علی نوروزی در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸:
ندانم که فلک چرا سیر نشد؟
ز این همه زنجیر چرا پیر نشد؟
واقعا راز جاودانگی فلک و سرکشی ما انسان ها چیه؟
حسین بای در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۴ در پاسخ به محمد ثنائی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰:
جناب آقای محمد ثنایی بینهایت بینهایت از تفسیر ابیات لذت بردم خدا می داند که چه دری در آگاهی من باز شد مطمئن باش در پیشگاه خدا از تو قدردانی میکنم عمری رو با تعصب شیعه و سنی گذرانده بودم .
دکتر صحافیان در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
همنشینی نوروز و شب قدر خجسته باد بر دوستان بیدار دل!
شب وصل(خانلری:قدر) است و طی شد نامه هجر سلام فیه(قرآن: هی)حتی مطلع الفجر
شب دیدار و کامروایی است و طومار جدایی در هم پیچیده شده، تا پگاه این شب پر شور، آرام جان و سرور است.
۲- ای دل درد کشیده! چون عاشق شدی، استوار باش! که در راه عشق هیچ کاری بیپاسخ نیست.
۳- از رندی و وارستگی برنخواهم گشت، هرچند مرا با دوری و راندن از خود بیازاری!
۴- ای پگاه روشندل( جانبخشی زیبا و بکر)! به خاطر خدای برآی! که شب فراق بسی تاریک است.
۵- دل از دستم رفت ولی چهره زیبایش را ندیدم! وای از این ستم! آه از این دوری پرآزار!
۶- چون از معشوق، وفا میخواهی ستم نازها و دوریاش را پذیرا باش! سود و زیان در تجارت(سوداگری عشق)کنار هم هستند.
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:
اگر عمر فرصت دوبارهای به من دهد و مرا به میخانه حال خوش(ایهام: هر کس میخانهای دارد) برساند، کاری به جز خدمت رندان پاکنهاد نخواهم کرد.
۲-خوشا روزی که با نهایت شوق همراه چشمهایی که سرشار اشک شوقاند عزم رفتن کنم تا با این اشکها ورودی میخانه را آب زنم(با شوق رونق دهم)
۳- در این مردمان آگاهیای از حال خوش و میخانهاش نیست، خدایا چنان کن تا این گوهر را به مشتاقان و خریداران آگاهش برسانم(خانلری: خدایا)
۴- یار(آورنده حال خوش: فرد یا فکر یا دریافت) اگر از پیشم رفت و حق همنشینی با مرا بهجای نیاورد، دورباد از من و شوقم، که به دنبال یار دیگری باشم.
۵- آری آنگاه که دوباره زمانه با من همراه شد(با حال خوش همسو شدم) با افسون از راه دیگری به دستش خواهم آورد(در دایره عمر با پرگاری دیگر چرخ تازهای میزنم)
۶- آری من مشتاق حال خوش را اگر مجال دهند، بیتردید کرشمه گستاخ و زلفانی را که در چهرهاش حرکت میکنند به دست خواهم آورد.
۷- وای نگاه کن! راز سر به مهر ما را در هر لحظهای با افسون و با آوای موسیقی در بازار خریداران دیگر شوق، بازگو میکنند.
۸- و من سرشار حال خوش هر لحظه از درد مینالم که زمانه با آزار دیگری دل زخمیام را میآزارد.
۹- باز هم میگویم در این حال خوش حافظ تنها نیست عارفان بسیار دیگری نیز مجذوب و غرقه آنند(اهل خلوت را گاهگاه در ثنای ذکر واستغراق، حالتی اتفاق افتد که از محسوسات غایب شوند و حقایق امور غیبی بر ایشان کشف شود، چنانکه در حالت نوم و متصوفه آن را واقعه خوانند و گاه بود که در حال حضور بی آنکه غایب شوند این معنی دست دهد و آن را مکاشفه گویند. مصباح الهدایه، ۱۷۱)
آرامش و پرواز روح
سامان روح بخشان در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:
عرض سلام
آیا علائم سجاوندی مثل ویرگول و نقطه و نقطه ویرگول در شعر لازم است؟
مهدی رجبعلی پور در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰:
رضا ساقی عزیز میدانید که ارتباط تاریخی ژرفی بین خورشید ( مظهر مهر یا میترا) و مسیحیت وجود داشته است. نخست همانند دو رقیب به خون هم تشنه بودند ولی به تدریج مسیحیت بسیاری از آداب و روایات آیین مهر را رنگ مسیحیت داد و در خود جذب کرد. تاریخ این تحولات طولانیست و بسیاری از بزرگان ما به روابط بین دو مکتب مثل کریسمس و یلدا یا عیدنوروز و جشن ایستر، ووو آگاه بوده اند. بعید نیست که هموثاق شدن گهگاه مسیح و خورشید کنایه ای از این مطالب باشد.
دکتر حافظ رهنورد در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
دونکته
۱. قدر مجموعهی گل مرغ سحر داند و بس
ورنه هر کس ورقی خواند معانی دانست
مجموعهی گل عبارت است از تمام گلبرگهای گل (بهاضافهی خار ) که مرغ سحر از آنجا که عاشق گل است در وجود او بارها مداقه کرده و برگ برگ آنرا ملاحظه نموده و گاهی از خار اونیز بینصیب نمانده
قدر چنین معشوقی را چنین عاشقی میداند؛ نه هر کسی که یک برگ از گل را دیده و سرسری ادعای آگاهی دارد.
۲. در بیت آخر آصف ثانی لقبی بود که خواجه به قوامالدین محمد صاحب عیار داد. او آصف نخست را برهانالدین فتحالله میدانست که وزیر سلطان ابواسحاق اینجو بود و در تربیت و رشد خواجه حافظ نقش زیادی داشت آصف ثانی محمد صاحب عیار وزیر نگونبخت شاه شجاع بود که با خواجه دوستی بینظیری داشت.
کلمهی آصف نیز اشاره به آصف برخیا وزیر سلیمان نبی دارد.
دکتر حافظ رهنورد در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۹ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
منظور خواجه تقابل عشق و عقل است نه عقل ونادانی
رجوع کنید به آراء و جدل معتزلیان و اشعریون در باب منطق که منتج از عقل است و عشق که منتج از روح امین است.
جعفر عسکری در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴:
شب عید است، میباید در میخانه وا کردن
به می خشکیّ زهد روزهداران را دوا کردن
صراحی گر چنین پیوسته خواهد در سجود آمد
به یک شب طاعت سی روزه را خواهد قضا کردن
ز ماه عید بی ابروی ساقی کار نگشاید
به یک ناخن گره نتوان ز کار عیش وا کردن
ستم باشد کشیدن جام می را یکنفس بر سر
به یکدم اینچنین آئینهای را بیصفا کردن
نیابی مستحقتر از منِ مخمور، ای ساقی!
زکات فطرِ می، رطل گران باید جدا کردن
خمار باده در چشمم سیه کردهست عالم را
بیا ساقی! که وقت شام باید روزه وا کردن
مرا بیتابی مژگان او میسوزد از غیرت
ز چشمانش جدا ناگشتن و رو بر قفا کردن
گرو از ما برَد در تیرهروزیّ و پریشانی
چرا زلفت به جِد دارد شکست کار ما کردن؟
چنان کز هر مژه ناید دواندن ریشه در دلها
زِ هر چشمی نمیآید نگاه آشنا کردن
کجا هر بیبصیرت را رسد این کحل بینائی؟
فلاطون میتواند خشت خُم را توتیا کردن
فزون از پایهی خود هیچکس پستی نمیبیند
فلک هرگز نخواهد نیشکر را بوریا کردن
درین دریای بی ساحل، کلیم! از من چه میآید؟
ز کار افتاده اینجا بازوی موج از شنا کردن
برمک در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵:
بر بستر خاک، خفتگان میبینم
در زیر زمین، نهفتگان میبینم
چندان که فراسوی جهان مینگرم
ناآمدگان و رفتگان میبینم
برمک در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱:
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من به آب و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
برمک در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳:
در خواب بُدَم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گُلِ شادی نَشِکُفْت
دریاب پسر که از جهان باید رفت
می نوش که زیر خاک میباید خُفْت
برمک در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷:
چون لاله به نوبهار می گیر به دست
با لالهرخی اگر تو را هست نشست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
داود شبان در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۴ در پاسخ به سحر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:
کنجکاوم ببینم این آقا رضا کیه که کلی آدم مثل منو به شعر خوانی علاقمند کرده و نادیده مریدش شدیم
سفید در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۵ - اشک یتیم:
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست...
سفید در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴:
از برای غیرت معشوق هم در خون دل
ای دریغاهای خونآلود پنهان داشتن...
سفید در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴:
صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن...
سفید در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴:
باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک
خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن...!
عجب بیتی
امین مروتی در ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶:
شرح غزل شمارهٔ ۴۳۶ (گفتا که کیست بر در)
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
این غزل گه در قالب گفتگوی عاشق و معشوق سروده شده، بیان نازهای معشوق است و نیازهای عاشق. معشوق می تواند خدا یا شمس باشد.
گفتا که کیست بر در؟ گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری؟ گفتم مها سلامت
معشوق می پرسد کیست که در می زند؟ عاشق که مولاناست پاسخ می دهد غلام کوچک تو. می پرسد کارت چیست؟ می گوید می خواه سلامت کنم. یا می گوید سلامت تو را می خواهم.
گفتا که چند رانی؟ گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی؟ گفتم که تا قیامت
می پرسد چقدر در پی من می آیی و می تازی؟ می گوید تا وقتی جواب مثبت بدهی. می پرسد تا کی حرص و جوش می خوری می گوید تا ابد و تا قیامت.
دعوی عشق کردم، سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم، من مِلکت و شهامت
برایش قسم خوردم که به خاطر عشق تو همه ثروت و شهامتم را از دست داده ام.
گفتا برای دعوی، قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم، زردی رخ علامت
پرسید برای دعوی عشق شاهدت کیست؟ گفتم اشک و رخ زردم گواه من اند.
گفتا گواه جرحست، تردامنست چشمت
گفتم به فر عدلت، عدلند و بیغرامت
گفت این شاهدان قبول نیستند. چون دامن چشم تر است یعنی آلوده به گناه است. گفتم به لطف عدل تو، گواهانم عادلند و بی تاوان.
گفتا که بود همره؟ گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این جا؟ گفتم که بوی جامت
گفت با که آمدی؟ گفتم با خیالت. یعنی همراهی جز تصویر تو ندارم. گفتم چطور پیدایم کردی؟ گفتا با دنبال کردن بوی شرابت. یعنی به بوی تو به اینجا آمدم.
گفتا چه عزم داری؟ گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی؟ گفتم که لطف عامت
گفت تصمیمت چیست؟ گفتم این که به تو وفادار باشم. گفت از من چه می خواهی؟ گفتم لطف فراگیرت. لطف عام صفت خداست.
گفتا کجاست خوشتر؟ گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آن جا؟ گفتم که صد کرامت
گفت بهترین جا کجاست؟ گفتم کاخ تو. گفت مگر در آنجا چه خبر است؟ گفتم بخشندگی فراوان.
گفتا چراست خالی؟ گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن؟ گفتم که این ملامت
گفت این کاخ چرا خالی است؟ گفتم به دلیل وجود رهزنان طریق که نمی گذارند کسی بدین جا راه یابد. گفت کدام راهزنان؟ گفتم کسانی که عاشقان را ملامت می کنند.
گفتا کجاست ایمن؟ گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چهبود؟ گفتم ره سلامت
گفت امنیت در چیست؟ گفتم در زهد و تقوی و پرهیز. گفت زهد چیست؟ گفتم مسیری است که به سلامت منتهی می شود.
گفتا کجاست آفت؟گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا؟ گفتم در استقامت
گفت آفت در کجاست؟ گفتم در کوی عشق تو. گفت تو در آنجا چه می کنی؟ گفتم مقاومت و تحمل.
خامش که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی، نی در بود نه بامت
مولانا در مقطع-ضمن استفاده از تخلص خود یعنی "خاموش"- می گوید اگر بخواهم همه این گفت و شنود را بیان کنم، از خود بیخود می شوی و در هیچ جا قرار و آرام نمی یابی.
16 فروردین 1404
رضا از کرمان در ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ ابوعلی عثمانی » برگردان رسالهٔ قشیریه » باب ۴ تا ۵۲ » باب سی و ششم - در خُلْق: