گنجور

حاشیه‌گذاری‌های جاوید مدرس اول رافض

جاوید مدرس اول رافض

شاعر


جاوید مدرس اول رافض در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۱۹ در پاسخ به آرمین شکری اصیل دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

احسنت

چون در این غزل بیت تخلص درج نشده

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

تضمین غزل حافظ  شماره ۱۹ حضرت حافظ
..........‌.‌
دل شد از دست ندانم که گرفتار کجاست؟
شور بلبل بهوا خاست که ازهار کجاست؟
ساقیِ  حور صلا داد که ابرار کجاست؟
...........
ای نسیمِ سحر، آرامگَهِ یار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشق‌کُشِ عَیّار کجاست؟
.........
پیشم  از هجر مزن دم که دلم گردد ریش
حرف دوری ز محبان به حیات است چو نیش
زین نمط حرف مزن تا که مرنجانم بیش
............
شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش
آتشِ طور کجا، موعدِ دیدار کجاست؟
.........‌‌
در حق ما تو چنان کن که صوابی دارد
دلم از نسخهء چشمت تب و تابی دارد
کد خدای نگهت از چه عتابی دارد؟
.............
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
...............
لاله را کف بچمن گر به ایاغی ماند
بزم جم راست تو گوئی که قدح میراند
بلبل مست بهاران چو غزل میخواند
.....‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آن‌کس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی، مَحرمِ اسرار کجاست؟
...............

گر چه گل را به برش سلسله ای از خار است
در گلستان همه از عطر گلش ایثار است
وه که هر پیچش زلف سیه ات چون مار است
................‌‌‌‌‌‌‌‌
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت‌گرِ بی‌کار کجاست؟
.................
شعر طنز است و غزل بر لب لعل و سخنش
چاه صد یوسف مصریست به صورت ذقنش
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
...............
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش
کاین دلِ غم‌زده سرگشته گرفتار، کجاست؟
...............
در محبت صنما سابقه پیشین کو؟
وان نوازش که شود خاطره تسکین کو؟
کنج آغوش و فراغی بر و بالین کو؟
.........................
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت، ابرویِ دلدار کجاست؟
...............
ای صبا نکهتی آور زبر تازه گلی
تا که مرهم کند آن عطر به افسرده دلی
اینچنین است نیاز ار که بود ناز بلی
..............
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیاست ولی
عیش، بی‌یار مُهیّا نشود، یار کجاست؟
...............
دل که شد مخزن عشق اوست همانا چون گنج
چو گل کرشمه کند بلبلان خوشند سه و پنج
اگر که جفت شود"  رافض" از دلال و زغنج
..............
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بی‌خار کجاست؟
...............
جاوید مدرس رافض

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۰۶ در پاسخ به خسرو ياوري دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

تضمین غزل حافظ  شماره ۱۹ حضرت حافظ
..........‌.‌
دل شد از دست ندانم که گرفتار کجاست؟
شور بلبل بهوا خاست که ازهار کجاست؟
ساقیِ  حور صلا داد که ابرار کجاست؟
...........
ای نسیمِ سحر، آرامگَهِ یار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشق‌کُشِ عَیّار کجاست؟
.........
پیشم  از هجر مزن دم که دلم گردد ریش
حرف دوری ز محبان به حیات است چو نیش
زین نمط حرف مزن تا که مرنجانم بیش
............
شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش
آتشِ طور کجا، موعدِ دیدار کجاست؟
.........‌‌
در حق ما تو چنان کن که صوابی دارد
دلم از نسخهء چشمت تب و تابی دارد
کد خدای نگهت از چه عتابی دارد؟
.............
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
...............
لاله را کف بچمن گر به ایاغی ماند
بزم جم راست تو گوئی که قدح میراند
بلبل مست بهاران چو غزل میخواند
.....‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آن‌کس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی، مَحرمِ اسرار کجاست؟
...............

گر چه گل را به برش سلسله ای از خار است
در گلستان همه از عطر گلش ایثار است
وه که هر پیچش زلف سیه ات چون مار است
................‌‌‌‌‌‌‌‌
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت‌گرِ بی‌کار کجاست؟
.................
شعر طنز است و غزل بر لب لعل و سخنش
چاه صد یوسف مصریست به صورت ذقنش
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
...............
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش
کاین دلِ غم‌زده سرگشته گرفتار، کجاست؟
...............
در محبت صنما سابقه پیشین کو؟
وان نوازش که شود خاطره تسکین کو؟
کنج آغوش و فراغی بر و بالین کو؟
.........................
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت، ابرویِ دلدار کجاست؟
...............
ای صبا نکهتی آور زبر تازه گلی
تا که مرهم کند آن عطر به افسرده دلی
اینچنین است نیاز ار که بود ناز بلی
..............
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیاست ولی
عیش، بی‌یار مُهیّا نشود، یار کجاست؟
...............
دل که شد مخزن عشق اوست همانا چون گنج
چو گل کرشمه کند بلبلان خوشند سه و پنج
اگر که جفت شود"  رافض" از دلال و زغنج
..............
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بی‌خار کجاست؟
...............
جاوید مدرس رافض

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۹ روز قبل، دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹:

چو  دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...

دوستان معانی اصیل و قدیم را در فرمی تازه و به ایجاز با شما خواهم گفت که هم گوش سر میخواهد و هم گوش جان
اینجانب، عشق را به سِرُمی خوراکی تشبیه میکنم که مستقیم وارد رگها و کانالهای جان آدمی میشود . و ممد حیات و مفرح ذات میگردد البته حیات معنوی  انسانی نه حیات حیوانی.و این غذای روحانی باعث شکوفائی و جوانه زدن تنه خشکیده پیکره تاکستان جسم و روح آدمی میگردد وگیره های  پیچک شاخهای نو رسته را جهت عروج به آسمان بدست میگیرد  وبالا میکشد تا (ضیاءشمس دوست رحمان) را بجان و دل بگیرد و با جذب آن نور فعل انفعالات و فتو سنتزی ربانی در رگهای این شاخها نو رسته تاک، برای بالندگی وتناوری ایجاد نماید.
تا شراب معنوی و روحانی در رگهای این تاک بجریان افتاده و ذخیره شود تا در نهایت ساقی ازلی آنرا در دیگر جام های جان سالکان طریقت سقائی کند.سقاهم ربهم شرابا طهورا.
تاکستان وجود و هستی بسان اقیانوسی است پهناور و بیکران محتوی آن شرابی از جنس  شعور است،ناشی از عشق ازلی،که در بر گیرنده کل موجودات درونش میباشد .و راهبری میکند. ولیکن چون هر موجودی استعدادی متفاوت با دیگری دارد.سهم هر موجود.مخصوصا انسان از این شعور و آگاهی برحسب استعداد اوست.تخمه نخستین این استعداد مادر زادی است .ولیکن شکوفائیش لازمه تلاش و رنج و زحمت است تقبل این رنج و زحمت لازمه اش رسیدن به راهبری عشق است، که طبیب با اتصال آن سرم عشق، روح و جسم را پذیرای تقبل زحمات و رنج رسیدن به این شکوفائی را  برای کسب این استعداد مهیا و میسر میسازد. و بر حسب تلاش شخص وشدت عشق  او در تناوری اصله این تاک از آن تخمه نخستین موثر خواهد بود وبعبارتی
جان چه باشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش فزون
خبر و آگاهی از ترکیبات موثر در محتوای سرم عشق میباشد.
انسان‌های موجود در این اقیانوس وجود،،  در مواجهه با این سودای کسب عشق و از طریق آن کسب این شعور ازلی.برحسب استعدادشان
را میتوان به وجه تمثیل به اشیائی تشبیه کرد.
عده‌ای سنگ را مانند هرچند به قعر آب  میروند  اما تنها سطح آنها را آب این اقیانوس در بر می‌گیرد و میپوشاند ولیکن مغزشان را نه چون اقتضای سنگ بودن مانع است تا ازین سرم تغذیه نمایند. گروه دوم به سان تکه‌ای تخته فقط شناور روی آب می‌مانند و تنها وجهی از آنها مماس بر این آب می‌باشد ممکن است رشحاتی را نیز جذب نمایند.وهمین، ذاتشان در جذب چندان مستعد نیست. همچنین گروهی از انسان‌ها به سان بادکنکی باز شناور در روی این آب هستند وبر آب مماس می‌باشند ولیکن هیچ بهره‌ای از آن نمی‌گیرند میانشان هم که پر از باد و خالیست اما گروهی همانند اسفنج می‌باشند آب را در اعماق وجودشان جذب در میان آب می‌روند آب این اقیانوس هم بر آنها محیط است هم محاط . و قطره وجودشان قرین آن شده وخود اقیانوس میشوند این گروه عاشقان واقعی وبرگزیدگانند.
ولیکن نباید از سابقه لطف ازل ناامید شد سابقه لطف ازل فرجام ماست که در ازل جرعه‌ای از جام او را ما نوشیده‌ایم، بنابراین از ازل تا به ابد فرصتی است برای رسیدن به دوست به شرطی که مست از باده ازلی بوده

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۹ روز قبل، دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۳۹ در پاسخ به کیانوش دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹:

پیوند به وبگاه بیرونی

چو  دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...

دوستان معانی اصیل و قدیم را در فرمی تازه و به ایجاز با شما خواهم گفت که هم گوش سر میخواهد و هم گوش جان
اینجانب، عشق را به سِرُمی خوراکی تشبیه میکنم که مستقیم وارد رگها و کانالهای جان آدمی میشود . و ممد حیات و مفرح ذات میگردد البته حیات معنوی  انسانی نه حیات حیوانی.و این غذای روحانی باعث شکوفائی و جوانه زدن تنه خشکیده پیکره تاکستان جسم و روح آدمی میگردد وگیره های  پیچک شاخهای نو رسته را جهت عروج به آسمان بدست میگیرد  وبالا میکشد تا (ضیاءشمس دوست رحمان) را بجان و دل بگیرد و با جذب آن نور فعل انفعالات و فتو سنتزی ربانی در رگهای این شاخها نو رسته تاک، برای بالندگی وتناوری ایجاد نماید.
تا شراب معنوی و روحانی در رگهای این تاک بجریان افتاده و ذخیره شود تا در نهایت ساقی ازلی آنرا در دیگر جام های جان سالکان طریقت سقائی کند.سقاهم ربهم شرابا طهورا.
تاکستان وجود و هستی بسان اقیانوسی است پهناور و بیکران محتوی آن شرابی از جنس  شعور است،ناشی از عشق ازلی،که در بر گیرنده کل موجودات درونش میباشد .و راهبری میکند. ولیکن چون هر موجودی استعدادی متفاوت با دیگری دارد.سهم هر موجود.مخصوصا انسان از این شعور و آگاهی برحسب استعداد اوست.تخمه نخستین این استعداد مادر زادی است .ولیکن شکوفائیش لازمه تلاش و رنج و زحمت است تقبل این رنج و زحمت لازمه اش رسیدن به راهبری عشق است، که طبیب با اتصال آن سرم عشق، روح و جسم را پذیرای تقبل زحمات و رنج رسیدن به این شکوفائی را  برای کسب این استعداد مهیا و میسر میسازد. و بر حسب تلاش شخص وشدت عشق  او در تناوری اصله این تاک از آن تخمه نخستین موثر خواهد بود وبعبارتی
جان چه باشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش فزون
خبر و آگاهی از ترکیبات موثر در محتوای سرم عشق میباشد.
انسان‌های موجود در این اقیانوس وجود،،  در مواجهه با این سودای کسب عشق و از طریق آن کسب این شعور ازلی.برحسب استعدادشان
را میتوان به وجه تمثیل به اشیائی تشبیه کرد.
عده‌ای سنگ را مانند هرچند به قعر آب  میروند  اما تنها سطح آنها را آب این اقیانوس در بر می‌گیرد و میپوشاند ولیکن مغزشان را نه چون اقتضای سنگ بودن مانع است تا ازین سرم تغذیه نمایند. گروه دوم به سان تکه‌ای تخته فقط شناور روی آب می‌مانند و تنها وجهی از آنها مماس بر این آب می‌باشد ممکن است رشحاتی را نیز جذب نمایند.وهمین، ذاتشان در جذب چندان مستعد نیست. همچنین گروهی از انسان‌ها به سان بادکنکی باز شناور در روی این آب هستند وبر آب مماس می‌باشند ولیکن هیچ بهره‌ای از آن نمی‌گیرند میانشان هم که پر از باد و خالیست اما گروهی همانند اسفنج می‌باشند آب را در اعماق وجودشان جذب در میان آب می‌روند آب این اقیانوس هم بر آنها محیط است هم محاط . و قطره وجودشان قرین آن شده وخود اقیانوس میشوند این گروه عاشقان واقعی وبرگزیدگانند.
ولیکن نباید از سابقه لطف ازل ناامید شد سابقه لطف ازل فرجام ماست که در ازل جرعه‌ای از جام او را ما نوشیده‌ایم، بنابراین از ازل تا به ابد فرصتی است برای رسیدن به دوست به شرطی که مست از باده ازلی بوده

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲۸ روز قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - وله:

بازی استادانه با کلماتی زیبا و فربه ونقاشی با مضمون

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

 

شیخ محمود شبستری معتقد است:
عروض و قافیه معنی نسنجد
به هر ظرفی درون معنی نگنجد
معانی هرگز اندر حرف ناید
که بحر قلزم اندر ظرف ناید
چو ما از حرف خود در تنگناییم
چرا چیزی دگر بر وی فزاییم
بااین حساب که شیخ میفرمایند

انتقال معانی ثقیل و اصیل در قالب کلمات کاری بس دشوار است
حضرت مولانا برای غلبه بر این مشگل خود در شرح و بسط یک نکته معرفتی و عرفانی معزل متوسل بر محتوا های تودر تو میشود ودر این حلقه های تودر تو با آغاز داستانی تمثیلی تمام نشده داستانی دیگر را عنوان میکند و در داخل آن داستانی دیگر تا به نتجیه مطلوبی در تفهیم موضوع معرفتی گرانسنگ اصلی و اصیلی برسد. واین راهکار حلقه های تودر تو در

انتقال معانی شگرف مختص مثنوی است. که سناریوهائی سیستماتیک و سینماتیک را در تولید محتوا و انتقال آن اعمال مینماید ،تا در طبق  اخلاص نهد.و ذهن های دیر یاب را یاری دهد.

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۴ در پاسخ به گمنام دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

شیخ محمود شبستری معتقد است:
عروض و قافیه معنی نسنجد
به هر ظرفی درون معنی نگنجد
معانی هرگز اندر حرف ناید
که بحر قلزم اندر ظرف ناید
چو ما از حرف خود در تنگناییم
چرا چیزی دگر بر وی فزاییم
بااین حساب که شیخ میفرمایند

انتقال معانی ثقیل و اصیل در قالب کلمات کاری بس دشوار است
حضرت مولانا برای غلبه بر این مشگل خود در شرح و بسط یک نکته معرفتی و عرفانی معزل متوسل بر محتوا های تودر تو میشود ودر این حلقه های تودر تو با آغاز داستانی تمثیلی تمام نشده داستانی دیگر را عنوان میکند و در داخل آن داستانی دیگر تا به نتجیه مطلوبی در تفهیم موضوع معرفتی گرانسنگ اصلی و اصیلی برسد. واین راهکار حلقه های تودر تو در

انتقال معانی شگرف مختص مثنوی است. که سناریوهائی سیستماتیک و سینماتیک را در تولید محتوا و انتقال آن اعمال مینماید ،تا در طبق  اخلاص نهد.و ذهن های دیر یاب را یاری دهد.

 

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت:

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
در داستان طوطی و بازرگان واستمداد طوطی محبوس در قفس از طوطیان هند اشاره به فرایندی است.)با ترفندی زیرکانه،
واین ترفند انتقال پیغام طوطیان

مقیم دور دست .با حرکتشان به طوطی زندانی در قفس است.بدون پیامی مکتوب یا شفاهی مستقیم.
یعنی پیغامی با محتوای نمایشی در  قالب و فرم یک سناریو .(فرم و محتوائی) سینماتیک و تئاتریکال در مثنوی معنوی.برای انتقال مفهوم پیغام) برای طوطی در قفس که باید خود را به مردگی بزند تا رها شود.

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۱۷ در پاسخ به محمد رضا رجبی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت:

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
در داستان طوطی و بازرگان واستمداد طوطی محبوس در قفس از طوطیان هند اشاره به فرایندی است.)با ترفندی زیرکانه،
واین ترفند انتقال پیغام طوطیان

مقیم دور دست .با حرکتشان به طوطی زندانی در قفس است.بدون پیامی مکتوب یا شفاهی مستقیم.
یعنی پیغامی با محتوای نمایشی در  قالب و فرم یک سناریو .(فرم و محتوائی) سینماتیک و تئاتریکال در مثنوی معنوی.برای انتقال مفهوم پیغام) برای طوطی در قفس که باید خود را به مردگی بزند تا رها شود.

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:

مولانا در این داستان چهار نماد را بکار گرفته است

۱- لیلی = عالم علوی و معنویت و وصال بحق

۲- مجنون = سالک رهرو مجذوب  به عالم علوی

۳ - ناقه = نفس اماره با نیروی غلبه جوئی

۴- کره = هوا های نفسانی شهوات و دنیا پرستی و مادیات

و بقیه داستان و ماجرای سالک و نحوه راهرویش و نتیجه

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۸ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۴:

این غزل زیباتر از غزل شماره ۱۶۶۵ شده است

 

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۴:

گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد

آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو

در این بیت اگر (که) را کوه(کُه) بخوانیم صحیح خواهد بود وگرنه باید به ترتبب زیر یک (من) اضافه نمائیم

گر که قافی من ترا چون آسیای تیز گرد

تا وزنش درست باشد.

و در بیت هفتم صیًادم را صَیادم باید خواند بدون تشدید یا

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

تضمین غزل شماره ۱۸ حافظ
...........
جز بشادی و طرب غصه بَرد بنبادت
باده و مطرب شاهد برسد فریادت
تا زگردون گذرد نغمه صوت شادت
..................
ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت
وان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت
*****************
وصف و حمد رخت بود تفاخر اوراق
یار در بر گرفته،، دست هم چراغ ایاق
آفتابی  فتد ز منظرت، به صحن رواق
.............
در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
******************
بشاخِ سرو همه بلبلان بجوش و نوای
ساقی میر کجا مطرب و تنبورکجای
ساقیا باده بگردان وکرم کن بخدای
........
برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند آزادت
******************
دل ما شاد ازآن مخزن گنج غم توست
زندگی یابد همان دل که نصیبش دم توست
مطربا شادی دوران همه زیر و بم توست
..........
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت
******************
محرم سرً  درین دهر مگر سینه نیافت
هرکه در راه عشق غم ز درد و فتنه نیافت
به صحن میکده کس هیچ رند تشنه نیافت
...........
شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
******************
ساقیا آن قدح پر میت چو ناز آور
وین دلم روی برآن زلف سرافراز آورد
مطرب احوال دل شاد چو با ساز آورد
..................
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولت مادرزادت
******************
فاتح جام جمم هر سحر چو شد مفتوح
خیز و جامی به سحر گیر ز صحبای صبوح
ساقیا رطل گران ده تو در ادوار فتوح
...............
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت
******************
جاوید مدرس رافض

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۶ در پاسخ به شاهرخ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

تضمین غزل شماره ۱۸ حافظ
...........
جز بشادی و طرب غصه بَرد بنبادت
باده و مطرب شاهد برسد فریادت
تا زگردون گذرد نغمه صوت شادت
..................
ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت
وان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت
*****************
وصف و حمد رخت بود تفاخر اوراق
یار در بر گرفته،، دست هم چراغ ایاق
آفتابی  فتد ز منظرت، به صحن رواق
.............
در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
******************
بشاخِ سرو همه بلبلان بجوش و نوای
ساقی میر کجا مطرب و تنبورکجای
ساقیا باده بگردان وکرم کن بخدای
........
برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند آزادت
******************
دل ما شاد ازآن مخزن گنج غم توست
زندگی یابد همان دل که نصیبش دم توست
مطربا شادی دوران همه زیر و بم توست
..........
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت
******************
محرم سرً  درین دهر مگر سینه نیافت
هرکه در راه عشق غم ز درد و فتنه نیافت
به صحن میکده کس هیچ رند تشنه نیافت
...........
شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
******************
ساقیا آن قدح پر میت چو ناز آور
وین دلم روی برآن زلف سرافراز آورد
مطرب احوال دل شاد چو با ساز آورد
..................
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولت مادرزادت
******************
فاتح جام جمم هر سحر چو شد مفتوح
خیز و جامی به سحر گیر ز صحبای صبوح
ساقیا رطل گران ده تو در ادوار فتوح
...............
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت
******************
جاوید مدرس رافض

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را:

بیت ۲۳

صورتی کو فاخر و عالی بود

او ز نور حق کی خالی بود

از کوزه همان برون تراود که دروست

ویا رنگ رخساره خبر میدهد از سرً ضمیر

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:

محتوای فرم چشمان تو دارد تیر بار
قلب ها سیبل مقابل تیر رس را بر قرار
مردمت بس گفتگو ها غرق غمز وعشوه کرد
تک بزن خواهی ویا رگبار کی ،خواهم فرار
وحدت فرم دو چشمت محتوا را می ستود
ساختار ذات آنرا نیک میگیری بکار
فیلسوفان و مکاتب غرق در این حکمتند
اینکه فرم چشم تو غالب بود یا آن شرار
خود هماهنگ است آندو در نظام چشم تو
سازمانش در کنش ،زیبا و مستست و خمار
نیک خلقش کرد خالق نقش چشم مست تو
این اثر در نقش خلقت شد هنر را استوار
چشم "رافض" از حدیث چشم دلبر گشت خون
در ازل افتاد این میثاق و دلها شد دچار

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۱۶ در پاسخ به حمید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:

محتوای فرم چشمان تو دارد تیر بار
قلب ها سیبل مقابل تیر رس را بر قرار
مردمت بس گفتگو ها غرق غمز وعشوه کرد
تک بزن خواهی ویا رگبار، کی ،خواهم فرار
وحدت فرم دو چشمت محتوا را می ستود
ساختار ذات آنرا نیک میگیری بکار
فیلسوفان و مکاتب غرق در این حکمتند
اینکه فرم چشم تو غالب بود یا آن شرار
خود هماهنگ است آندو در نظام چشم تو
سازمانش در کنش ،زیبا و مستست و خمار
نیک خلقش کرد خالق نقش چشم مست تو
این اثر در نقش خلقت شد هنر را استوار
چشم "رافض" از حدیث چشم دلبر گشت خون
در ازل افتاد این میثاق و دلها شد دچار

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:

غزل شماره ۱۵۴ در مورد تبریز
مسمط مخمس
..................
میکند توصیف این شعر وزین تبریز را
تا  که دریابی ، بود جنت قرین تبریز را
هجرت ار خواهی بیا و بر گزین تبریز را
....................
دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
صد چو شمس است و قمر تبریز ما را در کنف
بس درخشانست تاریخش،خلف قوم و سلف
مرغکان در باغ ها شوریده اند از چنگ و دف
.................
هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف
می‌نهد بر خاک پنهانی ،جبین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
  طرفه های رنگ رنگ آمد به ایران از فرنگ
بیخبر از آنکه زر خیزست خاکش ،لعل سنگ
ای جهانگردان عاشق ،جای سر سبز و قشنگ
.................
پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی‌درنگ
گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
نغمه مرغان چو سوری،عاشقان سوری دگر
نغمه در نغمه نوای شاهدان ، شوری دگر
ماهتابش همچو گل شمسش دهد نوری دگر
............‌‌‌‌‌
روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر
با همین دیده دلا بینی همین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
مُلک آذر بایجان دارد بدست خود نگین
گوهر این خاک را تخمین نمی دارد ثمین
تاج سر دارد به رأسش خطه ایران زمین
.............
تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین
از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
سوی تبریز آی بر خود شاد میکن خاطری
تا رسیدی شهر ما آغاز میکن شاعری
ای خدای عشق ها خود شهر ما را ناظری
.‌.‌‌‌‌..............
نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری
چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
ای دل ار گردش دلت خواهد بدانجا کن سفر
جز به تبریز ار که خواهی رفت جانا کن حذر
من ضمانت میکنم هرگز نیابی زان ضرر
...............
همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز دُرَر
چشم دریاید دو صد دُرً ثمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
وقت باران رنگ رنگ آید برو قوس و کمان
نیست،، شمس ما که تبریزست،، مثلش در جهان
شهر عشقست و محبت کوی احسان بی گمان
.‌‌.‌.......................
گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن
وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
هر که در این خاک زیبد زیست او یابد کمال
هر چه خواهی یابی اینجا بی مشقت بی خیال
عاشقان را مرز و بومش هست میعاد وصال
.‌.‌‌...........
گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال
جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
هر چه گویم وصف این تبریز البت مؤجزند
بس شگفتی ها که بینی شهر ما را معجزند
شاعران گویند وصفش بی ادله جایزند
.‌..............
چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند
چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
می نیابی گر کنی خاک جهان را زیر و رو
مردمانش شاد بینی شاهدان خنده رو
شهر نبود باغ فردوسست داری پیش رو
..‌...‌‌‌‌‌........
چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو
رافضا در یاب و دُر  این جان ،جان تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۵ در پاسخ به رند دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:

غزل شماره ۱۵۴ در مورد تبریز
مسمط مخمس
..................
میکند توصیف این شعر وزین تبریز را
تا  که دریابی ، بود جنت قرین تبریز را
هجرت ار خواهی بیا و بر گزین تبریز را
....................
دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
صد چو شمس است و قمر تبریز ما را در کنف
بس درخشانست تاریخش،خلف قوم و سلف
مرغکان در باغ ها شوریده اند از چنگ و دف
.................
هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف
می‌نهد بر خاک پنهانی ،جبین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
  طرفه های رنگ رنگ آمد به ایران از فرنگ
بیخبر از آنکه زر خیزست خاکش ،لعل سنگ
ای جهانگردان عاشق ،جای سر سبز و قشنگ
.................
پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی‌درنگ
گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
نغمه مرغان چو سوری،عاشقان سوری دگر
نغمه در نغمه نوای شاهدان ، شوری دگر
ماهتابش همچو گل شمسش دهد نوری دگر
............‌‌‌‌‌
روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر
با همین دیده دلا بینی همین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
مُلک آذر بایجان دارد بدست خود نگین
گوهر این خاک را تخمین نمی دارد ثمین
تاج سر دارد به رأسش خطه ایران زمین
.............
تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین
از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
سوی تبریز آی بر خود شاد میکن خاطری
تا رسیدی شهر ما آغاز میکن شاعری
ای خدای عشق ها خود شهر ما را ناظری
.‌.‌‌‌‌..............
نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری
چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
ای دل ار گردش دلت خواهد بدانجا کن سفر
جز به تبریز ار که خواهی رفت جانا کن حذر
من ضمانت میکنم هرگز نیابی زان ضرر
...............
همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز دُرَر
چشم دریاید دو صد دُرً ثمین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
وقت باران رنگ رنگ آید برو قوس و کمان
نیست،، شمس ما که تبریزست،، مثلش در جهان
شهر عشقست و محبت کوی احسان بی گمان
.‌‌.‌.......................
گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن
وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
هر که در این خاک زیبد زیست او یابد کمال
هر چه خواهی یابی اینجا بی مشقت بی خیال
عاشقان را مرز و بومش هست میعاد وصال
.‌.‌‌...........
گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال
جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
هر چه گویم وصف این تبریز البت مؤجزند
بس شگفتی ها که بینی شهر ما را معجزند
شاعران گویند وصفش بی ادله جایزند
.‌..............
چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند
چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆
می نیابی گر کنی خاک جهان را زیر و رو
مردمانش شاد بینی شاهدان خنده رو
شهر نبود باغ فردوسست داری پیش رو
..‌...‌‌‌‌‌........
چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو
رافضا در یاب و دُر  این جان ،جان تبریز را
☆☆☆☆☆☆☆

 

۱
۲
۳
۱۶
sunny dark_mode