گنجور

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

ای صبح سعادت ز جبین تو هویدا

این حسن چه حسنست؟ تقدس و تعالا

من بنده آن باده نابم که دمادم

در هر نفسی تازه کند جودت ما را

از عربده ما در میخانه نیستی

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

گر عشق نباشد نرسد قطره بدریا

از عشق بد این وحدت شمعون و مسیحا

با عشق درآمیز و ز اغیار بپرهیز

چون فرد شوی عشق شود عین مسما

هرکس که شود عاشق هرچیز همانست

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

 

«نون گفت » و «قلم » گفت تقدس و تعالا

اجمال ز تفصیل مبرهن شد و پیدا

تفصیل چه باشد؟ گذر قطره بهامون

اجمال چه باشد؟ صفت قطره بدریا

با قطره خطابی که: ز تفصیل برون شو

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹

 

ساقی به من آور قدح پیر مغان را

تا تازه کند جودت او جوهر جان را

یک جام به من بخش از آن خم قدیمی

زان می که کند مست زمین را و زمان را

زان باده که در نشئه او آب حیاتست

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱

 

ای دوست، دلم راهوس باده حمراست

زان باده حمرا که درو نور تجلاست

مستان خرابیم، سراز پای ندانیم

این حیرت و دهشت همه از جودت صهباست

خواهی لقب از خضر کن و خواه مسیحا

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵

 

چون صبح سعادت ز جبین تو هویداست

ما را بتو صد گونه تولا و تمناست

تو ساقی جانهایی و جانها بتو شادند

در ده قدح باده، که هنگام تولاست

در مجلس مستان خدا وقت سماعست

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶

 

چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداست

ذرات جهان را بولای تو تولاست

آن زلف دلاویز بر آن روی دل افروز

آشوب جهان آمد و سر فتنه غوغاست

دل را ز جهان هیچ تمنای دگر نیست

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷

 

خورشید منور ز جمال تو هویداست

در مشرب عذب تو چه گویم که چه سرهاست؟

عارف نکند منع من از عشق تو، آری

مجنون چه کند؟ کین کشش از جانب لیلاست

عمریست بسر می برم اندر سر کویت

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

ای خواجه، درین کوی چه عیشست و چه بودست؟

بخت تو بلندست و زیانها همه سودست

ای خواجه، تو مستی و ندانم که چه مستی؟

مستی و ندانم که کلاهت که ربودست؟

این چیست که خود را نشناسی بحقیقت؟

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳

 

بازم نمکی بر جگر ریش رسیدست

صد گونه بلا بر من درویش رسیدست

من ناله ز بیگانه ندارم، که دلم را

هر غم که رسیدست هم از خویش رسیدست

درد تو بهرکس نرسیدست ولیکن

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

امروز بهرحال به از دی و پریرست

عالم همه پر عنبر سارا و عبیرست

آفاق عبیر بیز شد، آخر چه ظهورست؟

یا نور تجلی که ز سلطان نصیرست

ار جمله ذرات جهان مخفی و پیداست

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲

 

بگذار ره صومعه، کان دور و درازست

بنشین بدر میکده، کان خانه رازست

چون بانگ نمازی نشنیدی تو درین کوی؟

گر گوش تو بازست همه بانگ نمازست

از خرقه و زنار و ز سجاده و تسبیح

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵

 

در مذهب ما باده مباحست و حلالست

این باده زخم خانه اجلال جلالست

این یار چه اشنید که در ماتم هجرست؟

آن خواجه چه دیدست که سرمست وصالست؟

جز عشق خدا، هرچه دلت را برباید

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

 

تو ساقی جان بخشی و عالم همه جامست

وز باده نوشین تو عالم همه جامست

از جام تو یک جرعه بما ده، که زمین را

گر زانکه نصیبست، هم از کأس کرامست

هرچند که ما عامی عشقیم درین راه

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰

 

موسی صفتان را، که درین طور مقامست

از درد تو مستند گروهی ز دوا مست

آن خال سیه جانب آن زلف دلاویز

وصفش نتوان گفت: چه دانه است و چه دامست

هرجا که تو باشی سخن از شاهد و می گوی

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

آن ماه دل افروز، که محبوب جهانست

با تست، ولی در پس صد پرده نهانست

خواهم صفتی گویم از آن زلف معنبر

دل در خفقانست و زبان در ذوبانست

در کوچه مایار گرامی گذری کرد

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷

 

آن ماه شب افروز، که در پرده نهانست

در پرده نهانست، ولی پرده درانست

روشن نتوان گفت که: سر چیست؟ که آن یار

با نام و نشان آمد و بی نام و نشانست

مشکل همه اینست که: در عالم تمییز

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸

 

امشب شب آدینه و فردا رمضانست

تن در ذوبان آمد و جان در طیرانست

بر بند ره لقمه و بگشا ره دیدار

تن طالب نان آمد و جان طالب جانست

آن خواجه عزیزست و لطیفست و شریفست

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

ای بی خبران، مصلحت کار در آنست

جامی بکف آرید، که عالم گذرانست

هر کو قدحی خورد ازین خم دل افروز

سلطان زمینست و سلیمان زمانست

در مجلس عشاق همه شور و قیامت

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

ای ساقی جان بخش، که در جام تو جانست

پر کن قدح باده، که دل در خفقانست

آن سرو روان رفت بهر جای که دل داشت

جان و دل ما در پی آن سرو روانست

آن شاه دل افروز، که سرمایه حسنست

[...]

قاسم انوار
 
 
۱
۲
۳
۵