دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۶ - سوال از کیفیت جمع بین وحدت و کثرت:
هشتمین پرسش
در صورت اتحاد عارف و معروف، سعی و اجتهاد انسان برای کسب معرفت برای چیست؟
414 اگر معروف و عارف ذات پاک است چه سودا در سر این مشت خاک است؟
مراد از مشت خاک، انسان است. در ابیات قبل توضیح داده شد که مقام عرفان در بین موجودات فقط برای انسان میسر است. چون انسان است که جامع جمیع اسماء و صفات الهی گشته است. حال در این سؤال سایل می پرسد، اگر عارف و معروف یکی است و آن نیز جز ذات پاک احدیت نیست در این صورت چه سودا و عشقی در سر انسان وجود دارد.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۷ - جواب:
جواب سؤال هشتم
اتحاد عارف و معرف
415 مکن بر نعمت حق ناسپاسی
که تو حق را به نور حق شناسی
مهمترین نعمتی که خدا بر انسان ارزانی داشته است نعمت افاضۀ وجود است. شیخ می فرماید: به این نعمت حق ناسپاسی مکن و یقین بدان که تو به وجود حق موجود گشته ای و علم و شناسایی نیز تابع وجود است، پس علم و شناسایی تو نسبت به حق نیز تابع وجود حق است. در مصرع دوم می فرماید: تو با نور حق، وجود حق را می توانی بشناسی.
416 جز او معروف وعارف نیست، دریاب
و لیکن خاک می باید ز خور تاب
در شرح بیت ۴ توضیح دادیم که در تعین اول ذات احدیت، که آن را عقل کل گویند صورتهای کلی تمام موجودات در علم خداوند بوجود آمدند و گفته شد این صورت های کلی را اعیان ثابته می نامند. بدیهی است هر یک از این اعیان دارای استعدادی و قابلیتی هستند که با تجلی وجودی حق از علم به عین می آیند و به همان صورت که استعداد ذاتی ایشان هست بی کم و زیاد وجود خارجی پیدا می کنند. به عنوان مثال عین ثابتۀ مؤمن تقاضای ایمان می نماید و عین ثابتۀ کافر تقاضای کفر می نماید.
و به عبارت دیگر هر شیئی هر چه می طلبد، ظهور حق در او به همان صفت می باشد. پس هر صفتی را در هر شیئی می بینیم جز تجلی ذات حق نیست. پس عارف و معروف نیز به حقیقت، همان حق است. جز او چیزی دیگری نیست. شیخ با فعل تنبیهــی« دریاب» هشــدار داده، به مخاطب می گوید که این موضوع را دریاب و بفهم. در مصرع دوم با ذکر مثال این موضوع را بیان می کند و می گوید همان گونه که در خاک، استعداد بالقوه وجود دارد و باید تابش خورشید در آن باشد تا استعدادش ظاهر شود و از آن خاک، باغ و گلستان حاصل شود، عین ثابتۀ انسان نیز که مانند آن خاک ، استعداد معرفت وجود دارد ولی لازمه شکوفایی و بروز این معرفت تابش حرارت خورشید است و مراد از حرارت خورشید همان عشق، سودا و طلبی است که در سر انسان وجود دارد. شیخ در این بیت بطور ضمنی پاسخ سؤالی را که سایل پرسیده بود که چه سودا بر سر این مشت خاک است را می دهد و می فرماید که آن سودا عبارت از «تاب خور میباشد ومراد از تاب خورشید، عشق به معرفت خداوند است.
417 عجب نبود که ذره دارد امید
هوای تاب مهر و نور خورشید
این بیت اشار به آیۀ کریمه است که می فرماید«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی».
درمصرع اول کلمه ذره اشاره به اعیان ثابته است که در علم حقند. همان گونه که ذره بدون تابش نــور خــورشید ظهور ندارد، اعیان ثابتۀ موجودات نیز بدون نور تجلی خورشید ذات الهی نمی توانند از علم به عین بیایند. شیخ در این بیت می فرماید: جای تعجب نیست که ذرۀ ناچیز امید و هوای طلب آن داشته باشد که تاب مهر یعنی محبت الهی بر او بیفتد و به سبب آن محبت و نور خورشید، ذات و صفات الهی بر او تابنده شود تا او را از ظلمت عدم به صحرای وجود آورد و هر استعدادی که در کمون او بود به منصّۀ ظهور برسد و از قوه به فعل درآید.
418 به یاد آور مقام حال فطرت
کز آن جا باز دانی اصل فکرت
در بیت 416 توضیح داده شد که هر یک از اعیان ثابته دارای استعدادی هستند و فطرت هر یک از اعیان ثابته نیز معرفتِ همان اسمی از اسماء الهیه است که مظهر آن می باشند. انسان با توجه به اینکه مظهر جامع اسم الله می باشد بنابر این فطرت انسان معرفت تمام اسماء الهیه است. "وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَْسْمَآءَ کُلَّهَا" حال شیخ می فرماید: ای انسان! آن مقامِ فطرت خود را به یاد آور و بدان که فطرت تو معرفت جمیع اسماء الهیه است و به یاد آور که در آن زمان که هنوز از لباس وجود عاری بودی تقاضای آن را داشتی که وقتی از نیستی به هستی بیایی دانش و معرفت مبدأ از تو به ظهور آید و عارف بالله شوی و اگر این عهد و پیمان را به یاد آوری اصل فکرت خود را باز خواهی دانست.
