گنجور

 
نظام قاری
 

در ازل عکس می لعل تو در جام افتاد

عاشق سوخته دل در طمع خام افتاد

در جواب او

در ازل پرتو کرباس براندام افتاد

هر کجا برهنه در طمع خام افتاد

تانگردید بسر نیک نیامد دستار

بود سرگشته ولی نیک سرانجام افتاد

میزدم فال بهر جنس میانبندی را

قرعه ام یکسره بر فوطه حمام افتاد

زین همه رخت مرا طشت فلک سرپوشی

چون ندادست ازان طشت من از بام افتاد

جامه صوف بقبرم زچه پوشی فردا

که زسرمام کنون لرزه براندام افتاد

ارمکی گفت چو دلال بهایش میکرد

راز سر بسته ما در دهن عام افتاد

تا نهادند بر صوف قماشات خطا

صد شکن از طرف کفر در اسلام افتاد

دوش قاری قلمی قصه خسقی میکرد

آتش اندر ورق و دود در اقلام افتاد