گنجور

 
ملا احمد نراقی

خر لگد زد بر دهان و بر سرش

کرد خالی سر ز سودای زرش

یک لگد زد خر بر آن گرگ کهن

هم شکستش آسیا و هم دهن

کام نگرفته هنوز از نعل زر

در سر زر کرد دست و پا و سر

هر که را حرص و طمع از راه برد

عاقبت ناکامش اندر چاه برد

چون سرش بشکست و دندانش بریخت

ترک خر کرد و سوی صحرا گریخت

با سر و رخسار خونین آن اویس

برگرفته راه کوه بوقبیس

زار و نالان لنگ لنگان می دوید

روبهی او را بدین حالت بدید

پیش آمد کایها الفحل الامیر

این چه حالت هست کافکندت به تیر

دست و پایت را چه شد دندان کجاست

این سر و صورت چنین خونین چراست

گفت بر من از من آمد این بلا

زانکه کردم پیشه ی خود را رها

پیشه ام قصابی آمد از ازل

بود سلاخی مرا شغل و عمل

هم پدر هم جد من قصاب بود

خون گاوان و خرانشان آب بود

کی دکان نعلبندی بد مرا

نعلبندی از کجا و من کجا

گرگ صحرا خویش را رسوا کند

چون دکان نعلبندی واکند

ور بانداز خود آن کوپا کشید

هیچ سودی غیر پاسازی ندید

کار دوران را قراری داده اند

هرکسی را کار و باری داده اند

هرکه پا از کار خود بیرون نهاد

جامه و کالای خود در خون نهاد

می نبیند هرکس از هر پیشه سود

ای بسا کسها که خود را آزمود

کسب هرکس را معین کرده اند

بهر هر شغلی کسی آورده اند

گر به دست مردم استی کارشان

دیگری ناکرده است افسارشان

از چه کرد این پینه دوزی اختیار

کفش دوزی را بود بیش اعتبار

این چرا پالانگری بر خود گماشت

جامه و زربفت و دیبا را گذاشت

از چه کرد آن عطرها را خیر باد

بار کناسی به دوش خود نهاد

ریش و سبلت در نجاست پرورید

هرکه رید او رو به آنجا آورید

خلق را گر حق به خود بگذاشتی

گر نه هرکس را به کاری داشتی

ای بسی از کارها مهمل شدی

بس دکان بی‌رونق و مختل بدی

هر کسی جستی بپادار گزین

کارهای پست ماندی بر زمین

زین ره این دانای پنهان و پدید

هرکسی را بهر کاری آفرید

هرکه پا از کار خود برتر نهاد

داد هم سرمایه هم سودش بباد

هرکه دست از کسب و شغل خود کشید

تیغ غیرت دست و پایش را برید

هر که جز از شغل خود گوید سخن

مشتها از غیبش آید بر دهن