گنجور

غزل شمارهٔ ۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

رونق عهد شباب است دگر بستان را

می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نیما نوشته:

شما آدم بی آزاری بوده اید. بار دیگر زندگی بر وفق مراد شما می گردد و شما باید قدرش را بدانید و از آن به خوبی بهره مند شوید. به دنبال مال دنیا و تجمل نباش. چون خودش به سمت تو می آید. با گذشته تاریک خداحافظی کن و از مردم (بد) دوری کن.

نگین شکروی نوشته:

بادرود وسپاس فراوان
مصرع اول از بیت هشتم در برخی نسخ بدین شکل نیز آمده است:
هرکه را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است

احمد تدین نوشته:

سال ها پیش یک حافظ پژوه شیرازی درتفسیر شعر آخر غزل گفت “دگران” دو معنی دارد. یکی همان که “دیگران ” است و یکی هم به معنی مرغ گیاه نمائی که برای پرنده ها دام می گذارد و خودرا به شکل گل درمی آورد و پرنده ها که روی آن می نششینند آنها را می بلعد و دام تزویر می گدارد. شهاب الدین سهروردی هم در رساله”عقل سرخ” دگران را به معنی سیمرغ و پرنده جادوگر به کار برده است.

شادان کیوان نوشته:

jتوضیح کوتاهی راجع به بیت ششم این عزل بدهم. آنچا که میفرماید یار مردان خدا باش . . . .
داستان نوح و توفان و کشتی منتسب به او را همه میدانیم. در چنان توفانی که همه چیز و همه جا را بکام خود میکشد، این تنها کشتی نوح است که مقاومت کرده و غرق نمیشود. خواجه در این بیت علت این امر را نه استحکام کشتی نوح و نه مهارت نوح درکشتی بانی ، بلکه در “ایمانی” میداند که نوح بخداوند داشته و این ایمان را به خاکی تشبیه کرده که توفان را به آبی نمیخرد. اصطلاح “به چیزی نخریدن” هنوز مرسومست و ما آنرا بکار میبریم. اما این خاک ،توفان را به “آبی” نمیخرد. در این استعاره نکتهُ ظریفی نهفته است. شاید آب در دل صحرای خشک و سوزانی بسیار پر ارزش هم باشد (که هست) اما در دل توفانی که همه جا را آب گرفته دیگر آب ارزشی ندارد و بنظر من شاعر در این بیت خواسته عظمت ایمان را در مقابل واقعه ای حتی به عظمت توفان نوح بمایاند و این را بعد از دعوت مخاطبش به یاری مردان خدا (داشتن ایمان) آورده است.

جمشید پیمان نوشته:

هرکه را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است؟ بر وزن فعلاتن،فعلاتن،فعلاتن، فعلن. دربیت مندرج در این غزل ( نه که) اسقاط شده و در نتیجه وزن هم تغییر کرده است .

عبدالرضافارسی نوشته:

با عنایت و احترام به آنچه شادان کیوان نوشته اند این نکته در مورد بیت ششم ضروری میباشد که:
این بیت اشاره به حکایت حمل جسد آدم (و حوا) از طرف نوح در کشتی و رساندن نوح آن دو قالب را به بیت المقدس دارد.در تفسیر طبری آمده است که: ” پس چون وقت طوفان نوح بود خدای عز و جل وحی فرستاد به نوح و گفت: برو و قالب آدم و حوا را از آن گور بردار- نوح برفت و آن قالب های ایشان برداشت و با خود در کشتی نهاد و همچنان می داشت تا آن عذاب فرو کش کرد.”
پرتو علوی هم ضمن اشاره به نکته ای که آوردم بیان داشته است که مقصود خواجه شیراز از خاک، قالب آدم است.

بیژن نوشته:

با سلا م . منظور از به کار گیری دگران در بیت آخر اشاره به مرغی به نام دگران است که با تولید صدایی شبیه صوت زیبای قران پرندگان را دور خود جمع می کند و با این دام در یک لحظه پرنده بیچاره را که محو صوت زیبای او شده است را شکار می کند می خورد . حکایت …

رسته نوشته:

آقای بیژن آیا مدرکی هم برای این حکایت لعت مرغ دگران دارید.
لغت نامة دهخدا چنین لغتی ندارد.

امین کیخا نوشته:

بستان را ابن بلخی از بوی ستان یعنی جایگاه بوی های خوش می داند در فارسنامه ابن بلخی

یاس نوشته:

در بیت آخر :
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون “دگران” قرآن را

دکران
واژه نامه آزاد

دَ - کَ = مرغی است زیبا و خوش‌الحان که به واسطه آواز خوشش پرندگان دیگر را جذب خود کرده (یا در خواب می‌کند) و سپس شکار می‌کند. ادعا شده که این بیت حافظ اشاره به این پرنده دارد: حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دکران قرآن را. که البته بین دکران و دگران (دیگران) اختلاف است.
لینک منبع:
(http://www.vajehyab.com/wiki/%D8%AF%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86)

محمد نوشته:

با سلام.
اگر میشه توضیحی درباره بیت ۵ هم توضیحی بدید.
ممنون.

تاوتک نوشته:

محمد جان این بیت که ساده است میفرماید میترسم و بیم دارم که کسانی که بر دردی کشان میخندد عاقبت پایشان به خرابات کشیده شود و به حال و روز آنان دچار شوند .دردیکش هم کسی بوده که درد یا شراب ته مانده برای درد نوشان و درد سرکشان سرو میکرده است و بابت این شغل (دردی کشی)مزدی داده نمی شده است

شمس الحق نوشته:

تاوتک عزیز دریغ است که محمد آقا معنی مجازی دردی کش را هم که مورد نظر شاعرست نداند . آن را هم بگو که فکر میکنم مراد ایشان همان بوده است .

اردشیر نوشته:

مغبچه: پسری که در میکده در غیاب ساقی شراب میداده و مقامش در اشعار حافظ به اندازه ساقی است

احسان زند نوشته:

مصرع “هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است” از نظر وزن مشکل داره و اصلا در شعر قابل خواندن نیست.
من در یک نسخه به این صورت دیدم که به نظر درست هم میاد:
“هر که را خوابگه آخر به دو مشتی خاک است”
و به اون صورتی هم که بعضی دوستان گفتند “هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است” به نظر من با توجه به مصرع دوم اصلا معنای درستی نداره.
اطلاعات نسخ مختلف به صورت زیر هست:
قدسی: ز دو مشتی خاک //
قزوینی: آخر مشتی خاک است//
خانلری: نه که مشتی خاک است//
فکر میکنم نسخه نیساری یا سایه: به دو مشتی خاک است

شهریار70 نوشته:

احسان زند عزیز
به نظر من بهتر است وقتی یه همچین اطلاعاتی رو از کسی نقل میکنیم ، دست کم اسمی از برنامه و شخص مجری یا اون منبعی که اطلاعات رو به ما داده ، بیان کنیم
بعید میدونم شما خودت به همه این نسخ سر زده باشی و خودت به تنهایی به اشکال این بیت رسیده باشی
حافظ گرامی راست :
بی‌مزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت

دکتر ترابی نوشته:

هر که را خوابگه آخر ، مشتی خاک است…..
اگر با کسره خوابگه بخوانید مشکل وزنی ندارد و با مصرع دوم یاد این بیت زیبای شهنامه به یاد می آورد::

سپر برین گر بود زین تو سر انجام خشت است بالین تو.
در آخرین بیت معنا چنان روشن است که نیازی به آوردن معنی دیگری برای دگران جز دیگران نیست.

دکتر ترابی نوشته:

سپهر درست است و سپهر بلند نیز دیده ام
سپهر بلند ار بود زین تو
سرانجام ، خشت است بالین تو

چنگیز گهرویی نوشته:

چندین شرح بر مصرع اول بیت هشتم نوشته شده .به نظر اینجانب که شناختی نسبی به اشعار حافظ دارم.این حالت صحیح تر از همه حالات ارایه شده میتواند باشد…هر که را خوابگه اخر دو سه مشتی خاک است .چون هم به لحاظ وزن و معنی وروان خواندن .

چنگیز گهرویی نوشته:

در بیت اخر این غزل .اشاره شاعر به جنگ صفین و ماجرای سر نیزه کردن قران توسط لشکر معاویه با مدیریت عمر وعاص میباشد و هیچ معنی جز دیگران برای دکران متصور نیست.

رضوان نوشته:

ممنون از برنامه جالبتون

حسام نوشته:

با درود
لطفا تفسیر مصرع اول بیت اول را بنویسید
ممنونم

مجید سهیل نوشته:

در مصرع “هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است” حرف ربطی “نه که” در معنی “از آنجاکه”بکاررفته است و برخلاف نظردوست عزیز آقای احسان زن مصرع یادشده دراین صورت فاقد معنا نیست و با مصع بعدی مناسبت معنایی کاملی دارد.

فریبا علومی یزدی نوشته:

هر که را خوابگه آخر ز دو مشتی خاک است

گو چه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را

بر افلاک صحیح است .
بیت قبل از آخر :
در سر زلف ندانم که چه سودا داری
که به هم بر زده ای گیسوی مشک افشان را

آمیز نوشته:

پرسش دارم

دوستان مصرع اول بیت چهارم “ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان” به چه معناست؟

و در بیت نهم، “ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد” منظور از ماه کنعانی کیست یا چیست؟

ممنون
^_^

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز حقیر حافظ شناس نیست اما از آنجا که کسی پاسخ دو پرسش شما را نداده است عرض میکنم که مقصود از ” ماه کنعانی ” حضرت یوسف است که به زیبایی شهره است و در قصه یوسف و زلیخا که در قران بعنوان احسن القصص نام برده شده است از زندان خلاصی می یابد و مقام عزیز مصر که معادل وزیر مالیه است به او داده میشود .
در خصوص این مصرع :
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
رک و راست میگویم که معنی را نمیدانم اما اطلاعات زیر را در اختیارتان قرار میدهم ای بسا که مفید واقع شود :
عنبر نام ماده ای خوشبو است که از شکم وال یا نهنگ عنبر گرفته میشود .
سارا نام محلی در ساحل دریای عمان است که عنبری بسیار عالی دارد .
چوگان به چوبی سر کج اطلاق میشود که با آن گوی را میزنند .
موفق باشید

شبرو نوشته:

شمس الحق عزیز با کمک راهنمایی های شما می توان گفت: عنبر سارا بوی خوش یار است که به آسمان بلند شده و آنچنان همه جا را گرفته و بالا رفته است که به ماه رسیده و ماه به گویی تشبیه شده است که این عنبر سارا همانند چوگانی آن را نوازش می دهد.

آرش نوشته:

اضاف بر صحبتهای دوستان عزیز اقایان بیژن و یاس باید عرض کنم دکران نام مرغی است که با صوت زیبا باعث جمع شدن دیگر مرغان در اطرافش میشود که با گوش دادن به صدای او به خواب یا خلسه میروند و در این زمان شکار او میشوند، نام دیگر آین مرغ، موسیقار است.

شمس الحق نوشته:

جناب شبرو این تخیل قوی شاعرانه را به حضرتعالی تبریک میگویم ، اما این موضوع مرغ دکران نام هم خودش یک تخیل بسیار قوی لازم دارد ، باید گفت جل الخالق !!

آمیز نوشته:

جناب شمس الحق، سلام، ممنون که هستین. از نظرات شما (و دو سه دوست عزیز دیگه از جمله جناب کیخا) نهایت لذت و استفاده رو میبرم. خواستم اینجا یه تشکر ویژه کرده باشم.

در رابطه با ماه کنعانی، میدونم که منظور حضرت یوسفه، اما پرسشم این بود که آیا منظور حافظ از ماه کنعانی، “دل” حافظه که حالا مسند مصر (جایگاهی شایسته در قلب معشوق) از آنش شد و باید از زندان (غم و غصه، و حبس شدنش در قفسه سینه) در بیاد؟

در رابطه با اون مصرع عنبر سارا چوگان، هنوز معنیش برای من مشخص نیست حقیقتا. که در این مصرع حافظ چه چیز رو به عنبر سارا تشبیه کرده؟
حدسم اینه که مه، همون صورت معشوق باشه اما در باقیش موندم

بازم ممنون

امین کیخا نوشته:

با سپاس از دوست مهربانمان آمیز

یک واژه برایت هدیه دارم .چوگان را دکتر آریانپور در کتاب ریشه شناسی زبانهای آریایی کنار چکوش ( چکش ) آورده است یعنی شکاور است که ریشه ی چکوش و چوگان که هر دو در کار کوباندن هستند یکی هستند ولی روراست این را نگفته است . از این بگذریم .چکوش اوستایی است و از زبان اوستایی تا امروز دگرگون نشده است .

آمیز نوشته:

آقای امین کیخای باعشق

خوشا واژه بازیا که تو آغاز میکنی…

آقا من خواهش دارم، استدعا دارم، تو هر شعری، کلمه هایی دیدین که قابل شکافتن هستن، بشکافینشون همینطور که الآن. نمیدونین من چه لذتی میبرم ^_^

اون کتابی هم که گفتین الآن قابل تهیه باشه ایشالا ^_^

پی نوشت: ما یه استاد ادبیاتی داشتیم، به ما نهایتاً ده داد از بیست. چرا که سر “جامد” و “مشتق” و “ساده” و “مرکب” بودن کلمات، آبمون در یک جوی نمیرفت :)) :D
خواستم بگم ریشۀ تاریخی داره این شرب مدام ما ^_^

آمیز نوشته:

سلام دوستان

چندی پیش پرسشی داشتم در رابطه با معنیِ “ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان”

همین الآن کشفی کردم میخواستم نظر شما رو بدونم که درسته یا نه
از اونجا که حافظ، در اشعارش، مو (گیسو) رو به “سلسلۀ مُشکین” هم تشبیه کرده
میشه این مصرع رو اینطور ترزبان کرد:

ای که بر مه (صورت زیبای یار رو به مه تشبیه کرده) کشی از عنبر سارا (همون سلسلۀ مُشکین، گیسویت) چوگان (صورت یار به مه تشبیه شده، مه هم همچون گویی ست میان آسمان، که با گیسویش که همانند چوگان است بر آن کشیده و آن را مستور کرده)

ممنون
^_^

سارا نوشته:

با سلام خدمت همه ی دوستان با ید اضافه کنم که واژه ی سارا به معنای خالص و ناب است و عنبر سارا به معنای عنبر خالص است(منبع لغت نامه ی دهخدا)

سارا نوشته:

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز باید اضافه کنم که سارا به معنای خالص و ناب است و منظور از عنبر سارا عنبر خالص است (منبع لغت نامه ی دهخدا)

یونس نوشته:

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان
احتمالن وجه خم بودن چوگان مد نظر است که عنبر را بر ابرو میمالیده اند و ابرو به چوگان تشبیه شده است. معنای زیبای این بیت در ارتباط چوگان با مصرع دوم است که ابروی یار مانند چوگان با دل بازی میکند.
معنای ماه کنعانی نیز به نظر در زمان سرودن شعر قابل درک است و احتمالن اشاره به وزیر شاه شجاع دارد که بعد از تحمل زندان در عین بی کناهی آزاد میشو و به مسند وزارت باز می کردد.

مینا نوشته:

ای کسی که بر چهره همچون ماه خود از عنبر ناب خط چوگانی می کشی ; من سرگشته و بی سامان را آشفته حال مکن ،کشیدن : به معنی نقاشی کردن یا دراز کردن یا حرکت دادن است ،عنبر: ماده ای چرب و خوشبو که از داخل معده و روده ماهی عنبر استخراج می شود معمولاً خاکستری رنگ است ، اما نوع عالی آن سیاهرنگ است ،سارا: خالص ، بی غش ،می گوید تو که از عنبر خالص بر صورت همچون ماهت ابرویی مثل هلال چوگان زیبا می کشی ، مرا مثل گوی در برابر این چوگان بی قرار و سرگردان مکن ، به بیان دیگر هر چه بر جمالت افزوده می شود بر بی قراری من نیز افزوده می شود،چوگان را می توان کنایه از زلف معشوق نیز دانست و دراین صورت کشیدن به معنای حرکت دادن یا کشیدن چوگان برای نواختن گوی است.

شمس الحق نوشته:

جناب آمیز سلام !
خواهش میکنم مرا برای این تأخیر عفو کنید ، اگرچه بعوض حقیر دو ادیب و دانشمند بزرگ و توانا ، جنابان شبرو و دکتر کیخا حضور داشتند که این کمترین را با دانش عظیم خود به دفعات حیران نموده اند . شما مهربان و بزرگوارید و دوستی با شما برای من بسیار مغتنم است و موجب افتخار و حقیر سر آن دارد که از این خصائل نیکوی شما سود برده ، درخواستی به محضرتان تقدیم نماید که بارها از دوستان گنجوری خواسته ام و دریغا که پاسخی درخور نیافته ام ، اما آری ! تنها یکی از عزیزان با نام روفیا درخواستم را پذیرفتند و حاشیه های ارزشمندشان را با نثری فاخر و درخور یک سایت ادبی که محل برخورد آراء ادبا و روشنفکران این ملک است می نویسند . ایشان هم بانویی فرهیخته و مثل دکتر کیخا احتمالاً پزشکی با دانش عظیم ادبی هستند و از نژاد خالص اسلاو . [ حدسیات من بر این واقعیت استوار است که میدانم روف نام یک مرد روس است ، پس روفیا باید نام زن روس تبار باشد - اما چرا پزشک باید عرض کنم که حقیر این افتخار را داشتم که با ۱۲ مرد و زن طبیب از نزدیک آشنا بودم و نحوه سخنگویی ایشان را می شناسم که با چه نظم و دقت طبقه بندی شده و منطقی ایراد میگردد ] حال از شما دوست عزیز خواهش میکنم این حواشی را با روش محاوره ای مرقوم نفرمایید و بشکلی بنویسید که ۲۰ سال بعد هنگامی که آن را مطالعه فرمودید ، ابراز رضایت کنید و ضمناً درحال حاضر نیز کمک کنید تا دوستان دیگر هم به شما تأسی کرده شکل فعلی آنرا که بشدت فیسبوکی شده است تغییر داده ، بصورتی درآید که شایسته طرح نظریات ادیبان و روشنفکران این ملک بشود . پرگویی مرا ببخشبد .

شمس الحق نوشته:

سلام بر همگان !
به استحضار دوستان عزیزی که فرموده اند سارا معنی خالص میدهد عرض میکنم دهخدا برای این لغت ۲ معنی دارد ، اپتدا همان که فرموده اند یعنی خالص و ناب ، اما در ذیل آن اضافه کرده است که سارا نام مکانی در ساحل دریای عمان است که عنبری عالی دارد .

شمس الحق نوشته:

سلام دوباره !
بنظر میرسد که تقریباً اکثر بزرگان گنجور در این صفحه حضور دارند و هریک نظر خویشتن را در خصوص این غزل ناب و معنی ابیات اعلام فرموده اند الّا روفیای گرامی که جایشان خالیست .

قدمی نوشته:

باسلام استفاده کردم از مطالب دوستان.اما عرض میکنم که مطلب مینا نزدیکتراست به مقصو دشاعر ،ایکه بر مه کشی از عنبر سارا چوگان/مضطرب حال مگردان من سرگردان را.
داشت تلویزیون نگاه میکرد،بچه اش مرتب حایل میشد واومجبور بودبرای دیدن تلویزیون ،سرش رابه چپ وراست بر در.
یک دسته ازطره بلند ومجعد معشوقه -که آ نهم داستانی دارد _تا پهنای صورت ‌- چون ماه -معشوق کشیده شده ومانع دیده شدن کامل او از طرف عاشق میشود وبا چپ وراست رفتن طره ،سر عاشق مدام در این طرف وآنطرف رفتن است_ اصطلاحا سرگردان است.وچون میترسد که مبادا این بار هم روی معشوق را نبیند مضطرب هم هست.۲۲\۲\۹۴

روفیا نوشته:

سلام آقای شمس الحق گرامی
سپاسگزارم از این همه مهربانی
حدستان درباره نژاد حقیر درست است و شاگردتان از تبار مهاجران روس می باشد .
مهرتان بار دیگر این راستینه را به یادم آورد که دوست هر چه بیش کم و دشمن هر چه کم زیاد است .
من تنها به یک پند دوستانه دریک فضای مجازی بخوبی گوش سپردم و آنرا درراستای بالندگی یافتم و کاری را پیشه کردم که انجامش هیچ دردسری برایم نداشت .
و به همین آسانی از مهر و حمایتان برخوردار شدم …
اکنون دارم به این می اندیشم که اگر در دنیای حقیقی به انسان ها گوش کنیم و برای خرسندی دلی کاری کنیم چه چیزها نصیبمان خواهد شد ؟!

شمس الحق نوشته:

سلام روفیای عزیز !
از این بابت خوشحالم و امیدوارم آن پنجاه درصد دیگر عرایضم نیر قرین به صحت باشد ، درحال از شما یک خواهش دیگر دارم ، من این امر را خطری بس جدی برای زبان فارسی می پندارم و از شما و هرآنکس که دل بر این زبان شیرین می سوزاند درخواست میکنم تا دیر نشده است برای عقب زدن این موج اقدام کند ، اگر حقیر را به داشتن عقاید دایی جان ناپلئونی متهم نکنند عرض میکنم که گویی توطئه ای برای مخدوش کردن این قند پارسی در جریان است ، اخیراً دیده ام که علاوه بر فیسبوک و سایر سایت های مشابه مثل توئیتر و اینستاگرام و بعضی سایت های اجتماعی دیگر ، حتی زیرنویس فیلمهای سینمایی هم به عوض فکر میکنم می نویسند فک میکنم ، بجای آنها نان دارند ، نوشته می شود اونا نون دارن !! بجای بنام خدا یا به نام خدا ، می نویسند ب نام خدا !! و غیره و غیره ، این امر بصورت خطرناکی در نظر بسیاری از جوانان پذیرفته شده و معمولیست تا حدی که یکی از دوستان گنجوری در پاسخ به عرایض حقیر مرقوم فرموده بود : “آقا نمک پاشی نکن !! ” طفلک تصور کرده بود که بنده قصد مزاح با او داشته ام و فرموده بود که : من بلدم آنطور که تو میگویی بنویسم ولی برای اینجا لازم ندیدم . در هر حال هر دمی را اثریست و اگر سخن حقیر تنها بر روفیا پذیرفته آمد ، ای بسا که قلم روفیا بر ده تن و نثر فاخر دکتر ترابی بر صد عزیز دیگر مؤثر افتد ، برای همگان آرزوی کامیابی میکنم ، پر گوییم را ببخشید .

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
لطفاً حقیر را بخاطر ضعف حافظه در یادگیری اسامی ببخشایید ! از همه بانوان محترم و فرهیخته ، مرسده و ساحل و لیام و ستاره و از عالیجنابان شبرو ، رسته ، خراسانی ، شهریار ۷۰ ، شرح سرخی بر حافظ ، سعدی ، ادب دوست و سایر بزرگواران و حتی خود جناب حمیدرضا و دکترکیخا [ که اگربا حقیرقهراست با زبان فارسی که خیر!] جناب آقا مهدی ، محمد ، آمیز ، یونس ، خانم فریبا ، جناب اردشیر و دوست ناشناس آشنا دعوت و درخواست میکنم برای نجات زبان فارسی و بازگرداندن دوستان عزیزی که مکاتبه را مکالمه می فرمایند به آغوش پاک زبان فردوسی و خیام و حافظ و مولوی و سعدی و نظامی و … هرآنچه در توان دارند مبذول فرمایند ، خداوند همه شما را حفظ کناد .

روفیا نوشته:

درود آقای شمس الحق گرامی
اینکه بسیاری از افراد نمی پذیرند به روش نوشتاری حاشیه بنویسند دلایل بسیاری دارد :
تعصب ، استاد ما مردمان متعصبی هستیم . هنوز نمی دانیم بسیاری از دانسته هایمان را از راه آزمون و خطا یاد گرفته ایم . خود را یک چارچوب و آقای شمس الحق را یک چارچوب دیگر می انگاریم که قصد دارد چارچوب ما را شبیه مال خودش کند . باور کنید یکی از دلایلی که بنده آن روز پندتان را به کار بردم این بود که می خواستم ببینم اگر این کار را بکنم چه میشود ؟
به کار بردم و پیامدهای خوشایندش به صورت اسناد مکتوب در اختیار همگان است .
آقای شمس الحق …
ما در بسیاری موارد اینچنین حاضر نیستیم پیشنهادات دیگران هرچند بی خطر را به بوته آزمایش بگذاریم . ما انسان های ترسویی هستیم . از تغییر می ترسیم . از اینکه کسی چارچوبمان را بشکند می ترسیم . و این قاتل خلاقیت ماست . شاگردتان از بزرگترها آموخته هر کاری را میتواند به بوته آزمایش بگذارد الا چیزی که در خود ظرفیت زیان رساندن به آدم ها را دارد . و این فرمول آسان از این شاگرد یک انسان متفاوت ساخت . بی پروایی ، خلاقیت ، ذهن باز برای پذیرش و یادگیری ، انعطاف پذیری ، تحمل بالا ، دقت نظر ، مهارت اندیشیدن و مهارت کلام از دستاوردهای باور و به کار گیری آن باور است (مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن) …
و اما شاید برخی از دوستان با خود می اندیشند اصلا چرا باید حاشیه ام به سبک نوشتاری باشد . پاسخ بنده این است که بایدی وجود ندارد . ولی حتما همه قبول دارند که این سبک درست تر و موزون تر و زیباتر است و وقتی ما میتوانیم از خود اثر زیباتری به جای بگذاریم چرا این کار را نکنیم ؟ گذشته از آن تلاش برای ساخت ترکیب بندی های زیبا و موزون و درست نه تنها منتهی به کسب مهارتهایی در نگارش و کلام می شود بلکه از آنجا که به درستی نزدیکتر است باعث رشد یک نوع نظام و سازمان فکری در مغز شده و کمک شایانی به بهبود روش های اندیشیدن و ثبت آن می کند .
و اما گروه سومی وجود دارد که اصلا قادر نیست نوشتاری سخن بگوید !
به دلایل بسیار . ضعف آموزش و ویژگی های فردی متفاوت و محیط های گوناگون از علل ضعف در مهارتهای کلامی انسانهاست .
اجازه دهید به آخرین مورد از علل مقاومت دوستان عزیزم اشاره کنم . به یاد دارم در صفحه ای که دوستانی به یکدیگر می تاختند بنده تنها خدمت دوستی عرض کردم که شاعر فرموده است که ما در هر چیزی و هر کسی از جمله افراد درگیر آن بحث (با ذکر نام دوستان اعم از مخالف و موافق) خدا را ببینیم . دوست عزیزی که به نظر می رسید مخالف کسی بود که به حقیر تاخته بود و موافق بنده ، در پاسخ آن جمله من فرمود من به شما حق می دهم که از … پشتیبانی کنید !!!
در کمال شگفتی دریافتم دوست عزیز اصلا معنای واژه پشتیبانی را نمی داند !!!
برای درست سخن گفتن نخست باید بیاموزیم درست بیندیشیم . و برای درست اندیشیدن باید مفهوم پدیده ها را درک کنیم و برای درست به زبان آوردن اندیشه هایمان باید معنای واژه ها را به خوبی بدانیم .
می بینید که این پروسه چندان آسانی نیست . در روزگاری که مردم حتی به خود زحمت نمیدهند از فحاشیهای بی مورد بپرهیزند یا اصلا نمیدانند چرا نباید دیگران را بیازارند این واقعا هدف آسانی نیست .
تنها عشق کارساز است و بس …
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

mehr نوشته:

مرسده جان سلام
دوست عزیزم جایت بسیار خالیست
از تمام کسانی که میخوانمشان فقط روفیای گرامی باقی مانده و جناب دکتر ترابی که گاهی مینویسند
جای شما شاعر جوان و لیام گرامی که از گنجور برید خالیست
به پیامی مرا را شاد کنید
امید که در هر حال خوب باشید
مهری

روفیا نوشته:

خوب گفتید مهری بانوی گرامی
که دیدن نام یاران روشنی بخش دیدگان و گفتگویی هر چند کوتاه با این دانایان گرمابخش دل هایمان است .

شمس الحق نوشته:

درود روفیای عزیز!
مثل همیشه به نکات مهمی اشاره فرمودید که سه بند فرمایشات شما را شامل میشود ، اجازه میخواهم بند چهارمی بدان بیفزایم که شما نمی توانید از آن مطلع باشید ، زیرا به پیشینه تاریخی این امر مربوط است ، مگر آنکه اوقات زیادی را مصروف تحقیق در سوابق امر کنید ، حقیر نزدیک به سه سال است که با گنجور مرتبط هستم و به ضرس قاطع عرض میکنم که اینگونه حاشیه نویسی [مکالمه ای] را تنها در دو یا سه ماه اخیر است که می بینم و قبل از آن هرگز مشاهده نکرده ام و یا موارد آن بقدری نادر بوده است که به آسانی قابل چشم پوشیست . اگر به حاشیه های مندرج در همین صفحه بنگرید ، ملاحظه می فرمایید که از مجموع ۴۷ کامنت ثبت شده طی ۷/۵ سال اخیر [ از اردیبهشت سال ۸۷ تا حال] تنها ۵ مورد است که توسط ۳ نویسنده محترم با روش مکالمه ای نوشته شده که رقم بالایی نیست ، ضمن آنکه باید عرض کنم ۲ تن از ۳ نویسنده مزکور را شخصاً می شناسم و در حال حاضر نیز با ایشان مکاتبه دارم و مفتخرم که عرض کنم هردو عزیزان در زمینه ادبیات اطلاعات وسیعی دارند و ازایشان بسیار آموخته ام و نثر فعلیشان هیچ مشکلی ندارد ، امیدوارم نویسنده محترم کامنت ۱۱ نیز به ایشان تأسی نموده باشند . دوست عزیز! شما در بخش سوم یا آخر مقاله خود به ضعف آموزش و مهارت های فردی اشاره کرده اید ، نکته ای که حقیر را به اندیشه واداشت و به یاد فرمایشات دوستی افتادم که مرا با گنجور آشنا کرد و خود از اپتدا با آن همکاری داشته است ، اینک همان احساس تردید دوباره به سراغم آمده است ، مگر نه آنکه عزیزان گنجوری [حاشیه نویسان ] نخبگان و روشنفکران و ادیبان و فرهیختگان این ملکند ؟ از این عزیزان باسوادتر ، کتاب خوان تر ، داناتر ، بافرهنگ تر و سخندان تر ، کیست ؟ اگر هست به حقیر بنمایید تا به سراغشان بروم .
بعدالتحریر : خواهش میکنم از خانم مهری که نام زیبایشان را در کامنت بالا فراموش کرده ام ازطرف بنده عذرخواهی فرمایید ، چرا که فرموده اند تنها فرمایشات شما و دکتر ترابی را می خوانند .

روفیا نوشته:

آقای شمس الحق گرامی
گمان میکنم آنها که بارها اینجا حاشیه میگذارند انگیزه های متفاوتی دارند . از ابراز ارادت به ادبیات و شعرای میهن گرفته تا ارایه دیدگاه های فردی و برقراری گونه ای ارتباط اجتماعی و تبادل اندیشه و میل به یادگیری و همانطور که میدانید با نیت نشر یا سرکوب یک مکتب یا مذهب خاص !
این طیف گسترده ای را شامل میشود که الزاما همه آن ویژگیهایی که شما برشمردید را دارا نمی باشند .

شمس الحق نوشته:

روفیای ارجمند راست میگویید ، میل به نوشتن هم هست ، اگرچه بعضی این را به ابراز وجود تعبیر میکنند و پاسخ ایشان اینست که مگر شما همین نمی کنید ؟!
بخاطر ندارم که این را گفته ام که بعد از یک دوره نوشتن در ۳۵ سال اول عمرم ، ناگهان قطع شد و سالیان درازی به فارسی چیزی ننوشته بودم [الا نامه ها] روفیای عزیز ! شما چندین بار بتکرار به این مفهوم اشاره کرده اید که : “مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن” و بنظر میرسد که شخصاً و عملاً هم به این شعار پای بندید . من شما را و هرآنکس را که چنین کند تحسین میکنم ، چون در پس این زندگی دراز [ دکتر ترابی دوست ندارد که چنین بگویم] در همین اواخر ، شاید دو سه ماه اخیر فکری ذهنم را درگیر خود کرده است و این چندمین بار است که این موضوع همۀ جانم را معطوف بخود میکند و در این حالت که هستم ازپس ساده ترین مسائل روزمره نیز قادر نیستم که برآیم ، ساده ترین و پیش پا افتاده ترین پرسش ها را نمی توانم حل کنم یا پاسخ گویم ، معنی کلمه ای را که نمی دانم برغم مراجعه به دیکسیونر باز نمی توانم که درک کنم ، زیرا همه قدرت ذهنم درگیر مسئله ایست که بتازگی یافته ام و ارتباط دارد به همان شعار شما ، مباش درپی آزار وهرچه خواهی کن . روفیای گرامی آنچه ذهنم را بخود مشغول کرده اینست که می بینم در این سیاره میلیونها موجود زنده درهم می لولند و سطح زمین و در عمق دریا ها و هوا یک قانون حاکم است ، بخور یا خورده شو ! شکار و شکارچی ، آدمیان هم بخواهیم و نخواهیم از همین قانون پیروی می کنند ، کشورها منافع خود را دنبال می کنند ، شرکت ها و بنگاه ها و مدیران نیز ! آیا با شعار مباش در پی … انتظار نداریم که منافع ما حفظ شود و با این کار هم توقع ما متوجه منافع خودمان است و انتظار داریم که با این روش سود ما بیشتر بشود ، چنین نیست دوست من؟ اما آنچه بشما پیشنهاد میکنم غیر از اینست بانوی مهربان ! سخن حقیر اینست که تا کی همگان در فکر سود خویشتنیم ، بیایید یکبار هم که شده [وصدها بار] درتعاملات با دیگر انسانها منفعت ایشان را بر سود خود ارجح بشماریم ، نه تنها کسی را آزار ندهیم ، که خوشحال و خرمشان بخواهیم ، حتی اگر به زیان ما تمام شود و اندوهگین شویم ، چه باک ، اگر همه چنین کنند دوست عزیز ، چه خواهد شد ؟

روفیا نوشته:

