Christina Arakiyan در ۸ ساعت قبل، ساعت ۰۵:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹:
همان کلمه حضرت سیمرغ صحیح میباشد چرا که شاعر در اینجا به بزرگی سیمرغ با آوردن واژه حضرت که به معنای حضور سیمرغ است, اشاره میکند.
ای مگس جای تو در حضور سیمرغ نیست, تو فقط باعث آبروریزی خود میشوی و برای ما زحمت ایجاد میکنی.
سام در ۱۰ ساعت قبل، ساعت ۰۳:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲:
سعدی در باب نهم بوستان در شعر "شبی خوابم اندر بیابان فید فروبست پای دویدن به قید" همین حکایت رو تکرار میکنه.اگر هم به نثر در گلستان و هم به نظم در بوستان یک روایت رو دوباره تکرار میکنه احتمال داره که تجربه شخصی خودش بوده و درواقع تاریخ نگاری میکنه .اگر چنین باشه باید گفت که اون شتربان نگهبان فرهنگ وادب فارسی بوده .مامور نظم یک سیستم که دچار نقصان نشه،در آن لحظه آنجا بوده تا سعدی رو از مرگ نجات بده، اگر سعدی خفته بود و مرده بود ، نه گلستانی پدید میآمد و نه بوستانی . تا بود بیابان بود و شوره زار.
علی احمدی در ۱۴ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
در این غزل زیبا سیر عاشق در چرخه عاشقی را دوباره شاهد هستیم .در مصرع اول می فرماید بار دیگر به میخانه می رسم .و این یعنی در طول عمر بارها ه میخانه برگشته ام و این چرخه ادامه دارد .چرخه می-مستی -عاشقی و درک یار و مطربی .و در این مسیر آنان که در میخانه حضور دارند رندان پاک نهاد هستند که رسوایی این مستی را به جان خریده اند .و من نیز خدمتگزار آنها هستم.
خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر
اما اینکه با دیده گریان به میخانه می رود حکایت عاشق درد کشیده ای است که امیدوار است با ریختن اشک خود بر در میخانه دوباره به می برسد تا مستی و حضور معشوق را درک نماید
معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر
این چرخه عاشقی ساز و کاریست که بسیاری از آن آگاه نیستند و این قوم خریدار چنین معرفتی نیستند پس به خاطر خدا وسیله ای مهیا کن تا خریدار دیگری برای این گوهر معرفت پیدا شود.
یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر
در این مسیر پر از چالش عاشقی اگر یار حقیقی را یافتی ،یاری که با تو همنشینی دیرینه دارد ،نباید پی کار دیگری بروی و باید ثابت قدم بمانی.و دوباره چرخه را طی کنی .
گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر
ممکن است با وجود رفتن یار و سختی های ناشی از این دوری باز هم اوضاع روزگار مساعد شود و شعاع پرگار توانایی های من گسترش یابد و دوباره حضور یار را درک کنم .این بار نشد بار دیگر شاید بشود.
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر
اما این من نیستم که او را پیدا می کنم ذهن من نمی تواند با خیال راحت و مطمئن کار خود را بکند باید که یار با گوشه چشمی دل فریب و زلفی راهزن جلوه کند تا حضورش را درک کنم .
حضرت حافظ با اراده و تلاش و عقل و تدبیر مشکلی ندارد ولی وقتی پای جلوه معشوق در میان باشد همه اینها را ناتوان می داند .
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر
و این است راز عاشقی . جلوه معشوق که به عاشق می گوید بیا .این راز ما را با سرودی خوش بیان کرده اند و هر لحظه با دف و نی در بازار شهر پخش می کنند
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
در راه عاشقی گویا هر ساعت با چالشی مواجه هستی چرا که چرخ روزگار دل زخمدیده عاشق را هر بار آزار می دهد و بر درد ناشی از حسرت ندیدن یار می افزاید.
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر
و البته حافظ در این راه تنها نیست و بسیار افراد دیگری هم در این شهر هستند که در راه عاشقی غرق شده اند .بسیاری که حتی در راه عاشقی هستند و خود نمی دانند .
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۷ - مطلع دوم:
کرتهٔ فستقی بدرَّد چرخ
تا به مرغ نواگر اندازد
خار در چشم اسمان شکند
خاک در چشمه خور اندازد
آه من سازد آتش پیکان
تا در این دیو گوهر اندازد
گله از چرخ نیست از بخت است
که مرا بخت در سر اندازد
یوسف از گرگ چون کند نالش
که به چاهش برادر اندازد
منم آن مرغ کآذر افروزد
خویشتن را در آذر اندازد
چون تو هر هفت کرده آیی خور
بر تو هر هفت زیور اندازد
از شکوه همای پرچم شاه
کرکس آسمان پر اندازد
جفت و طاق سپهر درشکند
جفتهای کان تکاور اندازد
سیّد محس سعیدزاده در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۸:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
(بسیارمشتاق دیدارام تشنه دیدن دوست)
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
(میخواهم اول کسی باشم که دوباره ترا میبینم)
من نیزچشم ازخواب خوش برمینکردم پیش ازاین
(بودن با دوست را خواب به حساب می آورد)
روز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
(وقتی ازدوستان جدا شدم قدر خواب خویش یدانستم)
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
(وقتی یار من،بت من ازدرب مسجد بگذرد،پارسای عاکف درمسجد نماز خودرا درمحراب باطل میکند. اگر پارسا بداند که یارمن کیست؟مسجد ونماز را رها کرده دست ازدامنش برنمیدارد)
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
(اینک که از آب حیات خود یعنی ازدوستم جدا افتاده ام ،قدر آب وصال اورا میدانم.من که در فراق ام قدر میدانم.
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آ آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا میکشد وین سنگدل اَحباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آ واز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
(درجای دیگر گفته است:شوق است در جدایی وجور است در نظر- هم جور به که طاقت شوق اش نیاوریم.وقتی که او با من بود جورش را میکشیدم.حالا که رفته شوق اش مرا میکشد.میخواهم که چنین درتب وتاب وسوز نباشم اما دست من نیست قلاب ماهیگیری وسرِرشته محبت در دست او است و مرا به سوی خود میکشد.)
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ نظامی عروضی » چهارمقاله » مقالت دوم: در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر » بخش ۱۱ - حکایت نه - فردوسی:
چماننده دیزه هنگام گرد
چراننده کرکس اندر نبرد
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۹ - مطلع دوم:
ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید
وز سر موی سرآغوش ِبزر بگشاییدگیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز
بند هر خوشه که آن بافتهتر بگشاییدگیسوی چنگ و رگ بازوی بربط ببرید
گریه از چشم نی تیزنگر بگشاییددشمنانی که چنین سوخته دارندم دوست
راه بدهید و به روی همه در بگشایید
این چهار رچ که به پارسی بیخته است بر دگرهمه میچربد
به زر=بزر= زرین جای دگر نیز گوید
موی بند بزر از موی زرهور ببرید
در برخی گویشهای ایرانی فاعل و صفت را با پیشوند ب میسازندسرآغوش بزر= سراغوج زرین . سرآغوش/سرآغوج/سرآغج/سرآغچ گونه ای سرپوش است
سرآغوجی براموده بگوهر
برسم چینیان افکنده بر سر
نظامی
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۸ - خاقانی این قصیده را در مرثیهٔ فرزند خویش امیر رشید الدین سروده و آن را ترنم المصائب گویند.:
ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید
وز سر موی سرآغوش ِبزر بگشاییدگیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز
بند هر خوشه که آن بافتهتر بگشایید
گیسوی چنگ و رگ بازوی بربط ببرید
گریه از چشم نی تیزنگر بگشایید
دشمنانی که چنین سوخته دارندم دوست
راه بدهید و به روی همه در بگشایید
این چهار رچ که به پارسی بیخته است بر دگرهمه میچربد
به زر=بزر= زرین جای دگر نیز گوید
موی بند بزر از موی زرهور ببرید
در برخی گویشهای ایرانی فاعل و صفت را با پیشوند ب میسازندسرآغوش بزر= سراغوج زرین . سرآغوش/سرآغوج/سرآغج/سرآغچ گونه ای سرپوش است
سرآغوجی براموده بگوهر
برسم چینیان افکنده بر سر
نظامی
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۶ - در ستایش اتابک اعظم مظفر الدین قزل ارسلان عثمان بن ایلدگز:
کرتهٔ فستقی بدرَّد چرخ
تا به مرغ نواگر اندازد
خار در چشم اسمان شکند
خاک در چشمه خور اندازدآه من سازد آتش پیکان
تا در این دیو گوهر اندازدگله از چرخ نیست از بخت است
که مرا بخت در سر اندازدیوسف از گرگ چون کند نالش
که به چاهش برادر اندازدمنم آن مرغ کآذر افروزد
خویشتن را در آذر اندازد
چون تو هر هفت کرده آیی خور
بر تو هر هفت زیور اندازداز شکوه همای پرچم شاه
کرکس آسمان پر اندازد
جفت و طاق سپهر درشکند
جفتهای کان تکاور اندازد
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۱۴ - جنگ نریمان با تکینتاش:
واژه یغر انگونه که دهخدا پنداشته ترکی نیست و خمیر ربطی به یغر ندارد یغر/ یغوار/ جگوار در اصل به معنی یکه تاز است .
سواری یغر غزنی از پیش صف
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۱۴ - جنگ نریمان با تکینتاش:
سرانجام ترک آنچنان تاخت گرم
که از زور بر چرمه بنوشت چرم
سرانجام ترک انچنان گرم تاخت که از زور بر اسب پوست را درنوردید
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:
دو کُون نَسُفت ، نیم جُو سنگ
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۴:۲۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۵ - در ستایش عز الدوله:
دست درافشان چو زی تیغ درفشان اورد
درفشان=درخشان.فردوسی و دگران بسیار درفشنده و درخش کاویان و درفش کاویان اورده اند در پارسی پهلوی خ/ف به هم میگردند
علی شیرزادی در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:
توبه از مقام زهد و پارسایی! فقط اندکی میدانند که چیست آن مقام!!!
علی احمدی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر
«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»
با توجه به ابیات بعدی این غزل که شرح هجران است باید بیت اول را اینگونه خواند :قرار است امشب دیگر شب وصال باشد یا امیدوارم امشب شب وصال باشد و چنین شبی مثل شب قدر سراسر خیر و سلامت است.حضرت حافظ وصال واقعی با معشوق ازلی را امری دشوار و حتی ناممکن می داند و تصوری از این وصال ندارد ولی همیشه به همین امر غیر ممکن هم امیدوار است .قرینه دیگر استفاده از کلمه نامه است نامه هجران یعنی حکم روزگار به هجران و دوری از یار که دیگر باید به سر برسد و وصال رخ دهد و این آرزوی هر لحظه زندگی حافظ است.
اینکه شب وصال را مثل شب قدر می داند هم بی حکمت نیست .دیگر در شب قدر قرآنی نازل نمی شود بلکه عاشق واقعی و رهرو حقیقت باید در این شب خود را به حقیقت نزدیک کند و طعم وصال با حقیقت را بچشد و بهره گیرد .
دلا در عاشقی ثابتقدم باش
که در این رَه نباشد کار بیاجر
از این روست که می فرماید تا در راه عاشقی ثابت قدم باشیم چون اجر فراوانی نصیب عاشق می شود حتی اگر وصالی رخ ندهد.
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذَیْتَنی بِالْهَجرِ و الْحَجر
و به همین دلیل است که به معشوق می گوید از این راه عاشقی که مرام رندان پاک نهاد است برنمی گردم حتی اگر مرا با راندن و منع کردن از خود برانی و از وصال محروم کنی
برآی ای صبحِ روشندل خدا را
که بس تاریک میبینم شبِ هَجر
ولی با کمال خضوع به معشوق می گوید بیا چون وجود و حضورت روشنی است و راه را روشن می کند .کسی که در هجران است باید در تاریکی راه را تشخیص دهد
دلم رفت و ندیدم رویِ دلدار
فَغان از این تَطاول، آه از این زَجر
و حکایت همیشگی عاشق دلخسته ندیدن روی یار است و این را جفایی زجر آور از جانب یار می داند.
وفا خواهی، جفاکَش باش حافظ
فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر
و به عاشقان توصیه می کند که چنین جفایی را تحمل کنند چون این تجارتی است که در آن هم سود است و هم زیان
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸:
تا عجایب بینی ، از دریای عشق
امیرحسن خدادادی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
اگر خواستِ من نمایشِ خوانشِ درست به دیگران نباشد:
صالح و طالح متاعِ خویش نمودند، تا که قبول افتد و کِهْ در نظر آید؛ با این برداشت از معنا که، نیکوکار و بدکار دارایی خویش [را] نشان دادند، تا [داراییشان] پذیرفته شود و [امّا] کوچک مینمایند.
امیرحسن خدادادی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
اگر خواستِ من نمایشِ خوانشِ درست به دیگران نباشد:
صُحبتِ حُکّام، ظلمتْشبِ یلداست؛ نور زِ خورشید جوی، بو که برآید. خوانشِ «ظلمتْشب» بر «صفت و موصوفِ مقلوب» استوارست؛ چون، بزرگمرد، یا پیرزن. افزون بر این، این خوانش و وزنِ «مفتعلن فاعلات مفتعلن فع»—برابرِ آن، از زنجیرهیِ «مفاعلن فعلاتن» به این گونه که، «لن فعلاتن مفاعلن فعلاتن»— همخوانی دارند.
از دیدِ معنا، نیز، دیدگاهم این است:
همنشینی با فرمانروایان، [مانندِ همنشینی با/در] تاریکشبِ یلدا (یا شبِ تاریکِ یلدا)ست. نور [را] از خورشید بجوی (یا بخواه)! بو (یا بُوَد، باشد) [که] بَرآید.
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۸۱ - ایضاً غزل: منه تَغَمَّده الله تعالی بِغُفرانه:
ی کاش ، که آن شوخ پری چهره ی طنّاز
علیرضا محمدی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۱۰:۲۵ در پاسخ به گیلدانه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰: