گنجور

حاشیه‌ها

عین جیم در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵۵:

چه مضامین قشنگی تعبیه شده تو ابیات، واقعا دلپذیره❤

رازق در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹:

ترجمه‌ی ترکی توسط عبدالباقی گلپینارلی:

Ah, şu ben yok muyum? Ne de renksizim, ne de izimin tozu bile yok; kendimi ne vakit nasılsam öylece göreceğim

Dedin ki: Sırları dök ortaya; benim bulunduğum orta nerde, göster bana

Böylece hem hareketsizim, hem gidip durmadayım; şu canım ne zaman karara kavuşacak? Bilmem ki

Öylesine kıyısı bucağı bulunmayan şaşılacak bir denizim ki, denizim de kendisinde gark oldu gitti

Beni bu dünyada da arama, o dünyada da; bulunduğum âlemde ikisi de kayboldu

Yokluk gibi kâra da boş vermişim, ziyana da; kârsız, ziyansız, bir acayip kişiyim ben

Dedim ki: A can, bizim ta kendimizsin sen; dedi ki: Şu bulunduğum açıklık âleminde kendi de nedir ki

Öyleyse dedim, osun; hay dedi, sus, öylesine bir şeyim ben ki dile gelmeme imkân yok

Dedim ki: Dile gelmiyorsun, söze sığmıyorsun amma işte, seni dilsiz, sözsüz, söylemedeyim ben

Yokluktan Ay gibi doğdum, parladım; işte ayaksız olarak koşup duruyorum

Ne koşuyorsun, seyret de bak; bu çeşit ortadayım ben, fakat aynı zamanda gizliyim diye ses geldi

Tebrizli Şems’i gördüm ya; artık eşsiz bir denizim, görülmemiş bir inciyim, emsali bulunmaz bir hazineyim ben

مهرناز در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۲ - در نعت پیغمبر اکرم:

کرده ناخن بُرا‌ی انگشتش

معنی این دو بیت رو لطف میکنید

سیب مه را دو نیم در مشتش

سیب را گر ز قطع بیم کند

ناخنه روشنان دو نیم کند

مهرناز در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده:

تو دهی صبح را شب افروزی

روز را مرغ و مرغ را روزی

 مفهوم کلی  بیت رو متوجه میشم اما روز را مرغ رو متوجه نمیشم 

مهدی در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰:

طبق نوشته‌ی استاد شفیعی کدکنی اصل این غزل از عطار است.

ahmad aramnejad در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹:

درود و عرض ادب در بین ششم

نه در زلف پریشانت منِ تنها گرفتارم/که دل در بند او دارد به هر مویی پریشانی
سعدی در مصراع نخست داشت با معشوق رودررو به عنوان مخاطب مغازله میکرد(زلف پریشانت) ناگهان در مصرع بعد چه شد که مخاطب بجای تو( او) شد؟
آیا تصحیفی در تایپ رخ داده است؟

 

علیرضا در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:

وه که دردانه ای چنین نازک  در شب تار سفتنم هوس است   -  سفتن به معنای سوراخ کردن و ساییدن است  منظور و هوس حافظ در این بیت رسیدن به "مقام اشک" به معنای رسیدن به حالتی از ارتباط عمیق و معنوی با خداوند است که در آن، گریه و اشک به عنوان ابزاری برای تسلی، پاکیزگی و ارتباط با معنویات، ارزشمند و مهم تلقی می‌شود. حافظ در اینجا با تعبیر و کنایه ای استادانه اشک ریختن در دل شب را به مرواریدی  که پیوسته از چشم بیرون میریزد تشبیه کرده چرا که رازو نیاز در دل شب با خداوند موجب جلای دل می شود و روشنی آن به قطرات اشک از چشم منجر خواهد شد که مانند دانه های مروارید صیقل داده شده و از چشم انسان خارج میشود .وقتی انسان غرق در بحر عمیق معانی می شود حاصلش به دست آوردن مرواریدی ست گرانبها به نام اشک .  در جای دیگراشک را به یاقوت و لعل تشبیه کرده من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها  کی نظر در فیض خورشید بلند اختر کنم .حافظ اشک ریختن در دل شب را که از صفای دل و مدد باد صبا که همان مدد وتوفیق الهیست گنج میپندارد طبق آیه وَیَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَیَزِیدُهُمْ خُشُوعًا ﴿۱۰۹﴾  سوره الاسراء و با صورت گریان فرو می افتند و این [قرآن] بر خضوعشان می افزاید.»  بنابراین خضوع عامل نرمی دل  و صفای باطنیست.امام صادق علیه السلام فرمودند :طَلَبْتُ نُورَ الْقَلْبِ فَوَجَدْتُهُ فِی التَّفَکُّرِ وَ الْبُکَاءِ  روشنایی دل را جوییدم و آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم هوس حافظ بوالهوسی نیست دوستان سراینده این غزل ها دارای اندیشه پست و کوتاه نیست کلام حافظ از اندیشه بلند او سرچشمه می گیرد . غزلیات حافظ پر از نکات دقیق و عمیق عرفانیست که از قرآن الهام گرفته .البته میتوان دردانه نازک را استعاره از دل حقیقت بین عارف دانست که با ساییدن و صیقل دادن آن مروارید اشک حاصل میشود .یا اینطور عنوان کرد که با ریختن اشک در دل شب که منجر به خضوع و خشوع در برابر خداوند میشود انوار حق بر دل عارفی چون حافظ می تابد که موجب صیقل و جلای دل او میشود .

