گنجور

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

در نهایت نظری بود باغیار امشب

که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب

بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم

که مبادا بدرد پرده اسرار امشب

ارنی گویم و از پای طلب ننشینم

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۹۱

 

شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریب

رحمی که بر غریب بود مهربان غریب

میکشد عاقبتم درد غم عشق حبیب

بود آیا که کند چاره این درد طبیب

همه یاران سفری گشته و من مانده بجا

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۹۷

 

دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب

مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب

زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر

شکوه از درد حبیبان نکنم پیش طبیب

شکوه چندان نکنم من زجفای احباب

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰

 

اگر این نکهت از آن طره چین در چین است

نتوان گفت که نافه ز غزال چین است

جان شیرین زکفش رفت بتخلی و هنوز

گوش فرهاد براه سخن شیرین است

تو بتنهائی عاشق کش خونخوار شدی

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳

 

مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیست

زآنکه این نشئه به جز در خُم مستان تو نیست

تا که سیخ مژه را تافته بر آتش روی

نیست یک دل که بر این آتش بریان تو نیست

لعل شیرین تو ساید نمکم بر دل ریش

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷

 

مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت

زهره از رشک بوجد آمد و بربط بنواخت

سرو دستار گر انداخته صوفی چه عجب

ساقی از این می ممزوج که در جام انداخت

خسر و حسن تونازم که بجولانگه ناز

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴

 

نام جانرا نتوان برد که جانان اینجاست

منه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست

زاهد آمد زدر و دید بت حور سرشت

گفت اینجا نه بهشتست که غلمان اینجاست

هر طرف حور وشی جام زکوثر بر کف

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰

 

هر کرا خسرو دل در گرو شیرین است

باغ فردوس دلش منزل حور العین است

خاک فرهاد چه بر باد دهی ای خسرو

که برآمیخته خاکش بغم شیرین است

عنکبوتست که در پرده مگس صید کند

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵

 

وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست

بیوفا هست گل باغ و چه گل رویان نیست

کیمیائیست وفا گرچه در این دور زمان

کیست کز جان و دل اکسیر مرا جویان نیست

بس سکندر زپی چشمه حیوان جا داد

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸

 

ای قضا و قدر اِستاده به حکم و رایَت،

ماه و خور آینه رای جهان آرایت

تو کدامین شهی ای عشق که چون تکیه زدی

هیچ سلطان نتوان تکیه زند بر جایت

جان بکاهد غم ایام وزتو جان بخشست

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

منظر روی بتان قبله اهل نظر است

نظر پاک بکعبه است نه جای دگر است

گر مراد تو زدیده است همان حلقه چشم

نرگس باغ باین قاعده صاحب نظراست

بودی ار بال و پرم سوختیم پرتو شمع

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶

 

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت

نه مباح است در این ماه من سفرت

ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل

دل من چو سگ لیلی زقفای اثرت

تا میان تنگ نه بستی پی خون ریختنم

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷

 

یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست

کافت ملک عجم فتنه خیل عربست

زهر کز دست تو ریزد بایاغم شکر است

تیر کز شست تو آید بمذاقم رطبست

دلم ار خواهش وصل از تو کند رنجه مباش

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳

 

آن غمی را که کران نیست غم حرمانست

آن شبی را که سحر نیست شب هجرانست

غیرت عشق نداری اثری در تو مگر

یوسف تست زلیخا که در این زندانست

می ‌نشاید که برد منت بی‌جا ز طبیب

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴

 

هر که را سر زوفا خاک ره مقصود است

بخت مقبل بود و طالع او مسعود است

شعله طور بود یا که گلستان خلیل

پرتو عارض تو یا شرر نمرود است

سر زخاکم نزند زآتش دل هیچ گیاه

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست

اهرمن را خبر از مهر سلیمان تو نیست

تا کمان ابروی تو کرده بزه تیر کمان

سینه ای نیست که مجروح بپیکان تو نیست

تا خم زلف بگرد ذقنت حلقه زده

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

 

کرده در غنچه نهان تنگ شکر کاین دهنست

ریزه قند زلب ریزد و گوید سخنست

گر در اسلام به هندو ، نه حلال است بهشت،

از چه بر عارضت آنخال سیه را وطنست

شهره شهر شد از عشق تو گر دل چه عجب

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰

 

بوفایت یکی از خیل نکورویان نیست

چون گل روی تو در گلشن گلرویان نیست

جویمت باز و گمانم که نه آدم باشد

هر که گم کرده ما را بجهان جویان نیست

نه ره کعبه عشقت من تنها پویم

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۲

 

غیر سرت بسر و غیر تو در خاطر نیست

نیست ازاهل نظر هر که بتو ناظر نیست

شاهد غیبی و بی پرده و درعین ظهور

ظاهر این است که این بر همه کس ظاهر نیست

هر چه بینی زبدایت بنهایت برسد

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۵

 

آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت

از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت

تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود

مشک خجلت زده در طبله عطار برفت

خواست تا منع زعشقم کند و حسن تو دید

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 
 
۱
۲
۳
۴
۱۴