419 الست بربّکم ایزد کرا گفت
که بود آخر که آن ساعت بلی گفت؟
شیخ در این بیت با اشاره به آیۀ کریمه «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی» با لحن استفهامی بیان می کند: در مقام فطرت، خدا به چه کسی گفت «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ » و چه کسی به او گفت «بلی» مگر این طور نیست که ذُریّات بنی آدم در آن لحظه مخاطب پروردگار بودند و مگر این طور نیست که خداوند در آن روز از ذریات بنی آدم اقرار گرفت. اگر معرفت حق ایشان را ذاتی نبود چگونه اقرار به ربوبیت حق نمودند. پس سودای عشق و طلب برای انسان از همان روز است و در فطرت او می باشد.
420 در آن روزی که گِل ها می سرشتند
به دل در، قصۀ ایمان نوشتند
این بیت اشاره به این حدیث قدسی است «خَمَّرتُ طینة آدم بِیَدیّ أربعین صَباحاً» و می فرماید که در آن روزِ فطرت که طینت و حقیقت انسانی را می سرشتند در دل او قصۀ ایمان نوشتند.
421 اگر آن نامه را یک ره بخوانی
هر آن چیزی که می خواهی بدانی
آن نامه اشاره به روزی است که خداوند از موجودات تعهد و اقرار گرفت هر موجود متناسب استعداد ذاتی که در عین ثابته اش، داشت عهدی را به خدا سپرد. انسان با توجه به اینکه جامعِ جمیع صفات و اسماء الهی بود، مقرّ عشق و معرفت را متعهد شد. حال شیخ می فرماید: اگر آن نامه را بخوانی هر چیزی را که می خواهی بدانی، خواهی دانست. یعنی به اصل موضوع پی خواهی برد و به تعهداتی که کرده ای، واقف خواهی شد.
422 تو بستی عهد عقد بندگی دوش
ولی کرد به نادانی فراموش
در بیت 420 اشاره به روزی شده است که تعین اعیان ثابته و استعدادات می باشد. چون در آن حالت تجلی ذاتی بدون اسماء است و هنوز ملبس به اسماء و صفات نگشته و از شائبۀ کثرات مُبرّاست ولی وقتی از مرتبه احدیت به مرتبه واحدیت تنزل نمود و اسماء و صفات متعین گشت، در این حالت پوشیده به حجاب اسماء و صفات گشت. لذا از این حالت به شب تعبیر نموده و در مصرع اول می فرماید: که دوش یعنی در مرتبه واحدیت با خدا عقد بندگی بستی و خدا در آن روز به تو گفت «أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ» و تو هم گفتی «بلی» ولی حالا آن عهد و پیمان خود را از روی جهل و نادانی فراموش نموده ای.
423 کلام حق بدان گشتست مُنزَل
که تا یادت دهد آن عهد اول
بر طبق توضیحاتی که در تشریح ابیات قبلی گفته شد، شناخت و معرفت در انسان فطری است و دربیت قبل گفت: انسان از روی نادانی این معرفت خود را فراموش کرده است و باید کسی باشد که این معرفت را دوباره به انسان یادآوری نماید. یعنی چیزهایی را که می دانسته دوباره به او یادآوری نماید. بدین سبب شیخ در این بیت می فرماید: فلسفه نزول کلام حق این است که معرفتی را که انسان فراموش کرده است، به یادش آوَرَد. به اکثر آیات قرآنی اگر دقت کنید ملاحظه خواهید کرد که لحن و آهنگ تذکر و یادآوری دارد نه لحن و آهنگ آموزش اولیه، بنابر این قرآن نازل گشت تا به انسان آن چیزی را که در عهد اول با خدا بسته بود و آن عهد نیز عبارت از معرفت الله است، یادآوری نماید.
424 اگر تو دیده ای حق را به آغاز
در اینجا هم توانی دیدنش باز
در توضیح بیت 416 بیان گردید، هر یک از اعیان ثابته دارای استعداد و قابلیتی هستند که با تجلی وجودی حق از علم به عین می آیند و مثال هم آورده شد که عین ثابتۀ مؤمن، ایمان و عین ثابتۀ کافر، تقاضای کفر می نماید. این استعداد در انسان ها دارای طیف وسیعی است به نحوی که یکی در مراتب کمال به مقامی می رسد که مصداق «لِی مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُنِی فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ» می گردد و یکی دیگر در مقام اسفل است که مصداق «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ» می گردد و توضیح داده شد که این استعدادها در فطرت انسان هاست. بنابراین، آن که در فطرتش استعدادِ دانش و معرفت خاص باشد یعنی جمیع اسماء و صفات الهی در او متعین باشد عرفان او به ذات احدیت کامل خواهد بود.
به همین جهت شیخ فرموده که «اگر تو دیده ای حق را به آغاز» یعنی در مرتبۀ فطرت اگر قابلیت مشاهدۀ جمال حق را داشته ای و حق را دیده ای در اینجا نیز خدا را می توان ببینی. لازم به یادآوری است که در مبدأ فطرت، همه به ربوبیت حق اقرار داشته اند، دیدن حق مخصوص انبیاء و اولیاء و عرفا بوده البته رؤیت اینان دارای مراتب و تفاوت هایی است.
425 صفاتش را ببین امروز اینجا
که تا ذاتش توانی دید فردا
شیخ می فرماید: صفات حق را امروز در آیات آفاق و انفس مشاهده نما و ببین که اسماء وصفات الهی چگونه در صور مظاهر عالم ظهور نموده اند. اگر امروز موفق به دیدن شدی، فردا یعنی بعد از تَجرُّد از علایق بدنی ذات حق را خواهی دید و اگر امروز بینا به صفات الهی نباشی فردا نیز نخواهی دید. آیۀ قرآنی نیز بیانگر همین موضوع است «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلًا»
البته این مطلب شیخ مربوط به عموم است و الا خواص یعنی کاملان و اولیاء هم در این دنیا و هم در آخرت خدا را مشاهده می نمایند، چنانکه مولی امیر المؤمنین فرموده اند «لَو کُشِفَ الغِطاءُ ما ازدَدتُ یَقینا»
426 و گرنه رنج خود ضایع مگردان
برو بنیوش لا تهدی ز قرآن
این بیت اشاره به این آیه کریمه است «إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ» یعنی برای تحصیل کمالات قابلیت فطری لازم است و این قابلیت فطری را هدایت الهی می گویند. بدون هدایت الهی سعی و کوشش فایده ندارد. شیخ می فرماید: اگر این قابلیت را نداری رنج خود را ضایع مکن و برو از قرآن آیه لا تهدی را بشنو.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۸ - تمثیل در بیان نسبت عقل با شهود:
تمثیل
تمثیلی است مبنی بر اینکه کسی که قابلیت ادراک چیزی را نداشته باشد منکر آن می شود.
427 ندارد باورت اکمه ز الوان و گر صد سال گوئی نقل و برهان
اکمه، کور مادرزاد را گویند. شیخ می فرماید: تو که بینا هستی، اگر صد سال با نقل و برهان به کور مادرزاد در مورد چگونگی سرخ، آبی، سیاه و الوان دیگر صحبت کنی او تو ا باور نخواهد کرد.
428 سفید و سرخ وزرد و سبز و کاهی به نزد وی نباشد جز سیاهی
در نزد کور مادرزاد سفید، سرخ ، زرد، سبز و کاهی جز سیاهی رنگ دیگری نیست البته اگر دقیق تر بگوئیم حتی سیاهی هم نیست چون اگر سیاهی را درک کند به مصداق «الأشْیاءُ إنَّما یَتَبَیَّنُ بِأضْدادِها» باید سفید را هم درک کند و اگر سفید را درک کرد پس سایر رنگ ها را درک می کند. پس برای کور مادرزاد اصلاً رنگ مفهوم و معنایی ندارد.
429 نگر تا کور مادرزاد بد حال کجا بینا شود از کَحْل کَحّال
شیخ می فرماید: نگاه کن و ببین اگر کوری مادرزاد باشد، چگونه با معالجه چشم پزشک بینا می شود به عبارت دیگر کور مادرزاد با معالجه بینا نمی شود. چشم پزشک آن کوری را می تواند معالجه کند که در اثر بیماری برایش ایجاد شده است. به عنوان مثال کسی که چشمش بواسطۀ آب مروارید نابینا شده است در این صورت با معالجه بینا می شود. به همان ترتیب است اگر مؤمنی در اصل فطرت دیدۀ وی به حق بینا بــود اما به علت شهوات نفسانی چشــم بصیرت وی کــور شده بود با معالجه مرشدان کامل می تواند بینا شود.
430 خرد از دیدن احوال عقبی بود چون کور مادرزاد دنیا
در این بیت شیـخ به کسانی که از راه عقل می خواهند حقیقت را دریابند تعریضی می زند و می گوید: خرد یعنی عقل از ادراک احوال عقبی که یکی از آن احوال، دیدن و مشاهدۀ جمال حق است، مانند کور مادرزاد دنیاست یعنی همان گونه که کور مادرزاد، قادر به دیدن رنگ ها نبوده، معالجه پذیر هم نیست، آن شخص هم هرگز مشاهدۀ جمال حق نمی تواند بکند.
431 ورای عقل، طوری دارد انسان که بشناسد بدان اسرار پنهان
شیخ می فرماید: ماوراء عقل، انسان طوری و طریقــی دیگـر دارد که با آن طـور و طـریق می تواند اسرار پنهان را بشناسد و آن طور به حکم آیۀ قرآن «فَمَنْ کَانَ یَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا» عبارت است از تصفیه، سلوک، ریاضت، مجاهده و پاک کردن دل از غیر حق که راه انبیاء و اولیاء است و این همان طریق عشق و محبت است.
432 به سان آتش اندر سنگ و آهن نهادست ایزد اندر جان و در تن
از ا صطکاک سنگ با آهن آتش ایجاد می شود و هر کدام از آن ها به تنهایی مولد جرقه و آتش نیست و به همان ترتیب است عشق و محبت که منجر به لقاء حق می گردد در جان و تن انسان نهاده است. وقتی جان و تن بر هم زده شد، آن عشق و محبت ظاهر می شود و از هر یکی جان و تن به تنهایی این معنی حاصل نمی شود. بر هم زدن تن و جان نیز عبارت از سلوک، ریاضت و عدم پیروی از خواسته های نفسانی می باشد.
433 از آن مجموع پیدا گردد این راز چو بشنیدی برو با خود بپرداز
یعنی از طریق عقل و استدلال راز کشف نمی شود بلکه از مجموع جان و تن انسانی به طریقه تصفیه، راز، آشکار و پیدا می شود. حال که این موضوع را شنیدی از عقل و استدلال دست بردار و برو با خود بپرداز. یعنی به طریقۀ تصفیه دل و تطهیر آن مشغول باش و نقوش اغیار از دل خود محو گردان .
434 چو بر هم اوفتاد آن سنگ و آهن ز نورش هر دو عالم گشت روشن
چون سنگ و آهن که مراد از آن جان و تن ا ست، بر هم اوفتاد یعنی به طریقه تصفیه دل پرداخت، از نور حاصل از بر هم افتادن جان و تن، هر دو عالم روشن می شود. در این حالت است که انسان از خود بیخود گشته، خود را مظهر و عین نور حقیقت می بیند و دو عالم را با نور خود منور می سازد.
435 تویی تو نسخۀ نقش الهی بجو از خویش هر چیزی که خواهی
این بیت اشاره به این حدیث است که فرمود «مَنْ عَرَفَ نفسَه فقد عَرَفَ ربَّه» بارها گفته شده است که انسان جامع جمیع اسماء و صفات الهی است و حق در حجاب تعین «تو» مخفی گشته است بنابر اگر انسانی «تویی» خود را از خود کنار بزند، نسخه کامل نقش الهی در او هویدا می گردد. به همین جهت شیخ می فرماید که تو نسخه کامل نقش خدا هستی. بنابر این هر چیزی را که می خواهی در وجود خودت جستجو کن و این امر نیز جز به طریق عبادت، ،سلوک، مجاهده، ارشاد کامل و تصفیه دل امکان پذیر نیست.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۰ - جواب:
جواب سؤال نهم
درباره راز اناالحق
437 انا الحق کشف اسرار است مطلق به جز حق کیست تا گوید انا الحق؟
شیخ در این بیت جواب سؤال منظور در مصرع دوم بیت فوق الذکر را می دهد و می گوید انا الحق، کشف و اظهار اسرار مطلق است و بی شائبه و بدون شک و شبهه، مطلبی را که منصور بیان فرموده سخن هرزه و بیهوده نبوده است. به جز حق چه کسی می تواند انا الحق گوید.
438 همه ذرات عالم هم چو منصور تو خواهی مست گیر و خواه مخمور
شیخ می فرماید: ندای اناالحق را تنها منصور نداده بلکه همه ذرات عالم همچو منصور بیخود و مخمورند و این ندا را سر می دهند. اما افشای اسرار جز در حالت مستی و بیخودی مطلق جایز نیست. در این حالت که شخص بواسطۀ حالت مستی و خماری خود را نگاه نمی کند. باید بدانیم که در شریعت و طریقت ندای انا الحق ممنوع است.
439 در این تسبیح و تهلیلند دایم بدین معنی همه باشند قائم
این بیت با بیت بالا موقوف المعنی است. شیخ در ادامه مطلب فوق می فرماید: جمیع ذرات عالم همیشه در تسبیح و تهلیلند. تسبیح عبارت است از تنزیه حق از مشارکت غیر در ذات و صفات، تهلیل یعنی «لا اله الا الله» عبارت از نفی غیر و اثبات حق است. کمال تسبیح و تهلیل این است که ناطق انا الحق گوید چون در بکار بردن «او و تو» که ضمیر غایب و مخاطب است شائبه غیریت وجود دارد کسی که از این الفاظ استفاده می کند، هنوز مشارکت و نفی غیر را تمام نکرده است، به عبارت دیگر در دنیا یک وجود بیشتر نیست و آن هم وجود حق است. در مصرع دوم شیخ فرموده که «بدین معنی همه باشند قائم» یعنی همۀ موجودات به گفتن انا الحق قائم هستند چون اگر ظهور حق در همه ذرات عالم نباشد، همۀ عالم عدم می شوند. پس ظهور حق در همه ذرات عالم هست و به همین اعتبار همه ذرات می تواند بگویند انا الحق.
440 اگر خواهی که گردد بر تو آسان و ان من شیء را یک ره فروخوان
این بیت اشاره به آیۀ کریمه «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» می باشد. شیخ می فرماید: اگر می خواهی فهم این مطلب، یعنی فهم اینکه همۀ موجودات مسبح هستند، بر تو سهل شود، برو و از قرآن کریم این آیه را بخوان.
441 چو کردی خویشتن را پنبه کاری تو هم حلاج وار این دم برآری
بدان که توحید بر دو نوع است: توحید علمی و توحید عیانی. توحید علمی آن است که شخص بداند و علم پیدا کند که غیر حق، موجودی نیست و اشیاء همه مظاهر حقند و همۀ اشیاء ناطق انا الحق بوده، بدون حق عدم هستند. اما توحید عیانی آن است که سالک به طریقۀ تصفیه به مقامی برسد که یقین و هستی خود را که حجاب رؤیت حق هست، محو و فانی کند و به لسان حق ناطق به انا الحق گردد. به همین مناسبت شیخ فرموده: «چو کردی خویشتن را پنبه کاری» یعنی وجود خود را حلاجی کردی و خودی خودت را بر هم زدی و فرو ریختی. در مصرع دوم می گوید اگر این کار را کردی، آن وقت تو هم مثل منصور حلاج خواهی گفت انا الحق.
442 برآور پنبۀ پندارت از گوش ندای واحد القهّار بنیوش
غفلت و پندار است که مانع اطلاع از حقیقت می شود. به همین جهت شیخ می فرماید: پنبۀ پندار و خیال از گوشت بیرون بیاور تا در آن صورت این ندا را بشنوی که: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ ۖ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ» یعنی بدانکه غیر حق موجودی نیست و ملک وجود برای اوست.
443 ندا می آید از حق بر دَوامَت چرا گشتی تو موقوف قیامت
ذات هستی همیشه اقتضـای یگانگـی مطلق می نماید و علـی الدوام این نــدا از حق بر عالم می رسد: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ ۖ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ». شیخ با لحن استفهامی بیان می کند، تو چرا با وجود این ندای دائمی منتظر هستی که در قیامت این ندا را بشنوی. یعنی چیزی را انتظار می کشی که الآن نیز وجود دارد. علت این است که تودر گوشهایت پنبه کرده ای و آن ندا را نمی شنوی و اگر پنبه را از گوشهایت درآوری، آن ندا را خواهی شنید.
444 درآ در وادی ایمن که ناگاه درختی گویدت انّی انا الله
مراد ازعبارت « در وادی ایمن درآی» یعنی برطبق سلوک موسی، دلت را تصفیه کن تا از درخت، ندای انی انا الله بشنوی. مفهوم این بیت آن است با وجود اینکه درخت، کمال انسانی را ندارد، می تواند مظهر تجلی الهی گردد، انسان که موجود کاملتری است، به ترتیب اولی مظهر تجلی الهی می تواند باشد. به کار بردن لفظ ناگاه از این بابت است که همیشه تجلی ناگاه می آید، منتهی بر دل آگاه می آید و انسان باید دل خود را تصفیه کند تا آمادگی تجلی الهی را داشته باشد. این بیت اشاره به این آیه کریمه است «فَلَمّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یا مُوسی إِنِّی أَنَا الله رَبُّ الْعالَمِینَ»
445 روا باشد انا الحق از درختی چرا نبود روا از نیک بختی
قرائت دیگر این بیت چنین است «انا الحق راست باشد از درختی- چرا نبود نکو از نیک بختی»
عده ای به قتل شیخ حسین منصور حلاج گواهی دادند که با گفتن انا الحق کافر شده و واجب القتل است. شیخ به طریقۀ تعجب می پرسد: ندای انا الحق به نص صریح قرآن از درختی صادر شده است، حال چگونه از درختی که کمال او از انسان خیلی پایین تر است مورد پذیرش قرار می گیرد اما از یک نیکبخت پذیرفته نمی شود. مراد از نیکبخت منصور حلاج است که به طریقه تصفیه و تزکیه به مرتبه تعین علمی و عیانی رسیده است و دارای کمال است.
446 هر آن کس را که اندر دل شکی نیست یقین داند که هستی جز یکی نیست
هر آن کس به طریقۀ کشف شهود به حقیقت رسیده و از دل او شک و شبهه زدوده شده، به یقین می داند که هستی یکی بیشتر نیست و آن نیز وجود ذات احدیت است و بقیه موجودات همه مظهری از تجلی ذات احدیت می باشند.
447 انانیّت بود حق را سزاوار که هو غیب است و غایب وهم و پندار
مراد از انانیت یعنی گفتنِ «انی انا الله» و آن نیز مخصوص و سزاوار ذات احدیت است. چون ذات احدیت در جمع مظاهر ظاهر شده است، پس از هر مظهری شنیدن نطق «انی انا الله» جایز است و هو الله گفتن شائبه دویی دارد چون «هو» به غایب اطلاق می شود در صورتیکه حق در همه موجودات تجلی پیدا کرده و حاضر است بنابر این غایب جز وهم، خیال و پندار نیست.
448 جناب حضرت حق را دویی نیست در آن حضرت من و ما و تویی نیست
جناب (آستان) حضرت الوهیت، واحد به وحدت حقیقی است. دویی به آستان آن حضرت راهی ندارد.
بنابراین لفظ «هو» که ضمیر غایب است به او نمی شود اطلاق کرد، چون «هو» شائبه دویی دارد بلکه به آن حضرت من، ما و تویی نیز راه ندارد چون ذات آن حضرت از جمیع کثرات خواه اعتباری خواه حقیقی منزّه و مبرّاست.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۹ - سوال از معنی انا الحق:
درباره راز اناالحق
« در توجیه این که بعضی از کاملان، انا الحق گفته اند»
چون پایان سؤال قبل به اینجا منتهی شد که هر چه می خواهی در وجود خودت جستجو کن، حال در تحقیق آنچه بعضی ارباب کامل به لسان حال اظهار انا الحق نموده اند. سؤال و جواب را مطرح می نماید.
436 کدامین نقطه را نطق است انا الحق چه گوئی هرزه ای بود آن مُزَبَّق؟
مصراع دوم این بیت به صورت های ذیل نیز آمده است «چه گوئی هرزه ای بود آن مُزَنَّق » و یا «چه گویی هرزه بود آن رمز مطلق» ولی در بین این سه قرائت اولی صحیح تر به نظر می رسد، مزبق از کلمه زیبق است و زیبق نیز در لغت معرب جیوه است که با آن پشت آئینه را مکدر می کنند تا شیشه تبدیل به آئینه شود. همچنین با جیوه سکه های نقره ای سیاه شده را براق می کنند. مزبق در بیت فوق صفتی است که به منصور حلاج داده است. شیخ در این بیت منصور حلاج را به آئینه یا سکۀ جلا داده شده تشبیه کرده است. مزنق نیز به معنای مکدر است در این صورت شیخ با استفهام انکاری منصور را مکدر خطاب کرده است. در قرائت سوم نیز شیخ، منصور حلاج را رمز مطلق خطاب نموده است. در هر حال مصرع دوم را باید به صورت استفهامی قرائت نمود.
معنی بیت چنین است: کدامین نقطه یا کدامین کس است نطق اناالحق گفته است. تو چه می گویی؟ مگر آن مزبق یعنی منصور هرزه ای و بیهوده و یاوه سرا بود؟
همیرضا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک:
نظامی عروضی در چهارمقاله و در این بخش مشابه این شیوه را برای کشف نام معشوق بیمار عشق به ابوعلی سینا نسبت داده است.
همیرضا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۷ در پاسخ به فرد دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک:
با سپاس، نظرتان در مورد ارجحیت «پیغمبر» بر «پیغامبر» درست است، منتهی متن نسخهٔ مرجع همین است (پیغامبر).
همیرضا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۵ در پاسخ به مهین دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک:
با سپاس، متن مطابق نسخهٔ قونیه است و در آنجا همچنان که در تصویر پایین متن مشخص است «باش» درج شده است. با نسخهٔ چاپی این نسخه به تصحیح دکتر محمدرضا برزگر خالقی چاپ انتشارات زوار نیز مقابله شد، مصحح «باش» را درست دانسته و همین ضبط را آورده است. حاشیهگذار گرامی «شیون» جلوتر اشاره کردهاند که «باش» معنی اقامتگاه میدهد و در تصحیح فروزانفر هم همین ضبط آمده است.
همیرضا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ نظامی عروضی » چهارمقاله » مقالت چهارم: در علم طب و هدایت طبیب » بخش ۶ - حکایت پنج - ابوعلی سینا و شفای بیمار عشق:
در دفتر اول مثنوی، طبیب داستان پادشاه و کنیزک علت بیماری و رنجوری کنیزک را به همین شیوهٔ نبض گرفتن و نام کویها را برشمردن پیدا میکند:
سوی قصه گفتنش میداشت گوش
سوی نبض و جستنش میداشت هوشتا که نبض از نام کی گردد جهان
او بود مقصود جانش در جهاندوستان و شهر او را بر شمرد
بعد از آن شهری دگر را نام بردگفت چون بیرون شدی از شهر خویش
در کدامین شهر بودستی تو بیشنام شهری گفت و زان هم در گذشت
رنگ روی و نبض او دیگر نگشتخواجگان و شهرها را یک به یک
باز گفت از جای و از نان و نمکشهر شهر و خانه خانه قصه کرد
نه رگش جنبید و نه رخ گشت زردنبض او بر حال خود بد بیگزند
تا بپرسید از سمرقند چو قندنبض جست و روی سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شدچون ز رنجور آن حکیم این راز یافت
اصل آن درد و بلا را باز یافتگفت کوی او کدامست در گذر
او سر پل گفت و کوی غاتفرگفت دانستم که رنجت چیست زود
در خلاصت سحرها خواهم نمود
برگ بی برگی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸:
بهار و گل طرب انگیز شد و توبه شکن
به شادی رخ گل بیخ غم ز دل بر کن
بهاریه ای زیباست و حاویِ نکاتی عرفانی و آموزنده، گُل در مصرع اول همان گُلِ سُرخ است که معنایِ شراب را نیز به ذهن متبادر می کند، اما در مصرع دوم رُخ گُل همان گُلرُخ است، استعاره از انسانی عاشق و سالکی ست که گُلِ حضورش شکفته و زیبا روی شده است، پس حافظ میفرماید آنگونه که بهار در طبیعت موجبِ تحول و دگرگونی گردیده و تماشای گُل و سبزه موجبِ طرب و نشاط در انسان میشود، بهارِ معنوی انسانی که با دیدن روی و ملاقات یک گلرخ یا عارفی که وصل شده و بحضور رسیده است نیز آغاز شده، موجبِ دگرگونی و نشاطِ پویندگانِ راهِ عاشقی خواهد شد، حتی اگر سالکِ کوی عشق مدتی را به ذهن رفته و از دریافتِ میِ نابِ عشق بهره ای نبرده و اصطلاحن از نوشیدنِ چنین شرابی توبه کرده باشد، پس توبه او شکسته شده و مشتاقانه در انتظارِ این شراب لحظه شماری میکند. در مصرع دوم میفرماید رخسارِ انسان کامل و عارف همواره منبسط و لبریز از نشاط بدون عوامل بیرونی ست، پس به یُمنِ شادیِ ذاتیِ چنین گُل یا عارفی که با او روبرو شده ای، تو نیز از شرابِ خردِ ایزدی بنوش و با بهره بردن از آثار و اشعارِ چنین عارفی، غم و اندوه را بطور کامل از بیخ و ریشه برکن، این گلرخ یا عارف میتواند بزرگی مانندِ مولانا، عطار، حافظ و یا عارفی دیگر باشد که انسانِ عاشق میتواند با تاثیر گرفتن از آنها و بکار بردنِ توصیه های آن بزرگان، به شادی و نشاطِ ذاتی که جنس خداوند است دست یابد و او نیز مانند عارفان طرب انگیز شود .
رسید باد صبا ، غنچه در هواداری
ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
باد صبا همان باد موافق و نفخه الهیست که پس از توبه شکنی و فضا گشایی سالک یا انسان عاشق و با تامل در رخ گل یا عارف بر او می وزد، انسانِ عاشق و سالکی که مدتی در راه عاشقی کوشید و سپس بار دیگر اسیر ذهن و زندانیِ این جهان شده و از ادامهٔ راه توبه کرده بود همان غنچه ای ست که باید شکفته شده و خود نیز تبدیل به گل گردد، پس از دیدار رخسار شاد و شادی بخش عارف، او نیز به وجد آمده و بر عاشقیِ خود واقف میشود، هواداری در اینجا به معنی عاشقی و ابراز عشق همسو با عارف است، پس غنچه با ابرازِ این عشق و برخورداری از بادِ صبا و نفخهٔ الهی باز شده و تبدیل به گل میگردد، غنچهٔ باز شده پیرهن خود را می درد, کنایه از باز شدن گل وجود معنوی سالک و رها کردنِ تعلقات و ظواهر، و همچنین افسوس از تاخیر برای این شکوفایی .
طریقِ صدق بیاموز از آب صافیِ دل
به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
اکنون که به میمنت دیدارِ گل و لطفِ باد و نفخهٔ الهی غنچه وجود سالک شکفته و مبدل به گل میگردد ، کار سالک به انجام نرسیده و بلکه تازه شروع کار است، این گل مراقبت و توجه ویژه ای را می طلبد که حافظ در این بیت به آن می پردازد .آبِ صافیِ دل کنایه از نور معرفتی ست که بر دل سالک عاشق تابیده است و سالک برای ادامه راه و دوری از خطراتِ طریقت نیازمندِ صداقت در عشق و آن هم به زلالی همان نور و آب معرفت میباشد، ادعایِ صِرف و لفاظی در عاشقی بدونِ کوشش و گذر از آزمون های دشوارِ آن راه بجایی نخواهد برد و هیچ کس بهتر از انسان به صدق و یا کذبِ ادعای عاشقیِ خود واقف نیست. راستی یعنی به درستی و راهِ حقیقت، و سروِ چمن نماد خداوند یا زندگی ست و آزادگی یعنی وارستگی، پس توصیهٔ دیگرِ حافظ به این گلِ تازه شکفته است که به راستی و حقیقت طلبی با تمام وجود این آزادگی را از خداوند طلب کند زیرا کار عاشقی با آزاد شدن از قیودِ دنیوی و دلبستگی ها پیشرفت میکند. فردوسیِ بزرگ نیز در این رابطه می فرماید؛
خداوندِ هستی و هَم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی
ز دستبردِ صبا گِردِ گل کلاله نگر
شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن
میفرماید ببین که چگونه صبا یا نفخه الهی دل سالکان عاشق را ربوده است به نحوی که در اطراف گل یا عارف و انسان کامل کلاله و جوانه ها یکی دوتا نبوده، بلکه انسانهایِ عاشقِ بسیاری از برکات و ارتعاشاتِ معنویِ عارف بهره برده و به اصل خود زنده شده و یا لااقل جوانه زده اند و بزودی هر یک به غنچه ای تبدیل و سپس شکفته می گردند. شکنجِ گیسوی سنبل به معنی خرد و هشیاریِ خدایی ست که بر رویِ زیبای سمن یا اصلِ خداییِ انسان خودنمایی میکند، یعنی شکوفاییِ غنچه یا انسانِ عاشق موجبِ بازگشتِ انسان به اصلِ زیبایِ خود و بهره بردن از خرد و هشیاریِ اصیل و خداییِ خود میباشد، خردی که اداره کلیه امور مادی و معنوی انسان را در دست گرفته و در مسیرِ درستِ خود هدایت میکند که طبعا و قطعآ سرانجامی عالی و نیکو را برای انسان رقم خواهد زد .
عروسِ غنچه رسید از حرم به طالعِ سعد
بعینه دل و دین می برد به وجه حسن
پس از ارتعاش غنچه تازه شکفته به خرد و هشیاری خدایی که بر فکر و عمل سالک اثر میکند ، وقت آن است که با بخت سعید سالک که همان خواست و لطفِ خداوند است، عروسِ این غنچهٔ نو شکفته یا اصل زیبایِ انسان از حرمِ امن الهی یا فضا و عالم یکتایی بیرون آمده، خود نمایی کند، عروسی که زیبایی و کمال او به وضوح و به زیباترین صورتِ ممکن دل و دین را از انسان می رباید، با زبانِ عرفان این هشیاریِ حضور و زنده شدن سالک به اصل زیبای خود را لحظه وصال و مُقام گویند .
صفیر بلبل شور یده و نفیر هزار
برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن
وقتی حتی یک گل شکفته شود و انسانی به جایگاه حقیقی خود بازگشته ، به اصل خدایی خود زنده و به حضرت معشوق وصل گردد ، کل کائنات و هستی از حزن و اندوه اسارت انسان در جهان فرم رهایی یافته، به شادی و طرب پرداخته و این موفقیت را جشن می گیرند، و این شادی در صفیر و چهچهه بلبل و فریاد شادی سایر بلبلان عینیت می یابد . این بیت اهمیت زنده شدن و بازگشت انسان به اصل خدایی خود را برای کل هستی میرساند و اشتیاق کائنات و هستی را برای این بازگشت بیان میکند .
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن
پس از آن ، این گل نیز به جرگه سایر گلها پیوسته و صحبت و کلامی بجز صحبت باده و هشیاری ایزدی و خوبان بر زبان او جاری نمی شود با نقل قول از بزرگانی مانند حافظ و فتواهای باید و نباید های پیران خرد و صاحب نظر ، یعنی علاوه بر بهر بردن این نوگل از پندها و راهنمایی بزرگان ، پیغام آن بزرگان را به سایر انسانهای عاشق نیز برساند .
بهار در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
بر سینه ها سیناستی اشاره بر بال سیمرغ داره که قفسه سینه را تشبیه به بال سیمرغ میکنه، سینا نام دیگر سیمرغ هست.
محمدامین در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳:
سلام و درود
اشاره به آیات ۳۷-۴۰ سوره یس
وَآیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ
وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ
وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّیٰ عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ
لَا الشَّمْسُ یَنبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَکُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ
سیدپور در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۵ در پاسخ به یحیی نیری دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۲۶ - ترکیب بند:
نه قالبش ترکیب بنده
رضا از کرمان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید:
سلام
مقالات شمس کتابی است در قالب نثر که حاوی سخنان ،وحکایاتی است که در طول مدت آشنایی حضرت مولانا با شمس تبریزی در قونیه در مجالسی که شمس حضور داشته از طرف ایشان مطرح گردیده که توسط مولانا ویا سایر مریدان نت برداری و ضبط وثبت گردیده وشامل بسیاری از نکات عرفانی است وپیوند مستحکمی بین این جملات وحکایات با، اشعار سروده شده درمثنوی وجود دارد، دقیقا همانند کتاب فیه مافیه مولانا که در قالب نثر است وتوسط سایرین از مجالس مولانا جمع آوری شده است . به نظر حقیر خواندن این دوکتاب تا حدزیادی در فهم اشعار مثنوی مفید فایده است که انشاالله خداوند این فرصت را عنایت فرماید. با سپاس شاد باشید
ho۳ein۰۲۱ در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۹:
بسیار زیبا و خواندنی
رضا از کرمان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید:
رضا از کرمان
سلام بر تمامی دوستان
بجای بحث در مورد اینکه مولانا با ادب بوده یا بی ادب بهتر است بیشتر به جان مطلب بپردازید چون بنظرم منظور حضرت مولانا وسایر عرفا از سرودن این اشعار باز کردن افق جدید در برابر دید وتفکر انسانهاست وقصد خودنمایی یا سرگرمی برای من وشما نداشتن بله در بعضی جاها شاید در مثال نیازمند به کار بردن بعضی از الفاظ شده ولیکن اصلا بحث شهوانی یا بی ادبی بنظر بنده در کار نیست مثلا بیت مورد بحث (13) کاملا مشخصه سر انسان در پیکره آدمی جایگاه ویژه دارد چون به نوعی نشانی از هویت هر فرده ما بیشتر با صورت وچهره ادمها در ارتباطیم ومهمتر از آن جایگاه عقل انسانی است ظاهراً ، فلسفه سجده کردن شاید همینه که شما باید بالاترین و معتبرترین عضو بدن را با خاک یکسان کنی واین شاید برای بعضی سخت باشه ایشان داره همین رو میگه پیمودن مسجد با نشیمنگاه باعث ارتقای شما نمیشود باید سر را بر خاک بسایی یعنی از هویت پوشالی ومنیت خودت بگذری یعنی از عقل انسانی و جایگاه آن بگذری وهمسان خاک بدانی نمیدانم والله اعلم ولی دیگه صغری وکبری واین فلسفه چینی ها رو نمیخواد.
آروین یوسفی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴:
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشانای دلیرمردِ شیر صفت، چه ترسی از سگان لاغر و ناتوان آنها داری؟ شمشیر حق طلبی برکش و مغلوبشان کن زیرا که تو از آنان والاتر و قوی تر هستی.
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه دیوند که ابلیس بود مهترشانآنها (ظالمان زمان) خود را مقدس و همچون فرشتگان پاک مینمایند؛ حال آنکه در واقع همگی بسان دیو بی رحم و ترستاکند، که گویی شیطان پیشوای آنان است.
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ
هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشانظالمان چون سکه های تقلبی روی زرین و میان مسی هستند که این تقلبی بودن، به وقت آزمودن آن ها (اشاره به استفاده از سنگ محک برای تشخیص طلا از بدل) نمایان میشود. پس چرا فریب این سیم و زر دروغین و ظاهری آنها را خوری و حامی آنان باشی؟
پس
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان...
مهری رزمجو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱:
احتمالا، سوزن استعارهای از وجود خودش است. این دست زیبا که به وجود چون سوزن من زدهای، هرچند که حلال نیست در گردن من باشد...
مهربان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ حزین لاهیجی » رباعیات » شمارهٔ ۱۸۱:
مصرع اول بیت دوم ایراد دارد اینگونه است:
خضر ره و پای سست در گام نخست
دکتر امین لو در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۴ - سوال از شرایط شناخت وحدت و موضوع شناخت عرفانی: