گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت

نه مباح است در این ماه من سفرت

ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل

دل من چو سگ لیلی زقفای اثرت

تا میان تنگ نه بستی پی خون ریختنم

نشد آگه دل سرگشته زسر کمرت

معنی منظر تو بی بصران کی دانند

نشناسد بحقیقت مگر اهل نظرت

گر متاع دو جهان سربسر آرند بها

نفروشم برضا یکسر موئی زسرت

گرنه آتشکده شد سینه ات آشفته چرا

برق سان شعله فرومیچکد از شعر ترت

تو همه شب می گلگون کشی از ساغر غیر

چه غم ار خون بخورد عاشق خونین جگرت