درود آقای شمس الحق گرامی
قاعده مباش در پی آزار و … که بنده تلاش بسیار دارم تا از آن تخطی نکنم تنها یک حداقل لازم برای زیستن در امنیت و صلح است .
میل ریشه دار و قدرتمند دیگری در من است بنام میل به محبوبیت ! پس از دستیابی به لوازم بقا من دوست دارم که دوست داشته شوم و دوست بدارم …
و هر انسانی به تجربه در می یابد که تنها با پرهیز از آزردن انسانها سیل عشق به سویش سرازیر نمیشود . باید خوبی و زیبایی و درستی از من صادر شود تا محبوب دلها گردم .
منافع چیست ؟
اگر پس از تامین نیازهای اساسی لازم برای بقایمان باز هم برای توسعه زندگیمان تلاش کنیم ، آیا براستی در راستای تامین منافعمان گام برداشته ایم ؟
تردید دارم !
انسانها با اتومبیلی مانند ۲۰۶ هم به هر نقطه جهان جابجا میشوند . ولی خود را به آب و آتش میزنند تا آن را تبدیل به bmw کنند !
پس از تهیه آن از راه درست که نیازمند تلاش بسیار است تازه باید بخشی از بودجه و انرژی و وقت خود را صرف خدمات دادن به آن اتومبیل کنند . ( همان حکایت خربنده مولانا ) . در چنین شرایطی انسان هرگز زمان کافی برای اندیشیدن به روابط انسانی ندارد .
میخواهم با این مثال بسیار ابتدایی بگویم خیلی از چیزها که ما فکر میکنیم منافع ما در آن است در حقیقت عوامل بازدارنده رشد انسانی ما هستند . و به این دلیل است که ما خیال میکنیم در یک جامعه آرمانی باید انسانها منافع دیگران را به منافع خود ترجیح دهند . چون ما آن پیکر واحدی که که هر یک یکی از سلولهای آنیم را ندیده ایم . دیدن آن یگانه در پس این فردیت های ظاهری کمک میکند تا ما بهتر به جایگاه خود و دیگران در این مجموعه پی ببریم و باور کنیم که اگر منافع دیگران را مد نظر داشته باشیم فداکاری نکرده ایم بلکه در نهایت منافع خودمان را تامین کرده ایم .
کاخ نشینان نه تنها عمر گرانمایه را صرف گرد آوردن چیزهای غیر ضروری کرده اند و زندگی خود را برای هیچ دشوار کرده اند ، بلکه از آنجا که هرگز وارد وادی عشق حقیقی نشده اند از سیر مراحل رشد انسانی و آنچه که انسان را از حیوان متمایز میکند بازمانده و با گرفتن فرصت از دیگران زمینه ساز بی عدالتی و خشم مردمان و ناامنی شده که این ناامنی بیش از همه گلوی خود آنها را میفشارد .
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
نظام جهان بقدری درست و عادلانه طراحی شده که حتی هنگامی که ما عشق میورزیم هرگز انرژی ما در این سیستم عظیم پایمال نخواهد شد بلکه خودمان بیش از همه از مواهب عاشقی بهره مند میشویم .

ناشناس نوشته:

دو دوست لطفا چت نفرمائید! این مکان جای بحث های خارج از مبحث نیست.

سهراب نوشته:

درود بر شما

بیت هشت را لفطا” بررسی فرمایید ( مصرع اول )

هرکه را خوابگه آخر به دو مشتی خاک است

“حافظ به سعی سایه”

زهرا حکیمی بافقی نوشته:

رونق عهد شباب است دگر بستان را
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
فاعلاتن فعلاتن فعلن

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
مغبچه ی باده فروش: واسطه ی فیض./ خاکروب…: مرید میخانه می شوم.

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
مه: استعاره از صورت./ سارا:خالص/ چوگان: استعاره از مو/

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
دردکشان: عاشقان

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
خاکی:نوح./ آبی: کوچکترین چیزی

برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
سیه کاسه: کنایه از آدم خسیس.

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
ماه کنعانی من: جلال الدین تورانشاه./ مسند مصر: مقام وزارت./ (اشاره به یوسف و عزیز شدن او نیز دارد.)
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

رندی: در این جا بار منفی دارد. / دگران: امیر مبارزالدین و کسانی که ریا می کنند.
نقل از جزوات دانشجویی.کلاس درس دکتر صادقیان. سال ۷۰/دانشگاه یزد.

زهرا حکیمی بافقی نوشته:

روفیا جان!«پیشنهادات» نادرست است، بنویسید: پیشنهادها.

جناب شمس الحق! به خوبی مستحضرید که واژه ی «فرمایشات» را نباید به کار برد.

روفیا نوشته:

سپاسگزارم زهرا جان
من این را راستی نمی دانستم .
بر من منت نهادید .

زهرا حکیمی بافقی نوشته:

خواهش می کنم روفیای عزیز!

زهرا حکیمی بافقی نوشته:

رونق عهد شباب است دگر بستان را
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
مطابقه ها:
سعدی:
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو چه دانی که چه سودا و سر است ایشان را؟
عماد فقیه:
گر درست است که او می شکند پیمان را،
نبرد کس به در از ورطه ی عشقش جان را
خواجوی کرمانی:
آخر ای یار فراموش مکن یاران را
دل سرگشته به دست آر جگرخواران را
*منبع:دیوان خوا جه حافظ شیرازی. به اهتمام ابوالقاسم انجوی.

مرضیه نوشته:

عنبر سارا = زلف معطر یار هست که به چوب چوگان تشبیه شده است
صورت ماه گون یار نیز به گوی چوگان تشبیه شده است

ای دلبری که زلف معطر تو مانند چوب چوگان به صورت تو کشیده می شود مرا آشفته و پریشان نکن

منیر نوشته:

با درود ، بیت هشتم ، مصراع اول به تصحیح استاد جلالیان و سید عبدالرحیم خلخالی : هر که را خوابگه آخّر به دو مشتی خاک است ، آورده شده تشکر

على عباسی نوشته:

منظور از بیت :
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را
اینست:
گاهی قسمتی از موی پیشانی را روى صورت میاندازند که انتهای مو مانند قسمت انتهای چوب چوگان کج و برگشت داده میشود. و نیز چهره ی اورا به ماه مانند کردست از جهت درخشندگی و زیبایی و برای زلف عنبر سارا درنظرگرفته از جهت عطر و رایحه ی أن (عنبر سارا یعنی ناب ترین عطر و بو،حال اینکه عنبر سیاه است و زلف یارهم سیاه…تقابل سیاهی زلف چون عنبر و صورت درخشان چون ماه هم کاراستادانه ایست) .ونیز سر خودرا(حافظ؛معشوق) مانند گوی چوگان که انرا با چوب چوگان به حرکت درمیاورند و اینطرف و انطرف پرتاب میکنند و نیز سرخود را برابر او مانند گویی نثار میکند و ناچیز میگیرد.و اینکه عمل معشوق موجب تشویش حال و أحوال عاشق میشود چونان که گوی در اثر چوب چوگان…در عوام هم داریم که ترانه ی معروفیست با چنین تصویری:عقرب زلف کجت با قمر قرینه تا قمر در عقربه کار ما چنینه…
درواقع معنى چنین ابیاتی به زبان ساده چندان شدنی و جالب نیس ولی میتوان چنین معنى کرد که :همچنان که چوگان باز با چوب خم شده ی خود گوی را درمیدان به حرکت و سرگردانی درمیاورد تو نیز با أین عمل خود(اویختن قسمتی از طره ی خم شده معطرسیاهت روى پیشانی و چهره ی نورانی و درخشانت با )موجب تشویش و اضطراب حال عاشق و سرگردانی او میشوی
درکل بیت زیباییست و تصویر زیبایی افریدست
درمورد بیت ششم هم که از بحث انگیزترین ابیات بودست برای متعارف ترین و کوتاه ترین توضیح میتوانید به کتاب اینه جام مرحوم زریاب خویی مراجعه کنید

جرعه نوش نوشته:

سلام به فرهیختگان ارجمند
شاید در بیت ششم اشاره ای به حدیث سفینه شده که پیامبر (ص) فرمودند مثل اهل بیتی کسفینه نوح…
در میان اهل بیت پیامبر که کشتی نجاتند، هست خاکی که به آبی نخرد توفان را. لقب حضرت امیر(ع) نیز ابوتراب است. پس یکی از ذریه آن جناب منظور است. و احتمالا منظور سیدالشهداست که هل من ناصر ینصرنی سردادند و یار طلبیدند و امام صادق علیه السلام هم فرموده اند: همه ما کشتی نجاتیم اما کشتی حسین(ع) سریعترین است.
دستگیری امام حسین از غریقان و گستره این دستگیری نیز بر اسرع بودن این کشتی صحه میگذارد و نیز اینکه این خاک همه آن توفان بلاها را به چیزی نگرفت، مویدی دیگر بر چنین تاویلی است.
البته به طور جزمی معتقد نیستم که بیت به گونه دیگری قابل تفسیر نیست یا حافظ تنها به همین معنی با رمز اشاره کرده ولی به هرحال این تفسیر را متناسبتر و بدون ابهام تر یافتم. تفاسیر دیگر بخشی را درست می کنند و بخشی را مبهم باقی میگذارند و سر و ته بیت به طور سازوار جمع نمی شود.
از شرح بیت عنبر سارا بسیار لذت بردم
ممنون از زحمت تمامی دوستان

فیروز نوشته:

خانم زهرای عزیز، با سلام، شما وزن شعر را در خط سوم کامنت تان “فأعلاتن فعلاتن‌ فعلن” نوشته اید

در حالیکه گنجور وزن شعر را به صورت فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

نوشته است. می‌خواستم نظرر تان را بشنوم. با احترام فیروز

ابراهیم نوشته:

درود،
لطفا بیت هفتم ” برو از خانه گردون بدر و نان مطلب * کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را ” را به زعم خود یا منابع دیگر تفسیر نمایید.
با سپاس فراوان

مهناز ، س نوشته:

گرامی ابراهیم
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
گویا می گوید : ازین دنیا بگذر و امیدی به احسانِ این چرخ گردون نداشته باش که آنقدر بخیل و ممسک است که عاقبت مهمان را ” که ما باشیم“ خواهد کشت
به قول خیام :
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش
مانا باشی

مهناز ، س نوشته:

سیه کاسه = خسیس و ممسک

دوستدار شعر نوشته:

علی معلم که روحشان شاد انشا الله در آخرین جلد مجله دنیای تصویر بعد از آرزوهای خوب در سال و بهار جدید این شعر زیبا را ضمیمه پیش گفتار کرده بودند.
جا دارد بیشتر به عزیزان با سواد و کمالات توجه کنیم.
هرکه را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است….
یک جور وصیتنامه بود.!!!!!!

دوستدار شعر نوشته:

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان؟
به چه معناست.

دوستدار شعر نوشته:

شمس الحق عزیز موافقم. غرب زدگی و روزمرگی بیداد میکنه. نمیدانم بعضی برنامه های رسانه چرا این گویش را ترویج میکنند.

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
ای که برمه کشی از عنبرسارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ای محبوب من ای کسی که برچهرۀ ماه خود از عنبرناب خطی چوگانی میکشی ، من به اندازه کافی سرگشته هستم ، بیش ازاین باجلال خود سرگشته و مضطرب و آشفته حالم مگردان
عنبر : مادۀ ست چرب وخوشبو که از داخل رودۀ ماهی عنبراستخراج میشود ، معمولا خاکستری رنگ است ، اما نوع عالی آن سیاهرنگ میباشد.
سارا :خالص وصاف ،.
چوگان : کنایه از زلف معشوق میباشد
کشیدن : نقاشی کردن ویا حرکت دادن را گویند ،
دراین صورت کشیدن چوگان یعنی حرکت دادن زلف .

بیت مقطع حافظ پیام دارد
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دیگران قرآن را
حافظ می بنوش ، بی پروا باش ، زندگی را به خوشی بگذران ؛ اما مانند دیگران قرآن را وسیله فریب مردم قرارمده.

منصوره نوشته:

کلمه ی دُرد در بیت پنجم به معنای رسوبات ته ظرف شراب است. یا به عبارتی شراب نامرغوب و ارزان قیمت ، که نباید با کلمه ی دَرد به معنای تالم اشتباه گرفته یا اشتباه تلفظ شود.
برای اطلاعات بیشتر می توانید به لغت نامه ی دهخدا مراجعه کنید.
https://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-3

نادر.. نوشته:

گویا زمانی که ساقی شراب را میگردانده و می در ساغر می خوران میریخته، آنها که زود تر مست میشدند از دور خارج شده، برای آنها که دیرتر مست میشدند ساقی به تدریج بخش ناصاف شراب که در ته سبو مانده را نیز در ساغرهاشان میریخته .. تا اینکه بالاخره مست میشدند.. دُردکشان

رضا نوشته:

به نظر می رسد این ۳ بیت قبل از بیت تخلص باید باشد:
نشوی واقف یک نکته ز اسرار وجود
تا نه سر گشته شوی دایره امکان را
در سر زلف ندانم که چه سودا داری
تا به هم بر زده ای گیسوی مشک افشان را
ملک آزادگی و کنج قناعت گنجی است
که به شمشیر میسّر نشود سلطان را

دلیرپور نوشته:

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان…
ای که با زلف عنبرینت صورتت را پوشانده ای همچو زلفت مرا پریشان نکن

در مورد دکران نقل است که پرنده ای است با مار دوستی کند بر درختی نشیند و داد و فریاد کند پرندگان دیگر به گمان این که گرفتار شده دور او جمع شوند و ناگهان شکار مار شوند. این نقل از پیرمرد های قدیمی است درجنوب این پرنده را دکرون یا دکلون گویند

حاجی سیسی نوشته:

بیت: ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان.. را چنین میفهمم که:
مه همان صورت معشوق است
عنبر سارا مو - یا ابروی - معشوق است. کمترین مو را موجه تر می داند
به دید می آید که سارا علاوه بر معنی لغوی چشمکی به سار در زبان عربی میزند. عنبری - بفرما مویی- که سکون نداند و همیشه در تاب است
موی معشوق در ادبیات ما لخت نیست بلکه پیچ دار است؛ پریشان است. (و این پیچداری و پریشانی را حکمتی است در پی گوشودنش نیستم). موی حلقه به حلقه معشوق ما چه چوگان دلربایی است. البته اگر چوگان را ابرو بفهمیم وجهش روشن است.
فهم چوگان به گیسو بهتر از ترجمه آن به ابرو است. چون دسته چوگان نسبت به انتهای خمیده آن که گوی را میزند بس دراز است و گیسو چنین است. خلاف ابرو که فقط انتهای خم چوگان را نمود است
دیگر اینکه مو بسیار با بوی و مشک و عنبر می آید
سخنی در مصرع دوم دارم که از آن چشم میپوشم تا طولانی تر از این نشود.
ایام به کام

حاجی سیسی نوشته:

در پست قبل ” گشود ” ؛ “گوشود” افتاده. پوزش طلبم.
موی عطر آگین و چوگان مانند معشوق که همواره در تاب است گویی با حرکتش به صورت او چوگان میکشد (میزند)
البته کشیدن نیم نگاهی به مالیدن دارد. یعنی “کشی” با توجه به اینکه عنبر است به مانک عنبر کشیدن و مالیدن است و با توجه به اینکه چوگان است به مانک چوگان کشیدن (زدن) است. پس موی معشوق، او را می نوازد و بر او عنبر می کشد و قصد آزار ندارد. ولی همین عنبر کشی چون بر صورت معشوق است و صورت معشوق در غایت لطافت است [مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او*عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست]
و معشوق به نهایت زود رنج [قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم*دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم] ؛ از این روی این عنبر سایی چوگان کشی است.

7 نوشته:

بیت ۴
هر بار که چوگان گیسوان سیاه عنبرین آن ماهرخ به حرکت درمیآید گوی دلم لرزان و لرزانتر میشود
.
خمیدگی سر چوگان به خمیدگی زلف و سیاهی و خوشبویی اش را با عنبر مانند کرده است.

رضا نوشته:

رونقِ عَهدِ شباب است دگر بُســتان را
می‌رسدمژده ی گل بلبل خوش اَلحان را
عهد: روزگار، دوران
شباب: جوانی
بستان: باغ وبوستان
خوش الحان: خوش آوار،خوش آهنگ
معنی بیت: صحرا وباغ وبوستان را صفا وشادابیِ جوانی فراگرفته (ایّام بهاراست وهمه جا سرسبز وشکوفاشده است.)
نویدومژده (ازطریق انتشاربوی گل)به بلبلِ خوش آواز(عاشق) می رسد که آماده باش، گل (معشوق) درحال ظهورو شکوفندگیست.
ازلحن ِکلام پیداست که روزگار، باردیگرجوانی آغاز کرده واحتمالاً اتّفاق میمون ومبارکی برای شاعر عزیزما رقم خورده است.بانظرداشتِ بیتهای پیش رو، بنظرچنین می رسد، منظور فقط آمدن بهار نیست و اتّفاقِ مبارکی که رخ داده، همزمان بافرارسیدن بهار بوده وحافظ این دو رُخداد را باسرانگشتِ ظریفِ طبع ِ خویش بایکدیگرگِره زده است. ویاشایدحافظ باآمدن بهارفرصت راغنیمت شمرده تابه بهانه ی توصیفِ بهار،نکاتی ازباورهاو جهان بینیِ خویش رابیان کند…..

شکفته شد گلِ حَمرا وگشت بلبل مست
صَلای سرخوشی ای صوفیانِ باده پرست
ای صــبا گر به جــوانانِ چمن بازرسی
خدمتِ ما برسان سرو و گل و ریحان را
منظوراز”جوانان چمن” همان گلها،جوانه ها یا شاخه های جوان درختان وگیاهان مانند سرو و گل و ریحان هستند که در مصراع دوم شرح داده شده است. باتوجّه به اینکه درمطلع غزل، روزگارحس وحال جوانی به خودگرفته، شاعرخوش فکرما نیز ازسرو وگل وریحان باعنوان “جوانان چمن” یاد کرده که بسی شاعرانه ودلنشین است. خدمت ما: ارادت ومحبّت مارا
معنی بیت: ای باد صبا،اگربه بوستان گذرت افتاد ارادت واشتیاق ودرودِ مارابه جوانان چمن (سرو وگل وریحان) برسان.
درچمن هرورقی دفترحالی دگراست
حیف باشدکه زکارهمه غافل باشی

گر چنین جلوه کندمُغبچه ی باده فروش
خاکــروب درِ میــخانه کنم مُـــژگان را
جلوه: ناز واَدا ازخودنشان دادن
مُغبچه: بچه ی مُغ، پسرکی که در میکده ها خدمت می کرد،پیشخدمتِ میخانه،
“مُغبچگان”پسرانی زیباروی بودند که درمیکده هابه عنوان ساقی به مستان خدمت می کردند. رندان ونظربازان گهگاه دل به این زیبارویان سپرده وشیدایی پیشه می کردند.البته اینگونه “نظربازی” ،شاید درنظرگاهِ بعضی ازآدمیان که جزبه شهوت رانی به چیزدیگری نمی توانند بیاندیشند،به معنای بی بند وباری وهوسرانی بودباشد!. امّاقطعن آنها دراشتباه هستند. تفاوت ِ جایگاهِ “نظربازی” با هوسرانی اززمین تاآسمان ونسبتِ این دو مثل نسبتِ دیدنِ مو باپیچش مو، یا نسبت ِ دیدن ِابرو بادریافت ِاشارتهای ابروست. حافظ که خود سرحلقه ی رندان ونظربازان بوده وهست،بی گمان گهگاه دل به مُغبچه ای می بسته ودرعوالم ِ عاشقی وشیدایی فرومی رفته وطبع شعری خویش را بااین حس وحالها شکوفنده ترمی نمود.
نظربازی درمبحثِ عرفان بحثِ دامنه داریست وپرداختن به جنبه هایِ مختلفِ آن،دراین مقال نمی گنجد.نظربازی،ظرفیتِ بالایی دارد وبرای بازگوکردن ِکاملِ ژرفایِ معنیِ آن ومقابله ومقایسه یِ نظرگاهِ عرفا وصاحبنظران دراین مورد،هفتادمن کاغذنیاز دارد.
“نظربازی” درمبحثِ عشقی که حضرت حافظ مطرح فرموده،اوّلین گام ازعاشقیست. آخر،خرمنِ جانِ عاشق باید که به آتش کشیده شودتاشعله هایِ سوز وگدازِ عاشقی،مشهود وملموس گردد. عاشق باید ابتدا زیباییهایی درپیرامونِ خویش مشاهده کند،باچشم ِ دل نظراندازد،درگردابِ حیرت فرورود، زمینِ بایر ِ وجودش شخم زده شود، زیرو روشود،تا دانه یِ مِهر وبذر عشق روئیدن آغازکند.
نظربازی نوعی خیره ماندن درجلوه هایِ خیال انگیز ِدشت ودَمن ودریا،سرمست شدن ازشمیمِ عطر ِگیاهان وگلها، کشفِ اعجاز ِنهفته دررفتارپرندگان و انگشت به دهان فروماندن،به وَجد آمدن ازنسیمِ سحرگاهیِ بهاری،رقصیدن وآوازخواندن در لبِ جویباران ومهمترازهمه،دل باختن به افسونِ زیباییهایِ هرچهره ای (فارغ ازسن وجنسیت) که تجلّیگاهِ تنهایک فروغ از سیمایِ محبوب حقیقی هست،می باشد.
اغلبِ شاعران عارف واهل ادب ومعرفت،دستی برآتش ِ نظربازی داشته وازاین دریچه به دنیایِ روح افزایِ عشق نگریسته اند.
بنابراین، نظرباختن از دیدگاهِ حکمای اندیشمند، حرکت از نقطه یِ عدم ِ آگاهی به سوی ِ بصیرت یافتن و آگاهی ِ درونی یافتن است .
سعدی که خود را به صفتِ «مُفتیِ ملّتِ اصحاب نظر» می‌خواند،می گوید:
“هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است”
و به همین دلیل است که با رعایت شرایط این امر، آن را دینِ خود برمی‌شمرد:
نظر کردن به خوبان دین سعدی است
مباد آن روز کو برگردد از دین…!
وعدول از این امر را مترادف با نابینایی و بی‌عقلی می‌شمارد:
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد، صورتی است لایعقل.
اوحدالدین کرمانی دلیل نظربازی خود را چنین مطرح می کند :
” زان می نگرم به چشم ِسر در صورت
زیرا که ز معنیست اثر در صورت
این عالم ِصورت است و ما در صُوَریم
معنی نتوان دید مگر در صورت ”
استادشهریار پادشاه مُلکِ عشق وادب،
خطاب به معشوقِ زمینی می گوید:
رویِ توآئینه یِ جمالِ الهیست
درتوتماشایِ من گناه ندارد
بگذریم…….
خاکروب: جارو
معنی بیت:
اگرمغبچه ی باده فروش اینگونه با ناز واَدا دلبری و دلستانی کند، من ازشوق ِ دیداراوسربرخاک آستانه ی میکده می نهم وبا مژگان ِ خویش،خاکِ در میکده را جارو می کنم.
گرشوندآگه ازاندیشه ی ما مغبچگان
بعدازاین خرقه ی صوفی به گرونستانند!

ای که بر مَه کِشی از عَنبرِ سارا چوگان
مُضطرب حال مَگردان منِ سرگردان را
کشیدن:هم به معنی نقّاشی کردن هم به معنی دراز کردن وهم حرکت دادن است. دراینجا به لطفِ طبع لطیفِ شاعرهرسه معنی مطابقت دارد.
عَنبر : ماده ای خوشبو که از شکم وال یا نهنگِ عنبرگرفته می شود. معمولاً خاکستری رنگ است، اما نوع ِعالی آن سیاهرنگ است.
سارا: نام محلی در ساحل دریای عمان است که عنبری معروف دارد. سارابه معنای خالص وناب است. حافظ همیشه از زلفِ معشوق با واژه هایی مثل :عنبرین،مُشکبو وخوش بو یادمی کند،عنبر ناب وخالص نیزهمچون زلفِ معشوق سیاه است پس منظوراز”عنبرسارا”دراین بیت زلفِ معشوق است.
چوگان: به چوبی سر کج اطلاق می شود که با آن گوی(توپ) رامی زنند. بخشی اززلفِ معشوق که سرکج وخمیده هست،ازسمتِ بناگوش آویزان شده وچوبِ چوگان رادرذهن شاعر تداعی کرده است.
حافظ دراین بیتِ خیالپرور، هنرنمایی کرده وتصویربِکر وزیبایی آفریده است. صورتِ معشوق به ماه تشبیه شده،ماه تمامی که مثل گوی( توپ ِچوگان بازی)گِرداست ودرمیان زلفِ سرکج(چوب چوگان) قرارگرفته است. بااین توصیف، “کشیدن” به معنای نقاشی کردنِ چوبِ چوگان وگویِ چوگان توسط معشوق، وحرکت دادن یا کشیدنِ چوگان برای نواختن گوی است. معشوق با نواختنِ چوگان(زلفِ سرکج) به گوی(صورتِ ماهِ خود) عاشق یعنی حافظ را به بازی گرفته است.!
معنی بیت:
خطاب به معشوق: ای که اززلفِ سرکج خویش چوگانی کشیده و صورتِ ماهِ خودراچون گویِ درخَم چوگان نهاده ومرابه بازی گرفته ای، بیشترازاین بامن بازی مکن وبه سرگردانی من رحم کن.
“سرگردانی” نیزبهترین واژه ایست که حافظ برای توصیفِ حال خویش آورده است. چراکه دربازی چوگان که درپس زمینه ی معنای این بیت جریان دارد، سرگردانی واینطرف وآنطرف دویدنِ حریف برای تصاحبِ توپ، بیشترازهمه چیزبه چشم می خورد. حافظ این دوندگی راباحال عاشقی درآمیخته است.
درجایی دیگر ابروی سرکج معشوق، درنظرگاهِ شاعرانه ی حافظ ،به چوبِ چوگان وخودِ حافظ نیز به گوی(توپ چوگان)تشبیه شده است.
شدم فسانه به سرگشتگیّ وابرویِ دوست
کشید درخَم ِچوگانِ خویش چون گوی اَم

ترسم این قوم که بردُردکشان می‌خندند
در ســرکار ِ خـــرابات کنـند ایــمان را
ترسم:بنظرچنین می رسد، احتمالاً چنین خواهدشد.
“این قوم” :زاهدان وعابدان وهمانهایی هستند که بررندان وخراباتیان خُرده گرفته وبرآنان می خندیدند.
دُرد کشان : دُرد نوشان، رندانِ باده نوش که به سببِ تهیدستی،نمی توانستند شراب ناب تهیّه کنند،شرابِ ناخالص وباقیمانده در تهِ خُم را که ارزانتر بود می خریدند ومی نوشیدند.
“خرابات” دراشعارحافظ مکانی درمقابل مسجد آمده است. درنظرگاهِ حافظ زاهدان وعابدان درمسجد ریاکاری می ورزند ورندان باده نوش درخرابات، بدون تظاهر وریابه عشقبازی مشغولند.
“برسرکارخرابات کنندایمان را”: چنان خودشان خراباتی و آلوده شوند که ایمانشان بربادرود.ایمان آنهاکه خودبخود دروغین است ،پس پایدارنمی ماندوبه هوسی ازبین می رود. روی سخن باکسانیست که بافریب ودروغ ، خودرا منزّه وپاکدامن می پندارند واز ظاهردیگران قضاوت کرده، آنهارا گناهکاردانسته وبرسرنوشتشان ازروی ی استهزا می خندند. حافظ معتقد است که میل ِ درونی ِ این ریاکاران برباده نوشی وعیش وعشرت است، لیکن به سببِ اینکه منافع خودرا درمتشرّع بودن می بینند به دروغ خودرا پرهیزگارنشان می دهند.
معنی بیت: می ترسم این عابدان و زاهدان که به رندانِ باده نوش خُرده گرفته وبرآنان می خندند، خودشان به همین زودی میل به باده خواری ورندی کرده ومثلِ خراباتیان گذرشان به خرابات افتد ودین وایمان کاذبشان راهمانجا ببازند!.
زاهدِپشیمان راذوق باده خواهدکُشت!
عاقلامکن کاری کآورد پشیمانی

یار مردانِ خدا باش که در کشتیِ نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
مردان خدا: رندان باده نوش
کشتی نوح: حافظ چندین بار جام وپیاله ی شراب را به “کشتی” تشبیه کرده است:
کشتی ِ باده بیاور که مرا بی رخ دوست…..
یا:
مرابه کشتی ِ باده درافکن ای ساقی……
یا:
بده کشتیّ ِ مِی تاخوش برانیم…….
یکبار نیزکه به صراحت ازجام شراب،با عنوانِ “کشتی نوح” یادکرده است:
حافظ ازدست مَده دولتِ این کشتیِ نوح
ورنه بنیادِ حوادث ببرد بنیادت
بنابراین شکی باقی نمی ماند که منظورحافظ ازکشتی نوح دراین بیت دقیقاً جام شراب است. باچنین برداشتی حافظ می فرماید: دردرون این کشتی(جام شراب) هست خاکی که …….
مگرنباید دردرون جام شراب باشد؟ پس این “خاک” چه معنایی دارد وچگونه می شود از”هست خاکی”معنای شراب استخراج کرد؟!
می دانیم که “خاک” معنای زیادی دارد ویکی ازآنها معنی حقیر وبی مقداراست. دراینجا منظوشاعرازخاک،همین معنای “ناچیز وبی مقدار وحقیر وبی ارزش” است نه چیزدیگر. چراکه دربیتِ قبلی دیدیم که زاهدان باده نوشی ِ دُردکشان رابه چشم حقارت نگریسته وبرکارآنها خنده زده بودند.شراب ازنگاهِ زاهدان چیزی بی ارزش وحقیراست. این بیت درادامه ی بیت قبلیست. براین اساس، این حقیر بی ارزش(شراب) به آبی نمی خردطوفان را،یعنی طوفان رابه پشیزی نمی خرد، برایش اهمیّتی قائل نیست.
معنی بیت ،می فرماید:
(بررندان دُردنوش ریشخندمزن وبه چشم حقارت به آنان نگاه مکن) کمک حال ویاور رندان باش، دردرون پیاله ی شراب، چیزی بظاهربی مقدار وجود دارد که اتّفاقاً بسیار قدرتمند است! بطوریکه (هرکس ازآن بنوشد) طوفان های حوادث راناچیزمی شمارد وبرای طوفانها هیچ ارزش واهمیّتی قایل نمی گردد.
ضمن آنکه حافظ عزیز تلمیح ِ لطیفی نیز به داستانِ کشتی نوح کرده وآن را درپس زمینه ی معنا بازسازی نموده ویادآوری کرده است. چنین گویند که درکشتی نوح،غیرازمسافران وحیوانات و….خاکِ جسدِ آدم وحوّا نیزبوده ونوح به فرمان خداوند آن را باخود می برده است تا ازبلایا محفوظ مانده باشد. دراینجا به لطفِ طبع لطیفِ شاعر،”خاک” هم اشاره به خاکِ آدم وحوّا داردکه به باده ی عشق تخمیرشده اند وهم به معنای “بی مقدار وبی ارزشیِ ظاهری شراب” که باقدرتی عظیم، عبورازطوفانها را میسّر می سازد.
اگرنه عقل به مستی فروکشدلنگر
چگونه کشتی ازاین ورطه ی بلا ببرد؟

برو از خانه ی گردون به دَر و نان مطلب
کان سـیه کاسـه در آخر بکـشد مهمان را
گردون: کنایه ازدنیا ومادیّات
به دَر: به بیرون
نان مطلب: توقّع وانتظاری نداشته باش
سیه کاسه: خسیس،بَخیل
معنی بیت: ازاین دنیای دَنی وپَست (مادیّات)،انتظاری نداشته باش که همه ی خواسته هایت رابرآورده سازد وبااحترام باتوبرخورد کند، تَرکِ دنیاکن وازاودل بَرکَن که این خسیس ِ دَنی،فکرکشتن ونابودی تورا درسرمی پروراند.اشاره به پایانِ کارهر کس است که به مرگ ونابودی منتهی می گردد.
بر دَر اربابِ بی مُروّتِ دنیا
چندنشینی که کی خواجه درآید؟

هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
بازدرادامه ی بیت قبلی:
غیرازاین است که هرکسی رادرپایان کار مشتی خاک نصیب می شود؟ پس بگوبرآنان که کاخ وبُرج وباروهای سربه فلک کشیده می سازند،به چه دلیل اینگونه درکار دنیا تلاش می کنند و بارغبت واشتیاق بدان وابستگی پیداکرده اند؟ به آنهابگوکه اینقدر حرص وطمع نسبت به این دنیا نداشته باشند بدانند که سرانجام بیشترازمشتی خاک نصیبشان نخواهدشد!
به مِی عمارت دل کن که این جهان ِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازدخشت

ماهِ کنعانی ِ من مَسندِ مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
مسند مصر دراینجا کنایه از عزّت وبزرگی واشاره به مقام عزیزی ِ مصر است که معادل نخست وزیری امروزیست.
خطاب به مخاطبینی است که پند واندرز بیتهای پیشین راپذیرفته وخود رااززندان وابستگی به دنیا رهاکرده اند. درنظرگاه حافظ، هرکس می تواند یوسفی بوده باشد که درزندانِ خودِ ساخته ی ِ خویش گرفتار و زندانیست. برای هرکسی زندانی متفاوت وجود دارد. یکی درزندانِ تعلّق وعلایق، یکی درزندان تنگ نظریها، حسادت، خودبینی ها ودیگری درزندان ریاکاری وتزویرو……..
ضمن آنکه دراینجا نیزهمانندِ بیتِ پیشین تلمیحی به داستان یوسف کرده است. حافظ وقتی به داستانهای اینچنینی(یوسف ونوح وغیره اشاره می فرماید، قصد بیان ِدوباره یِ آنها راندارد بلکه با مضمون سازی واشاره ی لطیف به آنها،بستری مناسب می آفریند تا مسائل اجتماعی، سیاسی،اعتقادی و و دردهای روزبیان کند وبرای آنها راهکارودرمانی پیداکند.
معنی بیت:
ای عزیز، ای ماه کنعانی من، ای مخاطبین شعرکه هرکدام به نوبه ی خود یوسفی هستید: اگرتوانستید خودرا اززندان وابستگی وتعلّق ِخاطربه دنیا رها سازید برشما بشارت می دهم که چنانکه حضرت یوسف به وزارتِ مالیه ی مصر رسید وعزیزشد،شما نیزبه صدروزراتِ معنوی ارتقا پیداکرده وبه مناعتِ طبع می رسید وباعزّت وسربلندی زندگی ادامه می دهید. پس اگراندرزمرا شنیده وآن رابکاربندید دیگر وقتِ آن رسیده که همانندِ یوسف، زندانِ خودساخته ی خویش را ترک کنید.
یارمفروش به دنیا که بسی سودنکرد
آنکه یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود.

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تــزویر مکن چـــون دگـــران قــرآن را
دگران: دیگران شامل صوفی وزاهد وعابدِ ریاکارکه بادستاویزقراردادن قرآن به فریبکاری مردم می پردازند.
بعضی براین عقیده هستند که “دکران یا دگران”، مرغی است زیبا و خوش‌الحان که به واسطه ی آواز خوشش، پرندگان دیگر را جذب خود کرده (یا در خواب می‌کند) و سپس شکار می‌کند. ادعا شده که این بیت حافظ اشاره به این پرنده نیز دارد. گرچه بعیدنیست که چنین بوده باشد لیکن درلغت نامه ی دهخداکه سابقه ای دراین مورد یافت نشد. البته بین دکران و دگران (دیگران) نیزاختلاف نظروجود دارد.
رندی کن: به عیش وعشرت بپرداز،شراب بنوش،بی بندوبارولااُبالی باش هرچه می خواهی بکن.
معنی بیت: ای حافظ هرچه دلت می خواهدشراب بنوش،لااُبالی باش و… خوش بگذران امّا همانندِ زاهد وعابد که باصدای خوشی قرآن می خوانند ومردم رامی فریبند تابه منافع شخصی برسندمباش.
دراینجا حافظ می خواهدگناه وزشتی ِ ریاکاری وتزویر را بزرگتراز گناهانی مثل شرابخواری وقمار وعیّاشی معرّفی کند.به باورحافظ،آثارریاکاری وتبعاتِ تظاهر،همانندِ بیماری طاعون به تمام لایه های اجتماع شیوع پیداکرده وجامعه را ازدرون می پوساند. امّا گناهانی مثل شرابخواری وقماربازی فقط به خودفرد خسارت می زند وپیآمدهای آن به میزان ریاکاری سردمداران جامعه نیست.
باده نوشی که دراو روی وریایی نبود
بهتراززُهدفروشی که دراوروی ریاست

کانال رسمی گنجور در تلگرام