گنجور

 
قاسم انوار
 

ای صبح سعادت ز جبین تو هویدا

این حسن چه حسنست؟ تقدس و تعالا

من بنده آن باده نابم که دمادم

در هر نفسی تازه کند جودت ما را

از عربده ما در میخانه نیستی

جان بنده حسن تو، زهی حسن مدارا

از کعبه و بتخانه مگوئید بعاشق

از جنت و فردوس مگو مست لقا را

امروز اگر فرد شوی مرد خدایی

فردا مطلب نسیه،مجو عاشق فردا

دانند رفیقان که ره دور و درازست

از کوچه مقصود ببازار تمنا

در کوی تو پستیم،زهی منصب عالی!

با روی تو مستیم، زهی مقصد اقصا!

چون نسبت ما با تو درستست نگوئیم

دیگر سخن از مرتبه آدم و حوا

ای هادی جان و دل و دین رحمت عامت

بر قاسم بیچاره تو از لطف ببخشا