گنجور

حاشیه‌ها

سمیرا امیری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵:

در مرد چو بد نگه کنی زن بینی !!

از بزرگان عزیز اگر این مصرع رو معنی کنن ممنون میشم

سمانه آقارضایی در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۱۸ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

عالی مثل همیشه 😍🌻

سمیرا امیری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲:

سعدی همه چیز دان !

 

سمیرا امیری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱:

:))))

سمیرا امیری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۵۰ در پاسخ به رضا مهاد دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴:

به درستی! 3>

 

سمیرا امیری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶:

ای خداااا  چقدر سعدی شیرین زبانه *_*

یوسف شیردلپور در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۵۴ در پاسخ به کسرا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:

درود برشما کسری عزیز در تایید فرمایش حضرت عالی همین بیت، یعنی بیت دوم بس

که دنیایی از درس وزندگیست، بکوش ای خواجه وازعشق بی نصیب مباش، که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

بااجرای ملکوتی استاد شجریان این غزلیات و دیگر شعر وغزل معنی ومفهومش صد چندان میشود

مانا باشید💐💞✋

محمد کرمانی در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۳:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:

خدمت عزیزان صاحب نظر عرض کنم، در ابیات آمده خود را درگیر حدود شرعی و احکام نکنید، که اشاره حضرت حافظ به تفاوت و فهم ارزش عمل خالصانه با رفتار ریاکارانه است، اگر خوب توجه نمایید در این چند دهه اخیر در خصوص جایگاه ارزشمند حافظ با کم لطفی مواجه بودیم، 

حافظ عارف و خداجوی واقعی بوده و در غزلیاتی از قبیل : 

واعظان .... کاین جلوه در محراب و .... ان خلوت می روند ....  ان کار دیگر می کنند 

یا غزل عیب رندان مکن زاهد پاکیزه سرشت ... که گناه دگران .....  نوشت

انچه معلوم است حافظ اسرار هویدا می کرد و در مقابل دین فروشی و تزویر سکوت نکرده و ان را شدیدا نابجا و نابحق شمرده و از این رو مورد بی مهری مخالفانش قرار گرفته است.

 

علیرضا در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۲۰ در پاسخ به شهلا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷:

👌

سمیه شکری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل سوم:

«اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَی الْسَّمَواتِ وَالْاَرضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً»

ما بر آسمانها و زمین و کوههای عالم (و قوای عالی و دانی ممکنات) عرض امانت کردیم (و به آنها نور معرفت و طاعت و عشق و محبّت کامل حق یا بار تکلیف یا نماز و طهارت یا مقام خلافت و ولایت و امامت را ارائه دادیم) همه از تحمّل آن امتناع ورزیده و اندیشه کردند و انسان (ناتوان) آن را بپذیرفت، انسان هم (در مقام آزمایش و اداء امانت) بسیار ستمکار و نادان بود (که اکثر به راه جهل و عصیان شتافت). (احزاب 72)

 

«وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ» نگفت «و وَلَقَدْ کَرَّمْنَا الْسَّمَاءَ وَ الْاَرْضَ»

و به راستی فرزندان آدم را گرامی داشتیم. (اسراء 70) و نگفت : و به راستی آسمان و زمین را گرامی داشتیم :) 

«اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنیِنَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ».

همانا خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است. (توبه 111)

 

«اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ»

من در پیشگاه خداوند شب را به صبح می رسانم و مرا غذا و نوشیدنی می دهد. (حدیث نبوی)

 

هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی

فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ

عشق شتر ماده ای که بر آن سوارم پشت سر است و عشق من پیش رو است 

به راستی که من و شتر مقصدی متفاوت داریم. 

سمیه شکری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل دوم - گفت که شب و روز، دل و جانم به خدمت است:

لِیْ مَعَ اللهِّ وَقْتٌ لَاَیَسَعُنِیْ فِیْهِ نَبِیٌ مُرْسَلٌ وَلَامَلَکٌ مُقَرَّبُ

من زمان و اوقاتی را با خدای خود به سر می برم که در آن موقعیت، هیچ پیامبر و هیچ فرشته مقربی راه نیابد. (حضرت محمد) 

 مُوْتُوْا قَبْلَ اَنْ تَمُوْتَوْا 

بمیرید قبل از آن که به مرگ طبیعی بمیرید. (حدیث نبوی)

 

 

سمیه شکری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل اول - یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید:

