گنجور

 
قاسم انوار
 

ای خواجه، درین کوی چه عیشست و چه بودست؟

بخت تو بلندست و زیانها همه سودست

ای خواجه، تو مستی و ندانم که چه مستی؟

مستی و ندانم که کلاهت که ربودست؟

این چیست که خود را نشناسی بحقیقت؟

غیرت بمیانست و علی رغم حسودست

از دولت وصلت بشب و روز همه وقت

در مجلس ما زمزمه رود و سرودست

ای فاضلکان، از در میخانه درآیید

از فضل مگویید، که هنگام شهودست

این قصه بگویید بدزدان طریقت :

هنگامه مگیرید، که هنگام ربودست

باید که بدانند خلایق بحقیقت

هر چیز که بینند، که بودست نبودست

با صوفی جرار بگویید که: غم نیست

گر جامه سیاهست ولی خرقه کبودست

آن یار چو پیداست، چه گوییم؟ چه جوییم؟

قاسم، چه زنی حلقه؟ که این در بگشودست؟