گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب

مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب

زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر

شکوه از درد حبیبان نکنم پیش طبیب

شکوه چندان نکنم من زجفای احباب

داغ از آنم که بمن رحمتی آید زرقیب

عود وعنبر چکنی عطر چه میسائی خیز

بوی معشوق بعشاق بود خوشتر طیب

گر نیم لایق انعام بده دشنامی

گر عنایت نبود ساخته ام من به عتیب

تا مرا بود دلی صبر بهجران کردم

چون دل از دست بشد با چه کنم صبر و شکیب

عشقت از کعبه و بتخانه چنان راند مرا

که نه زاسلام بجاسبحه نه از کفر صلیب

وه چه میخانه در رحمت حق خاک نجف

که اگر عرش شود خاک درش نیست غریب

دست آشفته گرای شه به عنانت نرسد

آیدت گرد صفت ناچار دنبال رکیب

 
sunny dark_mode