گنجور

حاشیه‌ها

فرهود در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۷ دربارهٔ جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳:

تا کم دهنی باشد

یعنی تا که‌م دهنی باشد؛ اگر مرا دهانی باشد!

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲:

ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم

ما کشتهٔ آن مهرخ خورشید کلاهیم

ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم

صد شور نهان با ما ، تاب و تب جان با ما

در این سر بی سامان ، غمهای جهان با ما

با ساز و نی ، با جام می ، با یاد وی

شوری دگر اندازیم ، در میکدهٔ جان

جمع مستان غزل خوانیم

همه مستان سر اندازیم، سر افرازیم

جز این هنر ندانیم، که هر چه می توانیم

غم از دلها بر اندازیم ، بر اندازیم...

فریدون مشیری

غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط

هرچه کردیم جز این کار غلط بود غلط

هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا

جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط

فیض جز عشق و غم عشق دیگر چیزی نیست

کار دیگر به جز این کار غلط بود غلط

فیض کاشانی

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۲ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲:

غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط

هرچه کردیم جز این کار غلط بود غلط

هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا

جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط

فیض جز عشق و غم عشق دیگر چیزی نیست

کار دیگر به جز این کار غلط بود غلط

فیض کاشانی

persian ravi در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۳۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

درود بر ادیبان بزرگوار
لطفا بفرمایید {دار مُلک} آشنایی ایا به معنی سرزمین عشق و محبت هست و ایا از دو کلمه دار و ملک تشکیل شده و یا اینکه یک کلمه یعنی دارالملک هست؟

سپاس از راهنمایی شما

منصور شمس در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۲ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۰ - سحر می گفت بلبل باغبان را:

نروید رو با بمیرد هم قافیه می‌کنی

احمد کوچه مشکی در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵:

در بیت دوم

در مغازه قصابی آویزهای فولادی هست که گوشت را به آن آویزان کنند اسم آن قناری است می‌گوید مژگانت را مثل قناری کردی و دل من را از آن آویزان کردی

مسلم نیک نژاد در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۰ - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره:

دو شاخه همان نماد دو شاخ بر سر شیطان هست.

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل:

تا نیاید هیچ همدردی پدید

نالهٔ همدرد نتواند شنید

شیخ عطار

رنج همدرد که داند همدرد

شرح آن هست به بیدردان سرد

عبدالرحمان جامی

درد همدرد که داند؟ همدرد

سیمین بهبهانی

به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را

ابوالحسن ورزی

درد دل سوخته را سوخته دل می داند 

افشین قلاوند در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰:

می‌توان سال‌ها با دام و دد محشور بود

می‌خورند بر یکدگر چون جاهلی پیدا شود

سام در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳:

خوش آن که، دِلَم دَر شِکَنِ زُلفِ تو جا داشت
بَختِ سیَهَ م، خاصّیَّتِ بالِ هُما داشت

گَر عِشق نِدادی بِه غَمَش نَقدِ دو عالَم
دَر مِصرِ وَفا، یوسُفِ ما را کِه بَها داشت؟

می‌ریخت بِه بَر، طُرَّهٔ آهم، هَمِه سُنبُل
دِل بَس کِه هَوایِ سَرِ آن زُلفِ دوتا داشت  

بیت

می‌ ریخت بِه بَر، طُرَّهٔ آهم، هَمِه سُنبُل
دِل بَس کِه هَوایِ سَرِ آن زُلفِ دوتا داشت

 لغوی واژه‌ها

می‌ریخت به بر: بر سینه می‌افتاد، بر تن می‌لغزید. طرّه: دسته و حلقه‌ای از زلف؛ در اینجا استعاره از دود و پیچ‌وتاب آه. آه: نالهٔ عاشق که در شعر فارسی غالباً به دود تشبیه می‌شود. سنبل: گیاهی خوشبو با گل‌های پیچیده؛ در شعر، نماد زلفِ پیچان. هوای سر: آرزو، اشتیاق. زلف دوتا: زلف خمیده و حلقه‌حلقهٔ معشوق. معنی روان

دودِ آه من، چون دسته‌های سنبلِ پیچان، بر سینه‌ام می‌پیچید؛ زیرا دلم سخت آرزومندِ آن زلفِ خمیدهٔ معشوق بود.

 

اَز رَنگِ تو صَحرا وَرَقِ لالَه بِه خون شُست
وَز بویِ تو گُل خِرقَهٔ صَدپارَه قَبا داشت

جُز گُوهَرِ مِهرِ تو دَر این هَفت صَدَف نیست
مَه را خَمِ اَبرویِ تو اَنگُشت‌نُما داشت

دَر جِیبِ چَمَن سُنبُل و دَر دَشتِ خُتَن مُشک
دَر هَر طَرَفی زُلفِ تو صَد غالیه‌سا داشت

سِحر اَز نِگَه، اَز غَمزَه فُسون، عِشوَه زِ نِیرَنگ
چَشمِ تو چِه گوییم کِه دَر پَردِه چِها داشت؟

خِجِلَت نِگَهَم سوخت کِه بی‌پَردَه دَرآمَد
حُسنی کِه نِقابَش دو جَهان رُوی‌نُما داشت

تا سوخت مَرا یار، شُد اَفسُردَه بِساطَش
آتَشکَدَهٔ شَمع، بِه پَروانَه صَفا داشت

می‌رَفت چو شَمعَش، زِ گِریبان بِه سَر آتَش
تیرَت مَگَر اَمشَب سَرِ دِلدوییِ ما داشت

اَز خانَهٔ زَنجیر نِمی‌خاست صَدایی
این سِلسِلَه را شورِ حَزینِ تو بِه پا داشت

سام در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۴:

بی‌کَس‌تَر از این عاشِقِ دِل‌خَستَه کَسی نیست
عُمری‌ست که بیمـارَم و عیسی‌نَفَسی نیست

شوراَفکَنِ مُرغانِ اسیر است خُروشَم
دِلگیرتَر از سینَهٔ چاکَم قَفَسی نیست

تا چَند تَوان داد، نَفَس بیهوده بَر باد؟
چون نِی هَمِه فَریادَم و فَریادرَسی نیست

گوشی بِه خُروشِ مَن و دِل دار، کِه فَرداست
زین قافِلَه رَفتَه، صَدایِ جَرَسی نیست

هَمراهِ رَقیبان مَگُذَر از سَرِ خاکَم
ما را زِ وَفایِ تو جُز این مُلتَمَسی نیست

خِجِلَت‌زَدَه بَرقَم دَر این دَشتِ سَرابَم
دَر مَزرَعِ بی‌حاصِلِ مَن خار و خَسی نیست

دَر مَحفِلِ این مُردَه‌دِلان شَمعِ مَزارَم
می‌سوزَم و از سوزِ مَن آگاه کَسی نیست

عَیب و هُنَر از لَوحِ جَهان هَر دو سِتُردَند
عاشِق چِه عَجَب گَر نَبُوَد، بُوالهَوَسی نیست

پوشیدَه، حَزین، از شَبِ ما صُبحِ رُخِ خویش
دِل با کِه نَفَس راست کُنَد؟ هَم‌نَفَسی نیست

سام در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱:

تا شَمعِ مَن زِ دیدَهٔ شَب‌زِنده‌دار رَفت
دود اَز سَرَم بَرآمَد و اَشک اَز کِنار رَفت

دَر پیچ‌و‌تابِ حَلقَهٔ آن زُلفِ خَم‌به‌خَم
کاری کِه کَرد، دَست و دِلِ مَن زِ کار رَفت

افسانَه کَم کُنید کِه جوشید گِریه‌اَم
خوابَم کُنون زِ دیدَهٔ اَختَرشُمار رَفت

آشُفتَه اَست حَلقَهٔ شوریدِگان، مَگَر
حَرفی زِ آن دو سِلسِلَهٔ تابدار رَفت؟

آتَش زِ نالَه‌ام بِه خَس‌آشیان فِتاد
خاری کِه بود از چَمَنَم یادگار، رَفت

دیگَر مَگَر مِیَم چو سَبو، دَر گُلو کُنید
دَستِ مَن اَز کِرِشمَهٔ ساقی زِ کار رَفت

ای سادَه‌دِل، وَفایِ حَریفان نَظارَه کُن
گُل ناکِشیدَه ساغَرِ خُود را، بَهار رَفت

یِک رَه، گُذَر بِه خاک‌نِشینان نِمی‌کُنی
عُمرَم چو نَقشِ پا بِه رَهِ انتِظار رَفت

زین جانِ بی‌نَفَس چِه نَوا خیزَدَت، حَزین
از ساز نَغمه‌ای نَتَراوَد، چو تار رَفت

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۳ - در حکمت و موعظت:

این قصیده ایرادات زیادی داشت هم در بخش‌های فارسی و هم در آیات

از جمله مهم‌ترین ایرادات در این بیت بود:

جاودان گفتند: «آمنا به رب العالمین»
گفته‌ای در جادوی «انالنحن الغالبون»

جاودان در مصرع اول و جادویِ در مصرع دوم، معنایی نداشت با دقت زیاد متوجه شدم که باید جادوان (جادوگران) و جادویی (جادوگری) باشد که اشاره به ساحران در جریان موسی و فرعون دارد.

جادوان گفتند: «آمَنّا بِرَبِّ الْعالَمین»

گفته‌ای در جادویی: «إنّا لَنَحْنُ الْغالِبون»

جادوگرها گفتند به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم/تو گفته‌ای در جادوگری (در مقابل جادوگران) قطعا ما پیروز هستیم.

در بیت اول

ای منزه ذات تو «اما یقول الظالمون»
گفت علمت جمله را «ما لم تکونوا تعلمون»

اما یقول الظالمون صحیح نیست و درستش عَمّا است( ذات تو از هر آنچه ستمکاران میگویند پاک و منزه است:

ای مُنَزّه ذات تو «عَمّا یَقولُ الظّالِمون»

گفت علمت جمله را «ما لَم تَکونوا تَعْلَمون»

و تمام بخش‌های عربی، حرکت‌گذاری شد.

اگر دوستان خواستند ویرایش کنند توجه داشته باشند که در متن کتاب‌هایی که تصویرش گذاشته شده نیز ایراد وجود دارد و این ویرایش با دقت و رجوع به قرآن انجام شده است.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

ز من ، چون شمع ، تا یک ذرّه باقی است

علی احمدی در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:

یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش

می‌سپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش

رب یا خداوند در غزل های حضرت حافظ اشاره به قدرتی مافوق بشری است که توانایی انجام هرگونه تاثیر بر آفرینش را دارد به گونه ای که نوگل خندان خود را به او می سپارد تا از شر حسودان چمن ( گلها یا خارها یا علف های دیگر که در چمن و گلستان حضور دارند ) در امان باشد . اما نوگل خندان کیست ؟

نوگل خندان می تواند معشوق دلفریب حافظ باشد که بی مهر و وفاست و از وی دور شده است . 

نوگل خندان می تواند دل خود عاشق باشد که در پایان عمر می خواهد حافظ را ترک کند و به نوعی بی وفایی کند  و او را تنها گذارد و او از خداوند می خواهد او را سلامت نگهدارد .

و نوگل خندان می تواند خود عشق و مرام عشق ورزی باشد  . حال  که قرار است حافظ این دنیا را ترک کند نگران آینده اوست  گویا قرار است عشق او را ترک نماید . لذا از خداوند می خواهد این ودیعه ازلی را که به وی سپرده بازپس گیرد . 

گرچه از کویِ وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفتِ دورِ فلک از جان و تَنَش

این نوگل خندان با هر معنایی بی وفاست و قصد ترک حافظ را دارد اما به هر شکل حافظ خاطر او را می خواهد و نمی تواند گزندی را بر علیه او ببیند. و می گوید آفت روزگار از او دور باشد.

گر به سرمنزل سلمی رَسی ای بادِ صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز مَنَش

سلمی نماد معشوق است و معشوق برخلاف تصوری که حافظ از خداوند دارد یک هدف متعالی است که بر وی جلوه کرده که این قالب را تحت نام سلمی بیان می نماید (هرچند می تواند درقالب یک معشوق زمینی هم جلوه نماید ) . حافظ که در پایان عمر خویش است از باد صبا انتظار دارد که سلامش را به وی برساند.

به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه

جای دل‌های عزیز است به هم بر مَزَنَش

از آنجا که باد صبا تمایل به پریشان کردن زلف یار دارد مورد خطاب حافظ قرار می گیرد که: اگر خواستی زلف خوشبوی یار را باز کنی ( گره از زلف راه عاشقی باز کنی ) مراقب باش که با ادب و احترام چنین کنی چون این زلف یا این راه جای دلهای عزیز و محترمی است و نباید آن را برهم زد . و البته قصد دیگری هم از بیان این نکته دارد که در بیت بعد می گوید.

گو دلم حقِّ وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طُرِّهٔ عَنبرشِکَنَش

حافظ قرار است دلش را در آن راه عاشقی ( زلف یار) ثابت قدم نگاه دارد حتی اگر خودش حضور نداشته باشد لذا از باد صبا می خواهد تا به معشوق بگوید که  دل من به خط و خال تو وفادار است . خط و خال جلوه های به یاد ماندنی روی یار است که در چشم و دل عاشق تاثیر خود را گذاشته است . می فرماید دل من وفادار است و در زلف خوشبوی تو جا دارد  تو نیز در حق او بی وفایی نکن و او را محترم بدار.

در بیت اول انتظاری غیرممکن از بادصبا داشت  و در این بیت انتظاری غیرممکن از معشوق دارد و هر دو به این خاطر است که از دل او مراقبت بیشتری صورت گیرد.

حافظ آنقدر هوشمند است که با جمع بندی همه ابیات بالا می توان تا حدودی به این نتیجه رسید که او قرار است که چه چیزی را به چه کسی بسپرد و ناگهان یک چرخش عارفانه را شاهد هستیم و سه هشدار به مدعیانی که در راه عشق گام می نهند: 

در مقامی که به یادِ لبِ او مِی نوشند

سِفله آن مست، که باشد خبر از خویشتنش

کسی که در جایگاه عاشقی به یاد لب یار باده می نوشد اگر مست شد و از حال خودش خبر داشت پست فطرت است چون مستی اش واقعی نیست و هنوز در مرحله هشیاری است .او جایش در میخانه نیست.( ترس از مستی)

عِرض و مال از درِ میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورَد رَخْت به دریا فِکَنَش

کسی که بخواهد از راه عاشقی و حضور در میخانه و مستی آبرویی کسب کند یا کیسه اش را پر از مال کند و طلب چنین شرابی دارد باید رخت و بساط او را از میخانه جمع کرد  و به دریا افکند . میخانه جای نام و ننگ نیست .( ترس از بی آبرویی و فقر)

هر که ترسد ز ملال اندُهِ عشقش نه حلال

سَرِ ما و قدمش یا لبِ ما و دهنش

و هر کس که از درد و غم عاشقی می ترسد عشق او پاک و حلال نیست چون راه عاشقی فقط مستی و ذوق عاشقی نیست بلکه باید درد و غم حسرت عاشقی را هم تحمل کرد . عاشق می گوید یا سرم در راه قدم یار می رود یا لب ما به دهان یار می رسد . یا مرگ در راه عاشقی یا رسیدن به وصال یار .( ترس از غم )

شعرِ حافظ همه بیتُ الْغَزَلِ معرفت است

آفرین بر نَفَسِ دلکَش و لطفِ سخنش

و در نهایت به خود آفرین می گوید که با گفتار دلفریب و سخنان لطیف خود ،تک تک  ابیات خود را برای رساندن شیوه شناخت رازهای آفرینش به عاشقان سروده است .

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۷۶:

«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما إِثْمٌ 

کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما 

وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ...»

قرآن کریم بقره ۲۱۹

«در شراب و قمار منافع و زیان‌هایی 

هست،اما زیان آن بیشتر از منفعت».

عیبِ مِی جمله چو گفتی ، هنرش نیز بگو

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

حضرت حافظ

گر مِی‌ فروش حاجتِ رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

حضرت حافظ

در مذهبِ ما ، باده ، حلال است ولیکن

بی‌ رویِ تو ای سَروِ گُل‌ اندام ، حرام است

حضرت حافظ

می گرچه حرامست ؛ ولی تا که خورد ؟  

وآنگاه چه مقدار و کی و با که خورد ؟

هرگاه که این چهار شرط آید جمع

گر می نخورد مردم دانا که خورد ؟

خیام

می خوردن و شاد بودن آیین من است

فارغ بودن ز کفر و دین ، دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا دل خرم تو ایین من است

خیام

تا بتوانی طعنه مزن مستانرا

ازدست بهل تو حیله و دستانرا

گرزانک زعمر خویش خواهی آسود

یک لحظه مده ز دست مر پستانرا

خیام به نوشتهٔ شیخ محمود پوربوداقی

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

گر توبه دهد توبه کنم یزدان را

تو فخر بدین کنی که من می نخورم

صد کار کنی که می غلام است آن را

خیام به نقل از صادق هدایت

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج قمری

آن کس که ز روی علم و دین اهل بُوَد

داند که جواب شبهه بس سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن

پیش حکما ز غایت جهل بود

ابوسعید ابوالخیر گویند این شعر پاسخی است

به رباعی بالا که منسوب به خیام هم هست

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ صابر همدانی » گزیدهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱:

بی علم کسی بود که نا اهل بود

دانستن علم و معرفت سهل بود

این نکته مبرهن است نزد همه کس

دانستن هر چیز به از جهل بود

دانستن هر چیز به از جهل بود

دانستن هر چیز به از جهل بود

صابر همدانی

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۴ دربارهٔ سراج قمری » گزیدهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲:

«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما إِثْمٌ 

کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما 

وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ...»

قرآن کریم بقره ۲۱۹

«در شراب و قمار منافع و زیان‌هایی 

هست،اما زیان آن بیشتر از منفعت».

عیبِ مِی جمله چو گفتی ، هنرش نیز بگو

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

حضرت حافظ

گر مِی‌ فروش حاجتِ رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

حضرت حافظ

در مذهبِ ما ، باده ، حلال است ولیکن

بی‌ رویِ تو ای سَروِ گُل‌ اندام ، حرام است

حضرت حافظ

می گرچه حرامست ؛ ولی تا که خورد ؟  

وآنگاه چه مقدار و کی و با که خورد ؟

هرگاه که این چهار شرط آید جمع

گر می نخورد مردم دانا که خورد ؟

خیام

می خوردن و شاد بودن آیین من است

فارغ بودن ز کفر و دین ، دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا دل خرم تو ایین من است

خیام

تا بتوانی طعنه مزن مستانرا

ازدست بهل تو حیله و دستانرا

گرزانک زعمر خویش خواهی آسود

یک لحظه مده ز دست مر پستانرا

خیام به نوشتهٔ شیخ محمود پوربوداقی

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

گر توبه دهد توبه کنم یزدان را

تو فخر بدین کنی که من می نخورم

صد کار کنی که می غلام است آن را

خیام به نقل از صادق هدایت

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکَن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

خیام

من مِی خورم و هر که چو من اهل بود

می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود

سراج قمری

فرهود در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۷ در پاسخ به ابوالقاسم افشاری دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد:

نه گرامی، در آن بخش که نوشته‌اید کج‌ترازو یعنی کسی که فقط منفعت خود را می‌طلبد؛ خب اینطوری شامل خیلی افراد در جامعه می‌شود.

کج‌ترازو در اینجا ایهام و چند معنایی نیست بلکه یعنی گران‌فروش و کسی که در فروختن کالا فریب می‌دهد.

علی احمدی در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰:

چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

وقتی باد صبا زلف عطر آگین یار را پریشان نمود به هر دل شکسته ای که رسید آن دل جانی تازه پیدا کرد . زلف همانطور که پیش از این گفته شد نماد راه پر پیچ و خم عاشقی است که عاشق در آن اسیر است و وقتی باد صبا با پریشان کردن زلف گره های خوشبوی آن را می گشاید دل عاشق جانی تازه می گیرد اما کماکان محروم از رخ یار است و هجران را تحمل می کند.

کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَم

که دل چه می‌کشد از روزگارِ هجرانش

اما نمی تواند شرح این دوری و هجران را به هرکسی بگوید چون کسی این راه را درک نکرده و هم صحبت او نمی تواند باشد و خبر از این ندارد که عاشق چه می کشد.

بَریدِصبح، وفانامه ای که برد به دوست

زخونِ دیده یِ مابود مُهرِعنوانش

قاصد صبحگاهی یعنی همان باد صبا از سوی من عاشق نامه ای به جانب دوست برد که اظهار وفاداری در آن بیان شده بود و آن نامه را با خون چشمان خونبارم مهر کرده بودم.

زمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بست

ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش

ای یار،  روزگار می خواست گلبرگ گل را به عنوان نمونه ای از روی تو به ما ارائه کند اما از خجالت  تو آن گلبرگ ها را در غنچه پنهان کرد .

تو خسته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید

تبارک الله از این رَه که نیست پایانش

در اینجا رو به باد صبا می کند چون همنفسی نمی یابد چون او و باد صبا دو سرگردان بی حاصل اند  و می گوید تو هم ای باد صبا مثل من خسته راه عاشقی هستی و ندیدیم که این دریای عشق ساحلی داشته باشد . و این بی انتهایی راه عاشقی را تحسین می کند و از آن به شگفت می آید. شاید مهمترین تجربه عاشقی لذت در مسیر بودن است . مسیری پر از چرخه های متوالی مستی، حیرت ، حسرت و درد عاشقی که بارها و بارها تکرار می شود و بر معرفت او می افزاید.

جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟

که جانِ زنده‌دلان سوخت در بیابانش

در بیابان عشق جان همه زنده دلان عاشق می سوزد و اگر در این بیابان قصد کعبه ای کرده باشند، حقا  روی زیبای معشوق باید عذر خواه آنها باشد (معشوق به کعبه تشبیه شده استچون همه عاشقان رو به سوی او دارند.)

بدین شکستهٔ بیت الحزن که می‌آرد

نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟

چه کسی برای این  دلشکسته  که در خانه ماتم سکونت دارد نشانی از دلی را می آورد که مانند یوسف گمشده در چاه زنخدان یار گیر افتاده است . گویا دل عاشق نتوانسته روی زیبای یار را درک کند و در زنخدان یار ( فرورفتگی زیبای چانه ) که به چاه تشبیه شده گیر افتاده است . 

بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم

که سوخت حافظِ بی‌دل ز مکر و دستانش

عاشق بیقرار از راه عاشقی پر چالش یعنی همان سر زلف شاکی است و این بارها تکرار شده است وحیله ها و فتنه های این راه گاهی  او را خسته می کند .می فرماید جا دارد که از این مکرها و فتنه های راه عاشقی ( سر زلف) به خواجه ( یکی از صاحب منصبان ) شکایت کنم و او را به خواجه بسپارم 

۱
…
۱۱۴
۱۱۵
۱۱۶
۱۱۷
۱۱۸
…
۵۸۴۸