عباس جنت در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۹:

این شعر در وصف موعود عالمیان گفته شده:

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی(خوب رو) / که او صف‌های شیران را بدراند به تنهایی

یکی از نشانه‌های روز قیامت ستاره‌ها بزمین میریزند

کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل / فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی

در راه عشق هر بلائی شیرین است

به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان / بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی

با ظهورش دنیا را روشن می‌کند و تمام ادیان را متحد می‌کند.

چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی / چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی

 ازیک‌طرف می‌گوید اگر جانت را دوستداری خموش باش و از طرف دیگر چون مجنون عشق می‌گوید نترس و بگو شاید قیامت برپا شود و موعود عالمیان با شکافتن آسمان ظاهر شود.

مرا غیرت همی‌گوید خموش ار جانت می‌باید / ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی

بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می‌ترسی / قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می‌پایی

اگر عظمت عشق تو در این جهان جا ندارد به گوه قاف بپر وبا سیمرغ باش

وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی‌گنجد / به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی

اگر می‌خواهی من از حق سخن بگویم مرا شراب طهور ده واگر می‌خواهی راه راست بروم ظهور کن

اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی / وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی

 آتش‌خورشید نور سیمرغ عنقا همه از فرهنگ خسروی ایران باستان است که سهروردی آن را با اسلام تطبیق کرد. 

در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی / اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی

گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی / که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی

به این دنیای قانی پایبند نشو ودنباله رو راهنمایان فاسد نرو.

اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو / وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی

گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا / گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی

من دنباله رو کسی هستم که تمام پیمبران دنباله رو او هستند.

منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه / که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی

ما مثل تی هستیم واو در ما میدمد.

دهان عشق می‌خندد که نامش ترک گفتم من / خود این او می‌دمد در ما که ما ناییم و او نایی

همه نی هائی که قبل از ما مینواختند حالا شکسته شدند. و همه از من و ما گذشتند

چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی / ببین نی‌های اشکسته به گورستان چو می‌آیی

بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی / زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی

 دوباره مولانا مثل آخر بسیاری از اشعارش به خودش تذکر می‌دهد که خاموش باشد زیاده نگوید

هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش / که می‌ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

روزگار خواجه حافظ و سالیان عمر وی بسیار  پرآشوب بوده. او در دوران عمرش دست‌کم پنج شاه و حاکم به‌خود دیده است. دوبار به‌کارهای درباری پرداخته و دوبار تمام داراییش را ربوده‌اند و در مواقعی از تنگدستی، تلخی‌های بسیاری را چشیده است.  روزگاری عزیز دربار شجاع بوده و روزگاری همان شجاع تبعیدش کرده. از این‌روی در غزل‌های بسیاری از وی  مضامینی مانند بی‌ثباتی روزگار و پوچی کار جهان را می‌بینیم؛ ضمن این‌که چنین مضامینی از عمده محتواهای طریقت ایرانی‌ست.