«یَوْمَ تُبْلَی الْسَّرَائِرُ»

  آن روز که رازها فاش شود.  (طارق 9)

«وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً»

و شماره آن ها را جز آزمایشی برای کسانی که کافر شده اند قرار ندادیم. (مدثر 31)

«قَلِیْلٌ اِذَا عُدُّوا کَثِیْرٌ اِذَا شَدُّوا»

وقتی شمارش شوند اندک هستند، ولی هنگام حمله بسیار زیادند. (متنبی)

«مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ»

کسی که به ظالمی کمک کند خداوند آن ظالم را بر او مسلط می کند (حدیث نبوی)

 

«زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّسَاءِ وَ البَنِیْنَ وَ الْقَنَاطِیْرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْاَنْعَامِ وَالْحَرثِ ذلِکَ مَتَاعُ الْحَیوةِ الدُّنْیَا» 

مردم را حبّ شهوات نفسانی، از میل به زن ها و فرزندان و همیان‌هایی از طلا و نقره و اسبهای نشان دار نیکو و چهارپایان و مزارع در نظر زیبا و دلفریب است، (لیکن) اینها متاع زندگانی (فانی) دنیاست و نزد خداست منزل بازگشت نیکو. (آل عمران 14)

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ»

کسی که خودش را بشناسدخداوند را شناخته است. (حضرت علی)

«وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ»

و به راستی ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم . (اسراء 70)

«لَبسْنَ الْوَشْیَ لَا مُتَجَمِّلَاتٍ

وَلکِنْ کَیْ یَصُنَ بهِ الْجَمَالَا» 

لباس های رنگارنگ پوشیدند، نه به خاطر آن که اهل تجمل و خودآرایی هستند، بلکه به این خاطر که زیبایی خود را به کمک آن نقش و نگار بپوشانند. (متنبی)

سمیه شکری در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » بِسْمِ الله الرحْمنِ الرَّحِیمْ - رَبِّ تَّمِمْ بِالْخَیْرِ:

قال النّبی علیه السّلام: شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرُ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ، نِعْمَ الْاَمِیرُ عَلی بَابِ الْفَقیرُ وَ بِئسَ الْفَقِیرُ عَلَی بَابِ الْاَمیر.

پیامبر اسلام فرمودند: بدترین دانشمندان کسانی هستند که به دیدار پادشاهان می روند و بهترین پادشاهان کسانی هستند که به دیدار دانشمندان می روند. چه خوب است پادشاه به در خانۀ فقیر برود و چه بد است که فقیر به دربار پادشاه برود .

نَحْنُ تَعَلَّمْنَا اَنْ نُعْطِیَ مَا تَعَلَّمْنَا اَنْ نَأخُذَ.

ما یاد گرفته ایم که ببخشیم، یاد نگرفته ایم از کسی چیزی بگیریم.

 یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ فِی أَیْدِیکُمْ مِنَ الْأَسْرَی إِنْ یَعْلَمِ اللَّهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْرًا یُؤْتِکُمْ خَیْرًا مِمَّا أُخِذَ مِنْکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ.

ای پیامبر به کسانی که در دست شما اسیرند، بگو اگر خدا در دل های شما خیری سراغ داشته باشد بهتر از آنچه از شما گرفته شده، به شما عطا می کند و بر شما می بخشاید و خدا آمرزنده مهربان است. (انفال 70)

تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَتُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ 

خداست که شب را درون [پردۀ] روز پنهان سازد و روز را درون [پردۀ] شب در می آورد  (فاطر 13)

إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ 

هیچ کس از رحمت خدا نومید نمی گردد جز کافران (یوسف 87)

 

اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَاهِیَ.

خدایا حقیقت اشیا را همانگونه که هستند به من نشان بده.

عباس موذنی در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۲۹:

این اشعار از رابعه دختر کعب قُزداری (درگذشت پیش از ۳۲۹ هجری قمری) است.

ابوسعید ابوالخیر  ( متولد ۳۵۷ قمری) است و پس از درگذشت رابعه به دنیا آمده است.

لطفا تصحیح کنید چرا که کاربران سردرگم شده و ممکن هست این ادعای اشتباه را در محفلی علمی یا یک مقاله‌ی علمی تکرار کنند.

دوستی فرموده بود که چه اهمیتی دارد که شعر از چه کسی است. مهم لذت بردن از آن است. در پاسخ باید بگویم مشکل ما شنیدن آن نیست. مشکل ما بازنشر یک ادعای اشتباه هست.

متاسفانه با وجود تذکر دوستان پس از این همه سال، این صفحه هنوز تصحیح نشده است.

عبدالرضا فارسی در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۴:

بهارش توی غمگسارش توی درین تنگ زندان زوارش توی

زوار یعنی نگهبان 

همیرضا در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

آقای محمدرضا ضیا در کانال حافظ‌خوانیشان در شرح این غزل راجع به صنعت غلو در قافیه برای قافیهٔ بیت اول توضیحات مفصلی داده‌اند و چند نمونهٔ دیگر از شاعران دیگر آورده‌اند.

مجتبی احمدی زاده در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵:

حقیقت هستی در رباعیات این بزرگمرد موج میزند 

محمد در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹:

سلام علیکم.

علیکم السّلام مولانا ورحمة اللّٰه وبرکاته.

بفرمائید.

چشم.

(کلّ غزل را با طمطراق خواندم با پاورقی)

بسم اللّٰه الرّحمٰن الرّحیم. بخوانید.

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش/ خداوندا نگهدار از زوالش

ظاهر این ابیات و غزل، مربوط به شیراز است و احوال آن. باطن آن نیز مربوط به وطن حقیقی و عالم وصال است. اوضاع ظاهری شیراز در بین بلاد، بی‌مثل و نظیر بوده است. همان‌گونه است عالم حقیقت و عالم وصال که وطن حقیقی و اصلی می‌باشد. اوضاع در آنجا بی‌مثال است؛ یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند در سایر عوالم برای آن شبیه و نظیری و مثالی بیاورد و آن‌کس که بدانجا راه نیافته است نمی‌تواند آن را درک نماید و وصف آنجا را فقط واصلین به آن عالم می‌توانند درک نمایند. غیر واصلین نمی‌توانند آن عالم را بفهمند و حتی تصور بنْمایند. آن‌کس که به عالم حقیقت و وصال راه یافت دعایش این است که مبادا این عالم را از دست بدهد؛ گرچه در حقیقت هرآن‌کس که بدانجا راه یافت از خطرات ایمنی یافته است؛ اما دعای آن واصل این است و فقر او این مسألت را ایجاد می‌نماید. بخوانید. سؤالی است؟

تفصیل بیشتر ندارد؟

کافی است.

ز رکناباد ما صد لوحش الله/ که عمر خضر می‌بخشد زلالش

«رکناباد» چشمه‌ایست در شیراز که زیبائی خاصی را به شیراز داده است. چشمه‌ایست که از او آب گوارا و زلالی جاری می‌شود در عالم حقیقت که آب حیات جریان دارد و واصلین برای بقای خود و سیر در عالم وصال از آن آب استفاده می‌کنند و مراتب عالیّه و والای فنا و وصال را به دست می‌آورند. بخوانید.

ز رکناباد ما صد لوحش الله/ که عمر خضر می‌بخشد زلالش

دعا است. از اینکه این آب و استفاده از آن دائمی باشد.

«صد لوحش الله» چه اصطلاحیه؟

یعنی او را وحشت نگیرد. وحشت نگرفتن. یعنی آن آب جریان داشته باشد و از آن استفاده شود. لا أوحشه اللّٰه. هم‌چون صد ماشاءاللّٰه. اینجا نفی می‌کند وحشت را.

لا أوحشه اللّٰه را لوحش الله تعبیر کرده‌اند؟

بله.

که عمر خضر می‌بخشد زلالش

زلال یعنی آبی که در عالم حقیقت است؛ چون‌که این آب جریان دارد و حجاب‌ها بر آن می‌خورَد، عالم طریقت نیز از این آب موجود است؛ اما آن آب، زلال نمی‌باشد. آن‌کس که از آب زلال نوشید حیات پیدا می‌کند و هم‌چون خضر عمر ابدی خواهد داشت. بخوانید.

ز رکناباد ما صد لوحش الله/ که عمر خضر می‌بخشد زلالش

سؤالی است؟ واضح شد؟

اما بیان دیگری دارید؟ بفرمائید.

همین است.

میان جعفرآباد و مصلی/ عبیرآمیز می‌آید شِمالش

مصلی مکانی خرم است که از آب رکناباد بهره می‌برد. جعفرآباد نیز از مناطق اطراف شیراز است که بین این دو مکان، خرمی و نشاطی می‌باشد. بخوانید.

میان جعفرآباد و مصلی/ عبیرآمیز می‌آید شمالش

اشاره است به اینکه حافظ به وصال رسیده است و جایگاه او آنجا می‌باشد، همان‌گونه که جسم ظاهریّ او میان مصلی و جعفرآباد است و در کنار مصلی از آن آب سیراب شده و بهره می‌بَرد و سیر خود را ادامه می‌دهد.

سؤالی است آقا.

بفرمائید.

«زلالش» آب آنجا همان می ناب است؟

بله.

عبیرآمیز می‌آید شمالش

«عبیرآمیز می‌آید شمالش»، اشاره به سیر اوست. «عبیرآمیز» یعنی بوی یار را می‌دهد و در عالم وصال سیر می‌نماید و حال، جسم او در آنجا قرار دارد در کنارهٔ مصلی و بین این دو، و از آن آب حیات و می ناب بهره می‌برد ظاهراً و باطناً. بخوانید.

بشیراز آی و فیض روح قدسی/ بخواه از مردم صاحب‌کمالش

دو نسخه است: «بخواه» و «بجوی».

فرمودند: بخواه. در ظاهر، اهل کمالات در شیراز بسیار بودند. در باطن که مقصود از شیراز، عالم حقیقت است، در عالم حقیقت، فیض روح القدس، واصلین را بهره رسانده و آنان را مؤیَّد به روح خود نموده و سیر واصلین را تأیید می‌نماید. بخوانید.

بشیراز آی و فیض روح قدسی/ بخواه از مردم صاحب‌کمالش

و در اینجا به سالکین می‌گوید که ای سالکین، به عالم وصال بیائید تا در آنجا از فیض روح القدس بهره‌مند شوید و لذت حقیقی و واقعی را دریابید. بخوانید.

بشیراز آی و فیض روح قدسی/ بخواه از مردم صاحب‌کمالش

«مردم صاحب‌کمالش» یعنی واصلین. یعنی آن‌ها از فیض روح القدس بهره می‌برند؛ تو نیز از آنان بهره ببر ای سالک.

که نام قند مصری برد آنجا/ که شیرینان ندادند انفعالش

بخوانید.

که نام قند مصری برد آنجا/ که شیرینان ندادند انفعالش

یعنی هرآن‌کس که در اینجا یعنی شیراز از قند مصری دم زند، «شیرینان» که واصلین‌اند او را خجل می‌نمایند و در حقیقت معنایش این است که هرآن‌کس که در عالم وصال و نسبت به واصلان، نام زیبائی و شیرینی و لذت را ببرد خود، شرمسار گشته و خجل می‌گردد؛ چون‌که شیرینی و لذت و زیبائی همهٔ هستی از شیرینی و صفای واصلین و عالم وصال است. با وجود واصلین و عالم وصال نمی‌توان دم از زیبائی زد. بخوانید.

گر آن شیرین پسر خونم بریزد/ دلا چون شیر مادر کن حلالش

شیرین‌دهنان، مخصوص پیامبر خاتم و اوصیاء اوست که از دهان آنان شیرینی می‌ریزد و عالم را شیرین می‌کند؛ اما «شیرینان» آنان هستند که منسوب به اینان هستند؛ یعنی شیرین‌دهنان.

گر آن شیرین پسر خونم بریزد/ دلا چون شیر مادر کن حلالش

«شیرین‌پسر»، ساقی است که خون سالکین را می‌ریزد و آن می ناب را به سالک می‌نوشاند و او را می‌کُشد و سالک به وصال می‌رسد. بخوانید.

این ناچیز عرض کردم شیرین‌پسر، حضرت یار نیست؟

در حقیقت، همه به یار است؛ اما وظیفهٔ ساقی است.

یک سؤالی هم خیلی در ذهنم است اگر اجازه بدید.

بفرمائید.

«ألا یا أیها الساقی أدر کأساً وناولها»، ساقی کیه؟

ساقی، پیر طریقت است.

فرموده بودید پیر مغان است. پیر مغان را خط بکشم؟

پیر طریقت است.

پس من آن را پیر طریقت می‌کنم.

بله.

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر/ نکردی شکر ایام وصالش

بخوانید.

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر/ نکردی شکر ایام وصالش

این، مؤخَّر است.

یعنی «چرا حافظ»؟

بله. آن را بخوانید.

صبا زان لولی شنگول سرمست/ چه داری آگهی چونست حالش

زبان حال سالک است که خطاب به باد صبا می‌کند که آیا از آن یار، یار زیباروی خبری داری که مرا بدان شاد نمائی؟

بخوانید.

مکن از خواب بیدارم خدا را/ که دارم خلوتی خوش با خیالش

در اینجا سالک در خیال یار به سر می‌بَرد. سالکین تا به حقیقت دست نیافته‌اند، خیال یار را در سر دارند. آن زمان که می‌فهمند یار حقیقی را دربرندارند گویا در خواب بوده و بیدار گشته‌اند و آن زمان، هجر و فراق را می‌چشند. مشخص است؟

بله.

در خیالش هستند. سایر عوالم جلوه‌هایی از یار تجلی دارد و خود یار نمی‌باشد. آنچه که می‌باشد خیالی از یار است که بدان مشغول می‌باشند. آن زمان که به خیال یار مشغول‌اند گوئی به وصال رسیده‌اند؛ اما در حقیقت این‌گونه نیست؛ ‌بلکه همچون خوابی است که یار را دربردارند؛ اما چون از خواب برخیزند می‌بینند که اثری از یار و خبری از او نیست. بنابراین هجران و فراق را دوباره می‌چشند و به دنبال یار می‌روند تا او را بیابند. آن زمان که او را یافتند وارد در عالم حقیقت می‌شوند که دیگر هیچ خیال و حجابی نمی‌باشد. بخوانید.

پس تمام تجلیات و جلوه‌های یار در عالم طریقت، خیالات است؟

بله.

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر/ نکردی شکر ایام وصالش

حال که به خود می‌آید سالک و می‌بیند که در فراق به سر می‌بَرد، به خود می‌گوید که چرا آن ایام وصال گرچه خیال بود را شکر ننمودی تا به وصال حقیقی دست یابی؟ نکته‌ای بسیار مهم و باارزش برای سالکین که در زمان وصال اگر شکر بنْمایند و مشغول به سپاس از این نعمت وصال باشند مبتلای به فراق نمی‌شوند و بلکه وصال و تجلیات جمال، قوی‌تر شده تا به وصال حقیقی و عالم حقیقت دست پیدا می‌نمایند. وظیفهٔ سالک شکر نعمت وصال است که اگر این را حقیقتاً اجرا نماید حقائق بر او آشکار و عالم حقیقت نیز بر او ظاهر می‌شود و خود به عالم حقیقت و یار دست پیدا می‌نماید. سؤالی است؟

بله. به چه بیان؟

یعنی اگر ادامه دهد و استمرار ورزد، به آن وصال حقیقی دست پیدا می‌نماید و وعدهٔ یار است که شکر نمودن، ازدیاد نعمت است. نعمت گرفته نمی‌شود با شکر؛ بلکه افزون می‌شود.

پس می‌شود گفت فراق در راه پیدا نمی‌شود؟

بله اگر به این قاعده عمل شود.

سؤالی است؟

یک سؤال از قبل، یک بیتی بود.

در مقامی که بیاد لب او می نوشند/ سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

[این بیت راجع به جلسهٔ ۲۷۸ می‌باشد و در صفحهٔ ۲۸۳ دیوان خواجه حافظ]

مقامی است و مرتبه‌ایست در سلوک که سالک در آنجا مشغول به یار است و مست یار می‌باشد. اگر آن‌کس از سالکین در این مقام، خود را نظاره نماید و در پی خود باشد و خود را بخواهد ظاهر نماید، چنین سالکی پست و گمراه می‌باشد. آنجا سالک باید در پی رفع خودیّت باشد و می می‌نوشد که یار جلوه نماید؛ نه آنکه خود جلوه کند. مشخص شد؟

بله.

سؤالی است؟

نه.

بماند.

جزاکم اللّٰه خیر الجزاء.

والسّلام علیکم ورحمة اللّٰه.

وعلیکم السّلام ورحمة اللّٰه وبرکاته مولانا.

محمد در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید ...

این ناچیز، محمدکریم پارسا، می‌گوید: اوّلین جلسه‌ای که خدمت حضرت خواجه حافظ شیرازی رسیدم، در ابتداء، حضرت خواجه سلام دادند.

بنده عرض کردم: السّلام علیکم ورحمة اللّٰه وبرکاته. حضرت خواجه به نزدتان به خدمتتان برای گدائی آمده‌ام.

فرمودند: خدا شما را حفظ کند و توفیقتون مستدام. درک مطالب عالیه و کشف حجب نصیبتان. رأیتان سدید. حال شما خوب است؟

عرض کردم: الحمد للّٰه ربّ العالمین.

خواجه فرمود: از لطافتتان استفاده کنید. حیف است رهایش کنید. خوش عالمی است عالم لطافت. از عالم شعری و شاعری، اینجاها برای ما تنها لطافتش بازارش گرم است. دوست داریم برایتان بگوئیم. بفرمائید که استفاده کنید.

عرض کردم: می‌خواستم یک دستوری شیوا و کامل بفرمائید.

خواجه فرمودند: آزاده باشید. آزادگی لطفی است از جانب خداوند. آزادگی لطفی است از جانب خداوند. «آزادگی بیاموز از حرّ باکرامت» باید برنامه‌ای برای آزاد شدن و آزادگی تنظیم نمود و مقید به آداب و اعمال نبود. رکن طریقت، آزاده بودن است. آزادی عین ادب است. ادب، آزادی است. مؤدب، آزاد است و لاغیر. جلوهٔ کامل آزادگی در کلّ گیتی، حضرت حسین بن علی است. برای کسب فیض باید آزاد شد. قیود را پاره نمود. دوست داشتم و دارم که مطلبی مجزّا در آداب آزاد شدن ارائه نمایم و مقدّر نبوده. شمع انجمن آزادمردان، آزادی را، حریت را تمام نمود. توجهی همچون پروانه به شمع انجمن باید نمود. اوّلْ‌ادب در آداب آزادی، یک کلمه است و آن پروانه‌وار توجه به شمع است. آدابی دارد. مهمترینش را گفتیم که توجه است. توجه یعنی غیر آن شمع را نباید دید. غیر از زیبائی را نباید دید. اگر دیدیم زیبائی را و غیرش را ندیدیم، آزادیم. طریقت این است. طریق هم این است. تا جائی توجه کند که خود، از خود، بی‌خود و حیران شود. وقتی‌که حیران شد، آتش شمع، او را می‌سوزاند. اینجا فقط شمع است. پروانه رفت؛ آزاد شد. رنج و ملالی نیست. دگر عاشق و معشوقی نیست. محوِ عدم است. درسش را داد آن سیّد احرار. طریقه‌اش را فرمود آن سیّد احرار. اشعاری است دربارهٔ آن سیّد احرار، گفته‌ایم، تصریحات نمودیم، تصریح نمودیم، موجود نیست. مطالبی داشته‌ایم اما نیست. الآن برای اوّل‌مرتبه گفته شد، منتقل شد. منتظر بودیم این روز را. راهش را نشان داد. عمری توجه داشت. یک نفر پذیرفت که پیاده کند، ظاهر نماید، بشریت را آزاد نماید، آن هم در سرزمین کربلا پدیدار گشت. حق، جلوه نمود. مانده بود این صفت که به طور تمام و کامل در عالم، ظاهر شود، و آن هم در کربلا ظاهر شد. عمری توجه داشت، قبل او هم داشتند، اما این خود پذیرفت. همه سر باززدند. «آسمان بار امانت نتوانست کشید»، این بیت شعر، منظور، سید احرار است. «دیوانه»، یعنی حیرت محض، تحیر خالص. «قرعهٔ فال»، یعنی اصطفای حق، لطف حق، رحمت حق. باید توجه را زیاد نمود تا حیران شد. بعد از حیران شدن، حرّ شدن است. اشتقاقی هم با هم دارند. لازمهٔ حرّ شدن، حیران شدن است. تنها مسئله‌ای که کاملاً در عالم آشکار شده، حرّیّت است. در این مسئله بسیار تفکر نمائید. این کلمات هم از جانب حقّ است، بی‌اختیار است. اختیاری نیست در این کلمات. تا به حال بعض این کلمات جائی گفته نشده است. این مسئله واضح نشده است. در قیامت، بقیهٔ کمالات ظاهر می‌شود؛ اما این یکی خیلی مهم است، که کاملاً ظاهر شد و عالمی را دگرگون کرد و تا قیامت هم به همین منوال است. یکی ظاهر بیند اشکی می‌ریزد، غمی بر او عارض می‌شود. این هم به مقدار اشک ظاهری‌اش مرتبه‌ای از حرّیّت را داراست؛ اما کافی نیست. اصل کار و باطن این امر یعنی حرّیّت، توجه است. نتیجه‌اش حیرت است، نتیجه‌اش حرّیّت است. اشتقاق این هم از این باب است. مطلب بسیار است. بیش از این فعلاً اجازه‌ای نیست. اسرار و نکات ظریفی است. نه قلم توانایی نوشتن و کاغذ تحمل حمل آن را ندارد. به این توجه داشته باشید تا بعد از این با واردات خود درکش کنید. بیش از این دیگر جایز نیست. حالمان را تغییر دادید.

عرض کردم: به چه معنی؟

خواجه فرمودند: به یاد حضرت حسین بن علی افتادیم. می‌بینیم. حلقه‌هایی داریم. همین‌جا هم توجهاتی داریم. منتظر جلوه‌هائی از آن جناب هستیم. هرکسی را جلوه‌ای را در اینجا منتظر است. من مترصد در این جناب هستم. چون مسیرم مسیر حرّیّت بود. از این باب وارد شدم و اینجا هم دائماً منتظر جلواتی از آن شمع انجمن احرار هستم. آنجا به این نحو مشخص نبود. اینجا واضح و روشن شد.

عرض کردم: الحمد للّٰه ربّ العالمین.

خواجه فرمودند: برم. منتظر هستم.

این ناچیز گوید: در همین جلسه از حضرت خواجه درخواست کردم که غزل‌هائی از دیوانشان را از ایشان استفاده کنم و حضرتشان پذیرفتند؛ ولی یادم نیست به چه عبارتی عرض کردم و به چه بیان پاسخ فرمودند.

(واسطه گوید: حالت عجله‌ای بود رفت. اوّلش خیلی حالت شاد و نشاط، حالت خوبی داشت. آخرین قضایا را تعریف کرد محزون شد. افق معنوی‌اش خیلی بالا بود. همین آزاد بودنش هم مشخص بود. کأنّه جوان بود و شاد بود.)

این ناچیز گوید چون در ابتدای این جلسه فرمودند: «از لطافتتان استفاده کنید. حیف است رهایش کنید. خوش عالمی است عالم لطافت. از عالم شعری و شاعری اینجاها، برای ما تنها لطافتش بازارش گرم است. دوست داریم برایتان بگوییم. بفرمائید که استفاده کنید.» در انتهای جلسهٔ پنجم این سؤال شد که این ناچیز عرض کردم: بله؛ یک سؤالی هم هست.

خواجه حافظ فرمودند: بفرمائید.

این ناچیز عرض کردم: فرمودید: "شما لطافت دارید. از این لطافت استفاده کنید"، لطافت چیست؟ نحوهٔ استفاده چطور است؟

خواجه حافظ فرمودند: لطافت در سالک با محبت و عشق و مستی درست می‌شود. راه آن هم این است عاشقی کنی. راه آن این است با اهل لطافت و کلماتشان بنشینی. دیوان ما همه‌اش لطیف است. دیگر لطافت به فعلیت تام برسد، مستی تام در پی دارد. در پی کسب لطافتِ بیشتر بوده تا تمام ایامتان را دربرگیرد.

این ناچیز عرض کردم: بفرمائید تعریف لطافت چیست؟

خواجه حافظ فرمودند: کسی که قلبش بزرگ است و ترحمش بسیار است.

فاطمه یاراحمدی در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

سلام!

در کتابی که جناب زرین کوب درباره حافظ نوشته اند، سخن زیبایی در مورد اینگونه ابهامات میگویند. تقریر ایشان این است که انسان عاقل هنگامی به معناهای کنایی عبارات متوسل می‌شود، که معنای واقعی آنها در اندیشه ناجور بنماید. حال که معنی همیشگی پیر مغان در این بیت خوش می نشیند، لزومی ندارد به دیگران ربط داده بشود.

از طرفی پر مخاطب بودن شعر حافظ به این دلیل است که وی نامی از معشوق نبرده و نمی‌خواهد ببرد، او مطلق عشق را می بیند و آن را ستایش می‌کند و از این است که همگان معشوق خود را در پس ابیات او می بینند.

خواهشی که از عزیزان دارم این است که برای اشعار روشن دیگران مخاطب سازی نکنند، چرا که اگر این کار لازم بود، خود شاعر آن را انجام می داد. 

۱
۹۹۵
۹۹۶
۹۹۷
۹۹۸
۹۹۹
۵۷۳۰