گنجور

حاشیه‌ها

Majid Kamali در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۱ - بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان:

این ابیات ادامهٔ همان بحث وهم و گمان است، اما مولانا این بار یک مثال عظیم می‌آورد: فرعون.

او می‌خواهد نشان دهد که:

گاهی انسان به خاطر «وهم» سقوط می‌کند، نه به خاطر کمبود عقل.

 

🟦 معنی طاهری ابیات

سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مرد

زد دل فرعون را رنجور کرد

تعظیم و کرنش مردم، از زن و مرد و کودک،

دل فرعون را بیمار کرد.

 

گفتن هریک خداوند و ملک

آنچنان کردش ز وهمی منهتک

اینکه همه به او می‌گفتند:

خداوند پادشاه مالک

کم‌کم او را گرفتار یک وهم بزرگ کرد.

 

که به دعوی الهی شد دلیر

تا جایی که جرأت کرد بگوید:

من خدای شما هستم.

(اشاره به «أنا ربکم الأعلی»)

 

اژدها گشت و نمی‌شد هیچ سیر

این وهم مثل اژدها شد.

هرچه بیشتر خوراک می‌گرفت،
بیشتر گرسنه می‌شد.

 

🟩 تفسیر عرفانی

مولانا نمی‌گوید فرعون از اول دیوانه بود.

بلکه می‌گوید:

فرعون هم ابتدا انسانی عادی بود.

اما:

تعریف‌های پی‌درپی چاپلوسی‌ها تکرارهای مداوم

وهمی در او ساخت.

 

دقیقاً مثل همان استاد مکتب.

فقط در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر.

 

🟨 آفت عقل جزئی

عقل جزوی آفتش وهمست و ظن

زانک در ظلمات شد او را وطن

این بیت بسیار مهم است.

مولانا میان دو عقل فرق می‌گذارد:

عقل جزئی

عقل روزمرهٔ انسان:

حسابگر محدود وابسته به حس

 

عقل کلی

عقل متصل به حقیقت و نور.

 

مولانا می‌گوید:

عقل جزئی شکارِ وهم می‌شود.

چون در تاریکیِ ظاهر زندگی می‌کند.

 

🟪 مثال مشهور دیوار

بر زمین گر نیم گز راهی بود

آدمی بی وهم آمن می‌رود

اگر یک مسیر باریک روی زمین باشد،

راحت از آن رد می‌شوی.

 

بر سر دیوار عالی گر روی

گر دو گز عرضش بود کژ می‌شوی

اما اگر همان مسیر

روی دیواری بلند باشد،

بدنت می‌لرزد.

 

در حالی که عرض راه تغییر نکرده!

 

🟦 نکتهٔ بسیار ظریف

مشکل از دیوار نیست.

مشکل از:

تصور سقوط

است.

 

واقعیت:

راه همان راه است.

 

اما ذهن تصویر می‌سازد:

اگر بیفتم… اگر بمیرم… اگر سقوط کنم…

 

و همین تصویر باعث سقوط می‌شود.

 

🟩 شاه‌بیت پایانی

بلک می‌افتی ز لرزهٔ دل به وهم

ترس وهمی را نکو بنگر بفهم

مولانا می‌گوید:

تو از خودِ دیوار نمی‌افتی.

از لرزشِ دل می‌افتی.

و آن لرزش از وهم می‌آید.

 

این یکی از دقیق‌ترین تحلیل‌های روان‌شناختی مثنوی است.

 

🟨 پیوند با زندگی امروز

مثلاً:

امتحان مصاحبهٔ شغلی سخنرانی سرمایه‌گذاری مهاجرت

اغلب مشکل اصلی خودِ کار نیست.

بلکه:

تصویری است که ذهن ساخته.

 

همان «اگر…»های بی‌پایان.

 

🟪 جمع‌بندی عرفانی

مولانا می‌گوید:

فرعون را شمشیر نکشت؛ وهم کشت. استاد را بیماری نکشت؛ تلقین کشت. انسان را دیوار نمی‌اندازد؛ ترسِ سقوط می‌اندازد.