بگیر طُرِّهٔ مه‌چهره‌ای و قِصّه مخوان

که سعد و نَحس ز تأثیر زهره و زُحَل است

دلم امید فراوان به وصلِ رویِ تو داشت

ولی اجل به رَهِ عمر، رهزنِ اَمَل است

اما از محتوای دوبیت پنج و شش دو برداشت می‌توان کرد؛ نخست این‌که علارغم توصیه در بیت اول به معشوق گزیدن، به‌صورت غیر مستقیم در بیت دوم اشاره می‌کند که هرچند این‌هم شاید بی‌سرانجام بماند و مرگ مانع کامیابی شود. (اوج تنهایی و بی‌سرانجامی که در این شعر از مصرع اول دیده می‌شود)

برداشت دوم اینطور است که گویی خواجه در بیت ششم می‌خواهد اشاره داشته باشد به این‌که زمان اندک است و اگر تعلل کنی دیر می‌شود. کسی را که دوست داری موجبات وصالش را فراهم کن پیش از آن‌که بخواهی و‌ نشود.

 

محمد مهدی رضائی در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴ - بازگشتن به حکایت پیل:

ابن بطوطه در سفرنامه خود، در بخش سفر به شیراز و ذکر «زیارتگاه ابوعبدالله بن خفیف شیرازی از عرفای بسیار بزرگ قرن سوم و چهارم هجری و بنیانگذار طریقت خفیفیه» داستانی مشابه این داستان مثنوی از وی نقل کرده و می‌گوید: حکایت شده است که او (ابوعبدالله خفیف) یک بار همراه با فقرایی قصد کوه سرندیب در جزیره سیلان را کرد. پس از آنکه یارانش به سبب خوردن فیل کوچکی هلاک شدند، فیلی او را برگرفت و به آبادی رساند. m.rezaee@mazaheb.ac.ir

علیرضا در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:

شب قدری چنین عزیز و شریف با تو تا روز خفتنم هوس است -  شب قدر، شب رحمت خاص خداوند است  نزول فرشتگان رحمت و "روح" (که فرشته بزرگ و با عظمت الهی است).و فرشتگان و روح با امام زمان (عج) دیدار میکنند حافظ در این بیت میگه اگر من در خواب با تو که امام زمان هستی دیدار کنم همان بهتر که تا روز در خواب باشم در بیت ششم این آرزو را به نوعی دیگر تکرار میکند و نکته اینکه حافظ شخصیتی نیست که برای یک معشوق زمینی از جنس مردم مثل یک زن یا دختری مثلا زیباروی با نوک مژه خاک راه او را بروبد سطح حافظ رطل گرانیست که به دست اوردن آن  آسان نیست مگربا ریاضت وطی مقامات عرفانی و درک حقایق ونکات ظریف عرفانی که با راز ونیاز در دل شب  با احد واحد و اشک ریختن از سر عجزو هزار نکته دیگر حاصل می شود. 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۶ در پاسخ به دکتر محمد ادیب نیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳:

جماب دکتر

شماره غزل بعدا بر اساس قافیه‌ها به هر غزل داده شده است. این طور نبوده که حافظ به این ترتیب سروده باشد

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۱ در پاسخ به مهدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳:

عجب استدلالاتی!!!!

شماره غزل بعدا بر اساس قافیه‌ها به هر غزل داده شده است.

 

مهرناز در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۵ - وفات مجنون بر روضه لیلی:

برای دومین بار لیلی و مجنون رو خوندم بسیار زیباست اما به نظر من نظامی عزیز برای خسرو و شیرین خیلی بیشتر مایه گذاشتن،شاید هم درک من از لیلی و مجنون کمتر بوده

بابک خوشجان در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۰ در پاسخ به میثم قرایی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵:

در قافیه های «جهات» (جمع جهت) و «صِفات» (جمع صفت) هم به همین منوال است. ایراد نیست.

بابک خوشجان در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۶ در پاسخ به رسا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵:

دوست عزیز به قرینه ی معنوی، در میانه ی «آتش» و «گرمی هوا»، تابش درست است. و تبش مخفف تابش است. پس تپش بسیار بی وجه است

بابک خوشجان در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۵ در پاسخ به نازنین دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵:

دوست عزیز به قرینه ی معنوی، در میانه ی «آتش» و «گرمی هوا»، تابش درست است. و تبش مخفف تابش است. پس تپش بسیار بی وجه است

امین مروتی در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳:

شرح غزل شمارهٔ ۵۱۳ (کیست در این شهر که او مست نیست)

مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

 

محمدامین مروتی

 

وقتی مولانا احوال خوشی دارد، به خصوص در مجلس سماع، حس می کند حال همه خوب است. ظاهراً این غزل در چنین حالی سروده شده است.

 

کیست در این شهر که او مست نیست

کیست در این دَور کز این دست نیست

مولانا می گوید همه مستند و در این حلقه و دور یکدست اند.

 

کیست که از دمدمه ی روح قدس

حامله چون مریم آبست نیست

گویی مانند مریم به روح خداوند آبستن شده اند.

 

کیست که هر ساعت پنجاه بار

بسته آن طرّه ی چون شست نیست

همه اسیر موی چون دام معشوق اند.

 

چیست در آن مجلس بالای چرخ

از می و شاهد که در این پست نیست

هر چه در بهشت هست همین جا نقداً حاضر است. من جمله می و حوری. یعنی بهشت را در زمین نقد کرده ایم و نیازمند بهشت نسیه و موعود نیستیم.

 

می‌نهلد می که خرد دم زند

تا بنگویند که پیوست نیست

مستی می، عقل را  به کنار زده. این می و مستی مدام و پیوسته است. ضمناً می توان گفت این می ما را به معشوق پیوند داده است. پیوست به معنی اتصال و پیوند.

 

جان بر او بسته شد و لنگ ماند

زانک از این جاش، برون جست نیست

جان عاشق بسته جان معشوق است و نمی تواند جایی برود.

 

بوالعجبِ بوالعجبان را نگر

هیچ تو دیدی که کسی هست نیست

عجایب در عجایب این است که این عاشقان در عین هستی، نیستند. یعنی از نفس خود غایب اند.

 

برپرد آن دل که پرش شه شکست

بر سر این چرخ، کِش اِشکست نیست

کسی که دلش برای خدا شکسته باشد، از این چرخ که شکست و سستی ندارد، فراتر می رود. یعنی پیش خدا قدر دل شکسته از فلک نشکسته و محکم بیشتر است.

 

نیست شو و وارَه از این گفت و گوی

کیست کز این ناطقه وارست نیست

 مولانا در مقطع می گوید از زبان و کلام خود را نجات ده و از نفس تهی شو. کسی از دست نطق و کلام نجات نیافته است.

 

اول خرداد 1404

امیرحسین صباغی در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۲ دربارهٔ نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳:

مشهورترین شعر ترکی نسیمی شعریست با همین ردیف و بنظرم اینجا خواسته همان را بازسرایی کند.

منده سیغار ایکی جهان من بو جهانه سیغمازام

گوهر لامکان منم کون و مکانه سیغمازام

سیغماق در ترکی به معنی گنجیدن است.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲:

بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَم
برخی به جای «إذْ»، از «إذا» استفاده کرده‌اند که در هنگام خواندن الف حذف می‌شود و إذَ خوانده می‌شود.
به چند دلیل در اینجا «إذا» نمی‌تواند صحیح باشد چون بعد از «إذا» جملۀ فعلیه می‌آید و معنای آن در زمان آینده است. در اینجا حافظ نمی‌خواهد در بارۀ خبری که در آینده اتفاق می‌افتد مژده دهد بلکه در باره خبری است که در حال اتفاق افتاده است و آن هم رسیدن دوستش شاه شجاع به شیراز است.

به علاوه «إذْ» غیر از ظرف بودن معنای «زیرا» هم دارد و در اینجا این معنا درست‌تر می‌نماید.
حرف ذ در «إذْ» در هنگام خوانده شدن به سبب برخورد دو ساکن، کسره می‌گیرد. «إذِ»
مژدگانی! زیرا سلامة به سرزمین ذی سلم وارد شد. سلامة استعاره از شاه شجاع و ذی سلم که منطقه‌ای در یمن است استعاره از شیراز است. پس معنی روشن آن چنین می‌شود:
مژدگانی زیرا محبوب من شاه شجاع به سرزمین شیراز وارد شد.
شاید حافط با استعارۀ سلامة و ذی سلم می‌خواهد امن و سلامت بودن خطۀ فارس و نیز سالم و سلامت بودن دوستش در نبرد را نیز به ذهن متبادر کند.
سعدی در دیباچۀ گلستان می‌فرماید:
ایزد، تعالی و تقدّس، خطهٔ پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد.

۱
۳۱۹
۳۲۰
۳۲۱
۳۲۲
۳۲۳
۵۷۳۱