امیرحسین شاهمیر در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۵:
نادر عزیز جمعه بهمن ماه سال ۱۳۹۵ ظاهرا ً حال بسیار خوشی دست داده بود که مرغ خیال شاه زاده وار از سر زمین ظلمت و تاراج و زین دشت مه گرفته در بند جهل و ظلم ، قیقاج به کوه عنقا سر کشید. تشبیها و واژ آرایی های بسیار زیبایی در شعر بالا موج می زند. باز هم بگو و بنویس که:
کهنه دیروز از زیبا بود ، تازه هم امروز و هم فردا بودتازه امروز اگر بی معنی است کهنه است و آنی است و فانی است
یوسف شیردلپور در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۴۶ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۸ - آغاز داستان فرامرز پور رستم زال و بانو گشسب خواهر او:
چقدر جالب وچه شاعرانی که خیلی گم نام ماندند
براستی گنجور کاری کرده کارستان معرفی چنین شاعرانی دست مریزاد
یوسف شیردلپور در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۳۲ در پاسخ به بهیار سپیدان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:
بهیار سپیدان لذت بردیم واستفاده کردیم درود برشما آرزوی موفقیت🙏
احمدرضا کلانتری در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۷ دربارهٔ عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸ - اندیشه وصل:
چشم مستش ز مژه تیر بر ابرو پیوست
علی چاوشی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳:
مصرع دوم بیت ۱۱ اشتباه چاپی دارد، لطفا اصلاح شود
"یکن" باید بشود "یکی"
مبارکه عابدپور در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۲ در پاسخ به سیاووش دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل:
شیخ عجل میگویند با کسی مجادله کن که یا چاره ای در کارت باشه یا از او بتوانی بگریزی و فرار کنی منظور اینکه زورت نمی چربه جدال نکن
ناصرالدین میرزا در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۶ در پاسخ به مهدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:
ما این امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، از تحمل آن اِبا کردند و از آن ترسیدند، انسان آن را حمل کرد که او ستمکار و نادان بود.(احزاب،۷۲)
اون امانت عرضه نمیشد مگر اینکه بعدش مفلسی و خرابی و گمشدگی و مستی و بیخودی هم با خودش میاورد همین ها بود که آسمان ها و زمین ترسیدند و قبول نکردند البته انسان انقدر دیوانه که قبول کرد و فکر بعدش رو نکرد
و این شعر ها ظهور و بروز همین حالات این انسان هایی که امانت برشون عرضه شده و خراباتی شدن
مفلسانیم و هوای می مطرب داریم ...
و اون بار امانت هم نظر به وجه یاره نظر به روی معشوقه لقاء اللهه
و در آخر هم مجنون در عشق به لیلی انقدر میسوزه که خودش لیلی میشه که بهش میگن مقام خلیفه اللهی
ترسم ای فصاد گر فصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
حمید جوادزاده در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ عطار » مظهرالعجایب » بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم:
باسلام
اخطاری که توسط مدیر سایت برای این کتاب نوشته شده است اصل بیطرفی را نقض میکند و اعتماد خواننده به سایت را مخدوش میکند. در طی این سالها این اولین باری است که شاهد چنین اقدام مغرضانه ای از سوی گنجور هستیم. به گمانم اشتباهی رخ داده است. یا سایت هک شده است. لطفا اصلاح فرمایید
بهروز صفاییان حقیقی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
با عرض پوزش بیت هفتم منظور بوده
بهروز صفاییان حقیقی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
در پاسخ دوست سخن شناس اقای مهدی باید گفت هر دو کلمه انعام میباشد که با اعراب درون شعر اولی به معنای پاداش و دومی به مفهوم چارپایان میباشد واز کلمه انغام ان معنی مستفاد نمیگردد و صحیح ان اغنام میباشد که حرف غین بر حرف نون تقدم دارد و ریشه ان غنم بوده و در موارد پرداخت زکات نیز این کلمه مورد استعمال شارع بوده است
بهروز صفاییان حقیقی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
در بیت آغازین ننوشتی مناسب تر مینماید زیرا خواجه در مقام تخاطب بوده و دلبری را که دیر زمانیست با پیامی یا سلامی وی را خشنود نکرده مخاطب قرار داده و بیت دوم نیز مویدی بر این مدعاست
بهروز صفاییان حقیقی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
در بیت آغازین ننوشتی مناسب تر مینماید زیرا خواجه در مقام تخاطب بوده و دلبری را که دیر زمانیست با پیامی یا سلامی وی را خشنود نکرده مخاطب قرار داده و بیت دوم نیز مویدی بر این مدعاست
یوسف شیردلپور در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲:
فوق العاده است این غزل زیبا وعاشقانه استاد سخن وزیبایی این شعر صدچندان میشود
بااجرای البوم غوغای غشق بازان باصدای پدر وپسر شجریانها به دل وجان مینشینه
مخوصا بیتی که میگه
پیش نمازبگذرد سروروان و گویدم
قبله اهل دل منم سهو نماز میکنی، خدایاشکرت که حضرت سعدی. مولانا وحافظ و نیما
مشیری وکدکنی را آفریدی
استاد هزران سپاس که استاد شجریان را آفریدی ودرود بر دست اندرکاران برنامه مفید و ارزشمند
گنجور
( حق)
رخشان در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵:
از خدا غیر خدا را خواستن ظن افزونی ست و کلی کاستن،،،،
آه بی ساجد، سجودی چون بود؟
امیدوارم همگی تجربه ش کنیم بی ساجد سجود را
💚 غزل بسیار زیباست،،،
مهدی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶ - به یاد استاد فرخ:
معنی کامل این بیت و آرایه ها و نکات این شعر چی هست
میشه بطور کامل توضیح بدین ممنونم
س عبداللهی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۰۹ در پاسخ به بابک سروستانی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
عارفان که چشم بصیرت آن ها باز هست ، همه وقت می توانند بر جمال بزرگان نگاه کنند اما مردم عادی را فقط لحظه ای اجازت می دهند چون هنوز نامحرمند و نظر دوم بر آن ها حرام است
و بیت دیگر آن که هر چقدر روزگار بر عارفان سخت بگیرد و حتی استخوان آن ها را مانند نی سوراخ کند به جای آن که مانند نی سوراخ شده ناله کنند مانند دف هستند که پاره شده و هیچ صدایی از بعد آن نخواهد داد و در مقابل آن بلا سکوت خواهند کرد
سید رضا نوعی ( حکیم ) در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳:
✍️سعدی در سرآغاز بوستان ، خیلی لطیف تر به این موضوع پرداخته و برخلاف شیخ عبدالقادر گیلانی ، شرمساری از خداوند را بالاتر از شرمساری نزد دیگران برشمرده و می گوید :
خدایا به عزت که خوارم مکن / به ذُلِّ گنه شرمسارم مکن
👈مرا شرمساری ز روی تو بس / دگر شرمسارم مکن پیشِ کس
و در ادامه نیز می گوید :
خدایا به ذلت مران از درم / که صورت نبندد دری دیگرم
فقیرم ، به جرم و گناهم مگیر / غنی را ترحم بود بر فقیر
چرا باید از ضعفِ حالم گریست؟ / اگر من ضعیفم ، پناهم قوی است
🔹آری ، شرمساری از گناه ، بالاترین مرتبه عذاب است لذا صائب در این باره می گوید :
در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر / آتش به گرمی عرق انفعال نیست
🛑اما حافظ با نگاه عمیق عرفانی خویش ، بسیار لطیف تر از سعدی و صائب به این موضوع پرداخته و اینگونه فرموده :
ماییم و آستانهٔ عشق و سرِ نیاز / تا خوابِ خوش که را بَرَد اندر کنارِ دوست
دشمن به قصدِ حافظ اگر دَم زند چه باک ؟ / مِنَّت خدای را که👈 نِیَم شرمسارِ دوست👉
برگ بی برگی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
یا رب این شمعِ دل افروز ز کاشانه کیست ؟
جان ما سوخت ، بپرسید که جانانه کیست
دل افروز یعنی روشن کننده دل یا بطنِ انسان و تنها شمعی که توانایی چنین کارِ شگرفی را داراست ، شمع حضور یا جانِ اصلی انسان است که حافظ بارها از آن با عنوان یار و معشوق نغمه سرایی نموده است ، پس انسانی که جای خالی آن یار و یا شمع دل افروز را در دل خود احساس کند ، در طلبِ آن شمع بپا خاسته و آن پرتوی نور حضرت دوست را جستجو می کند تا شاید او را نزد پیر یا بزرگی بیابد ، در مصراع دوم جانِ هر انسانی از این فراق و جدایی در سوز و گداز است ، پسجستجو را ادامه داده و میپرسد تا ببیند این جان و یار ، جانانه و محبوب کدام عاشق نیکبختی شده است ، بنظر میرسد حافظ قصد آن را دارد تا به همه انسانها تفهیم کند وقتی آن شمع میتواند در دل یک انسان عاشق فروزش کند پس این امکان برای همه انسانها وجود دارد تا عاشقانه جانِ اصلی را جانانه خود نموده و وی را طلب کنند .
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خسبد و همخانه کیست
حالیا یعنی به هرحال و در اینجا همچنین، پسحافظ میفرماید او نیز دل و دین را از دست داده و عاشقِ آن یارِ دل افروز شده است ، برانداختن دل کنایه از رها کردن هرگونه دلِ دلبستگی ها ست و اکنون او هم میخواهد که جانانه و عشق او فقط یار و جان اصلی اش باشد ، در مصراع دوم حافظ همچنان در جستجوی پیر و راهنمای معنوی که توفیق هم آغوشی و یکی شدن با معشوق را بدست آورده بر می آید تا از او رمز و رازِ همخانه شدن با چنین معشوقی را آموخته و او نیز به وصل یار و معشوقّ افروزنده دلها برسد .
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روحِ که و پیمان دهِ پیمانه کیست ؟
حافظ لعل و قرمزی لب آن یار و معشوق را باده یا آب زندگی بخشی می بیند که وصل را تداعی میکند، پسبا دعایی آرزوی وصل و برخورداری از آن باده جان بخش را در دل می پرورد ، راح در اینجا همان شراب لعل گون است که با وصالش بر روح یا جانِ انسان عاشق جاری می شود ، شرابی که قولش را حضرت دوست در هنگام پیمان الست با انسان به او داده است ، پسحافظ بار دیگر در مقام پرسش برآمده و میخواهد به تحقیق بداند که حضرت دوست بر مبنای آن پیمان ، پیمانه کدام عاشق و مدعی عشقی را لبریز از آن شرابِ موعود می کند ، در اینجا بنظر میرسد منظور از " کیست" کدام مکتب و بینش است و اینکه چه راهی برای دستیابی به میِ الست سهل الوصول تر است تا باده لعل لب معشوق نزدیکتر گردد .
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
باز پرسید خدارا که به پروانه کیست
حافظ بار دیگر یار یا معشوق را شمعی توصیف می کند که پرتوی از آن نور مطلق است و درآغوش گرفتن و همنشینی با او پرتو افروزی آن شمع را به همراه دارد که موجب سعادت و خوشبختی ابدیِ عاشق می گردد ، پس باز هم حافظ میفرماید انسان عاشق باید محقق نیز باشد تا پروانه هایی را شناسایی کند که حقیقتا عاشق هستند و با گردش گِردِ شمعِ حضور از آتش و گرمای آن حذر نمی کنند تا در معشوق فنا شده ، هرچه نام هستی را بر خود بگیرد در فروزشِ او به آتش کشند ، حافظ علاوه بر اینکه در پی عاشقی حقیقی ست تا او را مرشد و راهنمای خود قرار دهد ، قصد آن دارد تا به سالک طریقت یادآوری کند که مدعیان در مکاتب گوناگونی هستند که در هنگام آزمونی جدی از ورود به آتش حذر می کنند ، پس رند عاشق نیز باید هوشیار بوده و از آنان حذر کند .
می دهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد
که دل نازک او مایل افسانهِ کیست
میفرماید هر کس که می بینی آمده مکتب و نگرشی به جهان را ابداع نموده است ، یکی با جهان بینی فلسفی قصد رسیدن به حقیقتِ زندگی را دارد ، دیگری از طریق صوفی گری ، آن دیگر با گوشه گیری و بریدن از خلق و ریاضت ، و برخی نیز از راه مناسک وعبادات مذهبی که به آن اعتقاد دارند ، جالب اینکه هر کدام از آنان نیز با افسون خود قصد بدست آوردن و رسیدن به آن شمع سعادت پرتو را دارند ، اما آنچه مهم است خواست و میل اوست که متمایل به چگونه جهان بینی ست ، پسحافظ بدون شک دلِ لطیف و نازک او را متمایل به دلهای لطیف شده و عاشق می داند ، او به افسانه پردازی های گوناگون و برآمده از اذهان هرچند هم که در ظاهری زیبا بیان شوند اهمیت نمی دهد و افسون های ورد گونه ای که به عنوان ذکر و عبادت بر زبانهای مختلف جاری میشوند و به او حواله می دهند تاثیری بر جذب او ندارند ، آنچه برای او مهم است دلِ لطیف شده و عاشق است . در قدیم و بلک هم اکنون در جهان مدرن نیز هستند شیادانی که مدعی می شوند با خواندن ورد و افسون می توانند پری و یا اجنه را احضار کنند . حافظ بسیاری از کارها و مناسکی که در ادیان و اندیشه های گوناگون وجود دارند را چیزی شبیه کار تسخیر کنندگان جن و پری می داند که کاری ست عبث .
یا رب آن شاه وشِ ماه رخِ زهره جبین
دُر یکتای که و گوهر یکدانه کیست ؟
شاه وش یعنی بسیار شبیه پادشاهِ جهان است ، او همچنین ماه رخسار است و زیبا رو ، زهره نماد شادی ست ، پس آن ماه رخ پیوسته سرشار از شادی درونی و بیرونی ست و همه اینها صفتهای انسانی ست که به وصل یار و شمع دل افروز خود رسیده و با خداوند یا پادشاه جهان یکی شده و به وحدت رسیده باشد ، پس حافظ از حضرت دوست یا زندگی جویای مرتبه و جایگاه چنین دُرِ یکتا ی هستی میگردد ، دُرِ گرانبهایی که یکی یک دانه خداوند است و موجب فخر زندگی .
گفتم آه از دلِ دیوانه حافظ بی تو
زیر لب خنده زنان گفت که ، دیوانه کیست ؟
پسحافظ آه و افسوس میکشد از انسانی که قدر خود را ندانسته و در حالیکه بطور ذاتی و فطری دیوانه بازگشت به اصل خود و در آغوش گرفتن یار حقیقی و همخانگی با اوست اما بی او عمر را به بطالت و ستیزه گری سپری می کند ، پس عشق یا زندگی با لبخندی که نشانه رضایتمندی ست از حافظ می پرسد دلِ تو دیوانه کیست ؟ یعنی اگر دیوانه آن شمعِ دل افروز و سعادت پرتو باشد که یقینا هست ، پس جای نگرانی برای دل دیوانه ات نیست و سرانجام به وصال معشوق خواهی رسید .
Saeedmir در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
نظرات و طبع شعر دوستان عالی بود اما من فکرمیکنم با توجه به فضای حاکم و اشارات قبل تر غزالی و خیام که از اینکه فلسفی خوانده بشن أبا داشتن
خواجه در اینجا فلسفه خلقت را بیان کرده
نقطه شیخ کبیرابن عربی که ادعا داشت عدم نبوده و یک نقطه بوده و بعد پیدایش و گسترش هستی در داخل دایره کون
در دایره خلقت ما نقطه پرگارم
میشه ابتدای خلقت
دایره مینا
میشه پیدایش کرات و اتمسفر
رقص باد در سلسله زلف
میشه بوجود امدمن موجودات یا حتی نفخت من روحی
به همین منوال فلسفه خلقت تا ابدیت خالق و عدم درک و توانی دیدن اوتوسط مخلوق
امیر در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۱ - حکایت: