابد می سرود عرفی دوش
کجاست مطرب و آهنگ این رباب کجا
هنگامی که پروژۀ عرفی شیرازی را در گنجور شروع کردم، جز نسخه هایی آشفته و پر از غلط در دست نداشتم، اگر از کسی هم تقاضایی کردم پاسخی و کمکی در یافت نکردم. بعد از مدتی نسخۀ جواهری را که در ایران چاپ شده بود به دست آوردم که از بسیاری جهات از نسخه های چاپ هند بدتر بود. نسخه های چاپ هند چاپ های سنگی بوده است که در قرن نوزدهم نشر گردیده اند، دوره ای که امپریالیسم انگلیس، با هزاران ترفند، زبان فارسی را در شبه قاره از دور خارج میکرد و زبان اردو را جایگزین می ساخت.
به شوق آنکه عرفی را به ایران معرفی بکنیم، از آشفته گی ها و پر غلط بودن نسخه ها و آنچه منتشر میشود نهراسیدم و امیدوار بودم که راه به جایی خواهیم برد. از حاشیۀ گنجور مطلع شدم که نسخۀ کاملی از دیوان عرفی توسط دانشگاه تهران چاپ شده است.
بالاخره آن نسخه را به دست آوردم. پروفسور محمد ولی الحق انصاری استاد دانشگاه لکنهو ( هند) عمری به پای آن گذاشتهاند و از هر نظر در بارۀ اشعار عرفی کاوش کردهاند و نسخهای علمی - انتقادی را فراهم آورده اندکه بهتر از آن ممکن نبود. امید است که ایرانیان همتی بکنند و حداقل سپاس در خور کار شایستۀ کار ایشان را روا دارند.
دوستان میتوانند کتاب دو جلدی دیوان عرفی مذکور را ازکتابفروشی انتشارات دانشگاه تهران ( کتابفروشی رو به روی دانشگاه ) تهیه بکنند( هیچ کتابفروشی دیگر آن را نمی فروشد!) . کتاب در سال 1378 در 2000 نسخه چاپ شده است و هنوز در کتاب فروشی دانشگاه موجود است و خیلی هم ارزان است.
دوستانی که کتاب مذکور را به دست بیاورند میتوانند متن اشعار موجود گنجور را مطابق نسخۀ پروفسور انصاری تصحیح بکنند و در حاشیه بگنجانند.
مهدی در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱ - مکتب حافظ:
آب چشم و آتش دل را ندارم هیچ دفع
جز نسیم باد مدح و خاک پای شهریار
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۲۰:۱۲ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
متن غزل مطابق نسخۀ انصاری:
کو فنا تا زخم ها شمشیر بر مرهم نهند
بیخودی و هوشمندی سر به پای هم نهند
عمر فرصت کوته است و دست یغمایی دراز
تنگ چشمان را بگو تا برگ عشرت کم نهند
گرفشانم دود دَردی بر دل آسودگان
تهمت بیداری صد سوز بر ماتم نهند
رحمتش گر فضل دارد خانه را خندان کند
زخم ها را تا به چاک جامه ها مرهم نهند
اشک ریزان ترا نازیم کز لخت جگر
یک چمن گل در کنار قطرۀ شبنم نهند
اهل دل عرفی اگر یابند فرمان طرب
قصر شادی را بنا هم در زمین غم نهند
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:
هجران شب تار ما ندارد
غم عقدهٔ کار ما ندارد
ما جان به هوای گل فشانیم
گل میل کنار ما ندارد
گر عزم سفر کند خوشش باد
جان طاقت بار ما ندارد
فردوس شراب دارد اما
پیمانه گُسار ما ندارد
هر کس که رهین حرف و صوت است
پیغام نگار ما ندارد
ساقی می ناب دارد اما
در خورد خمار ما ندارد
از بس که رمیده ایم و ترسان
غم میل شکار ما ندارد
عرفی نه ز دوست، دشمنان است
اما غم کار ما ندارد
این غزل در پیروی از امیرخسرو دهلوی سروده است، غزلی که مطلع آن چنین است
گل رنگ نگار ما ندارد
بوی خوش یار ما ندارد
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۹:۴۰ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵:
متن غزل از روی نسخۀ انصاری:
تشنه ام رطل گران خواهم گزید
آتش آتش نشان خواهم گزید
آنچه بگزینم نگیرند ار ز من
انتعاش ابلهان خواهم گزید
جنت ار عرض متاع خود دهد
آن چه نستانند از آن خواهم گزید
گر به خون خوردن دهندم اختیار
خون گنج شایگان خواهم گزید
نفس گر یوسف شود در نیکویی
گرگ یوسف را بر آن خواهم گزید
در وجود آزار دل بگزیده ام
در عدم آرام جان خواهم گزید
این ندانستم که از بخت زبون
آنچه عرفی خواهد، آن خواهم گزید
این غزل در پیروی از خاقانی سروده شده است، بسیاری از شاعران هم دورۀ عرفی از آن پیروی کرده اند و شاید عرفی از آخرین آن ها باشد، غزل خاقانی را در این جا می توانید بیابید
پیوند به وبگاه بیرونی
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:
متن غزل از روی نسخۀ انصاری:
نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد
نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد
خجل آن کشته که چون تیغ کشد غمزهٔ دوست
احتیاجش به دم عیسی مریم باشد
گفت و گوهای حکیمانه نیالاید عشق
واگذارید که این نکته مسلّم باشد
عقل را کرده ام از مغلطه خاموش، بلی
صرفۀ بی ادب آن است که ملزم باشد
نیم جو درد به کس ندهم و این هم هنر است
ای خوش آن بخل که آرایش حاتم باشد
عرفی از گریه نیاساید و توفان برخاست
جم و کی نیست که او را غم عالم باشد
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۹:۰۵ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
متن غزل از روی نسخۀ انصاری:
درد کیشان همه ناموس کُش کیش همند
غمگسار هم و ناسور کن نیش همند
صبح تا شام گدای هم و شب تا به سحر
شکر دریوزه گذار دل درویش همند
زان به صورت نشناسند به آمیزش هم
که به خلوتگه معنی همه در پیش همند
دست از ین جمع پریشان بگذاری، کایشان
همه بیگانۀ خویشند ولی خویش همند
کفر و دین را ببر از یاد که این فتنه گران
در بد آموزی ما مصلحت اندیش همند
عرفی این نکته به مجموعۀ احباب نویس
که محبان وفا تازه کن ریش همند
سید محسن در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
با درود خدمت تمام دوستان گلم. هر چند که من خودم رو هرگز نمی تونم در مقام نقد آثار بزرگی چون اشعار، بزرگ مرد نیشابور بر آیم. اما تنها چیزی که بنظرم رسید این سخن از دکتر شریعتی افتادم که می گفت : "من رقص دختران هندو را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آن ها از روی عشق و علاقه میرقصند، ولی پدر و مادرم از روی عادت و ترس نماز میخوانند."
حسن در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت:
بنظرم در بیت سوم دو مصرع جا به جا نوشته شده
فؤاد در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » طهمورث » طهمورث:
بعد از بیت آخر «برفت و سر آمد برو روزگار»
چند بیت دیگر هم در برخی نسخه ها هست:
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود
برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند
مینو در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵:
مصرع دوم بیت سوم سکته دارد و کلمه ای از ان جا افتاده است
محمد حبیبی در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:
من با «یک خواننده» موافقم. نادرستی ضبط سخی به جای سخن آشکارتر از آن است که نیاز به اینهمه بحث داشته باشد. سخی صفت مشبهه است و معنی فاعلی دارد و اصلا نمی تواند به جای مصدرش یعنی سخاوت به کار برود. مثل این است که بگوییم حکیم ولی منظورمان حکمت باشد و یا بگوییم ادیب و منظورمان ادب باشد. در صفحهکلیدهای امروزی و ماشین تحریرهای قدیمی جای حروف نون و یاء در کنار هم قرار داشته و کاملاً محتمل است که چنین اشتباه تایپیای رخ داده باشد. آقای فروزانفر هم مثل هر کس دیگر از خطای چشم مصون نبوده است. چرا غلط تایپی به این آشکاری را باید با چنین تأویلها و تفسیرهای دور از ذهن و متکلفانهای توجیه کنیم و شعری به این روانی و زیبایی را ضایع نماییم؟
مسلم هاشمی در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷:
بنده بسیار تحت تاثیر فضاسازی این شعر قرار گرفته ام. این کارگه کوزه گری برای من فضایی است که در آن به زندگی نگاهی دوباره می کنی و بار دیگر به یاد سوال همیشگی علت آفرینش می افتی. سوالی آمیخته با خون دل کوزه های ساکت و خاموش. شاید جناب خیام در جامعه خودش همان تنها کوزه ای است که علت را جستجو می کند. آن هم با خروش و فریاد.
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:
متن کامل از روی نسخۀ انصاری:
مرا دردی است که از داروی راحت بیش می گردد
فلک بیهوده بر گرد دکان خویش می گردد
ببین کز نشتر مژگان او بختم چه پیش آورد
که موی بستر سنجاب بر من نیش می گردد
به نوعی دیده ام از گریۀ بسیار نازک شد
که گر بر لاله و ریحان گشایم ریش می کردد
دل گم گشته ام گویا دگر در سینه باز آمد
که چون صف های مورم درد و غم در پیش می گردد
فلک چندان تُنُک مایه است با این گرم بازاری
که یک جو عافیت گر بخشدم درویش می گردد
ندانم عرفی این غم دوستی را از کجا دارد
که در دنبالۀ غم های بیش از پیش می گردد
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
متن غزل از روی نسخۀ انصاری:
چون عشق بت ز کعبه به دیرم حواله کرد
تسبیح شکر گو شد و ناقوس ناله کرد
بر آستان دیر نهادیم روی گرم
هر ذره صد معامله با رنگ لاله کرد
آب حیات چون طلبد کس که بخت ما
این زهر هم به خون جگر در پیاله کرد
آن نعمتی که دوزخ از آن کامران بود
در خوان عشق دست منش یک نواله کرد
مجموعه ساز عشق الم نامۀ مرا
نا خوانده برد و خاتمۀ صد رساله کرد
تیغی که تافت رو ز جگر گوشه ی خلیل
امروز عشق بر سر عرفی حواله کرد
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۸:۲۸ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
متن کامل غزل از روی نسخۀ انصاری:
حرم جویان دری را می پرستند
فقیهان دفتری را می پرستند
گروهی زشت خویند اهل دنیا
که زیب و زیوری را می پرستند
مبر غیرت که عشاق مجازی
ز خود ناخوشتری را می پرستند
عجب دارم ز دین اهل عصیان
که دامان تری را می پرستند
از این دعوی به شیخ و برهمن ماند
که هر یک داوری را می پرستند
برافکن پرده تا معلوم گردد
که یاران دیگری را می پرستند
ز اهل درد شو عرفی که این جمع
گرامی گوهری را می پرستند
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:
متن غزل ار روی نسخۀ انصاری:
بندهٔ دل شوم که او خون فراغ می خورد
خدمت درد می کند، نعمت داغ می خورد
طوبی خلد عافیت، می نخرم به مشت خس
زان که تذرو این چمن، طمعهٔ زاغ می خورد
از چمنی نمی برد، میوۀ برگزیده ای
آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ می خورد
این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان
بوی گل بهشت ما، مغز دماغ می خورد
بی ادب است موسی ام، ره مدهش به طور عشق
کو لب شعله می گزد، خون چراغ می خورد
می نخورد کباب هم، آن که به ذوق آرزو
کاسۀ زهر می کشد، سینۀ داغ می خورد
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر یه ایستد
آب حیات از کف خضر سراغ می خورد
رسته در ۱۴ سال قبل، شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۷:۳۵ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:
متن از روی نسخۀ انصاری:
نرنجم گر به بالینم مسیحا دیر می آید
که می داند بر بیمار از جان سیر می آید
خرد همدوش عشق آید به میدان، وه چه ظلم است این
که روباه مزور همعنان شیر می آیذ
شهنشاهی به ملک دلبری در ترکتاز آمد
که چتر نور حسنش مهر و مه در زیر می آید
نمکسایی کن ای عشق از برای زخم بیدردان
که زخم ما نمک سود از دم شمشیر می آید
منم آن مست عرفی، کز لب شیون تراز من
ترنم زود می رنجد، تبسم دیر می آید
رسته در ۱۴ سال قبل، یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۰۶:۰۲ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳: