گنجور

حاشیه‌ها

کوروش در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان:

ای دلیلت گنده‌تر پیش لبیب

در حقیقت از دلیل آن طبیب

 

منظور از آن طبیب کیست ؟

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:

«پایست» در مصرع دوم بیت شماره 4، از مصدر پایستن (باقی ماندن، دائم بودن و ...). <لغتنامه دهخدا>

 

بر سر تیغ، چگونه می‌توان دوام آورد؟

کوروش در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان:

خود هنر آن دارد که دید آتش عیان

نه کپ دل علی النار الدخان

 

یعنی چه ؟

ضمن این که وزن مصرع اول درست نیست 

 

کوروش در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان:

در گذر از فضل و از جهدی و فن

کار خدمت دارد و خلق حسن

 

تفسیر لطفا ؟

 

کوروش در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۲ - مثل:

داند این را هرکه ز اصحاب نهاست

که نهاد من فزون‌تر از شماست

 

اصحاب نها یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود:

آن دو گفتندش ز قسمت در گذر

گوش کن قسام فی‌النار از خبر

 

کسی حدیث کامل مربوط به این بیت رو داره ؟

الهام در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۶ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی:

کوروش عزیز به نظرم می‌شود گفت که با هم به نوعی برابر یا بهتر بگوییم مکمل همدیگر هستند. فقر به معنی خلاصی و رهایی از وابستگی‌ها و هویت‌ساختن‌های دنیاست و وحدت هم وحدت مجدد با هستی و خداست. جزیی که به کل پیوسته است، اتصال با مبدا و یکی شدن با اوست. بدیهی‌ست که برای باز کردن این دکان (وحدت)، سالک یا عارف باید مقام فقر را هم درک کرده باشد. از هرچه غیر او فقیر و پاک باشد و هرسو بنگرد او را ببیند.

ننگرم کس را و گر هم بنگرم/ او بهانه باشد و تو منظرم

از قضاوت‌های نیک و بد خالی شده باشد. فقر نسبت به دویی‌های نیکی و بدی در وجودش ریشه کرده باشد. و وحدت با او (عشق) وجودش را پر کرده باشد. به هرچه غیر او بی‌نیاز باشد.

خانه ام را روفتم از نیک و بد/ خانه ام پر است از عشق احد

هرچه بینم اندر او غیر خدا / آن من نبود بود عکس گدا 

جایی خیلی زیبا می‌گوید که عاشق (عنقا) از این نیکی و بدی ها و هویت گرفتن از آن‌ها پریده (فقیر شده) پریده و به کوه قاف(عشق یا وحدت مجدد با سرچشمه هستی/حضور) رسیده:

از نیک و بد بریده، وز دام‌ها پریده 

بر کوه قاف رفته، عنقا، که همچنین کن 

مولانا میگوید ما همه بالقوه عاشقیم، عنقاییم و با پرهیز و فقر و رضا می‌توانیم به کوه قاف برسیم.🔆

علی احمدی در ‫۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

 

 اگر تا به حال در مورد نگرش حافظ به نوعی بیداری یا رنسانس تردیدی داشتم با خواندن این غزل به یقین نزدیک شدم .ما با غزلی مواجهیم که می خواهد جهان بینی جدیدی را تفهیم نماید .

حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست

کارگاه کون و مکان تمام اجزاء آفرینش هستند .این اجزاء شامل  اشیاء و جانداران و پدیده های موجود در بین آنهاست .در مصرع دوم نیز به اسباب جهان اشاره می کند که حاکی از روابط علی و معلولی بین اجزاء جهان و به عبارتی قوانین حاکم بر جهان است .حضرت حافظ این واقعیت را بیان می کند که اینها همه واقعیتها نیست .برداشت اینجانب این است که باید واقعیت های جدید تری کشف گردد پس ماندن در مسیر به صلاح نیست باید حرکت رو به جلو داشت .حتی باورهای فعلی ما هم باید پویا باشند .برای رسیدن به باورها و قوانین جدید حاکم بر جهان باید بالاتر از خرد عمومی جامعه فکر کنیم پس نیاز به باده ای است که مستی یا همان هشیاری فراتر برای کشف و درک حقایق را به ما ارزانی دارد. 

از دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض است

غرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست

خوب حالا که قرار است مسیر ادامه یابد هدف چیست ؟ اگر پایان جهان نیستی است پس هدف چیست؟
هدف رسیدن به جانان است .جان باید به جانان برسد .جانان در همه ابعاد کاملتر از جان است به خصوص در اطمینان از حقایق .جانان مظهر اطمینان کامل است و جان همیشه در اطمینان ناقص است ولی می تواند بر اطمینان خود بیفزاید و این نیازمند درک بالاتری است .فرقی نمی کند که یک عالم باشد یا دو عالم .اصلا مرگ مهم نیست مسیر ممکن است از مرگ هم فراتر برود .اگر جز این بود این همه دل و جان تشنه اطمینان و آرامش نبودند . 

مِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سروِ روان این، همه نیست
به دنبال سایه امن و آرامش زیر درخت سدره و طوبی نباش که اینطور که می گویند آرامش و اطمینان کامل در آنجا هم نیست .تو سرو رونده هستی و باید رشد کنی و بر اطمینان خود اضافه کنی ولی به اطمینان کامل فکر نکن ."مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم /جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها"

دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیست

خوشبختی واقعی آن است که بدون خون دل خوردن و اضطراب‌ و با کشش آن مظهر اطمینان  به دست آید .با این سعی و تلاشی که می کنی تا به باغ بهشت برسی ممکن است این همه پاداش را هم به تو ندهند چون ممکن است معشوق از تو راضی نباشد و تو را نخواهد.فقط "لسعیها راضیه"  هستی ولی باید "راضیهً مرضیهً"باشی .یعنی هم تو از تلاشت راضی باشی و هم او راضی باشد.

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
در این دوره پنج روزه دنیا زمان محدودی داری  که باید صرف آسایش کنی .
آسایش از دیدگاه حافظ مروت و مداراست یعنی بتوانی در فضایی آرام روابط خوب و هنجار با دیگران داشته باشی .پس در این دنیا باید شرایط لازم برای چنین آسایشی را فراهم کنی .این مطلوب معشوق مطمئن است او ما را به سمت اطمینان بیشتر فرا می خواند . 

بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

در کنار دریای نیستی و نابودی قرار داریم و اگر تو ای ساقی به ما باده ای نرسانی می میریم.فرصتی فراهم شده که باده ای بدهی .از لب جام باده تا دهان فاصله زیادی نیست این کار را بکن .

جالب است که این حرکت از عدم اطمینان به سمت اطمینان کامل را شرط بقا می داند .یعنی اگر این گریز نباشد از بین می رویم .کسی که در خطر قرار می گیرد در واقع اطمینانی برای ادامه زندگی ندارد و به همین دلیل به دنبال راهی برای افزایش اطمینان است و اگر چنین نکند می میرد
یافتن چنین راهی نیاز به امید دارد این امید همان باده ساقی است . 
 
زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار

که ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست

غیرت یعنی ناموس پرستی .ای زاهد تو هم شرایط نامطمئنی داری و ایمن از ناموس پرستی روزگار نیستی . اگر نمی خواهی برخلاف جریان طبیعی آفرینش که حرکت به سمت اطمینان کامل است (و نه رکود) حرکت کنی ،بدان که چاره تو هم در میخانه مغان است و از عبادتگاه تو تا این میخانه راهی نیست  

دردمندیّ‌ِ منِ سوختهٔ زار و نَزار

ظاهرا حاجتِ تقریر و بیان این همه نیست
من که آنقدر این درد عاشقی در وجودم بوده که نالان و تکیده شده ام و نیاز به این همه شرح و  بیان احوالم نیست .

نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست

با این همه نام نیکی از من به جا مانده که البته نزد رندان عاشق، نه سود این نام نیک زیاد است و نه زیان آن درد عاشقی . مطلوب این است که معشوق مرا به سمت اطمینان کامل بطلبد.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷۶:

صائب تبریزی/ اصفهانی ،  دیوان اشعار ، غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷۶
                
شُکوهِ حسن را ، از دورباشِ ناز می دانم
عیارِ عشق را ، از لرزشِ آواز می دانم

از آن بر من ، شکست ، از مومیایی شد گواراتر
که بی بال و پری را ، شهپرِ پرواز می دانم

نمی گردد صدف از دیدنِ گوهر ، حجابِ من
قماشِ نغمه را ، از پرده هایِ ساز می دانم

من آن کبکِ ز جان سیرم ، شکارستانِ عالم را
که ماهِ عیدِ خود را ، چنگلِ شهباز می دانم

همان بهتر که سازم توتیا ، آیینه ی خود را
که من زنگار را ، چون طوطیان غمّاز می دانم

ربوده است آنچنان ، دردِ طلب از کف ، عنانم را
که انجامِ سفر را ، پلّه ی آغاز می دانم

نه کافر نعمتم ، تا نالم از ناسازیِ گردون
که قدرِ گوشمالِ چرخ را ، چون ساز می دانم

نسازد لن ترانی ، چون کلیم از طور نومیدم
نمک پرورده ی عشقم، زبانِ ناز می دانم

ز جِیبِ خامُشی ، چون شمع از آن سر برنمی آرم
که لب وا کردنِ خود را ، دهانِ گاز می دانم

درین بستانسرا ، صائب ، چنان خود را سبک کردم
که رنگِ چهره ی گل را ، گران پرواز می دانم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶
                
زلفِ تو ، مرا بندِ دل و غارتِ جان کرد
عشقِ تو ، مرا رانده به گِردِ دو جهان کرد

گویی که ، بلا با سرِ زلف تو ، قرین بود
گویی که ، قضا با غمِ عشقِ تو ، قِران کرد

اندر طلبِ زلفِ تو ، عمری دلِ من رفت
چون یافت رهِ زلفِ تو ، یک حلقه نشان کرد

وقتِ سحری ، باد درآمد ز پس و پیش
وان حلقه ، ز چشمِ منِ سرگشته نهان کرد

چون حلقهٔ زلفِ تو نهان گشت ، دلم برد
چون برد دلم ، آمد و آهنگ به جان کرد

جان نیز ، به سودایِ سرِ زلفِ تو برخاست
پیش آمد و عمری چو دلم در سرِ آن کرد

ناگه سرِ مویی ، ز سرِ زلفِ تو در تاخت
جان را ز پسِ پردهٔ خود ، موی کشان کرد

فی‌الجمله بسی تک که زدم ، تا که یقین گشت
کز زلفِ تو ، یک موی نشان می نتوان کرد

گرچه نتوان کرد ، بیانِ سَرِ زلفت
آن مایه که عطّار توانست ، بیان کرد

فریبا اسدپور در ‫۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹:

بیت اول مصرع دوم نسبت به نسخه کاغذی متفاوت نوشته شده.

محمد مطیع در ‫۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱:

بگردم آب دریاها سراسر 

بشویم هردو دست بی نمک را

منظورش رو کسانی که در وادی عرفان قدم گذاشته باشن درک میکنن 

منظور اینه که خدایا چرا من رو که به راه تو اومدم و به خاطر تو از بدی‌ها دور شدم رو آماج بلا و سختی و گرفتاری قرار دادی .. این دست من نمک نداره

محمد مطیع در ‫۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲:

در تکیه قلندران چو بنگم دادند

در کاسه بجای لوت سنگم دادند

گفتم ز چه روی خواست این خواری ما

ریشم بگرفتند و به دستم دادند

۱
۱۶۹
۱۷۰
۱۷۱
۱۷۲
۱۷۳
۵۷۲۵