جلال ارغوانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:
غایب از سعدی خوشگو شده ای زیبا رو
ساعتی ناز مکن باز بکن قصد حظور
جلال ارغوانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
سعدی نادره گو گرد جهان گر گردد
به خداوند نبیند چو تو زیبای دگر
امین مروتی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۲:
شرح غزل شمارهٔ ۱۳۷۲(این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام)
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
محمدامین مروتی
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
مولانا قبل از آشنایی با شمس هم عارف مسلک بوده است اما پس از آن، زیر و زبر شده و با تمام وجودش و به تعبیر خودش یکبارگی در عاشقی درپیچیده و از تشخص و عافیت طلبی بریده است.
دل را ز خود برکندهام، با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
از نفسانیت دل کنده و دیگر به عقل و دل خود متکی نیست و آن ها را سوزانده است.
ای مردمان! ای مردمان! از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن، کاندر دل اندیشیدهام
دیگر نمی توان یک انسان عادی باشم. ذهنم پر از افکار متفاوتی است که به ذهن هیچ مجنونی نمی رسد.
دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته، در نیستی پریدهام
حتی دیوانه از من فراری است و به قول امروزی ها پشم هایش ریخته و از حال من تعجب می کند، چون از مرگ هم نمی ترسم.
امروز عقل من ز من، یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیدهام
عقلم به من پشت کرد تا پشیمانم کند. او نمی داند من چه چیزها دیده ام که از عقل برتر است.
من خود کجا ترسم از او، شکلی بکردم بهر او
من گیج˚ کی باشم ولی، قاصد چنین گیجیدهام
من از گریختن عقل نمی ترسم. گیج نیتم، خود را عمداً به گیجی زده ام.
از کاسهٔ استارگان، وز خوان گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام
اهمیتی به عظمت و خوان گستردۀ ستارگان و آسمان نمی دهم. برای راحت شدن از دست گداصفتان سمج است که کاسه را می لیسم تا از من توقعی نداشته باشند. یعنی اگر تظاهر به شکمو بودن می کنم، برای رد گم کردن و ناشناخته ماندن است.
من از برای مصلحت، در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا من از کجا، مال که را دزدیدهام
زندانی بودن در دنیا تابع مصلحت خداست و گرنه من چرا باید زندانی دنیا باشم؟ مگر دزدی کرده ام؟
در حبس تن غرقم به خون، وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام
روحم به دلیل زندانی بودن در قفس جسم غرق خون و غم است و اشکم از من اطاعت نمی کند و روان است. لذا دامنم در خاک و خون آلوده شده است.
مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی، من بارها زاییدهام
برخلاف نوزاد آدم، هر لحظه تولدی نو دارم.
چندانک خواهی درنگر، در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای، من صدصفت گردیدهام
هرچند که مرا ببینی دیگر مرا نمی شناسی زیرا همه صفاتم دگرگون شده است.
در دیده من اندرآ، وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدهها، منزلگهی بگزیدهام
اگر می خواهی نرا ببینی باید از چشم من در من بنگری نه چشم خودت. زیرا منزل جدید من، از چشم دیگران پنهان است.
تو مستِ مستِ سرخوشی، من مست بیسر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی، من بیدهان خندیدهام
مستی و خوشیِ سرِ تو از می است. مستی من از نداشتن سر و تعین و تشخص است. تو با جسم می خندی و من با روح. شادی من منشأ درونی دارد و شادی تو خاستگاه بیرونی.
من طرفه مرغم کز چمن، با اشتهای خویشتن
بیدام و بیگیرندهای، اندر قفس خیزیدهام
من پرنده ای هستم که به میل خودم به دام عشق آمده ام.
زیرا قفس با دوستان، خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان، در چاه آرامیدهام
زیرا همنشینی با اهل دل حتی در این قفس و داین چاه، از باغ و بوستان خوش تر است.
در زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام، تا این بلا بخریدهام
تظاهر به این نکن که بیمار عشق هستی. باید مثل من صد جان بدهی تا بلای عشق بر سرت بیاید.
چون کرم پیله در بلا، در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم، کاندر قبا پوسیدهام
مثل کرم ابریشم، باید زندانی پیله شوی و سختی بکشی ولو اینکه مانند کرم ابریشم، لباس ابریشمی بپوشی. اما من در قبای پوسیده هم تاب می آورم و مانند کسانی که با لباس خز در خلوت می روند، نیستم.
پوسیدهای در گور تن، رو پیش اسرافیل من
کز بهر من، در صور˚ دم، کز گور تن ریزیدهام
چرا در گور تن می پوسی و ریز ریز بشوی؟ به اسرافیل بگو تا شیپورش را به صدا در آورد و تو را از گور تن بیدار کند.
نی نی، چو باز ممتحَن، بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو، من دیبهها پوشیدهام
مثل باز شکاری که مورد آزمایش قرار می گیرد باید از خودت چشم بپوشی.(اشاره به چشم بندی که روی چشم بازهای شکاری می نهادند) من مانند طاووس لباس های ابریشمی و زیبا به تن کرده ام.
پیش طبیبش سر بنه، یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه ، من زهرها نوشیدهام
من در دام پاکیزۀ این عشق، سم خورده ام. مگر طبیب عشق را مجاب کنی تا پادزهرم دهد و درمانم نماید.
تو پیش حلوایِی جان، شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان، چون نیشکر بالیدهام
حلوای جانم مرا مانند نیشکر، شیرین ساخته. تو هم می توانی نزد حلوافروش جان، شیرین کام شوی.
عین تو را حلوا کند، به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان، جز از لبش نشنیدهام
خودت را تبدیل به حلوا می کند و این بهتر است تا آن که صد بار به تو حلوا دهد. شیرینی حلوای جان را باید از دهان شیرین معشوق به دست آورد.
خاموش کن کاندر سخن، حلوا بیفتد از دهن
بی گفت˚ مردم بو برد، زان سان که من بوییدهام
اگر موقع حلوا خوردن حرف بزنی، حلوا از دهن می افتد. مردم، بدون سخن، هم از بوی حلوایی که من خورده اند، بو می برند.
"خاموش" تخلص مولانا هم هست.
هر غورهای نالان شده، کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بیلذتی، در خویشتن چغزیدهام
من چون غوره خامم و به شمسی نیاز دارم تا مرا از وحشت این خامی که مرا در خویش فرو برده، نجات دهد.
10 دی 1403
Mohsen Mostafaei در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
مست کننده است این شعر
روح استادِ فرزانه سعدی عزیز شاد
در چه سطح آگاهی بوده که این شعر و سورده .
اشک آدم سرایز میکنه به به واقعا
مجتبی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۵:
عجب
برمک در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۹:
که بودند ارغنده برسان گرگ
پژمان هزپی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۳۳ در پاسخ به مهر و ماه دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:
با سلام و درود و اژه ایا ( ایاک وایاه وایانا و...باهرضمیری) اسم مبهم است که با ضمایر متصل آن معنی می یابد و برای حصر، تاکید وتحذیر می آید که در این بیت معنی تاکید وحصر دارد( یعنی فقط او و فقط ما) وبا معنی تحذیری شما (.. هرکه عاقل است از او و از ما دور است ) ضمیر اوکه به عاقل برمی گردد معنی را بکلی خراب می کند:(هرکه عاقل است از عاقلان وما دوری کند )که باید با پاردکس و تفسیرهای کنگ ودور از ذهن توجیه کرد...
عاطفه ستاری در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:
ربطی به رستم شاهنامه ندارد. فعل رستم است به معنی رهایی یافتم
محسن تقویان فر در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
این غزل خیلی مهم تر از آن است که پنداشته میشود. در واقع یکی از کلیدهای فهم زبان حافظ است.
حافظ در این غزل با ظرافت اعجاب انگیزی یکی از <<رهروان>> و یکی از <<یاران>> را فاسق فاجر ریاکار می نامد و از رهگذر این غزل بسیار زیرکانه گناه او را برای همه آشکار میکند و می گوید که او نه تنها رهرو و و یار طریقت نیست بلکه از الفبای آن نیز اطلاع ندارد. البته برای اینکار به رعایت مصالحی خودش را در نقش آن فرد جا میزند و گناه او را به خود میبندد ولی در غایت بلاغت این سر رشته را به دست میدهد که گناهکار اصلی آن شخص ثالث است.
توجه کنید که حافظ در ابتدای غزل می گویددوش رفتم به در میکده خوابآلوده
خرقه تر دامن و سجّاده شرابآلوده
پس در ابتدا اشاره حافظ به تری خرقه و آلودگی سجاده به شراب است و میدانیم که هیچیک از این دو در اشعار حافظ ناپسند نیستند. لیکن در کنار هم قرار گرفتن صفت <<تر>> در کنار <<دامن>> معنای <<تردامن>> را به ذهن القا میکند. بر خلاف دیگر اوصاف مانند رند، مست، قلاش و غیره، در ادب فارسی صفت تردامن بسیار منفی تر از آن است که بتوان آن را در معنایی مثبت به کار برد. تر دامن یعنی ملوث، فاسق، فاجر و گمشده در معاصی.
مسلما گناهی که حافظ در نظر داشته هم در این بیت است:به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
یاقوت مذاب در اینجا به معنای آب دهان است. معنای بیت این است که بوسیدن از لبان پسرانی که دانشین هستند روح را آلوده میکند.
آنطرف نیز، که اینجا حافظ خود را به جای او قرار میدهد، به این خرده پاسخ میدهد که البته با این پاسخ خود را هرچه بیشتر رسوا میکند:آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده!
ولی این را کی میگوید؟ همانکه پیشتر با خرقه تر به میخانه آمده بود، حالا آب را نیز آلوده میداند که مثلا من در دریای عشق نیز حتی اگر غرق شوم به آب آلوده نمیشوم! خب حرفی از این خام تر؟ این حرف نه تنها حاکی از غفلت آن مرد از آلودگی اش است بلکه نشان از درک اشتباه او از خاصیت عشق است که در تضاد با آلودگی است. عشق چنان پاک است که حتی خونش نیاز به شستن ندارد تا چه رسد به آبش! این حقیقت درباره کشتگان دوست خیلی ملموس دیده میشود چنانکه شهیدی که به خون خود غلطیده نیاز به غسل ندارد چون عشق او به خداوند خون او را پاک کرده است.
باری، در نهایت آن مغبچه باده فروش که اینجا شخص حقیقی حافظ است به آن مرد گوشزد می کند که <<گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش>>. به نظر می آید که آن مرد آن سخنان خام را به شخص حافظ گفته باشد. و این نیز پاسخ حافظ به اوست که من خود دنیای معرفت و نکته و داستانم و تو نمیتوانی برای من با این گونه حرفها معصیت را توجیه کنی.
در مصرع دوم بیت آخر آن مرد گناهکار که حافظ مجازی است خیلی علیجناب و زودرنج و در عین حال گیج معرفی میشود که فکر میکند عتاب حافظ از سر لطف است که البته با انتساب تردامنی که حافظ به او کرده کاملا مغایر است. حافظ هیچ لطفی به او نکرده، صرفا ملامت کرده و رنجیده و طرد کرده.
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده!
مسیح غلامرضایی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:
هاله سیفی زاده نیز در کنسرت هلند به زیبایی در مایه ابوعطا این ترانه را اجرا نموده
مجتبی قدیانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۲ در پاسخ به علیرضا دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵:
دوست عزیز، تمام رباعیها دارای وزن یکسان هستند، اگر آنچه سما میفرمایید باشد، باید برای وزن رباعیات همه شاعران آن را اصلاح کرد.
علیرضا حبیب پور در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
با درود
بیت ششم هم بی شک، بنیان کن و شور افکن است. چقدر زبردستی و اتکای به دل می خواهد که بی ارزشی دنیا پرستی رو با این بیت جلوه گر باشی:
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
بی نظیره.
ShahRah در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:
واقعا شعری که تخلص یا به عبارتی امضای شاعر رو داره، چطور میشه منتسب به شخص دیگری باشه؟؟!!
از طرف دیگه همامی در دفتر اشعارش به خاطر علاقه به سعدی چندین شعر از سعدی رو نوشته. چون اون ها رو دوست داشته و می خونده، اصلا دلیل نمیشه این شعر از سعدی نباشه.
متاسفانه این مبحث به اشتباه در برنامه آقای صحت ارائه شد.
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
کجای تاریخ ادبیات فارسی دیده شده که در بیت آخر شاعری از شاعر دیگری اون هم به عنوان تخلص استفاده کنه؟؟!!
nabavar در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۲ در پاسخ به حبیب شاکر دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵:
اگه اجازه بدی کمک کنم که رباعی شما موزون بشود
صد حقه زدم که کار خود راست کنم
هر خواهش دل بی کم و بی کاست کنم
این سیل فنا نداد فرصت که کمی
دنیا به همان سان که دلم خواست کنم
مجتبی قدیانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۳ در پاسخ به علیرضا طهرانی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵:
سلام. نه بهتر است که البته نِه تلفظ میشه میشه نَه هم خواند. نی کمی خواندن را سنگین میکنه.
مجتبی قدیانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۳۸ در پاسخ به حبیب شاکر دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵:
دوست گرامی، مصرع اول گیرا و روان است اما مصرعهای بعدی جای کار دارند و وزنشان خوب از آب درنیامده!
امین مروتی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:
شرح غزل شمارهٔ ۱۸۹ (به رقص آ)
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
ذهن مولانا با دیدن همه مظاهر طبیعی، خود به خود معطوف عوالم معنوی می شود. بهار عاشقان فصل عشق و عاشقی و زیبا دیدن است. مولانا همنوا و هماهنگ با درختان، جان تازه ای می گیرد تا جایی که به رقص و پایکوبی و دست افشانی و سماع در می آید.
آمد بهارِ جانها، ای شاخِ تَر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ
بهار شده. شاخ خشک درختان سبز شده. بهار به جان عاشقان هم رسوخ کرده. تو گویی یوسف به مصر وارد شده. شکر محصول مهم مصر بوده. مولانا می گوید مصر از درچیدار یوسف، غرق در شکر شده و خود شکر هم رقصان شده است.
ای شاهِ عشقپرور، مانندِ شیرِ مادر
ای شیرجوش! در رو، جانِ پدر، به رقص آ
شاهی که عشق را می پرورد همچون شیر مادر است. یعنی مثل شیر مادر در درون رگ های ما جاری می شود. پسر عزیزم! اگر جویای چنین شیری هستی، وارد جان شو و برقص.
چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بُریدی، بیپا و سر به رقص آ
وقتی زلف چوگان مانند معشوق را دیدی، دست و پا را رها کردی تا مدور و گرد شوی و مثل گوی در خم زلفش روی و از خوشی برقصی.
تیغی به دست خونی، آمد مرا که: چونی؟
گفتم:«بیا که خیر است»، گفتا: «نه شر» به رقص آ
در حالی که شمشیر به دست داشت احوالم را پرسید. گفتم خیر است؟ گفت نه آمده ام تا جانت را بگیرم. از این مژده به رقص آی.
از عشق، تاجداران در چرخِ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوشکمر! به رقص آ
هزاران پادشاه از عشق او، مانند قطرات باران به گردش می چرخند و می رقصند و در فکر قبای انانیت و تشخص خود نیستند. پس تو هم از آنان بیاموز و خوش برقص.
ای مست ِ هستگشته، بر تو فنا نبشته
رقعهی فنا رسیده، بهرِ سفر به رقص آ
کسی که مست دنیاست، فانی می شود و باید برای مردن آماده شود، مگر اینکه به دنیای معنا و شادی سفر کند. یعنی برای پرهیز از فنا باید رقصید.
در دست، جام ِ باده، آمد بُتم پیاده
گر نیستی تو ماده، ز آن شاه ِ نر به رقص آ
معشوق باده به دست آمده است. اگر مرد معنا هستی تحت تاثیر او و به خاطر او به رقص آی.
پایان ِ جنگ آمد، آواز ِ چنگ آمد
یوسف زِ چاه آمد، ای بیهنر! به رقص آ
صلح آمد و آوای موسیقی طنین آنداز شد. گویی یوسف از چاه نجات یافته است. بی هنر مباش و تو هم بارقص خودی بنما.
تا چند وعده باشد؟ وین سَر به سجده باشد؟
هَجرم ببُرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ
تا کی در هجر بمانم و به امید وعدۀ وصال سجده کنم. مست و مدهوش به رقص آی.
کی باشد آن زمانی؟، گوید مرا: «فلانی!»
کای بیخبر! فنا شو! ای باخبر! به رقص آ
آن محبوب من چه موقع به من می گوید ای بی خبر! در من فنا شو تا از عالم عشق با خبر شوی و از شوق به رقص آییو
طاووس ِ ما درآید و آن رنگها برآید
با مرغ ِ جان سراید: بیبال و پر به رقص آ
طاووس عشق با رنگ هایش جلوه می کند و به مرغ جان مان می گوید برای رقص معنا به پرو بال نیازی نداری. برقص.
کور و کران ِ عالَم، دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح ِ مریم کِ:«ای کور و کر!» به رقص آ
مسیح، کوران و کران را شفا داد و آنان را به رقص در آورد.
مخدوم، شمسِ دینست، تبریز رشکِ چینست
اندر بهار حُسنش، شاخ و شجر به رقص آ
شمس تبریزی مخدوم من است و تبریز به واسطۀ وجودش از چین زیباتر است. ای درختان به شکرانۀ بهار زیبایی شمس به رقص آیید.
9 دی 1403
شهرام همائی بروجنی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴:
آوازی همراه با ارکستر بر پایه ی این شاهکار حضرت سعدی شیرازی را می توان در نشانی زیر نیوشید:
رضا از کرمان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۲۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیهالسلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی میکرد و از تنعم منع میکرد:
سلام در بیت قبل میفرماید که در حالت هشیاری ذهنی , آدمیان بدلیل اختلافات فی مابین، مانند آب وروغن از هم جدایند ودر هنگام مستی(منظور مست از باده الهی) با هم متفق میشوند ومانند حلیم (هریسه)آنچنان در هم ممزوج میگردند که هیچ اختلافی باهم نداشته و به وحدت کامل میرسند.
جلال ارغوانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳: