گنجور

 
نیر تبریزی

هر صباحم که ره از خانۀ خمار افتد

خم و ساقی و صراحی همه از کار افتد

یار مهمان من است امشب و دانی ساقی

که چنین وقت در این بزم چه در کار افتد

مطربا پای فرو کوب و بزن چنگ بچنگ

شیخ را گو ، ز حسد کِیک به شلوار افتد،

دامن خیمه بچینید که از وجد سماع

آسمان چرخ زند بلکه ز رفتار افتد

بس کن ایغمزۀ مستانه ز صید دل خلق

ترسمش چشم بچشم آید و بیمار افتد

پای صدق اربخرابات نهد واعظ مست

غالب آنست که می نوشد و هشیار افتد

باز کن زلف چلیپا که سحر خیز انرا

سبحه درهم گسلد ، کار به زنّار افتد،

دلشد آسیمه ز چشمت بسوی زلف که خلق

کج کند ره ، چُو یکی مست به بازار افتد

مهل آنزلف که بر دور زنخدان آید

ترسمش خم شده در چاه نگونسار افتد