گنجور

حاشیه‌ها

خلیل شفیعی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱:

✅ نگاه اول: شرح مختصر غزل ۲۴۱

۱. معاشران ز حریف شبانه یاد آرید / حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
شاعر از دوستان خود می‌خواهد که یار شبانه‌شان، یعنی خودش را فراموش نکنند و حق رفاقت و محبت خالصانه‌ای را که داشته، به یاد آورند. او از جدایی‌ای سخن می‌گوید که میان او و دوستانش افتاده است.

۲. به وقت سرخوشی از آه و ناله عشّاق / به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید
وقتی در مجلس بزم و شادی به موسیقی گوش می‌دهید، از یارانی که در این شادی‌ها نیستند و در حسرت عشق می‌سوزند نیز یادی کنید.

۳. چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی / ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
زمانی که زیبایی و مستی باده در چهره ساقی نمایان می‌شود، از عاشقانی که از این لحظات محروم‌اند، با آواز و ترانه یاد کنید.

۴. چو در میان مراد آورید دست امید / ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
وقتی به کام دل خود می‌رسید و دستانتان را به دور کمر محبوبتان می‌پیچید، از یارانی که روزگاری با شما هم‌نشین بوده‌اند، یاد کنید.

۵. سمند دولت اگر چند سرکشیده رود / ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید
اگر بخت و اقبال شما را بر فراز قدرت و ثروت نشانده، آن‌قدر گرفتار غرور نشوید که دوستان قدیمی را از یاد ببرید. حداقل گاهی با اشاره‌ای، نشانی، یا حتی از سر غرور، یادی از همراهان گذشته کنید.

۶. نمی‌خورید زمانی غم وفاداران / ز بی‌وفایی دور زمانه یاد آرید
اگر حاضر نیستید برای یاران وفادار خود اندوه بخورید، دست‌کم بی‌وفایی روزگار را در نظر داشته باشید و بدانید که این چرخ روزگار ثابت نمی‌ماند.

۷. به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال / ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید
شاعر با زیرکی، هم درخواست مادی دارد و هم آن را در لفافه پیچیده است. او از دوستان دولتمند و بلندمرتبه می‌خواهد که به یاد او باشند، چه از سر لطف و محبت و چه با بخششی مادی. همچنین، با آرایه تضاد، جایگاه خود را «آستانه» (پایین) و دوستانش را «صدر» (بالا) قرار داده تا تأثیر سخنش بیشتر شود.

📌 جمع‌بندی:
این غزل سرشار از حسرت و گلایه‌ای لطیف است. حافظ به دوستانش یادآوری می‌کند که روزگار همیشه بر وفق مراد نخواهد بود و کسی که امروز در اوج است، ممکن است فردا در فرود باشد. پس در شادی‌های خود، یاران گذشته را فراموش نکنید.

خلیل شفیعی ( مدرس ادبیات)

پیوند به وبگاه بیرونی

 

 

حمیدرضا ابراهیم زاده در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۵۰ - مثل آئینه مشو محو جمال دگران:

بنام خدا

همه ی انسان ها دارای تاب آوری هایی هستند که این بردباری ها و شکیبایی ها در خشم و شهوت و گرفتاری و شوق و ... می تواند به توانمندی ها و هویت نجیب آنها منجر شود.

آگاه باشیم که برای ساختن هویت خود با دقت ودرایت بیشتری هنر خویش را بکار گیریم وبا توکل برخدا باعث دگرگونی و تاثیر نیک بر خود و جامعه خود باشیم.

به امید دیگران بنای هویت چیدن.

تکیه به حسب ونسب داشتن.

به آرزوی حمایت و امداد دیگران نشستن.

و کاری نکردن ومتوقع بودن خطاست.

باید خود پوینده حرکت به سوی تکامل ودرستی بود.

تا به سرمنزل مقصود و اقبال و کمال رسید.

بقول اقبال لاهوری

در جهان بال وپر خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان با پر وبال دگران...

 

علی رودگر در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست:

با سلام

عرض کنم که محبت آهل بیت در دل همه شیعیان هست اما صرف محبت اهل بیت دلیل شیعه بودن نیست . شیعه کسی است که شهادت به ولایت علی علیه السلام بدهد و او را به عنوان جانشین پیغمبر بداند.

حضرت علی خلیفه چهارم اهل تسنن هست پس چیز عجیبی نیست که اهل تسنن از او تعریف و تمجید کنن .

هر شیعه اگر توهین و لعنت به سه خلیفه نکند حداقل از آنها تعریف و تمجید نمیکند ولی جناب مولوی در شروع فیه ما فیه به حمد و ثنای خلفا می پردازد و حتی غضبناک بودن حضرت علی نسبت به خلفا را انکار میکند .