پس:

بزرگ‌ترین دشمنِ عقل جزئی، «وهم» است.

و خلاصهٔ همهٔ این ابیات در یک جمله:

بسیاری از سقوط‌های انسان از واقعیت آغاز نمی‌شوند؛ از تصویری آغاز می‌شوند که وهم در دل او می‌سازد

Majid Kamali در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را:

این قسمت، ادامهٔ همان حکایت «شاگردان و استاد» است، اما مولانا کم‌کم داستان را به یک قانون بزرگِ روان‌شناسی و سلوک تبدیل می‌کند:

یک گمانِ کوچک، اگر از چندین زبان تکرار شود، در دلِ انسان ریشه می‌دواند.

 

🟦 معنی طاهری ابیات

روز گشت و آمدند آن کودکان

بر همین فکرت ز خانه تا دکان

روز بعد، بچه‌ها طبق همان نقشه‌ای که کشیده بودند، به مکتب آمدند.

 

جمله استادند بیرون منتظر

تا درآید اول آن یار مصر

همه بیرون ایستادند و منتظر شدند.

تا آن شاگردِ باهوش که طراح نقشه بود، اول وارد شود.

 

زانک منبع او بدست این رای را

سر امام آید همیشه پای را

چون او سرچشمهٔ این فکر بود.

همان‌طور که سر، پیشاپیش پا حرکت می‌کند.

 

🟩 تفسیر عرفانی این بیت

مولانا ناگهان از داستان بیرون می‌آید:

سر امام آید همیشه پای را

یعنی:

در هر جمعی،
یک فکرِ مرکزی وجود دارد.

مردم غالباً:

پیرو هستند نه آغازگر

 

ای مقلد تو مجو بیشی بر آن

کو بود منبع ز نور آسمان

ای مقلد!

خودت را از کسی که سرچشمهٔ نور و فهم است، بالاتر ندان.

 

این بیت دو معنا دارد:

معنای ظاهری

پیرو از رهبر جلو نمی‌زند.

 

معنای عرفانی

سالک نباید خود را از:

پیامبر ولی مرشد حقیقی

بی‌نیاز بداند.

 

🟨 شروع تلقین

او در آمد گفت استا را سلام

خیر باشد رنگ رویت زردفام

شاگرد وارد شد.

گفت:

استاد سلام.

انگار رنگت پریده!

 

گفت استا نیست رنجی مر مرا

استاد گفت:

نه، من مریض نیستم.

 

تو برو بنشین مگو یاوه

برو سر جایت.

حرف بیهوده نزن.

 

🟪 اما اتفاق مهم اینجاست

نفی کرد اما غبار وهم بد

اندکی اندر دلش ناگاه زد

این شاه‌بیتِ داستان است.

استاد حرف را رد کرد.

اما…

یک گردِ کوچکِ شک در دلش نشست.

 

مولانا خیلی دقیق روان انسان را می‌شناسد.

اغلبِ وسوسه‌ها همین‌گونه شروع می‌شوند.

ابتدا:

نه، این درست نیست.

اما بعد:

نکند راست گفته باشد؟

 

🟦 شاگرد دوم

اندر آمد دیگری گفت این چنین

نفر دوم هم همان حرف را زد.

 

اندکی آن وهم افزون شد بدین

شک کمی بیشتر شد.

 

🟩 اصل مهم روان‌شناختی

مولانا دارد چیزی را نشان می‌دهد که امروز به آن می‌گویند:

Social Proof Collective Suggestion Confirmation Effect

یعنی:

اگر چند نفر مستقل یک حرف را تکرار کنند،

ذهن آن را واقعی‌تر می‌پندارد.

 

🟨 پایان این بخش

همچنین تا وهم او قوت گرفت

ماند اندر حال خود بس در شگفت

کم‌کم شک آن‌قدر قوی شد که:

استاد خودش متعجب شد.

با خود گفت:

شاید واقعاً حالم خوب نیست!

 

🟪 تفسیر عرفانی عمیق‌تر

در نگاه مولانا:

استاد = عقل

شاگردان = افکار و وسوسه‌ها

 

هیچ وسوسه‌ای یک‌باره انسان را شکست نمی‌دهد.

اول می‌گوید:

شاید… ممکن است… نکند…

 

بعد همان فکر تکرار می‌شود.

 

و سرانجام:

گمان تبدیل به یقینِ دروغین می‌شود.

 

✨ پیام اصلی این ابیات

مولانا می‌گوید:

بسیاری از باورهای ما از مشاهدهٔ حقیقت به وجود نمی‌آیند؛

بلکه از:

تکرار تقلید شنیدن مداوم

به وجود می‌آیند.

 

و شاه‌بیت این قسمت:

«نفی کرد اما غبار وهم بد، اندکی اندر دلش ناگاه زد.»

یعنی:

دروغِ بزرگ از یک شکِ کوچک آغاز می‌شود

Majid Kamali در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۹ - عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است:

معنی ظاهری ابیات

اختلاف عقل‌ها در اصل بود

بر وفاق سنیان باید شنود

مولانا می‌گوید:

تفاوت عقل انسان‌ها از اصل و سرشت وجود دارد.

 

بر خلاف قول اهل اعتزال

که عقول از اصل دارند اعتدال

معتزله معتقد بودند:

همه انسان‌ها در اصل عقل یکسان دارند.

بعداً بر اثر:

آموزش تجربه تمرین

با هم متفاوت می‌شوند.

 

تجربه و تعلیم بیش و کم کند

تا یکی را از یکی اعلم کند

یعنی طبق نظر آنان:

آموزش و تجربه است که باعث می‌شود
یکی دانشمندتر از دیگری شود.

 

🟩 پاسخ مولانا

مولانا می‌گوید:

این توضیح کافی نیست.

 

باطلست این زانک رای کودکی

که ندارد تجربه در مسلکی

چرا؟

چون گاهی کودکی که:

تجربه ندارد درس نخوانده راهی نرفته

 

فکری به ذهنش می‌رسد که:

 

بر دمید اندیشه‌ای زان طفل خرد

پیر با صد تجربه بویی نبرد

پیری با صد سال تجربه
به آن نرسیده است.

 

پس فقط تجربه توضیح‌دهندهٔ همه چیز نیست.

 

🟨 نکتهٔ اصلی مولانا

خود فزون آن بِهْ کِه آن از فطرتست

مولانا می‌گوید:

برتری‌ای که از فطرت و بخشش الهی باشد،

از برتری‌ای که فقط حاصل تلاش باشد،
عمیق‌تر است.

 

یعنی:

استعداد ذاتی را انکار نکن.

 

🟪 تمثیل آخر

تو بگو دادهٔ خدا بهتر بود

یا که لنگی راهوارانه رود

بسیار زیباست.

می‌گوید:

کدام بهتر است؟

کسی که از اول سالم و نیرومند آفریده شده یا آدم لنگی که با زحمت راه می‌رود

 

منظور مولانا:

موهبت طبیعی، نعمتی بزرگ است.

 

🟦 تفسیر عرفانی

اما در لایهٔ عمیق‌تر، مولانا فقط دربارهٔ هوش حرف نمی‌زند.

منظورش قابلیت دریافت حقیقت است.

یعنی:

دو نفر:

یک استاد دارند یک کتاب دارند یک محیط دارند

اما یکی با یک اشاره می‌فهمد،
دیگری با صد سال بحث نمی‌فهمد.

 

در عرفان به این می‌گویند:

استعداد (قابلیت قلبی)

 

🟩 آیا مولانا تلاش را بی‌ارزش می‌داند؟

نه.

این نکته خیلی مهم است.

مولانا بارها در مثنوی گفته:

طلب کن بکوش مجاهدت کن

 

او فقط می‌گوید:

همه چیز را با تلاش توضیح نده.

گاهی:

ذوق استعداد کشش الهام

نقش بزرگی دارند.

 

🟨 ارتباط با حکایت شاگردان

در داستان قبلی:

آن کودک از همه باهوش‌تر بود.

 

مولانا از این مثال استفاده می‌کند و می‌گوید:

دیدی؟

آن کودک:

نه تجربه داشت نه سن بالا

اما فکری کرد که هیچ‌کدام از بزرگ‌ترها نکردند.

 

پس تفاوتی در اصلِ استعدادها وجود دارد.

 

✨ جمع‌بندی نهایی

مولانا در این ابیات می‌گوید:

آموزش و تجربه مهم‌اند. اما همهٔ تفاوت‌های انسان‌ها را توضیح نمی‌دهند. بعضی استعدادها و دریافت‌ها موهبتی فطری‌اند. عقل‌ها و ظرفیت‌ها یکسان آفریده نشده‌اند. با این حال، داشتن استعداد ذاتی جای تلاش را نمی‌گیرد.

و خلاصهٔ سخن:

آموزش می‌تواند بذر را رشد دهد، اما خودِ بذرها یکسان نیستند

مهراد عبدی در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۳ در پاسخ به م.ح دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰:

 خیام منظورش از این شعر خانه ابدی نیست اتفاقا میگه تکیه نکن به این بدن سست و توی همین جهان ازش استفاده کن و لذت ببر فکر نکن قراره تا ابد جاودانه باشی 

پندار پاکزاد در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۲ در پاسخ به سینا تقی‌زاده دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:

جناب اقای سینا تقی‌زاده

تمامی تشریح هارا را اعم از ترنج به معنای رنجیدن و مرکب بودن را چندین بار خواندم و هرکدام زیبایی خاص خود را داشت.

اما برداشت شما از ترنج و اسلیمی برای من چیز دیگری بود.

سپاس از شما.

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۷ در پاسخ به مبارکه عابدپور دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل:

عجل ❌

أجل ✅

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۶ در پاسخ به سیاووش دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل:

این برداشت که فرمودید دقیقا بر خلاف نظر سعدی است. سعدی می‌خواهد حزم و دوراندیشی را توصیه کند.

در کلمۀ «گریز» یک ایهام وجود دارد.
1- «گریز» به معنای مصدری است: (گریختن و فرار کردن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی و توان رویارویی با او را داشته باشی یا بتوانی در صورت لزوم از دستش بگریزی.
2-  «گریز» فعل امر است (فرار کن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی یا (اگر نمی‌توانی بجنگی) از او فرار کن.
در هر حال، سعدیِ حکیم و دانا اندرزی بسیار زیبا به ما می‌دهد که در هر کار ابتدا به همۀ جوانب کار نگاه کن؛ بررسی کن و راه‌های خلاصی از مشکل را از ابتدا در نظر بگیر و سپس در صورت توانایی اقدام کن. 

vafa در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

کسی از عیب قافیه‌ی طاق اطلاع نداره؟

امیرحسن خدادادی در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

دانم که سرم روزی در پای تو ...

درگریختن به معنی پناه آوردن است. مثال از واژه‌نامه‌ی دهخدا:

بر که پناهیم تویی دستگیر
در که گریزیم تویی دستگیر.

نظامی .


بعد از تو ملاذ و ملجأم نیست
هم در تو گریزم ار گریزم .

سعدی (گلستان ).

بنابراین، گریزندم یعنی مرا پناه می‌دهند.

بنابراین، معنی مصراع دوم این باید باشد:

می‌دانم که سرم روزی در پای خواهد از دست خواهد رفت؛ هم دست من و فتراک تو، مرا در پناه تو می‌برند.

«هم» می‌تواند به معنای «همچنان» یا «با این وجود» هم تعبیر شود.

رضا دوست علی در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » زهره و منوچهر » بخش ۱:

به نظر در بین هفتم به جای شبح باید شبق باشه چون نماد سیاهی هست

Ruzbeh Zaker در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ رهی معیری » ترانه‌ها و نغمه‌ها » شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی:

بند ۲ خط ۲ :

گر ز دل برآرم آهی

آتش از دلم خیزد (ریزد اشتباه است)

بند ۳  خط ۴ :

با قافله باد صبا رفتی (نه خاطره باد صبا ) 

خانم الف در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ شاکر بخارایی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲۹:

معنی «اندروایی» چیست؟

نیما در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ فایز » ترانه‌های فایز بر اساس نسخه‌ای دیگر » دوبیتی‌ها » شمارهٔ ۷۷:

وفاداری ز ماهی باید آموخت...

علی احمدی در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:

با غزلی دلنشین مواجهیم که حضرت حافظ خود آن را قصه لعل لب جانان می داند.لب جانان که به لعل سرخ فام تشبیه می شود و در این غزل سه بار از آن سخن به میان می آید ، دست نیافتنی به نظر می آید و از روز ازل طعم آن را چشیده است چون حیات با آن معنا می گیرد .به امید رسیدن به آن لعل لب می نوشد تا مست شود .جانان در این غزل نوعی جامعیت زمانی و مکانی دارد و جایگاه والایی دارد ولی نکته عجیب این است که جناب حافظ جانان را با خداوند برابر نمی داند حال آنکه بیان این امر در روزگاری که بازار صوفی گری و زاهد مآبی رونق دارد غیر مجاز نبوده و این فروتنی او را می رساند که بر این باور مطمئن نیست که جانان همان خداوند باشد بلکه تنها جلوه ای ازخداوند است که بر حافظ آشکار شده و در خلوت خود او را درک نموده است.

برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز

بر امید جامِ لعلت دُردی‌آشامم هنوز

لب جانان که به لعل گرانبهای سرخ رنگ تشبیه شده و یادآور شراب گلگون است به راحتی در دسترس عاشق قرار نمی گیرد .عاشق در طی مراحل عاشقی ابتدا جانان را در خاطر یا ذهن زنده می کند و در مرحله ای در حال مستی لایق دیدن او می شود اما رسیدن به وصال جانان و بهره بردن از لب لعل وش او صبر و تحمل فراوان می خواهد.اما می داند که رسیدن به چنین مقامی با نوعی آرامش و اطمینان همراه خواهد بود.به همین امید امیدوارانه حاضر است می بنوشد تا مست گردد و در یکی از این حالات مستی دوباره او را ببیند و شاید به وصال برسد . امید به امری که شاید غیرممکن باشد اما حافظ به ما می آموزد که غیرممکن ها هم امید پذیرند.

روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو

تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

روز اول یعنی ابتدای راه عاشقی .در ابتدا من صاحب دین و مرامی بودم که همان مرام مرسوم در جامعه است ولی وقتی با زلف تو یعنی راه رسیدن به تو آشنا شدم دینم را از دست دادم و صاحب مرام جدیدی شدم و هنوز نمی دانم سرانجام من چه خواهد شد و پایان راه کدام است .

ساقیا یک جرعه‌ای زان آبِ آتش‌گون که من

در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز

در اینجا با همان نگاه امیدوار از ساقی طلب می می کند اما شرابی می خواهد که آتش گون باشد و جان خام او را که در میانه راه عاشقی است پخته سازد و او را به مقام حیرت عاشقانه برساند.حیرتی که از درک جانان به دست می آید.

از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن

می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

زلف یا راه عاشقی هم چالش دارد که همان تیزی موهای گره های آن زلف است و همبوی خوش مشک با خود دارد که عاشق را می رباید و درگیر خود می کند . عاشق هم رنج ی کشد و هم بهره می برد.اگر عاشق این زلف را فقط مشک ختن بداند به خطا رفته است جراکه خیالش راحت شده و با اطمینان می گوید چه راه خوبی همه مشک فام و خوشبو است  و این یعنی اطمینان . حضرت حافظ به زیبایی این موضوع را یادآور می شود که در راه عاشقی اگر خیالت راحت شود و فکر کنی بوی خوش مشک همیشه با توست جانان با تیزی موی زلف به یادت می اندازد که مطمئن نباش چون چالش ها هم هنوز هستند.

پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب

می‌رود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز

خطاب به معشوق یا جانان که روزی قادر به درک حضورش شده می گوید تو آنقدر روشن و دارای جلوه هستی که آفتاب هم در برابر نور روی تو ناچیز است و سایه دار می شود و سایه آفتاب در پرتو تو جابجا می شود و بر در و بام می رود .دوستان مستحضرند که سایه گاهی بلند شده و تا بالای بام می رود و گاهی کوتاه می شود و تا پایین در می آید.به نوعی جامعیت جانان یا معشوق را می رساند و عظمت آن را بیان می کند . عظمتی که با پرتو افشانی جلوه گری می کند و خود را نشان می دهد فقط باید آمادگی داشت و در مستی آن را درک نمود.

نام من رفته‌ست روزی بر لبِ جانان به سَهو

اهلِ دل را بویِ جان می‌آید از نامم هنوز

لب جانان یعنی همان لب لعل وش روزی از روی اتفاق نام من را بر زبان آورده است و حالا کسانی که اهل دل هستند وبارمز و راز جهان آشنایند از نام من که بر زبان جانان آمده بوی جان حس می کنند . بوی جان یعنی معنای زندگی و حیات چراکه لب جانان آب حیات با خود دارد و به زندگی معنا می دهد.برداشت عام هم می توان از این بیت کرد یعنی این نام بردن جانان در مورد همه انسانها ست و معنای زندگی همه انسانها به این علت است که با نام بردن جانا از آنها حیات یافته اند .

در ازل داده‌ست ما را ساقیِ لعلِ لبت

جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز

در ایتدای آفرینش یا حتی در زمانی که هیچ چیز نبود لعل لب تو به ما جرعه ای از همان آب حیات داده است که من هنوز از آن جام می بیهوش و حواس هستم.یعنی از روز ازل من و همه بشر ( ما)  با این لب لعل و شرابی که می دهد آشنا هستیم. حال برخی این جاذبه را درک نمی کنند و برخی چون من از این شراب مست و مدهوش می شویم .به نوعی می گوید یک روز جانان طعمی از اطمینان و آرامش را به ما چشانده و ما را جذب نموده و اینکه گاهی خیالمان راحت می شود و خود را در اطمینان کامل فرض می کنیم حاصل همین یادگار جانان استکه در دل و جانمان نشسته است.  و البته عاشقانی چون حافظ دوباره تمنای وصال همان اطمینان و آرامش را دارند.

ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان

جان به غم‌هایش سپردم، نیست آرامم هنوز

ای کسی که گفتی بیا و جانت را در راه عاشقی نثار کن تا آرامش بیابی . من جانم را سپردم تا غم عشق او را بخرم ولی هنوز آرام نشده ام چون به آن لب لعل وش نرسیده ام 

در قلم آورد حافظ قصهٔ لَعلِ لَبَش

آب حیوان می‌رود هر دَم ز اقلامم هنوز

آنقدر که حافظ از لعل لب جانان داستان گفته است قلمش آب حیات می چکاند یعنی از قلم حافظ هرچه بیرون می آید به زندگی معنا می بخشد چون یادگار لب لعل وش جانان است.

مبین وکیلی در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸:

در کنسرتی به نام BACH & KHAYYAM full concert, Constantinople, Kiya Tabassian, Hana Blažíková به زیبایی با موسیقی باخ ترکیب شده.
ویدیو کنسرت در یوتیوب با همین نام قابل دسترسی است.

علی احمدی در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:

خیز و در کاسهٔ زر آبِ طَرَبناک انداز

پیشتر زان که شَوَد کاسهٔ سَر خاک‌ انداز

برخیز و در این جام طلایی آبی شادمان کننده بریز آنهم قبل از اینکه کاسه سرمان لایق انداختن به خاک شود .با توجه به این معنی ظاهری چند نکته قابل توضیح است. اول اینکه تقابل کاسه زر و کاسه سر که بی ارتباط نیستند . در واقع شاید آن باده طربناک قرار است در کاسه طلایی و ارزشمند دل ما ریخته شود که در پی آن کاسه سرمان حال و هوای دیگری بیابد و مستی را تجربه کند و به درکی جدید از حقایق برسد.نکته دوم همانطور که یکی از دوستان به آن اشاره کرد عبارت «خیز » است که نوعی بپاخاستن را از مخاطب خود طلب می کند و با خود معنای امید به همراه دارد . در کنارهم قرار گرفتن همزمان باده طربناک و خیز مفهوم امید را کامل می کند.نکته سوم هم به کار گرفتن عبارت آب است که آب حیات را در ذهن تداعی می کند یعنی این کار که در کاسه زر آب طربناک بریزند به زندگی معنای جدیدی خواهد داد.

عاقبت منزلِ ما وادیِ خاموشان است

حالیا غُلغُله در گنبدِ افلاک انداز

 این بیت بسیار زیبا واقعا جای حیرت دارد . در مصرع اول که می فرماید عاقبت همه انسانها در قبرستان یعنی جایی که  همه در سکوت هستند قرار دارد شاید بار ناامیدی داشته باشد ولی به یکباره شاهد هستیم که به گسترش غلغله و فریاد تا گنبد فلک فرمان می دهد.نتیجه گیری مصرع دوم از مصرع اول فقط از کسی چون حافظ بزرگ برمی آید.کسی چون او که با آب طربناک به زندگی اش معنا می دهد و با اوج امیدواری به مستی فریادش را با غلغله به آسمان می رساند طوری که هنوز هم صدای آن را می شنویم. 

چشمِ آلوده‌نظر، از رخِ جانان دور است

بر رخِ او نظر از آینهٔ پاک انداز

اما چرا غلغله و فریاد تا آسمان ؟ چون به اکسیری دست یافته است که او را می طلبد و باعشق به او می گوید بیا .جانان او را خواسته است کما اینکه همه انسانها را می خواهد پس آرزوی دیدن او را دارد و از آنجاییکه هر چشمی قدرت درک و دیدن او را ندارد باید آینه دل را پاک سازد تا بتواند از آن آینه به جانان ( معشوق) بنگرد.

به سرِ سبزِ تو ای سرو که گر خاک شَوَم

ناز از سَر بِنِه و سایه بر این خاک انداز

و خطاب به جانان خود می گویدکه ای سرو به سر بلند و سبز تو سوگند می دهمکه وقتی در خاک رفتم تو هم ناز خود را رها کن و سایه قامت سرو گون خود را بر تربتم بینداز .اشاره به این مضمون هم دارد که آنقدر عشق تو به زندگی ام معنا می دهد که حتی در وادی خاموشان و زیر خاک هم حضور سایه ات را درک می کنم و برایم ارزشمند است.

دلِ ما را که ز مارِ سرِ زلفِ تو بِخَست

از لبِ خود به شفاخانهٔ تریاک انداز

با حضورت این دل  ما را که زخمدیده سر زلف توست که چون ماری به دلها نیش می زند، با لب خود آشنا کن که خود شفاخانه ای حاوی تریاک ( پادزهر ) است . ( در قدیم تریاک یا تریاق دارویی برای ازبین بردن زهر بوده است ). همان طور که پیش از این هم در غزلهای دیگر دیدیم زلف نمادی از راه پر پیچ و خم عاشقی است که در خود چرخه های عاشقی را به همراه دارد و در هر چرخه عاشق با دریافتن حقیقتی گرهی را از این زلف باز می کند و البته این گره سر زلف ممکن است دل او را بیازارد.

مُلکِ این مزرعه دانی که ثباتی ندهد

آتشی از جگرِ جام، در املاک انداز

و خواسته سوم از معشوق این است که از همان جامی که به رنگ جگر و گلگون است و نور آفرین و آتش زاست بر همه املاک دنیا بزند . حال که دنیا بی ثبات است و محل امنی برای ماندن نیست و قرار است همه راهی دیار فنا شوند پس ای جانان بیا و خودت را با آتش آن جام به همه بشریت معرفی کن .

غسل در اشک زدم کَاهلِ طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

و دوباره به ما تاکید می کند که درک جانان نیاز به پاک شدن دلها دارد چون جانان پاک است . و راه پاک شدن بنا به گفته اهل راه عاشقی غسل در اشک است . و لازمه این کار چشیدن درد عاشقی است باید در چرخه های عاشقی بارها مست شد و حسرت دیدن یار را کشید و درد عاشقی را لمس کرد تا در اشکهای خود غرق شوی و دلت پاک شود تا شاید ، بله شاید او را درک کنی.

یا رب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید

دودِ آهیش در آیینهٔ اِدراک انداز

ای خدا این زاهدان که در واقع خود را فقط می بینند نه خدای خود را به دیگران به چشم عیب می نگرند چراکه  آینه ای پاک ندارند تو این آینه را هم با دود سیاه کن تا به فکر آینه ای پاک باشند.

چون گُل از نَکهَتِ او جامه قبا کن حافظ

وین قبا در رَهِ آن قامتِ چالاک انداز

ای حافظ از بوی خوش جانان مثل گل که گلبرگ هایش را تکه تکه می کند تو هم پیراهنت را پاره پاره کن و این تکه پاره ها را در راه جانان که قامتی چالاک و آماده دارد بینداز . استفاده از صفت چالاک برای قامت یار شاید به این دلیل است که یار همیشه آماده آمدن به سوی عاشق است ولی عاشق ممکن است هنوز لیاقت دیدن او را نداشته باشد . 

در مجموع در این غزل تاکید بر این است که عاشق در راه عاشقی باید خود را پاک و آماده درک حضور یار نماید و هدف از طی چرخه های راه عاشقی و نشیب و فرازعشق هم همین پاک شدن است تا جاییکه به مقام رندی می رسد و لایق تاج رندی می گردد.

 

برمک در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیت‌المقدس پایتخت ضحاک:

بزرگ سخنورا که این فردوسی ست بنگرید چگونه  خشم افراسیاب را پیش رو فرا نموده آنجا که افراسیاب از خشم و هستریا بند از گرز گشوده و گرز خود را بدست میگیرد.افراسیاب  خشمگین از گیو و خسرو میگوید:« اگر گیو ان خسرو دیوزاد شود ابر غرنده گر تیزباد/ فروآورمشان ز ابر بلند (بزد دست و از گرز بگشاد بند) میانشان ببرم به شمشیر تیز/ به ماهی دهم تا کند ریز ریز(تا اینجا این از گیو وخسرو، درد دگری هم هست افراسیاب.آری خسرو میخواهد شاه بشود فرنگیس کجا میرود .) شاهکارست بخوانیم با هم 

چو بشنید گفتارش افراسیاب

بدیده ز خشم اندرآورد آب

ازان پس به مغز اندر افگند باد

به دشنام و سوگند لب برگشاد

که گر گیو و کیخسرو دیوزاد

شوند ابر غرنده گر تیزباد

فرود آورمشان ز ابر بلند

بزد دست و ز گرز بگشاد بند

میانشان ببرم به شمشیر تیز

به ماهی دهم تا کند ریز ریز

چو کیخسرو ایران بجوید همی

فرنگیس باری چه پوید همی

به هومان بفرمود کاندر شتاب

عنان را مکش تا لب رود آب

که چون گیو و خسرو ز آمل گذشت

 همه  رنج ما باد گردد بدشت

نشان آمد از گفتهٔ راستان

که دانا بگفت از گه باستان

که از تخمهٔ تور وز کیقباد

یکی شاه خیزد ز هر دو نژاد

که توران زمین را کند خارستان

نماند برین بوم وبر شارستان

 

برمک در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲ - نخچیر طوس و گیو در مرز توران، یافتن ماه‌روی و ستیز تا سپردن او به کاووس:

نام دشت سور است و نه چون شب بوده رفته پای سور و سات

بهرام خاراباف در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه:

بسیج سفر کردم

                           اندر نفس

بیابان گرفتم

چو مرغ

از قفس

به گمانم این بیت یک شعرکامل کوتاه است

سهیل در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ در پاسخ به nabavar دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰:

درود، احتمالا منظورتون کتاب «انسان کامل» حضرت عزیزالدین نسفی باشه

البته کتاب دیگه‌ای از ایشون به نام «کشف الحقایق» در دسترس هست

۱
…
۱۲۷
۱۲۸
۱۲۹
۱۳۰
۱۳۱
…
۵۸۴۷