گنجور

حاشیه‌ها

مهدی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۳ در پاسخ به مهدی عسگرپور دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

با عرض سلام و درود مجدد‌. وقت بخیر. 

 


ممنونم از پاسخ. که با زبانی و ادبیاتی خواندنی بیان کردید. متوجهم وقتی کسی متن را با دقت می نویسد ( مثل کاری که شما کرده اید)، به دور از جهت گیری خاص نظرش را بیان می کند. پاسخ من ازین جهت بود که مدتی بود چه در بخش دیدگاه و نظرات اینجا و چه شبکه های اجتماعی دیگر نتیجه گیری های سطحی و کلی بعضی از افراد را می دیدم که بلافاصله دنبال مقصر کردن یک نفر یا یک گروه می گردند تا شاید خود پرسش رو پاسخ داده و به انگاری به یک آرامش نسبی برسند. حال آنکه شاید گاهی باید بنگریم دسته ای از اشتباهات و کوته بینی های یک ملت و دولت سبب شکست و از بین رفتن شکوه آن ها شده است ( چیزی که گمان میکنم شما هم به آن اشاره دارید). بعد ازینکه خودم دیدگاه را نوشتم و قبل ازینکه دیدگاه بعدی شما را بخوانم، دوباره با ریزه کاری بیشتر داستان مزدک را بررسی کردم. بله در نهایت من هم می پذیرم که مزدک در کارش دروغ هم بوده و آنچه که ادعا میکرده شاید هیچ وقت به حقیقت بدل نمیشد. ولی به هر روی، مزدک خود از اندیشه های مانی نیز بهره برد. مانی که پیامبری ایرانی بود. شاپور یکم ( به زانو در آورنده روم که شاه آن ها را اسیر کرد ) او را بسیار دوست داشت ( حالا یا به دلایل سیاسی و به دنبال کم کردن قدرت موبدان بود یا شاید واقعا به او اعتقاد داشت ). که پس از شاپور مانی به طرز وحشتناکی کشته شد. شاید بشود اینگونه برداشت کرد آیین مانی، شورش مزدک و پس از این ها شورش بهرام، همگی نماد و گواه بر این بوده ایران شهر نیازمند دست بردن در شیوه پادشاهی و مردم داری خود بوده و آن ها را به طور کامل جدی نگرفته ( واقیعتی برای ایران که به نظر محدود به یک زمان یا دوره خاص نیست ). حتی در شاهنامه هم خود استاد بزرگ فردوسی اشاره می کند به دوره ای که گویی شاهنشاه بهرام گور از عدالت دور شده و پیامدهای پس از آن چه بوده. داستان خسرو پرویز هم مشابه همین است. ایران ابر قدرت بود ولی آیا با شرایط پایدار ؟ در بازه کوتاهی چندین شاه عوض شد، و چندین شورش بزرگ رخ داد. هر کسی تا مدتی خود را شاهنشاه اعلام میکرد. از خاندان های قدرت مناطق مختلف. خاندان هایی که بعضا حتی به دلایل ازدواج و ... اصلا با یکدیگر و خاندان شاهی هم حتی نسبت فامیلی داشتند. اما چیزی که مهم هست شاهی واقعا شاه بزرگی است که علاوه بر دستاوردهای بزرگش و رضایت مردمانش، بتواند جانشین و میراث پایداری از خود به جای بگذارد. ( کاری که شاه عباس بزرگ و نادرشاه افشار هم به نظر از انجام آن ناتوان بودند ) شاید اگر خسرو و پدرش به درستی بهرام را مدیریت میکردند، یا اگر بهرام سعی میکرد به روش دیگری شاه را متوجه اشتباهش کند و شاه هم بالاخره با درس گرفتن از شورش های گذشته اصلاحاتی که خسرو انوشیروان دادگر آغاز کرده بود، ادامه می داد، هیچ گاه پایان اینگونه نمی شد. خسرو پرویز خودش پدرش را با کمک دایی هایش از خاندان اسپهدان ( که خاندان اشکانی است و رستم فرخزاد سردار بزرگ از همین خاندان است ) کنار زد. بعدها پسر خود خسروپرویز پدر و تمام برادرانش را کشت تا با خیال راحت شاه شود که پس ازین ایران روز خوش ندید. 

 

در این پاسخ نقدی به نوشتار شما نداشتم و صرفا یک دیدگاه کلی را بیان کردم. که شاید ایرادهای زیادی هم در آن وجود داشته باشد. اما گاهی میبینم که افراد می گویند اشکانیان که اصلا پارس نبودند! خاندان بویه که اصلا دیلمی بود ! سامانیان که تاجیک بودند ( که من فکر میکنم واژه خراسانی برای آن ها درست باشد ) و مثل های بزرگی ازین دست. من خودم اهل قوم یا گروه خاصی نیستم و لهجه ای هم ندارم. ولی نمیفهمم چرا گاهی ما فکر میکنیم تاریخ ایران را باید با دسته بندی های عجیب و غریب کوچک کنیم به جای آنکه دنبال سبب اشتباهات باشیم و از آن ها درس بگیریم. و این ناراحت کننده است. شاید اصلا دلیل نبودن داستان آرش کمانگیر در شاهنامه این باشد که از منابع در دسترس استاد بزرگ حذف شده بود ( احتمالا به دلیل تحریم تاریخ اشکانی توسط ساسانی ) ، او فقط اینگونه می گوید " ازیشان جز از نام نشنیده ام / نه در نامه ی خسروان دیده ام ". یا " بزرگان که از تخم آرش بدند / دلیر و سبکسار و سرکش بدند ".

 

مثال های دگیری هم یاد داریم حتی در خود اشکانی مثل سورنا که بعد از پیروزی بزرگ به دلیل ترس از محبوبیت ش کشته شد. یا همین داستان سردار زبده سوخرا ( باز هم از خاندان اشکانی ) که باز هم در زمان ساسانیان اتفاق افتاد‌ه بود.

 

در هر صورت ممنون از وقتتون

با احترام

میثم ق در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:

این هم یکی دیگر از اشعار ناب مولانا . منتها شعری بدون قافیه و دارای ردیف

مهدی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۵ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):

دکتر وفایی: نظرتان دربارۀ اطلاعاتی که در چهارمقاله دربارۀ فردوسی و اختلافش با محمود آمده چیست؟ آیا به نظرتان این ماجرا پایه‌ای از واقعیت دارد؟ ضمنا آیا هجونامه را متعلق به فردوسی می‌دانید؟

دکتر خالقی: در این مورد، نظرات متفاوتی گفته شده است. من نمی خواهم یک داوری صد در صد بکنم اما از نظر من، یک هجونامه ای وجود داشته است. به جز  شش بیتی که نظامی عروضی می گوید  بیت های بسیار زیادی هست که نه در شاهنامه است و نه به نام شاعر دیگری وجود دارد. ولی به هر حال یک مقدار مطالب تاریخی در آن هست و عکسش را ما نمی توانیم ثابت بکنیم. به نظر من فردوسی هجونامه ای را بعد از اینکه از محمود مأیوس می شود و کمکی نمی بیند (نه بخاطر کمکش بلکه چون ارزش کارش را نشناخته بودند) دارد. مردی بوده که  سی سال از زندگیش را به خاطر سرودن شاهنامه ای از دست داد و پسرش در سی و هفت سالگی فوت کرد و اگر مرثیه ای که در شاهنامه هست را بخوانید، خواهید دید که می گوید:”همی بود همواره با من درشت”  به هر صورت یک اختلافی در این میان بوده  حالا این اختلاف بر سر چه بوده است؟ مردی که دائم دنبال نامۀ خسروان بوده که این را به شعر دربیاورد این دیگر به کار زندگی نمی رسیده  و تمام این زحمات به دوش این فرزند  و این اختلافات بوده است. در هر حال حتی من تصور می کنم که مرگ زنش را هم دیده باشد. در مقدمۀ پادشاهی هرمز پسر انوشیروان که یک وصفی از پاییز می کند و در پایان می گوید: نگارا بهارا کجا رفته ای؟/ که آرایش باغ بنهفته ای. به احتمال زیاد این بیت خطاب به زن درگذشته‌اش است و شاعر تنها بوده و تنگدست. کسی که در جوانی در آغاز خطبۀ بیژن و منیژه می بینیم یک زندگی مرفهی دارد و بعد در پیری می گوید: مرا نیست خرم مر آن را که هست/ ببخشای بر مردم تنگدست/ درم دارد و نقل و جام نبید، سر گوسپندی تواند برید. به آن فقر و بیچارگی رسیده است و این همه سال بر روی این کتاب کار کرده است. چقدر باید شکسته دل شده باشد و بعید نیست که چنین شاعری رنجیده شود و آن هجونامه را گفته و در واقع نوعی انتقام کشیده باشد. نولدکه در حماسۀ ملی ایران می گوید این هجونامه را باید در پایان همۀ نسخه های شاهنامه گذاشت و تمام مدایح محمود را از شاهنامه حذف کرد. شاید نولدکه از ترحم این ها را گفته باشد اما من نمی‌توانم قبول کنم که چنین شخصی  اینگونه بگوید. چون این ابیات، ابیات فردوسی است در مدح محمود. در تصحیح شاهنامه نمی شود این ها را کنار گذاشت. اما نولدکه چقدر از حق‌ناشناسی محمود رنجیده بوده که چنین چیزی گفته. شاعر آلمانی  هاینریش هاینه شعر مفصلی دارد دربارۀ مرگ فردوسی که وقتی فردوسی فوت کرد و تابوت  را از دروازۀ توس می بردند محمود  پشیمان شده بود و صلۀ فردوسی را با شترها از دروازه‌ای دیگر فرستاده بود. شاید این افسانه باشد. اما از کجا می‌دانیم افسانه است؟ شاید واقعا این اتفاق افتاده باشد حتی با تفاوت چند ماه! چون بین غزنه و توس فاصله است و امکان اینکه در همان روز این خبر به شاه رسیده باشد، ممکن نیست. این ها همان چیزهایی است که نظامی عروضی می آورد. نمی توان از طرفی صد در صد سوگند خورد که این هجونامه برای فردوسی است. اما تصور من این است که هجونامه ای وجود داشته و مقداری از این ابیات هم اصیل است.

مهرناز در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۳ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ - آغاز داستان:

فرمودید اختلاف طبقاتی،در اون زمان ایرانیان جایگاه بالاتری داشتند یا اعراب،ممنون میشم بفرمایید

مهرناز در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:

سلام .برام عجیبه بعد از خواندن این شعر کسی بتونه با همنوع خودش ،به هر دلیلی(غرض،اهمال کاری،بیسوادی و...)اینطور تند و یا با تمسخر صحبت کنه.

امین در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۳ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

این غزل بنظر عرفانی هست و از بیت چهارم به بعد صحت این ادعا قابل اثبات است ولی متاسفانه جنابعالی مقداری با تعصب تفسیر کردید و فقط یار زمینی را مقصود حافظ دانستید که بنظر اینگونه نیست. متاسفانه جنابعالی غزلهای عرشی حافظ رو تفسیر نمیکنید که زیاد هم هستند و اشارات این فیلسوف به دنیای پس از مرگ و قران و ... رو نادیده می گیرید و میگوئید حافظ به هیچ دین و قید وبندی پاینبد نبوده و فقط و فقط طرفدار عقل است که ازغزلیات ایشان مشخص است که اصلا اینطور نیست.

دکتر صحافیان در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

چهره زیبایت را نشان بده و بگو که از جانم بگذرم. آری در برابر شمع بگو آتش عشق پروانه در جانم شعله افکند، از سوختن و جان دادن باکی ندارم!(در حال خوش دیدار، گفتار و دستور از عشق است)
۲- لب تشنه(ایهام: تشنگی بوسه) ما را ببین و از آب(ایهام: شادابی بوسه)دریغ مکن، بر بالین کشته عشق خود بیا و از خاک بلندش کن!
۳- درویشی چو مرا که سیم و زری ندارد رها نکن! آری در غم عشقت اشکش چون نقره و چهره زردش چون طلاست(خانلری:رخم را زر گیر)
۴- چنگ بنواز و آهنگی خوش ساز کن! و‌اگر عود نیست عشقم را آتش، دلم را عود و تنم را آتشدان شمار!
۵- در سماع بیا و از سر وجد خرقه بینداز و برقص، و اگر نمی‌خواهی خرقه افتاده ما را در سر بگیر(سهروردی:شیخ را گفتم که رقص کردن بر چه آید؟شیخ: جان قصد بالا کند همچو مرغی که خواهد خود را از قفص به‌دراندازد.قفص تن مانع آید. اگر قوت عظیم بود قفص بشکند و برود وگرنه قفص را با خود بگرداند-نجم الدین کبری: سماع را به تکلف مکن و به پیش باز مشو و چون حالت پدید آید به غفلت منشین و چون ساکن شود به تکلف مجنب که مزه و برکه آن وقت برود و در وقت نرسی. فصوص الآداب،۲۰۸)
۶- خرقه پشمینه از سر بینداز و باده زلال سر بکش! خرج کن و با طلا سیمین تنی را در آغوش بگیر!
۷- معشوق را بگو همراه شود گرچه دوجهان دشمن شوند. بخت و دیدار بگو پشت نکند، تمام روی زمین را دشمن فرض کن!(خانلری:بخت گو پشت کن)
۸- آری دیگر میل رفتن و فراق نکن! لحظه‌ای با ما بنشین! بر لب جوی، حال خوش بجوی و ساغر شراب در دست گیر!
۹- اگر از کنارم بروی، از آتش دل و آب چشمم، چهره‌ای زرد، لبی خشک و دامنم تر خواهد بود.
۱۰- اکنون حافظا! بزم حال خوش را بیارای! و به واعظ بگو که مجلس با شکوهم را ببین و منبر را ترک کن!
آرامش و پرواز روح

پیوند به وبگاه بیرونی

.فصیحی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۹ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:

درود بر شما💐💐💐💐

.فصیحی در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۶ در پاسخ به Asm دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:

 جناب سنگ لعل که کانی دگرگونی است ودر سنگهای آذرین هم پیدا میشه و این بیت نشون میده که حافظ اتفاقا کاملا علمی صحبت کرده و اصلا مبناش سنگهای کریمه  که شما گفتین نیست

به باد و باران به منظور گذر ایام و دگرگون شدن و تشکیل سنگ قیمتی لعل اشاره داره و  استعاره زیبا در شعرش بکار برده

وحید بافنده در ‫۹ ماه قبل، شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۷ در پاسخ به روفیا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:

سلام

وقتی در مقام شناخت، خرمهره و درّ را با هم برابر میکنید، آیا بدنبال علوم جدید بشری هستید؟

قطعا تفکری مثل تفکر شما که علم را در جهت راحت‌طلبی و قدرت به کار میگیرد، افرادی نظیر هیتلر و کسانی که بمب اتم سر مردم بی‌پناه می‌ریزند بیرون می‌دهد.

 

متاسفم که حتی به زبان اوردید چیزی که شوخی آن هم زشت بود حتی. بروید و تن‌آسایی کنید، و در عالم پس از مرگ حسرت بخورید. 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:

پس آن گاه که او را به خلقت کامل بیاراستم و از روح خود در او بدمیدم بر او به سجده در افتید(ای فرشتگان مقرب) آیه ۷۲ سوره صاد.

و این‌گونه طینت آدم مخمّر می‌شود؛ پس ای ملک تسبیح‌گو باش

سمیه شکری در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

به نظر میاد این غزل توضیحاتی پیرامون خواجه عاشق شده در غزل 27 مولاناست

عجیب این دو تا غزل بهم ربط دارند https://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh27

سیدسینا حسینی در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

دوستان کلمه شاهد معنای معشوق و زیبارو‌ هم میده. کی گفته یعنی پسر ؟!

پرویز شیخی در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن:

دوستان چون اکثر کامنت های من حذف می شوند شما بگویید آیا بیت زیر سروده مولویست؟

 

عجل با آن نور شد قبلهٔ کرم

قبله بی آن نور شد کفر و صنم 

در بیت فوق  عجل بمعنی گوساله هست پس  بدین صورت معنی می شود

گوساله با نور خدا قبله کرم شد

قبله بدون نور خدا مرکز کفر و بت پرستی شد

منظور کدام قبله بوده که مرکز بت پرستی شده؟

داود شبان در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۵۷ در پاسخ به در سکوت دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:

دمت گرم آخر همه‌حاشیه ها هستی سکوت جان و سکوتم نمیکنی🙂

آصف در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۵:

در این غزل بسیار زیبا از خاتم الشعرا جناب جامی لطیفه‌‌های بسیاری است که یکی دو مورد را معروض میدارد :

در باب معنی مصراع نخست هم هوش مصنوعی و هم دوستان به صورت کامل معنی مصراع را ایراد نکردند که بدین صورت خواهد بود که :

نسیم‌های وصال تو آتشی برافروخت (چندانکه باد آتش را افروخته‌تر هم می‌کند) و اشتیاق به تو در جگر اخگر انداخته

(نفحات جمع نفحه به معنای نسیم یا دم است، عبارت نفحات اشارت دارد به حدیث نبوی که فرمودند :«ان فی ایام دهرکم لربکم نفحات، الا فتعرضوا لها ؛ در روزگاران شما از جانب پروردگارتان نسیم‌هایی می‌وزد، بر شما باد تا خود را در معرض آن قرار دهید » که مولانا نیز در مثنوی این سخن را آورده است که:

گفت پیغمبر که نفحت‌های حق

اندرین ایام می‌آرد سبق

و نفحات وصل در واقع همین معنا را افاده می‌کند. و أوقد از ریشه وقد در باب افعال است در معنای آتش درافکندن ، اما جمرات جمع جمره است که آن نیز در معنای اخگر یا شراره آتش یا خود آتش است و حشا هم اعضای داخل شکم را گویند ولی معمولاً مجاز به علاقه گفتن کل و اراده جزو کردن در معنای جگر است که آتش شوق جگر شاعر را بریان نموده)

اما در مصراع دوم در انتها یک ایهام زیبایی وجود دارد که در واقع هم میتواند «کم آتشا» که چنین معنی میدهد که کم آتشی چنین زبانه می‌کشد و هم می‌تواند « کماتشا» به معنای آنچنان که میل تو باشد در عربی خواند و این نیز ایهام بسیار زیبایی است. 

این غزل نکات بسیار زیبایی دارد و برای پرهیز از اطاله کلام به همین مقدار بسنده میکنیم. در پانه حق باشید. 

سفید در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۷ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن » شمارهٔ ۲۵:

 

گر مرد رهی میان خون باید رفت

وز پای فتاده سرنگون باید رفت

 

تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت...

 

 

مجید سنجری در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ عین‌القضات همدانی » لوایح » فصل ۹۸:

تا دید هکم جان و دل و تن نگرفت

در دیده خیال دوست مسکن نگرفت

 دید هکم  دیده کم هست یا همانطور که نوشته شده 

MayhemR در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۵:

سلام. عرض ادب و احترام.

مصرع اول همانطور که دو دوست گرامی هم مرقوم فرمودن، "ز غم" صحیح می یاشد.

لطفا تصحیح بفرمائید.

فرید کیومرثیان زند در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰۷:

کورش، قرار ما نه چنین بود زود
غم در نگاهم از غمت برگشود
اگر اینگونه ست رسم جهان، ای برار
دل را نگه‌ دار، که منم آیم دچار

 

۱
۳۰۹
۳۱۰
۳۱۱
۳۱۲
۳۱۳
۵۷۱۶