شکی نیست که مولوی سنی است .حالا شعری زیبا در مدح کسی گفته که اتفاقا امام اول ماست و این گره ای از مولوی باز نمیکند .

 

سفید در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا:

 

پشه کی داند که این باغ از کی‌ است

کو بهاران زاد و مرگش در دی‌ است

 

 

اشاره به انسان و دنیا

 

سفید در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا:

 

که حقش یار و طریق‌آموز بود...

 

 

سفید در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا:

 

هین ید بیضا نما ای پادشاه

صبح نو بگشا ز شب‌های سیاه...

 

 

رضا از کرمان در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۲ در پاسخ به امیر ایرانی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

درود بر شما

بنده به شخصه هیچ علاقه‌ای به کشف دین ومذهب دیگران ندارم و تفتیش عقاید دیگران یعنی تقلیل کلام بزرگان  واین فقط از طرف متعصبین به یک دین ومذهب میتونه مطرح بشه و بس 

ومتاسفم که بنده پاسخگوی اولین پیام شما بودم ولی بد انید با شخص شما خصومتی ندارم ومخالف اظهار نظر شما نیستم  شما وهرکس دیگه در نوشتن نظر خودش کاملا  آزاده وبنده استقبال هم میکنم چون باعث ارتقای دانش آدمی میگرده  ولی  اولین شرط اظهار نظر کردن پذیرفتن انتقاده ،البته  نکته‌ای که برایم مبهمه  وغیر قابل هضم پیوند مذهب وملیت که شما فرمودید  در کلام ایشون من اینو ندیدم اگر منظور ابیات ابتدایی است که این به دلیل باز ترس از متعصبین زمانه  مرسوم بوده وچرا یک شیعه بقول شما باید از خلفای راشدین تمجید کنه،   هنوز از حافظه تاریخی ما فراموش نشده که چهل واندی سال  پیش همین مذهبیون شیعه قصد تخریب قبر فردوسی  وتخت جمشید را داشتند در کل شاهنامه وصف پهلوانی وغیرت ایرانی است نه وصف کمالات شیعه   خود حکیم فرموده 

هر آنکس که شهنامه خوانی کند 

اگر زن بود  ،پهلوانی کند

و مذهبیون هرجا گرفتار میشن وبیل مذهب دیگه گلی بر نمیداره به یاد ملیت می‌افتند ،  در خاتمه اگر از نوشته بنده دلخورید از شما پوزش میطلبم و کشف حقیقت را به ارباب فضل وتحقیق  میسپارم وقصد مجادله با کسی را ندارم . بقول شیخ اجل سعدی :

نداند که ما را سر جنگ نیست

وگرنه مجال سخن تنگ نیست

توانم که تیغ زبان برکشم 

جهانی سخن را،قلم در کشم

 

مهیاد نظری در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

دوستان مفهوم بیت اخر این درست تر هست :

کنون که زمانه اجازه می‌دهد من در خدمت بزرگ‌ترین آقای عالم قرار گرفته باشم، همه چیز مطابق میل من خواهد شد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:


نَطاق =  کمربند
یَتاق = نگهبان ، محافظ
وَشاق = رونده

امیر ایرانی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۴ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

سلام 

منظورتان از تقلیل دادن چیست ؟ 

توی این سایت گفته شده می توانید نظرتان را در خصوص ابن ابیات بیان کنید که بیان کردم .

حال اگر این نظر دادن و بیان اینکه فردوسی از اسلام و اهل بیت پیامبر تجلیل کرده ، تقلیل است ، پس خود فردوسی اولین کسی است که این کار را کرده است . 

 

شاهنامه یعنی پیوند مذهب و ملیت . اما شما این دو را از هم جدا می دانید که مخالف نظر فردوسی است . 

مگر این که بگویید این ابیات جعلیات است که در واقع گوینده این حرف خود را مسخره کرده زیرا در تمام نسخ معتبر این ابیات فردوسی وارد شده است .

داود شبان در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ ایرج میرزا » قصیده‌ها » شمارهٔ ۳۱ - سیه‌چشمِ نامهربان:

ای کاش یه آدم باسواد و اهل ذوق هر چه سریع تر پیدا بشه و تمام شعرهای ایرج میرزا عزیز بخونه و بزاره تو گنجور ،کاری که با شعرهای حضرت حافظ کردن یا دیگران.

رضا از کرمان در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۵۸ در پاسخ به امیر ایرانی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

دوست گرامی جناب ایرانی درود بر شما 

شک نیست حکیم فردسی  شاهنامه این اثر ملی،را  بجهت  تفنن ،شهرت ویا دریافت صله ننوشته است آنهم در دوره‌ای ومحیطی که تملق از شاهان از سر و روی آن میبارد   وزمانی که سلطان محمود از پهلوانان اوخرده میگیرد کتاب را بسته واز او کناره میگیرد مسلما چنین کتابی در روح خواننده خود تاثیر بزرگی میگذارد وبه او تلقین میکندکه باید بزرگ زیست وبزرگ مرد ، او با اعتقادی راسخ به تاریخ پر افتخار ما ،این حماسه ملی را با این مقصود به آیندگان عرضه میدارد ودر گوش ما فریاد میزند که شما همیشه مظهر وپشتیبان نیکی بوده‌اید ،در سایه یزدان وبر طبق احکام او ،عمران عالم  توسط شما صورت گرفته و خواهد گرفت .

فردوسی شاهنامه را با خون دل نوشت و بدین سبب همواره مورد محبت واحترام ما ایرانیان  است وجالب اینکه سرنوشت او وشاهنامه‌اش با تراژدی ملت ایران در هم آمیخته است  این اثر با دوران  وزندگانی کیومرث آغاز و با حمله اعراب وسرنگونی آخرین شاه خردمند وپهلوان سرگردان  ایرانیان ،یزدگرد سوم در آسیای مرو پایان میپذیرد گرچه این سرنوشت در تاریخ ما بارها تکرار شده است در هر صورت فردوسی به نوعی تاریخ وجامعه  پیش از  اسلام را  برای ما آیندگان به نمایش گذاشته وبا صدای بلند فریاد برآورده خطر جدیدی متوجه ماست ، به نیاکان خود تاسی جویید تا سعادت دوره جمشید را دوباره تجدید نماییید  و پر واضح است که ایران زمین همواره برای عبور از گردنه های سخت تاریخی وتجدید قوای خود دست به دامان این گنجینه بی‌بدیل بی قیاس زده و بدیهی است مادامی که ایران و مفهوم ایرانی وجود دارد ،نام پر افتخار این شاعر ملی ما  که تمام عشق سوزان قلب خود را به وطن خویش وقف کرده بر تارک آسمان این سرزمین خواهد درخشید بقول استاد باستانی پاریزی" ایرانی شاید تا پای مجسمه فردوسی برود ولی هرگز از آن بالانخواهد رفت"  اگر به ابیات بخش ۸ از آغاز کتاب(بخش بعد)  مراجعه نمایید شاهدی بر مدعای بنده خواهید یافت که تاریخ پاره پاره ما را  ایشان از انحطاط و نابودی نجات داده وبه گفته خودش  اینان افسانه ودروغ نیست .

حال تقلیل دادن این اثر و گره زدن آن به مذاهب شیعه وسنی وغیره جفایی نابخشودنی در حق این نادره تاریخ ملی ماست   .وبه فرمایش خود حکیم فردوسی:

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام

که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آنکس که دارد هُش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین

شاد باشید 

امین مروتی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳:

 

 

شرح غزل شمارهٔ ۵۳۳ (رندان سلامت می‌کنند)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

 

محمدامین مروتی

 

مخاطب مولانا حسام الدین است. به او می گوید که همه و من جمله مرا را از جام عشق مست کرده ای و مستان به شکرانه ی مستی شان، به تو سلام می کنند و جانشان را برایت می دهند و او را به حلقه سماعشان دعوت می کنند.

 

رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند

رندان همان مستان زیرک اند که مستی را به هشیاری ترجیح داده اند و از جام عشق سرمست اند.

 

در عشق گشتم فاش‌تر، وز همگنان قلّاش‌تر

وز دلبران خوش باش‌تر، مستان سلامت می‌کنند

مولانا عشق و شادی فراوان خود را پنهان نمی کند و خود را در عاشقی قلاش یعنی کلاش می داند. این کلاش هم مانند رند، سابقا معنای منفی داشته ولی در اینجا به معنای انسان زرنگی است که سرش کلاه نمی رود تا به عالم هشیاری برگردد.

 

غوغای روحانی نگر، سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر، مستان سلامت می‌کنند

این مستان در عوالم روحانی و پر تلاطم روح سیر می کنند و سرشار از نور معرفت اند.

 

افسون مرا گوید کسی، توبه ز من جوید کسی؟

بی پا چو من پوید کسی؟ مستان سلامت می‌کنند

کسی سعی نکند مرا جادو کند یا از من بخواهد توبه کنم. من بدون پا سیر می کنم. یعنی سیر من نه با پای زمینی که سیری روحانی است.

 

ای آرزوی آرزو، آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او، مستان سلامت می‌کنند

تو تمام آرزوهای منی. آرزو هم آرزوی تو را دارد. پرده از رخ معشوق بیفکن که جز او کسی را نمی شناسم.

 

ای ابر خوش˚‌باران بیا، وی مستی یاران بیا

وی شاهِ طرّاران بیا، مستان سلامت می‌کنند

چون ابر خوش می باری و یاران را مست می سازی. ای رئیس و رهبرِ راهزنان دل! نزد ما بیا.

 

حیران کن و بی‌رنج کن، ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن، مستان سلامت می‌کنند

حیرانم کن تا از رنج بیاسایم. نفسانیتم را ویران کن تا از گنج معنا پر شوم. با مقیاس ابدیت نقدم کن. یعنی با معیارهای ابدی و ازلی، مرا بسنج و میزان کن.

 

شهری ز تو زیر و زبر، هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب‌نظر، مستان سلامت می‌کنند

عامی و عارف شهر را به آشوب کشیده ای(معنای شهر آشوبی). دل من از برکت تو صاحب نظر شده و بصیرت یافته است.

 

آن میر مه‌رو را بگو، وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش‌خو را بگو، مستان سلامت می‌کنند

بدان پادشاه خوشرو و خوشخو و آن چشم افسونگر، بگو که مستان به تو سلام می رسانند.

 

آن میر غوغا را بگو، وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو، مستان سلامت می‌کنند

اوست که غوغا و شور و شیدایی برمی انگیزد. اوست که سوری همیشه سبز است.

 

آن جا که یک باخویش نیست، یک مست آن‌جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت می‌کنند

در عالم مستی کسی با خود نیست و همه یکی هستند، بی آن که از فرقه و کیش خاصی سخن بگویند.

 

آن جان بی‌چون را بگو، وان دام مجنون را بگو

وان دُرّ مکنون را بگو، مستان سلامت می‌کنند

بدو بگویید ای جان بی همتا! ای اسیر کننده ی عاشقان! و ای مروارید پنهان! مستان به تو سلام می رسانند.

 

آن دام آدم را بگو، وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را، بگو مستان سلامت می‌کنند

بگویید تو جان آدم و عالمی و انسان اسیر دام توست.

 

آن بحر مینا را بگو، وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو، مستان سلامت می‌کنند

تویی دریایی آبی رنگ هستی. اهل بصیرتی و طور سینای عشقی که قرارگاه عاشق و معشوق است.

 

آن توبه‌سوزم را بگو، وان خرقه‌دوزم را بگو

وان نورِ روزم را بگو، مستان سلامت می‌کنند

او توبه ام را شکست و خرقه ی عشق بر تنم دوخت. اوست مایه بینایی من.

 

آن عید قربان را بگو، وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را، بگو مستان سلامت می‌کنند

اوست عید قربان من که باید برایش قربانی شوم. اوست که معانی قرآن را روشن می کند. اوست که افتخار بهشتیان است.

 

ای شه حسام‌الدین ما! ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا! مستان سلامت می‌کنند

در مقطع بیت مشخص می شود که مخاطب مولانا حسام الدین چلبی است که مولانا او را به حلقه سماع دعوت می کند. جان مولانا با جان او آشناست و او فخر اولیای الهی است.

 

2 فروردین 1404

مرتضی در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۱:

سلام. در مصرع های عربی، افعال و ضمایر مخاطب مذکر خوانده شده است که معشوق مذکر را تداعی می کند. چه می شد اگر مونث می خواندیم و معشوقه مونث مرادمان بود؟ مثلا به جای انتَ، انتِ، به جای انّکَ، انّکِ، به جای هَجَرتَ، هَجَرتِ الخ می خواندیم.

عبدالناصر جوان در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸:

شروع بیت سوم با کلمه درزیا هست، کلمه درزی در زبان تُرکی به معنی خیاط است 

رضا از کرمان در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۲۰ در پاسخ به سید محمد حسینی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست:

درود بر شما 

همیشه و تا ابد ای دروازه رحمت گشوده  بمان  ای بارگاهی که مانند  وهمتایی برایش وجود ندارد 

اشاره به آیه ۴ سوره توحید 

سفید در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا:

 

من ز مکر نفس دیدم چیزها

کو برد از سحر خود تمییزها

 

وعده‌ها بدهد تو را تازه به دست

که هزاران بار آنها را شکست... 

 

 

سفید در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱:

 

کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی...

 

 

سفید در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:

 

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم... 

 

 

سفید در ‫۹ ماه قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶۸:

 

نعمت الوان راحت را به بی‌دردان فشاند

درد خود را بهر ما صائب مهیا کرد عشق...

 

 

۱
۳۱۹
۳۲۰
۳۲۱
۳۲۲
۳۲۳
۵۶۷۹