گنجور

 
فردوسی

وزآن جایگه شد به پیش پدر

دو دیده پر از آب و پر خون جگر

چو روی پدر دید بردش نماز

همی‌ بود پیشش زمانی دراز

بدو گفت که‌این پهلوان سوار

که او را گزین کردی ای شهریار

بیامد چو شاهان که دارند فر

سپاهی بیاورد بسیار مر

بگفتم سخن هرچ آمد ز پند

برو پند من بر نبد سودمند

همه جنگ و پرخاش بُد کام اوی

که هرگز مبادا روان نام اوی

به ناکام رزمی گران کرده شد

فراوان کس از اختر آزرده شد

ز من بازگشتند یکسر سپاه

ندیدند گفتی مرا جز به راه

همی شاه خوانند بهرام را

ندیدند آغاز فرجام را

پس من کنون تا پل نهروان

بیاورد لشکر چو کوهی گران

چو شد کار بی برگ بگریختم

به دام بلا درنیاویختم

نگه کردم اکنون به سود و زیان

نباشند یاور مگر تازیان

گر ایدون که فرمان دهد شهریار

سواران تازی برم بی‌شمار

بدو گفت هرمز که این رای نیست

که اکنون تو را پای برجای نیست

نباشند یاور تو را تازیان

چو جایی نبینند سود و زیان

به درد دل اندر تو را زار نیز

به دشمن سپارند از بهر چیز

بدین کار پشت تو یزدان بود

همآواز تو بخت خندان بود

چو بگذاشت خواهی همی مرز و بوم

از ایدر برو تازیان تا به روم

سخنهای این بندهٔ چاره جوی

چو رفتی یکایک به قیصر بگوی

به جایی که دین است و هم وخواسته‌ست

سلیح و سپاه وی آراسته‌ست

فریدونیان نیز خویش تواَند

چو کارت شود سخت پیش تواَند

چو بشنید خسرو زمین بوس داد

بسی بر نهان آفرین کرد یاد

به بندوی و گردوی و گستهم گفت

که ما با غم و رنج گشتیم جفت

بسازید و یکسر بنه برنهید

بر و بوم ایران به دشمن دهید

بگفت این و از دیده آواز خاست

که‌ ای شاه نیک اختر و داد و راست

یکی گرد تیره برآمد ز راه

درفشی درفشان میان سپاه

درفشی کجا پیکرش اژدهاست

که چوبینه بر نهروان کرد راست

چو بشنید خسرو بیامد به در

گریزان برفت او ز پیش پدر

همی‌ شد سوی روم برسان گرد

درفشی پس پشت او لاژورد

بپیچید یال و بر و روی را

نگه کرد گستهم و بندوی را

همی‌ راندند آن دو تن نرم نرم

خروشید خسرو به آوای گرم

همانا سران‌تان ز پیش آمده‌ست

که بدخواهتان همچو خویش آمده‌ست

اگر نه چنین نرم راندن چراست

که بهرام نزدیک پشت شماست

بدو گفت بندوی کای شهریار

دلت را به بهرام رنجه مدار

کجا گرد ما را نبیند ز راه

که دورست ز ایدر درفش سیاه

چنین است یارانت را گفت و گوی

که ما را بدین تاختن نیست روی

چو چوبینه آید به ایوان شاه

هم آنگه به هرمز دهد تاج وگاه

نشیند چو دستور بر دست اوی

به دریا رسد کارگر شست اوی

به قیصر یکی نامه از شهریار

نویسد که این بندهٔ نابکار

گریزان برفته‌ست زین مرز و بوم

نباید که آرام گیرد بروم

هم آنگه که او خویشتن کرد راست

نژندی وکژی ازین بهر ماست

چو آید بر آن مرز بندش کنید

دل شادمان را گزندش کنید

بدین بارگاهش فرستید باز

ممانید تا گردد او سرفراز

ببندید هم در زمان با سپاه

فرستید گریان بدین جایگاه

چنین داد پاسخ که از بخت بد

سزد زین نشان هرچ بر ما رسد

سخنها درازست و کاری درشت

به یزدان کنون باز هشتیم پشت

براند اسپ و گفت آنچ از خوب و زشت

جهاندار برتارک ما نبشت

بباشد نگردد به اندیشه باز

مبادا که آید به دشمن نیاز

چو او برگذشت این دو بیدادگر

ازو بازگشتند پر کینه سر

ز راه اندر ایوان شاه آمدند

پر از رنج و دل پرگناه آمدند

ز در چون رسیدند نزدیک تخت

زهی از کمان باز کردند سخت

فگندند ناگاه در گردنش

بیاویختند آن گرامی تنش

شد آن تاج و آن تخت شاهنشهان

تو گفتی که هرمز نبد در جهان

چنین است آیین گردنده دهر

گهی نوش بار آورد گاه زهر

اگر مایه اینست سودش مجوی

که در جستنش رنجت آید به روی

چو شد گردش روز هرمز به پای

تهی ماند زان تخت فرخنده جای

هم آنگاه برخاست آواز کوس

رخ خونیان گشت چون سندروس

درفش سپهبد هم آنگه ز راه

پدید آمد اندر میان سپاه

جفا پیشه گستهم و بند وی تیز

گرفتند زآن کاخ راه گریز

چنین تا به خسرو رسید این دو مرد

جهانجوی چون دیدشان روی زرد

بدانست که‌ایشان دو دل پر ز راز

چرا از جهاندار گشتند باز

به رخساره شد چون گل شنبلید

نکرد آن سخن بر دلیران پدید

بدیشان چنین گفت کزشاه راه

بگردید کامد به تنگی سپاه

بیابان گزینید و راه دراز

مدارید یکسر تن از رنج باز

 
 
گوهر