گنجور

 
حافظ

غمش تا در دلم مَأوا گرفته است

سرم چون زلف او سودا گرفته است

لب چون آتشش آب حیات است

از آن آب آتشی در ما گرفته است

هُمای همتم عمری است کز جان

هوای آن قد و بالا گرفته است

شدم عاشق به بالای بلندش

که کار عاشقان بالا گرفته است

چو ما در سایهٔ الطاف اوییم

چرا او سایه از ما وا گرفته است؟

نسیم صبح، عنبر بوست امروز

مگر یارم ره صحرا گرفته است؟

ز دریای دو چشمم گوهر اشک

جهان در لؤلؤ لالا گرفته است

حدیث حافظ ای سرو سمن‌بوی

به وصف قد تو بالا گرفته است

 
 
شمارهٔ ۴ به خوانش محمدرضا مومن نژاد
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
نظامی

دماغش را چنان سودا گرفته است

کزان سودا ره صحرا گرفته است

واقف لاهوری

مرا تیر تو در دل جا گرفته است

عجب نخلی درین گل پا گرفته است

مشو منکر دم گیرای ما را

تو را امروز یا فردا گرفته است

نه خط است اینکه دارد بی‌دماغت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه