گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

ایرج بسطامی » سکوت » ساز و آواز (سه گاه)

ایرج بسطامی » سکوت » ساز و آواز (مخالف سه گاه)

اشکان ماهری » پرگار » پرگار

برگ سبز » شمارهٔ ۵۶ » (سه گاه) (۰۷:۵۸ - ۱۶:۳۸) نوازندگان: فرهنگ شریف (‎تار) خواننده آواز: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

علی رستمیان » کنج صبوری » سه تار و آواز

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » خنده‌ی می – اجرای خصوصی تصویری شجریان و رامین ذوالفنون – نوا - مرداد ۶۹

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نگین شکروی نوشته:

بادرودوسپاس فراوان
درمصراع دوم بیت چهارم بجای”کز” باید “از”
نوشته شود.

پاسخ: با تشکر، در تصحیح قزوینی-غنی «کز» ثبت شده، جهت تطابق با این تصحیح تغییری اعمال نشد.

👆☹

مجید باهر نوشته:

سلام به دوستداران غزلیات لسان الغیب
مصراع دوم بیت چهارم (کز) مناسب تر است
زیرا کاف حرف تعلیل است درین بیت یعنى محصول بیت چنین است که غیرت عشق زبان خاصان (اهل عشق و رمز را برید )خاصان از تعجب که چطور شد سِر عشق بدهان عموم افتاد و بسر غم جانان از کجا مطلع شدند

👆☹

مجید باهر نوشته:

سلام
درین غزل یک بیت دیگر نیز به حضرت خواجه منسوب است
که در بعضى از نسخ امده
راست بین از نظر راست بمقصود رسید
احول از چشم دو بین در طمع خام افتاد

👆☹

رضا نوشته:

این شعر را زنده‌یاد ایرج بسطامی به آوازی جاویدان در خاطر ما ماندگار کرد

👆☹

امین کیخا نوشته:

وهم از کلمه بهمن درست شده است به عربی رفته سپس ، وهمن یعنی فکر نیک و ن ان افتاده در فرایند گردانش به عربی و وهم شده است و البته أوهام هم داریم حالا

👆☹

محمد نوشته:

این غزل زیبا توسط استاد فقید محمدرضا شجریا ن خسرو آواز ایران در یک محفل خصوصی (در دستگاه نوا اگر اشتباه نکنم ) با همراهی پیانو اجرا فرمودند.

👆☹

امین کیخا نوشته:

با درود محمد جان فقید یعنی انکس که در گذشته است ! استاد که به دهش خداوندی عمر باقی دارند .

👆☹

juki نوشته:

با سلام و درود.با نظر خانم شکروی موافقم.یعنی در مصراع دوم بیت چهارم (به دلایل زیر )”از کجا ” باید درست باشه:
زبان خاصان اصلاً بریده هست و اونها نبودن که سر غم رو فاش کردن.بلکه معشوق ازلی و ابدی عالم خودش اون “راز” رو اعلام عمومی کرده بود.اگه “کز کجا” باشه معنای بیت عوض میشه ، به این شکل که: زبان خاصان رو به این دلیل که سر غمش رو گفتن، بریدن .ابیات زیر بهتر ثابت میکنه که کلمه “از کجا” درست هست:
۱ جمال خویشتن را جلوه دادند به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم سر زلفین خود را دام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بدنام کردند؟
۲ ز هر ذره نهانی ناله عشق تو بشنیدم جهانی را رقیب خویش دیدم ناله سر کردم
۳و مهمتر از همه : سر خدا که عارف سالک به کس نگفت —- در حیرتم که باده فروش از کجا شنید(غزل ۲۴۳ از حضرت حافظ)

👆☹

شمس الحق نوشته:

دوست محترم ما چگونه شجریان را کشت و فاتحه اش را هم خواند ؟!!
تصور حقیر بر این است که تا کنون صدایی نیکوتر از آوای ایشان به دنیا نیامده است ، خصوصاً هنگامی که غزل سعدی را بخواند . به قول استاد تاریخ ما که همین چند روزه به دیار باقی شتافتند مرحوم دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی که این سطور را به این بهانه آوردم که از ایشان یاد کنم ، خطش از صدایش و اخلاقش از هر دو بهترست .

👆☹

شمس الحق نوشته:

خیلی قریب است که عشق در ادبیات ما مترادف با غم است . کسی می داند این از کجا و به چه علت حادث شده است و چرا چنین است ؟ آیا نباید بالعکس عشق مسبب نشاط و شادی باشد ؟
“گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید”

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

جناب شمس الحق از عشق و غم عشق نوشته اید و از استاد باستانی پاریزی ، دریغم آمد دو سه بیتی راکه از آن روانشاد به یاد دارم و به گمانم در کتاب یادبود من که خود به حقیر مرحمت فرمود آمده است ، با شعر دوستان در میان ننهمشعر روزگار جوانی و ایام دانشجویی در تهران سالهای بیست و دانشسرای عالی و،،،،

بهار دره‌ی دربند اگر چه دلبند است
لطیف تر زبهارش خزان دربند است

کمال هر اثری در غم آشنایی اوست
خزان ، غم اثر کامل خداوند است

و له ایضا

در مدرسه ای که بیشتر جای من است
بیدی مجنون ، شریک غمهای من است

بنشینم زیر شاخه اش مجنون وار
کان شاخه شبیه زلف لیلای من است

و شما نشانی آن مدرسه را میدانید
و یاد مهربانی های او و آواز بنان درهم می رود و دلم از اندهی غریب آگنده میگردد

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت،…. ببخشایید باشد تا زمانی دیگر از داستان غم و هجران و…. در ادب پارسی با هم سخن بگوییم.

👆☹

شمس الحق نوشته:

جناب دکتر اگر خاطرتان باشد مرحوم دکتر باستانی پاریزی در یکی از مقالاتش شعری برای درج بر سنگ مزارش سروده بود ، در آن پنجشنبه هفته پیش البته توقع نداشتم آن سنگ را به آن زودی ببینم اما از آن در حیرت شدم که در آن روز از هرکس در آن خصوص پرسیدم اظهار بی اطلاعی می کرد . حال از شما که با آن مرحوم آشنایی دارید استدعا دارم نام آن کتاب را که مقاله مذکور در آن منتشر شد بفرمایید زیرا کتاب های حقیر اینک خارج از دسترس حقیر است . ممنونم .

👆☹

Hossein نوشته:

“زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد”

چقدر این بیت متناسب امام حسین (ع) است !

👆☹

شمس الحق نوشته:

با تشکر از جناب دکتر ترابی که پاسخ چند سؤال را یکجا دادند . علت درج این مطلب در اینجا آنست که گویا امشب شب اغلاط املایی حقیر است ، آن از جرأت و التفات و حالا هم قریب بجای غریب ، آری دکتر آن بخش شاهنامه که زاده شدن رستم است اگردر حافظه خرابم مانده باشد با این بیت آغاز می شود :
بسی بر نیامد از این روزگار / که آزاد سرو اندر آمد ببار
یعنی رودابه مادر رستم و همسر دستان زال باردار شد
چنان شد که یک روز از او رفت هوش / زایوان دستان بر آمد خروش
یعنی همانگونه که فرمودید رستم ار شکم مادر بسکه تنومند بوده مادر از درد زایمان بی هوش میشود ودستان پر سیمرغ را آتش میزند و آن پرنده اساطیری هویدا میشود
بناگه همی تیره گون شد هوا / پدید آمد آن مرغ فرمانروا
از زال علت ناراحتیش را می پرسد واین چنین او را راهنمایی میکند
نخستین به می ماه را مست کن / زدل بیم و اندیشه را پست کن
بعد میگوید که خنجری و موبدی بینا دل را حاضر کن و بنگر که او چکونه بچه را از شکم مادر خارج میکند
بیاور یکی خنجر آبگون / یکی مرد بینا دل پر فسون
نگر تا که بینا دل افسون کند / ز پهلوی مه بچه بیرون کند
چنان بی گزندش برون آورید / که کس در جهان این شگفتی ندید
به یکروزه گفتی که یکساله بود / یکی توده سوسن و لاله بود
یعنی سرخ و سفید بود و شما بهتر میدانید و دکتر کیخا که پزشک کودکان است هم میداند که بچه یکساله ۲۰ کیلو وزن دارد
واینجا میرسیم به آن شاه بیت کذایی و از دهان رودابه که پهلویش را پاره کرده و بچه ۲۰ کیلویی را خارج کرده اند میگوید :
بگفتا برَستم غم آمد بسر / که رُستم نهادندش نام پسر
مادر میگوید که رَستم یعنی آسوده و راحت شدم غم آمد بسر ، رنج تمام شد و از اینرو نام بچه را رُشتم می نهند زیرا که رُستم نام معمولی بوده برای پهلوانان قوی هیکل
این بیت اگر در نسخه ای اینگونه نوشته شده باشد باید تصحیح شود
بگفتا به رُستم غم آمد بسر / که رُستم نهادندش نام پسر
عرض حقیر اینست و کلمه رستم هم همانطور که شما فرمودی یعنی قوی هیکل و بزرگ جثه
رستهم مرکب از رُس به معنی رشد و نمو و تهم به معنی قوی و بزرگ است .

👆☹

کمال نوشته:

باسلام ،فالی جهت این غزل:

ای صاحب فال،شماداریدکه هرکجا
که می رویدبه آن می اندیشید،،،،،،،،،،
استواروپابرجاباشید،اولا هدف ،،،،،
شمابسیارصحیح است وثانیابه آن،
خواهیدرسیدودرآینده به ،،،،،،،،،،،،،،،،،
موفقیت های بیشتری خواهید،،،،،،،،
رسید،تحمل سختی هاباعث ،،،،،،،،،،،،
شیرین شدن زندگی خواهدشد.

شب خوش

👆☹

عظیم نوشته:

فکر می کنم این بیت نیز مربوط به همین غزل است که در بعضی نسخ نیامده :

جلوه ای کرد رخش روز ازل زیر نقاب
عکسی از پرتو آن بر رخ افهام افتاد

👆☹

یکی نوشته:

ذلت و مسکنت و خواری دنیا یکجا/روزی ما زهمان طرح، ز “برجام” افتاد

👆☹

ناشناس نوشته:

این طوری بهتر نیست:
ذلت و مسکنت و خواری دنیا یکجا/روزی ما به همین عصر، ز “برجام” افتاد

👆☹

حسین نوشته:

جناب شمس الحق به نظرمن غم عشق مانند یک شراب نابیست که انسان عاشق هیچ گاه به حالت عادی بر نمی گردد و این غم عین شادیست به این خاطر صوفیان هیچ گاه دوست ندارن از اون حال خارج گردن وبه قول سعدی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
یا بیخود شده ام لیکن بیخود شده تر خواهم

👆☹

العبد نوشته:

سلام خدمت تمام هنر وران گرامی
با خوندن شعر شیخ اجل یاد شادروان زنده یاد استاد ایرج بسطامی در خاطرم زنده شد.چقدر شیرین و دلنشین با آن صدای گرم و رویایی خود این شعر را در خاطرات نقش زد
روحت شاد استاد

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
****************************************
****************************************
این همه عکس مَی و …………. که نمود
یک فروغ رخ ساقی‌ست که در جام افتاد

نقش مخالف: ۱۸ نسخه (۸۰۱، ۸۱۸، ۸۳۶ و ۱۵ نسخۀ متأخر یا نامُورَّخ) خانلری، عیوضی، نیساری(بیت را در حاشیه آورده است)

نقش نگارین: ۳ نسخه (۸۰۳، ۸۲۷، ۸۹۳) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

نقش محالت: ۲ نسخه (۸۱۳، ۸۹۸ کتابخانۀ مجلس)
رنگ مخالف: ۸۶۶
جام مخالف: ۸۹۸ کتابخانۀ ملی ملک

غزل ۱۰۷ را ۳۹ نسخه دارند اما بیت فوق در ۲۵ ضبط شده است و از نسخ کاملِ کهن، نسخ مورخ ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴ و ۸۲۵ آن را ندارند.

«نقش مخالف» همان «اختلاف صُوَر» در بیت زیر است:

ز اتحاد هیولا و اختلاف صُوَر
خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد
****************************************
****************************************

👆☹

میثم طاهری نوشته:

با سلام
این غزل زیبا را حضرت استاد شجریان به زیبایی هر چه تمام تر در دستگاه نوا به همراهی پیانو جناب محمد ذوالفنون خوانده اند با آرزوی سلامتی و طول عمر برای ایشان

👆☹

مهرپویا نوشته:

سلام. از آقای سهیل قاسمی سپاس‌گزارم، امّا راست این است که غزل را اصلاً خوب نخوانده‌اند، به ویژه مصراع اوّل را که کاملاً غلط خوانده و بیت را دارای اشکال وزنی کرده‌اند! به هر حال صدای ایشان مناسب خواندن شعر (دکلمه) نیست، اگر چه حتماً هنرهایی دیگر دارند.
واژه‌ی «روایت» هم بار معنایی و اصطلاحی خاص دارد و نباید برای خواندن شعر از آن استفاده کرد. موفّق باشید.

👆☹

فرخ نوشته:

حضرت فقید شجریان و شیخ اجل حافظ رو هم نشنیده بودیم که شنیدیم اینجا.

👆☹

رضا نوشته:

عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی مِی در طمع خام افتاد
این غزل یکی ازنغزترین ومهّمترین غزلهای عارفانه ی حضرت حافظ است.
مخاطب غزل، دلدارِ دلدادگان ، معشوق ازلی ومشترکِ عشّاق عالم، خداوندیکتاست‌.
حافظ دراین غزل وچندغزل دیگر،خاطرنشان می سازد که این همه شکوه وزیبایی وجلال وجبروت درذرّات هستی، شامل جمادات نباتات وحیوانات و زمین و آسمان، تنها یک فروغ از رُخسار خیال انگیزساقیِ هستی وآفریدگارتواناست.
عکس روی تو: جلوه ای ازجمال تو
جام : ساغر،پیاله ای که باآن شراب نوشند. جام دراینجا وسایرغزلهای عرفانی، کنایه از دل آدمیست که محلّ دریافت فیوضاتِ الهیست. یعنی به عبارتی عنایات ولطف خداوند، شراب نابیست که درجام دل فرومی ریزد وآدمی راسرمست می سازد. حالا همین جام(دل) به آئینه تشبیه شده وفیوضات خداوندی رابه پیرامون انعکاس می دهد. دلی که شاداست اطرافیانش رانیزمسرور و شادمان می سازد چونان آینه ای که نور رامنعکس می کند.
عارف: دانا ودل آگاه،فرزانه وفرهیخته که عبادتها وبندگی اَش ازروی آگاهی وعشق است نه ترس.
جام وپیاله کنایه ازدل آدمیست امّا باده ی این جام ازجنس چیست؟ شرابی که محصول انگوراست یاشرابی که محصول معرفت وشعور؟
روشن است که واژه ی “عارف” مارا به معرفت وآگاهی دلالت می کند وشرابِ این جام همان معرفت وشعور است.
امّاخنده ی مِی چیست : خنده مِی درحقیقت کنایه از صدایِ ریزش می از صُراحی در پیاله هست که به صدای خنده تشبیه شده است. امّا دراینجا وازمنظر عرفانی،عکس رُخ یاردرپیاله ی دل افتاده، معرفتِ عارف به غَلَیان آمده وشرابی ناب تولید کرده است شرابی که ازشدّتِ مستی قهقهه می زند.چراکه درداخل این شرابِ زلال، عکس رخ یارافتاده است پس شراب به وضوح خندان است همچنین می توان گفت ازریزش شرابِ فیوضات الهی به پیاله ی دل عارف، صدای خنده برمی خیزد!
طمع خام: هوس وتمنّای امری که ممکن نباشد. خواهش بیجا وتوقّع بی حاصل.
معنی بیت: جلوه ازجمال وزیبائی ِ تو درآئینه ی دل متجلّی وپدیدار گردید، بعضی به واسطه ی معرفت ودانش، بصیرت داشتند ودیدند وبعضی ازروی جهالت ونادانی ندیدند ودرنیافتند. عارف که به ظاهر،نسبت به سایر مردم، ازحُسن و زیبائیهای توآگاه تربود، عکس تورا وجلوه ای ازجمال تورادید وصدای ریزش فیوضاتِ مستی بخش توراشنید ازهول اشتیاق وهیجان وصال سرازپانشناخت! هول وهیجان وجودش رافرا گرفت، بیچاره توهّم گرفت! گمان کردکه به سرمنزل مقصود رسیده وبه وصال تونایل شده است!! در صورتی که چیزی که دریافت کرده،فقط یک فروغی ازجمال توبوده است. عارف هم که باشی وصال به این سهولت وسادگی رُخ نمی دهد توقّع غیرممکن نداشته باش! راه دراز وپُر خطری بایدطی گردد،خون دلها باید خورد و خاکسترجان برباد بایدسپرد تاواردِ حرم وصال یار شد.
حافظ دراینجا به کنایه به عارف طعنه می زند که ای عارف به معرفت خویش غُرّه مشو! بادانش معرفت شاید توانسته باشیم تجلّیِ جلوه ای ازجمال یاررامشاهده کنیم امّا “وصال یار” تنها به معرفت ودانش ودفتربه دست نمی آید باید عشق ورزید باید ازبندِ دانش ودفتر وتعلّقاتِ دنیوی واُخروی خلاص شد تابه سرمنزل مقصود رسید.
درخرقه چوآتش زدی ای عارفِ سالک
جَهدی کن وسرحلقه ی رندان جهان باش
حُسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
حُسن: جاذبه وجمال وزیبایی
جلوه: ظهور
“آینه” کنایه ازپیاله ی دل
“نقش” معانی زیادی دارد دراینجا به معنی تصویر
اوهام: جمع وَهم، توهّمات وپندارها.
آئینه ی اوهام: آئینه ی خیالات وپندارها
معنی بیت: درادامه ی بیت قبلی وخطاب به معشوق اَزلی: آن هنگام که قصدِ ظهورفرمودی وعکسی ازخویش درپیاله ی دل آدمیان منعکس نمودی وبه ماقابلیّتِ دریافت ارزانی داشتی، نه به تنها عارف، بلکه دانا ونادان،عوام وخواص همه دچارتوهّم وهیجان وشوق شدند هیاهویی برپاشد! هرکسی به فراخور دانش وشعورخویش تصوّراتی از جمال توپیداکرد همه خیالاتی شدند واین همه گوناگونی ِ اندیشه ها پدیدار گردید. درازداحام افکار، فلسفه ها وعقاید ونظرات شکل گرفتند، ادیان یکی پس ازدیگری ظهورکردند و…….خلاصه هر کسی ازتو برداشت متفاوتی دارد.همه دربُهت وحیرت فرو مانده اند. خوش وخُرسندباش که کارحُسن فروشی وجلوه گریِ تو، عجب رونقی پیداکرده است.
بگرفت کارحُسن اَت چون عشق من کمالی
خوش باش زانکه نبود این هردورا زوالی
این همه عکس مِی و نقشِ نگارین که نمود
یک فروغ رُخ ساقیست که در جام افتاد
عکس می: تصویر‌هایی که بر برصفحه ی آیینه ی جام ِ دلِ آدمی نمایان می شود.
نقش ِ نگارین : تصاویر رنگارنگ، کنایه ازخیالاتی که درسرآدمیان می افتد. کنایه ازمناظرحیرت آورطبیعت وجلوه های اعجاب انگیزهستی شامل همه چیز.
نمود: دیده وشنیده شد،نمایش داده شد،پدیدارگردید.
فروغ: شعاع، پرتو.
ساقی: شراب دهنده، دراینجا ودربسیاری ازغزلهای حافظ ، ساقی خودِ معشوق(بعضی زمینی- بعضی آسمانی) است. دراینجاهمان خالق هستیست.
معنی بیت: این همه،تصوّراتِ گوناگون، تنوّع ِ رنگارنگ، ،تفاوت ،تشابه، وشوروهیجان درهمه ی اجزای هستی که بی تردید شاملِ افکار وعقاید وباورهای آدمیان نیزمی گردد،همه وهمه زائیده ی تجلّیِ تنها یک فروغ ِ جمال زیبای خالق ِ هستی ونیستیست!
ساقی به چندرنگ مِی اَندرپیاله ریخت
این نقش ها نگر که چه خوش درکدوببست!
غیرتِ عشق زبانِ همه خاصان بِبُرید
کز کجا سِرّ غم اَش در دهنِ عام افتاد
غیرت: ناموس پرستی وحفظ آن، تعصّب وحمیّت داشتن به چیزی، حسد ورشک بردن
خاصان: آنها که به سرمنزل مقصود رسیده اند مثل ابن منصور یا ابومغیث فارسی بیضاوی معروف به منصورحلّاج بغدادی صوفی ای که در بغداد به دارآویخته شد. اشاره به این نکته هست :
“هرکه رااسرارحق آموختند مُهرکردند ودهانش دوختند.
معنی بیت: آن هنگام که جلوه ای کردی وازآن میان عشق خَلق گردید وآن هنگام که آدمیان عشق تورابردل نشاندند، خودِ عشق که عاشق ِ وشیدای توبود، ازهمه گیرشدن عشق توبی تاب شد وغیرتش به جوش آمد! تدبیری اندیشید وتصمیمی اتخاذکرد تااسرارتو بیش ازاین دردسترس همگان قرار نگیرد! تصمیم عشق این شد که: هرکسی اسرارغم عشق تورادریافت وبه مُرادِ دل رسید زبانش بُریده گردد ویابرسردار آویخته شود تانتواند درهرجایی وباهرنامحرمی،اسرارتورا برملا سازد.
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می رانند!
من زمسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم ازعهدِ اَزل حاصل فرجام افتاد
“خرابات” درغزلیّات حافظ درست نقطه مقابل مسجد است.
عهد: زمان، دوران
ازل: آغازخلقت
فرجام: پایان.
درآن دورانِ شکوفایی ِ ریاکاری! که مساجد به تسخیر متظاهرین وریاکاران ِ متعصّب درآمده بود (همانگونه که امروزه مکّه درتسخیر آل خبیثِ سعودیست، حافظ به چشمان تیزبینِ خویش بارها وبارها به تجربه دریافت که مدعیّان دروغین،عابدان طمّاع و زاهدان ِ متعصّب ِ پیش پابین ، مشغول فریب دادن خلقِ خداهستندتا منافع شخصی ِ خودراحفظ کنند! ازهمین رو تصمیم می گیرد تا خودرااز صفوفِ مدعیّانِ دروغین جدا سازد و ادامه ی بندگی را درخارج ازمسجد یعنی خرابات به انجام برساند. حافظ انتظاردارد کسی به عقیده ی کسی فضولی نکند وهرکس به قدر دانش وتوانایی خود، به هرطریقی که دوست دارد به وظایفِ انسانیِ خویش عمل کند وهمه درانتخابِ طریق آزاد بوده باشند. دراینجانیزبه منظور بستنِ دهان مدّعیانِ به ظاهرمتشرّع می فرماید:
مگرنه این است که برگی از شاخه ی درختی فرونمی افتد الّا به اراده ی خداوند؟ بنابراین طبق همین قائده، اراده ومشیّتِ الهی براین بوده که من در خرابات وشما درمسجد به بندگیِ اوبپردازیم ودرکار یکدیگر فضولی نکنیم.
معنی بیت:
سرنوشتِ همه ی ما به دستِ خالق توانارقم زده می شود. من اگرنتوانستم درمسجد به رسم زاهدان وعابدان، بندگیِ خداوند کنم به اراده ی خویش نبوده بلکه ازابتدای خلقت ِ من صلاحدیدِ خداوند این بوده که من سرانجام سرازخرابات برآوَرَم وبه رسم رندان وعاشقان بندگی کنم. این اتّفاقات همه به قلم اراده ی خداوند رقم می خورد وکسی نمی تواند برافکارآن دیگری خُرده بگیرد.
گرزمسجدبه خرابات شدم خُرده مگیر
مجلس وَعظ دراز است وزمان خواهدشد.
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره ی گردشِ ایّام افتاد
این بیت درتایید وتکمیل بیت قبلیست.
پرگار: ابزاری برای کشیدن دایره و خطوط.قلم دو شاخه ای که یک پای آن ثابت وپای دیگر متحرّک است وبصورت دورانی حرکت می کندو دایره ترسیم می شود. حافظ آدمی را به پای متحرّکِ پرگارتشبیه کرده است یعنی آدمی گاه چاره ای ندارد ونمی تواندازمسیر تعیین شده خارج وراهی دیگردرپیش گیرد.
معنی بیت: زندگانی همانندِ دایره ای ازنقطه ای شروع(تولّد) ودرنقطه ای (مرگ) خاتمه می یابد. آدمی همان پای ثابتِ پرگاریست که ناگزیراست مسیرتعیین شده یِ پیش رو را بپیماید.
بعضی بااستنادبه چنین بیتهایی حافظ را ازطرفداران نظریّه ی جبر وبی اختیاری می شمارند! غافل ازاینکه نگرش ِ حافظ دراین بحث که انسان اختیاری ازخود ندارد مطلق نیست وشامل بخش هایی اززندگانی می شود نه همه ی جوانبِ آن. ما وقتی به این دنیا می آئیم ازما سئوال نمی شود که آیا دوست داریم وارد این دایره ی زندگانی شویم یانه؟ برایمان تصمیم می گیرند وماچشم براین جهان هستی می گشائیم. بازازماسئوال نمی شود که آیا دوست داریم درکدام نقطه ازجهان متولّد شویم! پدرومادرمان ازقبل انتخاب شده است،محل زندگی، برادروخواهر وبستگان، حتّا ناممان ،دین ومذهبمان و فرهنگی که با آن رشد ونموّ خواهیم کرد برایمان انتخاب می شود ومادرحقیقت تازمان بلوغ هیچ اختیاری ازخودنداریم. روشن است که بعدازبلوغ نیز هرتغییراتی که درزندگانی ایجاد کنیم بخش عظیمی ازتغییرات ،متاثّرازمحیط وگذشته ی ما خواهد بود وما همانندِ آن پای متحرّکِ پرگار دردایره ای حرکت خواهیم کرد که برایمان تعیین شده است.
ضمن آنکه حافظ اشعاربسیاری دیگربر ردِّ نظریه ی جبرگرایی دارد مانند:
چرخ برهم زنم اَرغیر مُرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
بنابراین شایسته آن است که بگوئیم حافظ معتقد است که آدمی دربخش هایی اززندگانی هیچ اختیاری ازخود ندارد ودربخش هایی نیز صاحب اختیار واراده هست واگر بخواهد می تواند فلک راسقف بشکافد وطرحی دیگراندازد. حافظ همیشه بهترین طریق هارابرمی گزیند وهیچ برچسبی نمی پذیرد.
اندیشه های ناب حافظ همه متضاد،متنوّع ومتغیّرند. شاید درنگاه سطحی،اندیشه های این چنینی نشانه ی بی ثباتی شخص قلمدادشود امّااززاویه ای دیگر ودر نگاه عمیق تر می بینیم که اصلاً ذات وسرشت همه چیز برپایه ی تضاد وتنوّع وتغییر استواراست واندیشه هانیزبرای باطراوت وتازه ماندن وپویایی، می بایست دایم درحال تغییر ودگرگونی باشند چراکه همه چیز درحال تغییراست واگر چنانچه اندیشه ای ثابت بماند ونرمش وانفعال نداشته باشد بی تردید ویژگی ِ پویایی خودرااز دست خواهدداد ومبتلا به روزمرّگی خواهدشد.
تضاد وتغییردربینش حافظانه موج می زند واین نشانه ی فرهیختگی ،فرزانگی و روشنفکری حافظ است نه بی ثباتی. تاآنجاکه گاه می بینیم که تضاد وتناقض، به مددِ نبوغ ِ سرشار حافظ،دریک بیت جمع می شوند! یعنی یک مصراع برپایه ی جبرگرایی ویک مصراع دیگربرپایه ی اراده واختیار سروده می شود!
گرچه وصالش نه بکوشش دهند
هرقَدَر ای دل بتوانی بکوش
درخم ِزلف توآویخت دل ازچاه زَنَخ
آه کزچاه برون آمد و دردام افتاد
آویخت: آویزان شد
چاه زنخ: گودی چانه ی معشوق که درادبیّات عاشقانه به سیب زنخ وچاه زنخدان معروف شده ودلهارابه سوی خودمی کشاند.
معنی بیت: دل عاشق پیشه ی من، که درچاه زنخدان توگرفتارشده بود به امیدِ آنکه ازاین چاه بیرون بیاید وخودرانجات دهد ازانحنای زلف تورامحکم گرفت وآویزان شد امّا نجات پیدا نکرد ازچاه زنخدان که بیرون آمد درحلقه ودام زلف توگرفتارشد.
ازعشق توهیچ گریزی نیست سراپای توفریبنده،جادویی و دلستاننده هست.
درجایی دیگرمتضاد این اتّفاق وعکس قضیّه ی(ازچاه درآمدن ودردام افتادن) برای جانِ عاشق رخ می دهد:
جانِ عُلوی هوس چاه زنخدان توداشت
دست درزلفِ خم اندرخم زد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کارما با رخ ساقی و لب جام افتاد
آن شد: آن زمان سپری شد وگذشت.
“ای خواجه” دراینجا کنایه از پیروبزرگِ صومعه است، صومعه دار
معنی بیت: ای حضرت آقای صومعه دار، دیگرآن زمانی که من به دنبالِ حقیقت به صومعه می آمدم گذشت وسپری شد! من راهِ خودرا پیدا کرده ودیگربه صومعه برنخواهم گشت. راه انتخابی من عشق است. سرکارم با رخ زیبای ساقی ولب پیاله افتاده است. بعید بنظرمی رسد که من ازاین لذّت مُدام دست کشیده وبه صومعه بازگردم.
اگرامام جماعت طلب کند امروز
خبردهید که حافظ به مِی طهارت کرد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کُشته ی او نیک سرانجام افتاد
معنی بیت:
باید با شور واشتیاق غم واندوه عشق راپذیرفت حتّا اگرشمشیر بوده باشد باید رقص کنان به استقبالش رفت وجان افشانی کرد. زیراهرکه دراین طریق مقدّس جان بسپارد رستگارشده وبرسرزمین سعادت وجاودانگی گام خواهدنهاد.
منِ شکسته ی بدحال زندگی یابم
درآن زمان که به تیغ ِ غمت شوم مقتول
هر دَم اَش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته ی انعام افتاد!
معنی بیت:
حضرت دوست دَم به دَم لطف وعنایتش راشامل حال منِ جگرسوخته می کند ومراشرمسارمی سازد. ببینید من فقیرومسکین وناتوان چه پاداش های گرانقدری ازپادشاهِ هستی می گیرم!
گدا چرانزند لافِ سلطنت امروز
که خیمه سایه ی ابراست وبزمگه لبِ کشت.
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
نظرباز: کسی که بانظرانداختن درزیبائیها به ویژه زیبائیهای رخسارآدمی، لذّتی روحانی می برد وبه منبع مطلق زیبایی می رسد. میان نظربازی وهوسبازی بازی تفاوت بسیار است. آنها که اندیشه هایشان ازشکم وشهوت فراتر نمی رود نظربازی را نوعی هوسبازیِ محترمانه می شمارند! نظربازی یکی ازارکان مهّم رندیست وحافظ نیز سرحلقه ی نظربازان بوده است.
دراینجا حافظ به صوفیان طعنه می زند که شما درحقیقت ذاتاً میل به نظربازی دارید وبه موقع مناسب وپنهانی، نظربازی آنهم شاید ازنوع هوسبازی را انجام می دهید وظاهرخودرابا ریاری می آرائید وخودرادیندار ومتشرّع نشان می دهید لیکن مرا به هوسبازی متّهم ودرمیان مردم بدنام می کنید.
معنی بیت: صوفیان همه درحقیقت نظربازهستند و همه نوع نظربازی به قصد هوسرانی انجام می دهند و شناگران ماهری دراین عرصه می باشند. امّا ازاین میان تنها حافظ هست که به بدنامی مشهورشده است! حافظِ دلسوخته ریاکاری وتظاهر بلد نیست ونمی تواند تظاهربه تقوا وپاکدامنی کند.
دوستان عیبِ نظربازی حافظ مکنید
که من اورا زمحبّان شما می بینم

👆☹

یغما نوشته:

عکس روی دوست در لحظه بیگ بنگ در آینه جام می افتد و همه کاینات یک فروع رخ ساقی است که در آیینه جام افتاد.
این همه زیبایی تازه عکس زیبایی کل است
خوش به حال ایرانی زبانان که حافظ دارند به به

👆☹

یغما نوشته:

شرح بیت ۳ از زبان حافظ :
هر دو عالم یک فروغ روی اوست, گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام