گنجور

حاشیه‌های رضا تبار

رضا تبار


رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:

حافظ در این ابیات سعی دارد علی رغم جو  رعب انگیز تعصب و افراطی حاکمان دینی حرف دلش را در قالب شعر و غزل به دوستدارانش هدیه کند.

1-حالتی دارم که میخواهم با تو ای محبوب درد دل کنم,

و احوالات دل خود را با تو در میان بگذارم.

2-خیال خام مرا ببین که می خواهم راز عشق و محبت آشکار شده خود را ( که از رفتار و حرکاتم پیداست),

از رقیبان(مراقبین / متعصبانی که از عشق بویی نبرده اند) پنهان کنم.

3-در چنین شب قدری(شبی نامشخص  که در آن شب  تصمیمات , مقدرات و سرنوشت برای انسانها رقم میخورد) که بنای درد دل با تو را دارم,

(از آن جهت که عزیز و شریف است) دوست دارم تا روز مرگم ادامه داشته باشد.

4- شگفتا!چقدر عجیب است که اینچنین گوهری نازک(  مروارید ظریف / کنایه از هم صحبتی و انس با خدا)را,

در چنین شبی تار ( شب قدر) طلب کرده ام.

5-ای صبا(انوار غیبی/سروش عالم ملکوت/دم مسیحایی/ مردان حق)مرا مدد فرمایید,

زیرا هوس شکفتن( گشایش دل به وسعت حضور خدا در دل )را دارم.

6- برای کسب شرف و افتخار انس با تو آرزو دارم,

خاک راه تو را با مژگانم جارو کنم.

7-برخلاف مدعیان(متعصبان راه و رسم مرده/شاعران بی مایه و بی هنر) مثل حافظ ,

میخواهم شعر رندانه( چند پهلو/ ایهام دار / زیرکانه )بسرایم.

(بیت اخر کاملا در این سایت مشخص  و نمایان است . هر کسی از  دید خود به اشعار حافط نگاه می کند و مفهوم متفاوت از ان برداشت میکند و از این نظر باید به حافظ افرین گفت که کاملا موفق شده است.)

 

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

1- منت(سپاس)خدای را که در میکده(دل /باطن گشوده انسان که محل معنویت است)باز است.

زیرا من برای برامدن حاجتم سر به آستان میخانه می گذارم.

2-خم ها(درون/وجود/محل تجلی اسما و صفات الهی) همه از اشنایی با معنویت در ذوق و شوق هستند.

و آن می(عشق/انسالهی/محبت)حقیقت است و انسان را با حقایق غالم اشنا می کند.

3-رهروی عشق از یکطرف با نظر به محبوب , با نوعی بی نیازی از طرف او روبرو است,

و از طرف دیگر با نظر به خود , با نیاز ذاتی خود مواجه می شود.

4-ما راز(حقیقت / اسرار هستی) را به غریبه ها(نا اشنایان به امور معرفت)نمی گوییم و نخواهیم گفت(چون ممکن است به سرنوشت حلاج دچار شویم)

تنها این راز را به صاحبدلان می گوییم که محرم راز هستند.

5-خم زلف شکن در شکن جانان(اسرار در هم پیچیده عالم غیب)را

نمی توان بطور خلاصه بیان کرد و راه رسیدن به حقایق طولانی است.

6-( این اسرار)شبیه قصه عشق بر دل مجنون و خم زلف لیلی است.

یا شبیه ماجرای گذاشتن صورت سلطان محمود بر کف پای ایاز (غلام سلطان محمود  که سطان محمود صورت خودرا  بر کف پای ایازمی گذاشت تا دلش اندکی آرام گیرد)است.

( عشق جنسیت , مقام و جایگاه اجنماعی , ... تحت تاثیر قرار می دهد.)

7-چشمان خود را همچون باز شکاری بر همه عالم بسته ام

تا چشمانم به جمال زیبای تو روشن شود.

8-هرکس به جهت عبادت به کعبه کوی تو( گذر گاه  عشق تو) بیاید (چه از روی هوش باشد و چه از روی عشق)عین نماز است

زیرا وقتی دلی با خداست به هر سو که بنگرد خدا را عبادت کرده است.

9-اگر می خواهید از حال حافظ بینوا(درمانده از عشق)را بپرسید

از شمع جویا شوید که چگونه میسوزد و گداخته میشود(روشنایی می دهد و روشنایی میدهد.)

 

 

 

 

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

حافظ همه چیز را از دی شاعرانه خود و بصورت  نمادین بیان می کند.

1-باغ مرا(فضای گشوده شده دل که دارای گلهای رنگارنگ معرفت است)چه نیازی به سرو و صنوبر است!

شمشاد سایه پرور(انوار الهی)ما از چه چیزی کمتر است؟

2-ای نازنین پسر(رهروی نو جوان عشق)تو  چه مذهبی (آیین و روشی) در پیش گرفته ای,

که براحتی خون منیتها( روح من/نفس من /ذات من/ خود بینی /تکبر /...) را می ریزی؟  که خون ما حلال تر از شیر مادرت باشد.

3-هرگاه اثار غم را از دور پدیدار شد (تو قبل از آن)به شراب(محبت, عشق , انس الهی)پناه ببر,

تشخیص ما این است و تنها راه درمان است.(غیر از این راهی نیست)

4-چرا از آستان پیر مغان(پیر فرزانه/انسان کامل/کسی که این را راه قبال رفته و تجربیاتش را در معرض استفاده دیگران می گذارد) دست بکشیم؟

زیرا سعادت و گشایش از این طریق حاصل می شود.

5- قصه عشق و غصه هایش  در همه جا یکی است ولی عجیب اینست که,

داستان عشق را از هر کسی  که می شنوی متفاوت است!

6-دیروز(کنایه از روز میثاق)خداوند مژده وصل داد و در سر شور و شوق ملاقات با ما را درسر داشت.

تا (ببینیم) امروز (در دار دنیا )درباره مشتاقان جگر سوز چه حکم فرماید.

7-شیراز(کنایه از فضای منبسط شده دل),اب رکن اباد(چشمه سار زلال محبت) با ان باد خوش نسیم(نسیم انفاس پاک)را عیب مکن!

که( چنین دلی)زینت بخش هفت ملک(یا به تعبیری : فلک )خواهد بود.

8-بین آب حیات خضر(آب جاودانگی که خضر پیامبربرای دست یافتن آن ناچار به عبور از  ظلمات شد و به زندگی  جاودانه دست یافت) که در ظلمات قرار دارد ( و تنها با همراهی با  خضر و عبور از تاریکی میتوان به آن رسید ),

و آب حیاتی که ما به آن رسیده ایم(به آن دعوت می کنیم)و منشاء ان الله و اکبر(خداوند بزرگ)است تفاوت وجود دارد.

(بین آب حیات (زندگی جاودانه)  حضرت خضر پیامبر که ماهیت "دنیوی" دارد و آب حیات ما که جنبه "معنوی "دارد و منع آن کبریای حق ونور الهی است تفاوت است.)

9-ما آبروی (دو خصلت مهم انسانی)  فقر (نیازمندی) و قناعت(بسنده کردن)/در مجموع یعنی فقیر قانع/ کنایه از قطع طمع و توقع از صاحبان ثروت}را نمی بریم.

به پادشاهان(سلاطین/ صاحبان ثروت) بگو:روزی ما (از طرف پادشاه حقیقی یعنی خداوند )مقدر شده( و نیازی به لطف شما نیست)

10-حافط قلم تو چه شگفت آور است! قلم تو مثل شاخ نباتی است که از آن شهد و شکر می ریزد(محصول قلم تو از هر میوه ای گواراتر و شیرین تر است)

 

 

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، چهار شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

در این ابات حافط به مساله وحدت و کثرت- رابطه انسان و خداوند می پردازد و  اینکه هضم این موضوعات باعث سردر گمی شده است!وحدت و کثرت بحثی فلسقی و طولانی است .عرفا معتقدند ذات خداوند در همه موجودات جاری است و با آنها یکی شده است (والله نور السموات و الارض...)بنا براین خداوند و همه مخلوقات حقیقتی واحدند . حال اگر به این موضوع از جنبه خداوندی نگاه کنیم "وحدت" و اگر از جنبه مخلوقات نگاه کنیم" کثرت" خواهد بود. با توجه به اینکه وحدت و کثرت قابل جمع نیستند.هضم و برداشتها از این موضوع متفاوت است.

1-موقعی که زلف(صفات الهی/کنایه از کثزت)تواط طریق نسیم(تجلی),زیبایی های عالم را آشکار کرد

دل شیدای من دو نیمه شده است!

2-چشم افسونگر تو شبیه نسخه ساحران است( که با سحر و جادو حقیقت را وارانه و معکوس می کنند.)

اما این نسخه براحتی قابل فهم نیست!(هر کسی این نطر دگرگونه تو را درک نمی کند تا مثل من ناله کند.)

3-می دانی در خم زلف(صفات الهی /کثرت)تو, آن خال سیه(کنایه از زیبایی/ نقطه وحدت)چیست؟

مثل دوده مرکبی (که در آن نخ یا پنبه میریزند)است که در قوس حرف ج افتاده و انرا مثل یک نقطه سیاه غیر واضح نشان داده است(انگار یک لکه و  قطره سیاه مرکب شده)

در این بیت حافظ قوس ج به حلقه گیسوان(نماد صفات الهی /کثرت) ونقطه درون ج را به خال سیاه(زیبایی محبوب ازلی/وحدت) تشبیه کرده که وحدت و کثرت باعث سردر گمی شده است

4-(میدانی زلف مشکین تو(کثرت ظلمانی)تو در باغ بهشت چهره ات(وحدت)شبیه چیست؟

مثل طاووس(اشاره به فریفتن آدم و حوا در بهشت  توسط ابلیس که در هیبت مار یا طاووس در آمده بود)در باغ نعمت بهشت است!

(وحدت و کثرت باعث فریفتن عاشقان/انسانها شده است)

5-ای همدم جان من!دل من در اشتیاق روی تو

همچون خاک راهی است که در دستان باد سرگردان است.

6-این تن خاکی من مثل گردی است که به کوی تو (محفل انس) چسبیده است و توان برخاستن ندارد.

( برای انسان خاکی راهی جز خشوع در محضر خداوند  باقی نمانده است)

7-ای حیات بخش عالم,سایه سرو قامت تو(تجلی پرتو نور رحمانی خداوند)بر قالب من حکم انعکاس روحی است که بر عظم(استخوان)رمیم(پوسیده) افتاده است و انرا در دم زنده می کند.

8-آن کسی که با یاد لطف تو مقامش جز بندگی در مقابل کعبه نبود ,

کارش به جایی رسیده که با تمام وجود مقیم میکده عشق(انس الهی)شده است.

9-ای یارعزیز(خداوند),حافط سرگردان با غم دوری تو

طوری متحد و یگانه شده که از ابتدای وجودش اینگونه بوده است.

(وجود حافط با خداوند  مثل روز ازل یکی شده و به وحدت  و یگانی رسیده است)

 

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، چهار شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

حافظ در این ابیات یکی دیگر از سنتهای عالم را بیان میکند و ان سست بودن کاخ ارزوها و دنیای ناپایدار است و هر اندازه انسان خود را در کاخ آرزوهای دنیایی گرفتار کند به همان اندازه زندگی خود را سخت تر خواهد کرد.

معتی ابیات:

1-بیا(وببین) که پایه و اساس کاخ آرزوهای دور و دراز چقدر متزلزل و ناپایدار است.

ازعشق(انس الهی) غفلت نکن که عمر خود را بر باد خواهی داد.

2-من(حافط) بنده و غلام کسی هستم (که با اراده ای ستودنی )از هرگونه دلبستگی و تعلقات دنیوی (این جهان)آزاد شده باشد.

3-چگونه آن حالت(عرفانی خود )را شرح دهم که هنگام مستی (بیخود شدن از انس الهی)

ندای غیبی را شنیدم که بشارت های امید بخشی را می داد.

4-که ای انسان تو شهباز(پرنده شکاری شاهان)هستی که جایگاه تو سدره المنتهی(درخت کنار که در آسمان هفتم قرار داردو جایگاه مقربین است/منتهای  اعمال و علم انسانی)است

جایگاه نشستن تو در این دنیا(محل رنج و محنت )نیست.

5- (ای انسان)تو را از بارگاه ملکوتی (در آسمان هفتم) ندا می دهند!(دعوت می کنند)

نمی دانم (چرا نمی شنوی؟) وهمچنان در بند این دنیا هستی؟!(به این دنیای فانی چسبیده ای!؟)

6-پند و اندرزی به تو میدهم ,آنرا از یاد نبر و در عمل بکار ببر.

که این نصیحت را من از پیر طریقت(پیر فرزانه/شخصیتی نمادین از انسان کامل و وارسته)به یاد دارم.

7-اندوه و غصه دنیا را نخور و نصیحت من یادت بماند.

که این لطیفه(سخن نیک که باعث شادی و انبساط می شود) از یک رهرو(سالک/رونده)  عشق(انس الهی) است.

8-به انچه داری راضی باش و اخم هایت را باز کن.

تغییر بعضی چیزها(سرنوشت)از اراده و اختیار من و تو(ما) خارج است.

9-از این دنیای سست بنیاد انتظاروفاداری و پایداری نداشته باش

 دنیا مثل پیر زنی فرتوت و حیله گر است که به عروس هزار داماد معروف است.

است(او ظاهر خود را اراسته و بعنوان عروس زیبا وجوان جا می زند و پس از مدتی بی وفایی کرده و به سراغ داماد دیگری می رود.

(به ارزوهای دنیایی دل نبند که این توهمات هر روز به یکی رو می کند و پس از بر باد دادن عمر او به سراغ دیگری می رود)

10-تو نباید از تبسم گل(دنیا)با ان همه زیبایی انتطار پایداری داشته باشی.

ای بلبل(انسان)که به عشق پایداری گل(دنیا)دل بستی!حالا که با پژمردگی گل(ناپایداری دنیا)مواجه شدی, ناله و فریاد کن !که جای نالیدن هم دارد!

11-ای کسی که (شاعر)که بر اشعار حافظ حسد می بری!

حافظ مورد لطف حق قرار گرفته که اشعارش اینچنین شیرین و شیوا است.

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹:

حافظ ظاهرا زمانی در عالم ربانی  به مرتبه وصل رسیده است و حالات خود  را چنین بیان می کند:

1-آنچنان از فکر و تصور و انس با تو(خداوند) مست(بیخود از عشق) هستم که میل و رغبتی به شراب زمینی ندارم.

به خم(کوزه سفالی بزرگ شراب)بگو با با همان گل یا خمیری که سر آن را بسته اند  به حال خود بماند

(نیازی به شرابهای زمینی ندارم)و میخانه(محل عرضه می/میکده) بی مشتری است.

2-حتی اگر بخواهید شراب بهشتی(شراب طهور)به من بدهید,آن را دور بریزید که بدون حضور دوست

حتی شراب عذبم( خوشگوار) هم برای من عذاب واقعی است.

3-دریغا که روزگار وصل پایان یافت و سیل اشک از چشمانم جاری است.

انچنان که نقش تصویر محبوب ازلی در چشمان اشکبار من مثل نقش کردن بر آب است(تلاشم برای نقش کردن تصویر او نقش بر آب است و سودی ندارد)

4- ای چشم خواب آلود بیدار شو!(تا کی در خواب غفلت بودن؟)که اینجا(دنیا)محل امنی نیست.

زیرا این منزل (دنیا ) با این سیل دمادم ( هجوم وسوسه زیبایی ها و مظاهر  فریبنده دنیا) محل امن و آسایشی نیست.

(دنیا  ناپایدار است و هر لحظه خطر در کمین  انسانها است تنها با دانایی - معرفت و مهارت میتوان از سیل و طوفان دنیا عبور کرد .)

5-خداوند در همه جای این جهان مشغول جلوه گری است و از مقابل تو می گذرد.(برای دیدن او باید زنگار های دل /

  هوی و هوس/کینه/بد دلی/خشم/حسادت و .... را از دل زدود و آنراهمچون  آینهصیقل داد  تا خداوند در دل انسان

منعکس گردد)

اما اغیار (کسانی که محرم نیستند) او را در پرده حجاب می بینند.

6- وقتی گل رخسار مشتاق و عرق کرده محبوب را مشاهده کرد( که به آن زیبایی مظاغف به چهره تو  داده)

از آتش شوق (بر جانش افتاد و خواست مثل تو باشد) و از این آتش حسرت  همیشه غرق گلاب شد.

(گل در آتش حسرت می سوزد و از اتش حسرت عرقش در می آید .برای همین است که همیشه غرق گلاب است)

7-جهان سرسبز شده است. بیا تا قدر آن را بدانیم

و از سرچشمه حیات (فیض  حیات /زندگی/فیض الهی)دست بر نداریم که غیر از او همه جهان سراب است.

8-در سر (فکر)من جایی برای پند و اندرز نیست.

زیرا پر از زمزمه های چنگ و رباب (شوق و ذوق زندگی ) است.

9-روحیه عشق و رندی(وارستگی/ازاد اندیشی) و نظر بازی(صاحبدلی/زیباشناسی)که حافظ دارد

اینچین روح او را چون ایام جوانی شاداب کرده است.

 

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:

معنی ابیات:

1- قدرت یک تار موی تو(تجلی یکی از اسماء الهی)از زلف تو(تجلی اسما و صفات الهی)هزار دل را در بند خود گرفتار کرد.

و راه هزارعاقل و و تدبیر گر را از چهار طرف بست.(از تدبیر برای آن بازماندند.)

2-برای اینکه عاشقان  به بوی نسیم محبوب جان دهند,

گرهی از زلف خود را باز کرد , رایحه ای از عطر ان در همه جا پیچید , (عالم طبیعت را بوجود آورد), و دوباره گیسوی خود را بست.

3-به این دلیل در عشق افراط کردم که معشوق همچون هلال ماه نو (در اول ماههای قمری هلال ماه بقدری باریک و هلالی است که بزحمت دیده میشود و پس از طلوعی موقت دوباره از دیده پنهان می گردد.)

جلوه ای از کمان ابرونشان داد و سپس پنهان شد.

4-ساقی(در اینجا خداوند)شرابهای رنگین خود را(افکار و اندیشه های گوناگون/عشق/محبت/انسانیت...)را در پیاله(دل/وجود انسانها)ریخت.

و ببین که جلوه محبت او به شکل خیال انگیز و حیرت آوری در انواع مختلف درکدو(کاسه سر/پیاله وجود /دل )نقش بسته است.

5-خدایا این چه غمزه (اشاره با چشم و ابرو)است که صراحی(جام می/شیشه شراب)کرد که خون خم(شراب)بجوش امد و راه گلوی شیشه را بست

.(آنچنان از شراب عشق لبریز شدم که بدلیل سرریز شدن آن راه گلوی من بسته شده و امکان سخن گفتن از من گرفته شده است.)

6-مطرب(نوازنده و خواننده /در اینجا استعاره از خداوند)چه نغمه و آهنگی از زندگی را در پرده سماع(پرده شنوایی/رقص و پایکوبی دسته جمعی همراه با شعر و آواز) نواخت

که ما را از خود بیخود کرد(حیرت زده کرد)  بطوریکه  دیگر صدایی از ما در نمی آید.

7-حافظ هر کسی که بخواهد بدون عشق ورزی به  وصال حق(خداوند)برسد(زهی خیال باطل است)

زیرا احرام (لباس) طواف کعبه دل را بدون طهارت(پاک کردن دل) به تن کرده است.

(بدون پاک کردن دل از آلودگیهای نفسانی و بدون عشق ورزی نمی توان به وصال محبوب رسید.)

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:

حافط در این ابیات احساس کرده که سرنوشت نیک برای او رقم خورده و اشعار او جاودان خواهد ماند. این احساس را چنین بیان میدارد:

1-آن شب قدری(شب نامشخص که در آن شب اتفاقات بزرگ تصمیم ها و سرنوشت انسانها رقم می خورد)که عارفان و عاشقان به دنبال ان میگردند و نمی دانند کدامین شب است من یافتم (برای حافط اتفاق افتاده ) امشب است

خداوندا این نیکبختی که امشب نصیب من شده تحت تاثیر نیک کدامین ستاره بوده است.

2-برای اینکه دست ناسزایان(ظاهر گرایان /مدعیانی که سزاوار نیستند)به گیسوی (کنایه از راه یابی به حقیقت )خداوند نرسد

عاشقان واقعی در حلقه ذکر یا رب یا رب گویان دعا می کردند(که دست مدعیان و عاشقان غیر واقعی کاز این آیین کوتاه شود و نصیب و بهره ای نبرند)

3-من عاشق آن چانه زیبا(کنایه از جمال محبوب)هستم که از هر طرف

جان صدها هزار دلباخته در طوق غبغب (کنایه از لطافت آن) گرفتار شده است.

4-شهسوار من(سوار کار ماهر/کنایه از خداوند) که ماه آینه دار اوست(عکس رخسار او را منعکس می کند)

در تجلی آنچنان والا مقام و بلند پروازاست که تاج خورشید بلند آشیان(کنایه از اوج جایگاه خورشید)خاک زیر نعل اسب او(خداوند)است.

5-بر چهره جانان عرق (کنایه از شوق و اشتیاق/کمال لطف و صفای خداوند)را ببین که خورشید تند رو

با تمامی گرما و تابش که دارد در آرزوی آن عرق هر روز تب می کند.

6-من کسی نیستم که لب سرخ فام یار(کنایه از وصال/جان بخشی و روان افزایی)را ترک کنم

ای زاهدان ظاهر گرا عذر مرا بپذیرید . آیین و مذهب  من اینگونه است.

7-آن لحظه ای که حضرت سلیمان(نماد افراد وارسته  والا مقام در معنویت)سوار بر باد صبا با سرعت می تازد

من که مرکبم مور(مورچه) است چگونه می توانم (در طی مسیر حقیقت و رسیدن به مقام والای معنویت با اشخاصی نظیر حضرت سلیمان ) برابری کنم.

8-آن کسی که زیر چشم تیر غمزه بر دلم میزند

با خنده زیر لب به من جان دوباره می بخشد.

(خداوند با وقوع قضا و اتفاقات مکرر سعی می کند دلبستگی های کاذب را در دل های انسانها بمیراند و انان را به خدا زنده کند.زیرا هیچ چیز نباید بجای خدا در دلها قرار گیرد .)

9-ازمنقار( نوک )قلم من آب حیات (جاودانگی)و زندگی می چکد.

زاغ (مرکب) قلم من با نام خداوند چه مسلک ارزشمندی دارد.

(حافظ پی برده که با اشعارش به مقام جاودانگی خواهد رسید.)

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

مخاطب در این غزل نامشخص است .شاید گلایه از شخصی مقتدر(مثل پادشاه یا ....) است که حافظ  در دوره او ابتدا احساس راحتی میکرده و با او دوستی و مراوده ای داشته ولی بواسطه وسوسه خناسان و دشمنان بین انها  رنجش و کدورت ایجاد شده است.حافظ این دوران را با طبعی شاعرانه اینچنین بیان کرده است:

1- وقتی خداوند تصویر ابروی  تو را بر چهره ات نشاند

گشایش کار ما را هم در اختیار اشارات ابروی تو گذاشت.

2-وقتی دست زمانه شال زرین(صدارت) بر کمر تو می پیچید

من و هزاران اندام سرو مانند(آزاده) را در چمن(دنیا)به خاک نشاند.

3-وقتی نسیم خوشبوی گل در هوای تو وزید(با اراده تو همسو شد)

گره از کار ما گشود و دهان غنچه را به نسیم باز کرد(سبب آسودگی ما شد)

4-گردش فلک(روزگار/قضای الهی /سرنوشت)مرا اسیر و گرفتار تو کرد

ولی خواسته و رضایت من چه سودی دارد وقتی سر رشته کار در دستان توقرار دارد.

5-دل من با گیسوی گره گشای تو پیمان دوستی بسته است

پس دل مرا مثل نافه(آهو) پرخون و گره نزن

6-ای بوی خوش وصال معشوق, اگر بر من می وزیدی تو خود وصال دیگری بودی

خطای دل مرا ببین که به وفای تو امیدوار شد.

7-از دست ستم تو گفتم که از این شهر خواهم رفت

 خنده ای کرد و گفت حافط چه کسی پایت را بسته است؟

 

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، یک شنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

معنی ابیات:

1-ای واعظ(نصیحت کننده /در اینجا کسی که خود به حقیقت نرسیده و عملا به مردم دروغ می گوید تا به گمان خود آنها را به راه راست هدایت کند) به دنبال کار خود برو!این چه داد و فریادیست که می کنی؟!

دل من از راه(زهد و تقوای خشک و از روی ترس و وحشت)روی گردانیده(و راه عشق به خدا را در پیش گرفته است)برای دل تو چه اتفاقی افتاده است؟!

2- در این بین که (گفته می شود) خداوند مخلوقات را از هیچ(عدم) افرید

نکته باریکی (دقیق)  وجود دارد  که هیچ مخلوقی انرا حل نکرده است/ رابطه انسان و محبوب ازلی رابطه ای بس دقیق است که هیچ کس نمی تواند انرا توصیف کند (مگر طعم آنرا چشیده باشد) .

( بین بود و نبود عالم واسطه ای نیست که بگوییم خدا عالم را ازعدم یا هیج آفرید بلکه عالم ظهور و تجلی خداوند است و خداوند همیشه بوده است )

3-تا من به وصال آن معشوق ازلی نرسم

همه نصیحت های عالم در گوش من بادی بیش نیست.

4-گدای(نیازمند)کوی تو از هشت بهشت بی نیاز است(چه رسد به دنیا)

کسی که در بند عشق تو باشد از اسارت هر دو عالم دنیا و اخرت آزاد است.

5-اگر مستی(از عشق الهی) انسان وارسته را خراب می کند(بیخود از خود می کند)ولی

اساس انسان از همین خراب شدن (از خود و آباد شدن با خدا) است.

6-ای دل از سختی راه عشق و فراق یار ناله نکن

این قسمت تو( که به ظاهر جور و ستم است)از نظر خداوند اقتضای عدالت است.

7-حافظ نیازی به افسانه و فسون(سخن ساحران برای فریفتن مردم) نیست

زیرا افسانه و و فسون بسیاری را در یادم دارم(باید به واقعیت ها توجه کرد تا از توهمات دنیا عبور کرد)

 

 

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

معنی ابیات

1- مردمک چشم من آشیانه و منزل تو است

بزرگواری کن و فرود آی که این خانه متعلق بتو است.

2-تو کسی هستی که دل عارفان را با خال(نقطه وحدت/کنایه از زیبایی محبوب) و خط(کثرت/ظهور عالم مادی و معنوی) ربوده ای

در زیر این دانه (خال) و دام(خط) چه جاذبه های اسرار امیزی نهفته است.

3-ای بلبل صبحگاهی (عاشق)دلت به وصل گل(خداوند/گشایش دل)خوش باد

که در چمن(عالم.دنیا)سراسر آواز دلنشین تو طنین انداز است.

4-درمان دل ما را به لب(فیض الهی) خود واگذار کن

که این یاقوت جان افزا(روان بخش) در انبار تو است.

5-آری از نظر تن به جهت همراهی با تو مقصرم(ضعف دارم)

ولی عصاره جان من(دل من)خاک استان تو است.

6-من کسی نیستم که سرمایه دلم را (حضور دل) را به هر شوخی(گستاخی) بدهم

روی گنجینه دل من مهر و نشان تو حک شده است.

7-ای محبوب زیبا(خداوند) تو چه سوارکار ماهر و خوش رفتاری هستی

که اسب سرکش و وحشی فلک مطیع و تحت فرمان تو است.

8-من (در وادی دل دادن) چه کسی می توانم باشم وقتی آسمان گردان که در تردستی نظیر ندارد

در برابر ترفندهایی که تو در انبان داری می لغزد.

9-سرود حافظ در محفل انس تو خوانده می شود و چرخ فلک رااز شوق و شعف به رقص در می اورد(سنت های الهی را آشکار می سازد)

زیرا شعر حافظ شیرین سخن ترانه دلنشین تو است

 

رضا تبار در ‫۵ ماه قبل، شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

معنی ابیات:

1-خلوت گزیده(کسی که از هر آنچه غیر از خدا هست بریده و در درون خود تمرکز کرده تا انوار الهی را مشاهده کند) چه نیازی به تماشای بیرون خود دارد؟!

وقتی کوی دوست(مقام مشاهده انوار الهی)هست دیگر چه نیازی به باغ و بستان است؟

2-ای جان(عزیز)از آنجایی که تو محتاج(نیازمند) خدا هستی

یک لحضه سوال کن خواسته و نیاز ما چیست؟

3-ای صاحب نیکی و زیبایی( خداوند / ولله الاسما الحسنی...) ما در آتش اشتیاق تو سوختیم.

آخر یکبار هم از (عاشق  گدای ) خود سوال کن که چه نیازی داری؟

4-ما صاحب(دارنده / مالک) نیاز از تو هستیم ولی قدرت سوال کردن نداریم

در پیشگاه (حضور)بخشنده چه نیازی به اظهار نیاز است؟ (ریرا خداوند نا گفته می بخشد و همه نیازها را برآورده می کند .بنابراین نیازی به گفتن نیست)

5-اگر قصد هلاکت ما را داری(کنایه از سلطه خداوند بر جانها)نیازی به مقدمه چینی نیست

چرا که جان ما متعلق به تو است و صاحب لباس(خداوند صاحب جان)نیازی به تاراج لباس(جان)آن ندارد.

6-باطن نورانی و آگاه خداوند مانند جام جهان نماست(جامی که احوال خیر و شر عالم در آن معلوم  است /علم او محیط بر همه چیز است/چیزی از او پنهان نیست)

بنابراین چه نیازی به اظهار نیاز در حضور اوست؟

7-آن روزگار گذشت که منت کشتیبان( کنایه از جان)را می کشیدم

وقتی گوهر مقصود (حقیقت)را بدست آورده ام  دیگر نیازی به دریا(کنایه از دنیا) ندارم.

( وقتی گوهر حقیقت را یافته ام دیگر نیازی به کشتیبان( جان )برای عبور از دریا ( دنیا)ندارم.

8-ای مدعی(جان / نفس انسان که خود را رقیب خدا می داند و مدعی بقا و جاودانگی در دل انسان بجای خدا است)برو که دیگر من با تو کاری ندارم.

وقتی من در محضر دوست (پیشگاه خداوند) هستم چه نیازی به دشمنان(هوی و هوس های نفس انسان)است؟

9- ای عاشق الهی که نیازمند عنایت و توجهی(وصال) هستی , وقتی خداوند وظیفه اش را می داند چه نیازی به اظهار است؟

10-حافظ سخن کوتاه کن که هنر(فضیلت و کمال)خودش را نشان خواهد داد(نیازی به خود نمایی نیست

با مدعیان(کسانی که جز خود همه را غیر حق می دانند)دعوا و جر و بحث چه فایده ای دارد.

 

 

رضا تبار در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

معنی ابیات

1-  ماه روزه تمام شد و عید(رمضان) پدیدار گشت و دلها به شور و شوق افتاد.

شراب(عشق)درخمخانه(دل)رسید و زمان نوشیدنش است.

2-نوبت زاهدان ریایی سختگیر بسر رسید.

زمان رندان(پاک دلان بیباک و زیرک) و وقت طرب (شادی)فرا رسید .

3-(خطاب به کوته اندیشان): چرا باید کسی را که اینچنین عشق می ورزد سرزنش کرد؟!

این چه عیبجویی نابخردانه است. این  چه اشتباهی  است؟!(که شما می کنید)

  4-عشق ورزی که تو عیبش میدانی بهتر از

آن زهدی است که آمیخته با تظاهر و ریا است.

5-ما پاک دلان کسانی نیستیم که اهل ریا  یا همسو با ریا و ریاکاران باشیم.

خداوند عالم و آگاه  که از اسرار درون (انسانها) با خبر است بر حال ما شاهد است.

6-ما احکام الهی را بجا می آوریم و به کسی بدی(آزار) نمی رسانیم.

و آنچه که (شرع) حلال نکرده ما حلال نمی خوانیم.

7-چه اشکالی دارد اگر من(حافظ) با تو (زاهد) در راه عشق و معرفت قدم برداریم.

باده(عشق) از بوته انگور(کنایه از خاستگاه عشق است  که از از وجود عارف و سالک برخاسته )است نه از خون شما(بنابراین  اگر این عشق تبعاتی  هم داشته باشد  برای خود عاشق است اوست نه شما)

8-چگونه می توان خصیصه عشق را که خود عیب زدا است(مثل  زدودن غفلت -ریا -تظاهر ...از شخصیت انسان)عیب دانست!

بفرض اینکه عیب هم باشد! آیا انسان بدون عیب هم وجود دارد؟

 

 

 

 

 

رضا تبار در ‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

9- خدایا نکند که این قصر دل افروز(سرای روشن دل) که جایگاه الفت و عشق است از آفات و بلایای روزگار خراب شود.

10-حافظ غلامی (بنده ای) نیست که از خواجه(ارباب /خدا) بگریزد.بر سر لطف دیرین بیا که من عاشق سرزنشی هستم که از پی آن لطف تو را دارد

 

 

رضا تبار در ‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

1- ایشاهد قدسی( محبوب / پیر ) چه کسی می تواند حقیقت تو را باز شناسد. و تو ای مرغ بهشتی (پیر/ انسان کاملی که به وصال محبوب ازلی رسیده)  غذای معنوی خود را از چه کسی دریافت می کنی.

2-از این فکر جانکاه و جانسوز خواب از چشمانم رخت بست که تو ای(کسی که مقام معنوی عالی داری)به کجا تقرب جستی که این چنین باعث آرامش و آسایش خاطرت شده است.

3-(ای کسی که در جستجوی خدا هستی/دل/حافط)امیدوارم که اینطور نباشد که تو در فکر آمرزش (عفو گناهان) و صواب(اجر و پاداش) نباشی!

4-ای محبوب چشمان مست تو (که سرچشمه عشق است)دل عاشقانت را ربود.پیدا است که فیض روحی و معنوی که می دهی خیلی مست کننده است(عشقی که از تو سرچشمه می گیرد خیلی مست کننده است و انسان را از خود بیخود می کند)

5- ان تیری که تو( به منطور تنبیه) بر دل من پرتاب کردی(فکر و عمل من را تو  با حوادث هدایت می کنی) با اشاره ی(چشم و ابرویت) عمدا به خطا رفت (رفع کردی)

6-هرچه از دوری تو ناله و فریاد کردم نشنیدی. پیداست که آستان تو خیلی دور است( ما از تو خیلی دور هستیم)

7- مواظب باش که غول(دیو /شیطان) بیابان(دنیا) با نشان دادن یا وسوسه زیبایی های کاذب دنیا تو را فریب ندهد.(مواطب شیطان دیو سیرت درون خود باش که تو را با دلبستگی های کادب فریب ندهد)

8-ای دل(حافظ) جوانی ات ( را با ناپختگی) در راه نا درست طی شد.امیدوارم که در پیری راه و رسم بهتری پیشه کنی