مرضیه رادفر در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸:
واژه ملح با فتحه روی "م' خوانده شود.
آهوبره نماد انسان و شیر ،نماد مرگ میباشد .
مصراع دوم استفهام انکاری
بیت دوم هم اشاره به ناپایداری پدیده ها دارد .
مبارکه عابدپور در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱:
این رباعی به نظر من هم ازخیام نیست
مبارکه عابدپور در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به رضا ذوالفقاری دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱:
تعبیرتون جالب بود ولی منظور زهره ه(طحال )همان جرعت ورزیست
امیرحسین صباغی در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱۸ - ایضا له:
الان این رو به مناسبت به دنیا اومدن بچهش گفته :/
این همه قساوت قلب از کجا اومده؟
مبارکه عابدپور در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۲ در پاسخ به دانم که ندانم دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱:
سلام عزیزم
اول بگم معذرت املای پوزش خواستن برای ادای احترام در اول گفتار برای بیان درخواست هست
دوم اینکه زهره zahre به معنای دلیری در اینجا منظور شاعر هست و با زهره zohre سیاره ناهید املای یکسان داره
زهره داشتن (عضوی از بدن طحال یا کیسه صفرا)کنایه از بی باکی و شجاعت هست
مهرناز در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۸:
هر که بر خود در سوال گشاد ،...سوال از همون سایل و گدا و گدایی کردن میاد؟
امین مروتی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:
شرح غزل شمارهٔ ۱۸۲۷(دوش چه خوردهای دلا)
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
محمدامین مروتی
شعری طنازانه که مولانا با خود و دلش سر به سر می گذارد که ناقلا این احوال خوش را از کجا و چگونه آورده ای.
دوش چه خوردهای دلا؟ راست بگو نهان مکن
چون خَمُشان بیگنه، روی بر آسمان مکن
چه خورده ای یعنی این مستی ات از کجاست؟ خود را به آن راه نزن که مثلا نمی دانی. جواب بده.
بادهٔ خاص خوردهای، نُقل خلاص خوردهای
بوی شراب میزند، خربزه در دهان مکن
یک چیز خوب و خالص خورده ای که بویش به مشام می رسد. خربزه خورده ای که بویش نیاید. ظاهراً خربزه خوردن راهی برای رد گم کردن مستان بوده است.
روزِ اَلَسْت، جان تو، خورد میی ز خوان تو
خواجهٔ لامکان تویی، بندگی مکان مکن
اما این می، می ای است که ذریات بشر در روز الست یعنی روز ازل خورده اند و هنوز مست از مخاطبه الهی هستند که پرسید من خدایتان نیستم؟ این مخاطبه همان و مستی بنی آدم همان. به واسطه این مخاطبه انسان حواجه و سرور عالم لامکان است نه بنده مکان.
دوش شراب ریختی، وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مکن
به ما شراب دادی و از ما فرار کردی. یک بار برگشتی. بار دیگر مگریز. احتمالاً اشاره به گریز نخستین شمس و برگشت وی پیش مولاناست.
من همگی تراستم، مستِ مَیِ وفاستم
با تو چو تیرِ راستم، تیر مرا کمان مکن
همه وجودم مال توست و به تو وفادار و روراستم. مرا خم مکن و از فراق خود اندوهبار مکن.
ای دل پاره پارهام، دیدن اوست چارهام
اوست پناه و پشت من، تکیه بر این جهان مکن
مولانا خطاب به دلش می گوید که بیماری دل من با دیدار اوست که درمان می شود نه برخورداری از عالم مادی.
ای همه خلق، نای تو، پر شده از نوای تو
گر نه سماع بارهای، دست به نایِ جان مکن
تو همه مردم عالم هستی و نوایت از نی وجودت به گوش می رسد. اگر قصد سماع نداری، نی وجودمان را به صدا در میاور.
نَفْخِ نَفَخْتُ کردهای، در همه در دمیدهای
چون دمِ توست جانِ نی، بی نیِ ما فغان مکن
روحت را به همه جسم ها دمیده ای و به آن ها جان داده ای و جان ما از دم توست. پس در ما بدم.
کارِ دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد
ناله کنم، بگویدم: دم مزن و بیان مکن
کارد به جانم رسیده ولی اجازه دم زدن و نالیدن به من نمی دهد.
ناله مکن که تا که من، ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم، خویشْ چو من شبان مکن
می گوید بگذار من به جای تو بنالم. مگذار گرگ نفسانیت ات بنالد. بگذار ناله ات ناله من یعنی ناله شبان باشد که هوایت را دارد.
هر بن بامداد تو، جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من، روی به این و آن مکن
هر صبح ما را از روی خود مست و نمک گیر می کنی تا به دیگری روی نکنیم.
شیر چشید موسِی از مادر خویش، ناشتا
گفت که مادرت منم، میل به دایگان مکن
موسی در گرسنگی، شیر دایه اش را نخورد تا شیر مادرش را بخورد. من هم مادر تو هستم تا من هستم، به سوی دایه مرو.
باده بنوش مات شو، جملهٔ تن حیات شو
بادهٔ چون عقیق بین، یاد عقیقِ کان مکن
از می من بنوش تا سراسر زندگی گردی. سرخی این باده از سرخی عقیق برتر است.
بادهٔ عام از برون، بادهٔ عارف از درون
بوی دهان بیان کند، تو به زبان بیان مکن
باده عوام ظاهری است و باده عارف حقیقی و از درون. هر کدام را از بوی شان و رفتار نوشنده شان می توان تشخیص داد.
از تَبِریزِ شمسِ دین میرسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن، سوی چراغدان مکن
شمس از تبریز می رسد و من مانند مانند هلال ماه از او نور می گیرم. چشمت به منبع نور یعنی شمس باشد نه محل آن یعنی من که نورم را از او می گیرم.
24 فروردین 1404
رضا فراز در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:
استاد شجریان در شوشتری خوانده
رضا فراز در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۴ در پاسخ به زهرا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
درود فراوان
بسیار عالی برام جالب شد در زبان بختیاری ما میگوییم بجه (bjeh) یعنی در رو، فرار کن ، بپر
Bahar Malek در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۴ در پاسخ به عباس جنت دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲:
ویرایش
فاطمه یاوری در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:
دست/ رسی
درسته.
دکتر صحافیان در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:
دلبر زیبایم!که با روشنای چهره تو، لالهزار زندگیام با صفا میشود! به پیشم بیا! که بی گل چهرهات شکوفههای زندگیام ریخته است.(خطاب "ای": نهایت شوق و بیان درد دوری را با هم دارد)
۲- آری اگر اشک از چشمانم همانند باران بیاید، بجاست! زیرا در غم دوری تو سالیان عمرم مثل برق گذشت(ایهام: به سرعت یا مضطرب)
۳-در باقی عمر، این یکی دو لحظهای که دیدار میسر است را غنیمت شمار و کار زار من بیچاره را دریاب! که پایان عمر آشکار نیست(خانلری: وعده دیدار)
۴- شراب بامدادی و خواب شیرینش تا کی؟! به خود بیا که اختیار عمر(ایهام: معشوق که اختیار شخص و خلاصه عمر اوست)از دست رفته است.
۵- دیروز مشغول گشت و گذار بود و هیچ نگاهی به ما نکرد، بیچاره دلم که از گذشت زندگی هیچ آسایشی ندید.
۶- هر که چرخش عمر و جانش، بر دهان کوچک تو باشد( نقطه از جهت کوچکی و زیبایی)چنان مست و مدهوش است که از مرگ و نیستی پروایی ندارد بلکه در ذهنش نمیآید.
۷-آنقدر لشگر اتفاقهای ناگوار از هر سو احاطهمان کرده که اینگونه افسار گسیخته و شتابان عمر میگذرد(حسن تعلیل برای عبور سریع در ارتباط با بیت ۲ و ۸)
۸- من عاشق محروم از دیدارت، بدون عمر(ایهام به معشوق) زندهام، تعجب نکن! روز دوری از تو که در شمار عمر و زندگی نیست!(مردگی است)
۹- حافظ! در این میانه پر درد و آشوب، تو سخن بگو! که بر صفحه کتاب جهان، تنها همین کلمات بیخود کنندهات باقی خواهد ماند!
آرامش و پرواز روح
حکیم آرتانی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
درودها خدمت شما
در بیت :
میان صد کس عاشق چنان «بدید» بود
که بر فلک مه تابان میان کوکبها
باید اینگونه باشد
میان صد کس عاشق چنان «باید» بود
که بر فلک مهِ تابان میان کوکبها
بهرام درخشانزاده در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۱:
هر که او آموخت پند روزگار
ساده میآموزد از آموزگار
بهرام درخشانزاده در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۱:
هر که ناموزد ز چرخ روزگار
هم نمی آموزد از آموزگار
Mojtaba Shams در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۷ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
احسنت بر شما
مهرناز در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۲:
ممنون از آینه صفا که توضیحشون قانع کننده بود
محمد شریف صادقی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۷:
الحق غزل ساده و زیبایی ست..
هادی اسدی در ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
در دل من گنج خود کردی نهان
جای در ویرانه کردی عاقبت
چقدر این بیت زیباست 🙏🌹
علی خسروانی در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۱ در پاسخ به فیروزه سعادت یار دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱: