گنجور

حاشیه‌ها

ho۳ein۰۲۱ در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

بسیار عااالی

محسن در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۱ در پاسخ به آرزو دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

مَهِ ده چهار یعنی ماهِ شبِ چهارده، بدر

Polestar در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

مفهوم بیت چهارم "که خواب مرگ، بیداریست..."

ظاهرا اینست که انسان دائما در خواب غفلت است و وقتی می‌میرد، پرده‌های غفلت کنار می‌رود و از خواب غفلت برمی‌خیزد

همچنان که در حدیث علوی آمده:

الناس نیام، فإذا ماتوا انتبهوا

و در آیه کریمه آمده:

لقد کنت فی غفلة من هذا، فکشفنا عنک غطاءک، فبصرک الیوم حدید.

 

آروین یوسفی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹:

معنای این سروده زیبا را به قدر سواد اندک و درک محدود خویش مینویسم تا شاید گره از دریافت دوستان بگشاید. امیدوارم کم ایراد باشد.


در این غزل، عاشق اینطور مینماید که اهل ناز کشیدن نیست. خود را فارغ از غم از دست دادن میداند و سعی بر تغافل و غفلت ورزیدن دارد. حال آن که آنکه این تغافل، ادعایی تهی بیش نباشد.

 


«ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم | امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم»


وحشی گوید ما (من) اگر از کسی دل بریدیم و قطع امید کردیم، دیگر برگشت نظری در کار نیست. همانگونه که اگر پای از در دری بیرون بگذارم، دیگر بدان داخل نمیشوم.

 


«دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند | از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم»


دل همچون کبوتر نیست که به بامی که از آن پر زده بازگردد؛ ما اگر بامی را ترک کردیم، دیگر به آن برگشتی نیست. (پریدن از گوشۀ بام، استعاره از رها کردن از معشوق است)

 


«رم دادن صید خود از آغاز غلط بود | حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم»


معشوق را مورد عتاب قرار میدهد و به او یاد آورد میشود که ابتدا او عاشق را از خود فراری داد و سپس میگوید حالا که این کار را کردی و مرا از خود راندی، دیگر بازگشتی در کار نیست. (نظیر عبارت "رفتم که رفتم" امروزی)

 


«کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است | انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم»


"کوی" در شعر پارسی، اغلب به منزلگاه معشوق و پیرامون آن اشاره دارد.

"روضۀ خُلد" همان بهشت برین است.

"باغ ارم" باغیست که توسط شدّاد، پادشاهی در زمان هود نبی، بنا نهاده شد. این باغ که خشت های آن از زر و سیم بودند، چنان با شکوه و پر زرق و برق بود که آن را "بهشت شداد" میگفتند و بهشتِ روی زمین میدانستند.

در این بیت عاشق منزلگاه معشوق را به باغ ارم که بسان بهشت است تشبیه میکند و سپس چنان وانمود میکند که این جلال و شکوه اصلاً برایش اهمیتی ندارد و حتی آن را به خاطر نمیسپارد. گویی که هیچگاه آن را ندیده است.

 


«سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن | گر میوهٔ یک باغ نچیدیم، نچیدیم»


"صلا" در گذشته به آواز دعوت به طعام گفته میشد. در واقع زمانی که میخواستند مردم را به خوردن غذا دعوت کنند و اعلام آماده بودن خوراک کنند، صلا سر میدادند.

عاشق در ادامۀ بی اعتنایی به بهشت معشوق، میگوید صد باغ زیبا و سرسبز دیگر وجود دارد که گل های آن مرا به خوردن میوه های خوش طعم و تازۀ آن باغ دعوت میکنند. پس اگر از میوۀ باغ تو گذشتم و آن را نچیدم، دیگر نظرم برنمیگردد زیرا که از آن بهتر را یافتم (هر چند خود عاشق نیز میداند که سخنانش ادعاییست بی اساس).

 


«سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل | هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم»


میگوید از سر تا به پایم در حال دعا و راز و نیاز (برای تو) هستم اما تو بی توجهی میکنی. اما آگاه از آن لحظه ای باش که به تو رسم و دیگر رسیده ام (با گفتن این جلمه شیرینی وصال را به خاطر می آورد). عاشق در این لحظه کمی نرم تر شده و بارقه ای از امید به وصال به دلش می افتد که باعث اعترافِ بیت بعدیست.

 


«وحشی سبب دوری و این قسم سخنها | آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم»


پس از همۀ ملامت ها و سرزنش هایی که متوجه معشوق ساخت و او را مقصر این دل بریدگی خود دانست، حال صادقانه با خود سخن میگوید و اظهار میکند که در حقیقت دلیل همۀ این دوری و گلایه ها، این چیز هایی نیست که گمان میکنم. به این صورت وحشی گناهانی که تاکنون متوجه معشوق ساخته بود و اتهاماتی که زده بود را از گردن او باز کرده و گردن خود می افکند.

آنچه که در بیت پایانی اتفاق می افتد، اینست که وحشی پس از آن همه رجز خوانی، معترف میشود که در حال تبرئۀ خود بوده است و حقیقت را کتمان میکرده و حال به این نتیجه رسیده است که این کار فایده ای ندارد و مقصر اصلی این دوری ها نه معشوقِ غافلش، بلکه خود اوست.

 


نام و یاد وحشی مانا باد

حنّان در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۰ در پاسخ به پرنـد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:

با سلام و احترام

ممنون از نکته ارزشمند شما

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله:

محمد رضا  کرمان

سلام خدمت آقا کوروش در پاسخ به سوال حضرتعالی باید عرض کنم  حضرت مولانا در این قطعه از مثنوی شریف  کما فی السابق تاکید به جدایی روح بشری از ماوای اصلی خود دارد ودر قالب استعاره وکنایه  با مثال آهو  وخران به مسئله میپردازد  همانگونه که در بعد از این آهو رو به خران میگوید 

من الیف مرغزاری بوده ام  /// در زلال روضه ها آسوده ام 

گر قضا انداخت مارا درعذاب /// کی رود آن خو وطبع مستطاب 

 اما در توضیح مصرع دوم که شما فرمودید باز ایشان در قالب مثال وبنا به تاکید وحجت کلام شهر سبزوار را که جزو اولین شهرهای غالباً شیعه نشین در گذشته بوده را مطرح میفرمایند که همانگونه که مشخص است اسم ابوبکر بیشتر منتخب مسلمانان اهل تسنن  بوده وهست و یک فرد اهل تسنن در میان یک شهر با اکثریت شیعه بدون همزبان  وهم مسلک احساس غربت وتنهایی میکند به شما توصیه میکنم لطفاً بقیه مثنوی ( حکایت سلطان محمد خوارزمشاه در شهر سبزوار .....) را جهت روشن شدن مطلب بخوانید مثلا  میفرماید:

کی بود بوبکر اندر سبزوار ///یا کلوخ خشک اندر جویبار 

یا

سبزوار است این جهان ومرد حق ///اندر این جا ضایعست وممتحق

هست خوارزمشاه یزدان جلیل /// دل همی خواهد از این قوم رذیل 

 شاد وخرم باشید با سپاس

{ممتحق =باطل ،منسوخ،متروک،ضایع}

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله:

محمد رضا ذویاور از کرمان

در این بیت : گاه آهو می رمید از سو به سو      گه زدود وگرد که میتافت رو 

باید به این نکته توجه کرد که آهو علاوه بر  محنت حبس در میان خران از خوراک خود نیز احساس نا خرسندی دارد و از گرد وخاک حاصل از کاه در عذاب است  به عبارت دیگر خوراک وقوت روحانی باعث فربهی ونشاط روح میگردد  که همان عشق ورزی به کل حیات وکاینات است ولذایذ جسمانی هرگز  تامین کننده نیاز روح بشر نمی تواند باشد 

 

شاهد نوخط در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

شاه بیت: ما خود افتادگان مسکینیم - حاجت دام گستریدن نیست

احمـــدترکمانی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۵۶ در پاسخ به سمیه دربارهٔ باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:

آری مرقی است

این رباعی بسیار پر مفهوم است

فرهاد اکبرزاده در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰:

در واقع منظور حافظ معشوق خودش نیست بلکه منظورش از یار یار واقعی ست.یار غیر واقعی و به اصطلاح نامرد کسیست که سوختنش را ببیند اما برایش لذت بخش و بی اهمیت است.منظور از شمع انجمن کسیست که سوختن رفیقش را می بیند اما مانند شمعیست که در آنجا روشن و نظاره گر است.حافظ در ابیات بعدی اشاره می کند چنین افرادی یار نیستند بلکه رقیبهایی هستند که به هر علت مانند حسادت و...تبدیل به اهریمنی در غالب یار شده اند.حسادت از صفات اهریمن و اهریمنی ست و با خواندن اشعار حافظ می فهمیم انسان واقعی با کسی رقابت ندارد بلکه رقیب اصلی برای چنین انسانی امیال و صفات زشت نفس که معمولا طبیعی است و حسادت یکی از آنها می باشد است.رقابت با خود و نفس خود برای چنین انسانی یعنی انسان از خود پیشین اش بهتر باشد و نتیجه اش پیشرفت و رسیدن به مقامات بالا چه معنوی چه دنیوی و...است و در این حالت بدون اینکه انسان خودش را با دیگری مقایسه کند و در نتیجه رقیبی برای خودش بسازد ، مقام خود را بالا میبرد.به نظر میرسد حافظ چنین تجربه ای در زندگی اش داشته و ضربات و صدمات زیادی از نارفیقان خورده.توجه داشته باشیم وقتی حافظ اشاره به اهرمن می کند منظورش آدمهایی است که از سر حسادت با نیرنگ و فریب و...آسیبهای جدی میرسانند زیرا اهرمن در افسانه و اسطوره های ایرانی بسیار قدیمی ست.زُروان در اندیشه و اسطوره های ایرانیان گاها بعنوان ایزد و گاها بعنوان خدا می شناسند.زروان که مدتهای زیادی تنها بود از تنهایی زیاد در این فکر غوطه ور می شود که نکند هستی سراسر پوچ است و از این فکر اهورامزدا و اهرمن در زهدان شکل می گیرند.زروان گفت هرکه زودتر به دنیا آمد فرمانروایی جهان را به او میسپارم.اهرمن که از اندیشه پدر آگاه شد با نیرنگ و فریب زهدان را شکافت و به دنیا آمد اما زروان او را نپسندید زیرا زشت ، یعنی دارای صفات نازیبا بود و پس از آن اهورا مزدا دنیا آمد و بسیار زیبا یعنی دارای صفات نیک بود.زروان بناچار فرمانروایی دنیا را بنا بر قولی که داده بود برخلاف میل باطنی اش به اهرمن سپرد اما گفت اهورامزدا طوری آفریده شده که سرانجام بر اهرمن پیروز خواهد شد و نور بر تاریکی چیره خواهد شد و....از آن زمان بین اهورا مزدا و اهریمن نبرد است زیرا مثلا یکی از کارهای اهرمن این است که روان انسانها را به سوی خویش کشاند برای بردن به تاریکی ، البته هم در این دنیا هم در آن دنیا و نبردی که در مثال فوق ذکر کردم و اشاره به آن دنیا شد ، مراد پس از مرگ نیز است.منظور حافظ از اهرمن یعنی کسیکه آسایش و راحتی و خوشی و خوشبختی کسی یا اطرافیان را برنمی تابد و مانند اهرمن  با دستان ناپاکش ضربه ها و صدمات زیادی به اطرافیان میزند و زندگی را به کامشان تلخ می کند.

منابع: اشعار حافظ و اوستا جلیل دوستخواه

جبرئیلی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۱۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۸۴:

بنده در بیت دوم مصراع اول "بگردی و نجوئی یار چون مُو" شنیده ام

همیرضا در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ نظامی عروضی » چهارمقاله » مقالت چهارم: در علم طب و هدایت طبیب » بخش ۵ - حکایت چهار - محمد بن زکریای رازی:

در مقدمهٔ تصحیح چهارمقاله به قلم علامه قزوینی ضمن برشمردن اشتباهات تاریخی نظامی عروضی اشاره شده (در این صفحه):

«محمد بن زکریای رازی طبیب معروف را معاصر منصور بن نوح سامانی دانسته و حال آن که وی اقلا سی سال قبل از جلوس منصور وفات یافته است و بر چنین امری باطل و بنیانی متزلزل یک حکایت بلندبالای مجعولی مبتنی ساخته.»

به نظر می‌رسد که نظامی عروضی تصور کرده کتاب «طب منصوری» زکریا به نام منصور سامانی تصنیف شده و آن را مأخذ نقل این داستان قرار داده، در حالی که این کتاب به نام «منصور» دیگری تألیف شده است. («منصور بن اسماعیل» به نقل از ابن ندیم، «منصور بن اسد» به نقل از بیرونی و به عقیدهٔ نویسندهٔ مقالهٔ طب منصوری در ویکیپدیا درست آن «منصور بن اسحق» حاکم ری).

mowjehasti در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۶۸:

مصرع دوم از بیت پنجم حتما باید اصلاح شود. زیرا خودش می‌فرماید عرض بر ۹ قسم است و با عبارات موجود هشت قسم برشمرده است. در واقع مقوله «ملک» از اقسام ساقط شده.

اما اگر مصرع دوم اصلاح شود اقسام نه‌گانه کامل است.

پس کم و کیف و این و متی و مضاف و وضع _ پس یفعل است و ینفعل و ملک، ای ودود

Mahyar در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵:

به گمان من -- سعدی میگوید - بی فکری ( که نمونه آن در مدیتیشن صبح زود به دست میاید) از آب حیات بهتر است.

ای ساقی صبوحی درده می شبانه
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه

 

نریمان در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰:

عبارت «بر خنگ» ظاهرا از رباعی بعدی («رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین») این‌جا به اشتباه کپی شده؛ مشخص هم نیست چرا!

باید اصلاح شود.

نریمان در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵:

دوستان فاشیست و ناسیونالیست ببخشند که خیام در این‌جا باب طبع عقایدشان سخن نگفته :)

«خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر!»

یک خشت سر خم شراب از تمام گستره ی امپراطوری هخامنشی (و هر امپراطوری یا قدرت دیگری) ارزشمندتر و خوشتر است.

حکیم در این جا دم و دستگاه قدرت و «تمدن» اقتدارطلبان را به سخره می‌گیرد، چنان که در مصرع بعد توهمات متشرعان را. در بیت بعدی هم بساط شامورتی به اصطلاح «عرفا» را کف کوچه می‌پاشد.

شگفتا که با یک تیر سه نشان زده!

زنده باد خیام!

کوروش در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۲ - قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان به حکم جنسیت و همدلی او با ایشان:

ای بسا در گور خفته خاک‌وار

 

به ز صد احیا به نفع و انتشار

 

سایه برده او و خاکش سایه‌مند

 

صد هزاران زنده در سایهٔ ویند

 

حضرت اینجا خودشونو میفرمایند

 

سید محسن در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:

دلم از بس که خون بخورد از او-----درست است

حسین مرکزی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۱ - ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه:

عبادات آنگاه ارزد که رها از نفس باشد.

آیینه در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۶ در پاسخ به بهزاد دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰:

مات صفت نیست، فعل است .
مات یعنی مردن ، نه اینکه مرده
یعنی شما میفرمایید مات به این سادگی که یعنی از ما تو را ، جایش بگذاریم "از مردن ، سلام الله"

۱
۱۶۵۳
۱۶۵۴
۱۶۵۵
۱۶۵۶
۱۶۵۷
۵۷۲۹