علی محبوبی در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۲۸ - فی ذکر رفقاء السّوء:
در مصرع اول بیت ۵۸ کلمه کیهان ، سهوا گیهان نوشته شده که لطفا اصلاح شود
احمد اسدی در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
تا تو را چون گل در این گلزار باشد خردهای
دیدهٔ شوری بود هر قطرهٔ شبنم جدا
واژه گل در ادبیات فارسی قدیم مشخصا به معنای گل سرخ به کار می رفته است و سایر گلها با اسم خاص آنها نظیر نرگس، سوسن، ارغوان، شقایق و ... نام برده می شده اند.
درون گل سرخ لکه های کوچک زرد رنگی است که در زیبایی شناسی شاعرانه به خرده های طلا تشبیه شده است. در این نگاه، گل سرخ صاحب زر تلقی میشده است. حافظ در ابیاتی داستان زراندوزی قارون را به گل گوشزد میکند تا زر را پنهان نسازد. مثلا در ابیات زیر:
احوالِ گنجِ قارون کَایّام داد بر باد
در گوشِ گل فروخوان تا زر نهان ندارد
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را ضررها داد سودای زراندوزی
لذا در بیت فوق صائب اشاره به این دارد که تا وقتی گل با خود خرده های زر دارد، چشم شور دنبال اوست. حتی هر دانه شبنم هم جداگانه مانند چشمی شور است که به گل نگاه میکند. در واقع واژه گلزار در این بیت کنایه از دنیاست و هر کسی که مال می اندوزد به گل با خرده های طلا تشبیه شده است که چشم هایی به دنبال اوست.
علی احمدی در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:
بی تردید هر غزل حضرت حافظ خود نافه ایست که می باید گشود تا عطرش فضای دنیا را پر کند.در این غزل که ابتدایش ذکری از شب قدر و انتهایش سخن از آب حیات و در میانه ذکری از طریقت حافظ آمده قطعا باید نگاه و چشم انداز حافظ را بجوییم. نباید فراموش کرد که حافظ طریقتش را جهانشمول می داند و آن را نسخه ای برای تمام قرون می انگارد .وقتی تنها ۴۰ سال بعد از مرگ حافظ در فلورانس کشیشی به نام مارسیلیو فیچینو پا به عرصه وجود می گذارد تا زنگ رنسانس را به صدا در آورد و بگوید خود را بشناس، ای موجود الهی در جلد آدمی . ارزش کار حافظ را درک می کنیم چون بر این باور بود که روی سوی خانه خمّار دارد پیر ما .او می گفت همه زاهدان و عابدان و عاقلان روزی به طریقت عشق وارد خواهند شد .
این غزل با آمدن شاه شجاع مقارن است و حافظ در میانه غزل او را وصف می کند چرا که به باور او شاه شجاع یکی از کسانی است که راه عاشقی را می تواند هموار نماید مثل بسیاری در تاریخ که قصد چنین کاری داشتند .حافظ برای به قدرت رسیدن شاه شجاع هم تبلیغ کرده هم دعا .این کار در راستای باوریست که او به منجیان با قدرت دارد .به هر حال با گامهای مرکب مور در راه عاشقی چندان نمی توان موفق بود و گامهای اسب باد سلیمانی لازم است که این راه عاشقی را برای استفاده عده کثیری از مردم فراهم سازد .
آن شبِ قدری که گویند اهلِ خلوت امشب است
یا رب این تأثیرِ دولت در کدامین کوکب است؟
با اوصاف فوق شب قدر حافظ شبی است که افراد گرانقدر و با قدرت بتوانند در راه عاشقی گام بنهند و آن را رونق بخشند .چون در شب قدر آینده تعیین تکلیف می شود فیها یفرق کل امر حکیم یعنی هر امری از امور خداوند معین خواهد شد.به باور حافظ راه عاشقی هم با آمدن شاه شجاع تعیین تکلیف می شود .حتی از منظر اختر شناسی هم گویا نیک بختی رخ داده و ستاره خوش اقبالی رونمایی کرده است.حافظ خواسته از این عبارات برای مقاصد خود بهره جوید .آنچه برایش مهم است لزوم حضور افرادی با قدرت در راه عاشقی برای رونق و پیشبرد آن است.هرچند تاریخ نشان داد که شاه شجاع آن منجی مورد نظر حافظ نبود و در زمان او نیز حافظ از گزند حاسدان در امان نماند ولی در باور حافظ خللی وارد نکرد.
تا به گیسویِ تو دستِ ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقهای در ذکرِ یارب یارب است
مخاطب حافظ اینجا معشوق است نه شاه شجاع .چون در ابیات میانی از شاه شجاع به صورت سوم شخص یاد می کند .گیسوی معشوق همان راه دراز عاشقی است و حافظ بر این باور است که کسانی باید در این راه باشند که شایستگی داشته باشند.بله ممکن است این راه برای همگان باز باشد ولی آنان که شایستگی ندارند مانع بقیه خواهند شد و کارشکنی می کنند پس لازم است افراد شایسته با قدرتی چون شاه شجاع منجی عاشقان باشند.برای این امر هر حلقه و انجمنی در این شب قدر برای آمدن چنین منجیانی دست به دعا هستند.
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردنِ جان زیرِ طوقِ غَبغَب است
باز هم به معشوق می گویدمن مثل هزاران عاشق دیگر در چاه زیبای زنخدان تو کشته شده ایم بسیاری دیگر هم در گذشته در این راه جان داده اند .ولی امیدم این است که صدهزار گردن دیگر در آینده زیر طوق غبغب تو باشد یعنی آماده جان دادن باشند .یعنی این راه عاشقی ادامه خواهد داشت و این نشانه امیدواری حافظ به آینده است .بسیاری افراد به این طریقت خواهند گروید و منجیان آنها را هدایت خواهند کرد .
شهسوارِ من که مه آیینه دارِ روی اوست
تاجِ خورشیدِ بلندش خاکِ نعلِ مَرکَب است
اینجا به توصیف شاه شجاع می پردازد .می گوید او همان شهسوار منجی راه عاشقی است که ماه جلوه زیبای او را در آینه نمایان می کند و تاج بلند خورشید خاک زیر نعل مرکب اوست .در واقع هدف حافظ بیان حسن و تعالی اوست .
عکسِ خِوی بر عارضَش بین کآفتابِ گرم رو
در هوایِ آن عَرَق تا هست هر روزش تب است
تصویر عرق بر چهره او آفتاب را متمایل کرده تا روی خود را مانند روی او عرق کرده نماید و به همین علت هر روز تب دار است. شاید منظور این است که منجیانی مانند شاه شجاع باید در تب و تاب باشند و مثل عاشقان بیقرار دائم بکوشند تا مقصود حاصل شود
من نخواهم کرد تَرکِ لعلِ یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینَم مذهب است
دوباره صحبت از طریقت خود می کند و می گوید لب لعل معشوق و جام می را نمی توانم ترک کنم هردوی اینها به من درک جدیدی از زندگی می دهند و مذهب و مرام و مسیر جدیدی معرفی می کنند پس ای زاهدان با من کاری نداشته باشید که از اینکه به آیین شما درآیم معذورم.
اندر آن ساعت که بر پشتِ صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
این راه عاشقی، سلیمان با قدرتی می خواهد که با اسب باد براند منِ تنها که مرکبی چون مورچه دارم نمی توانم مثل او باشم .تاثیر او در راه عاشقی بیشتر است.او معتقد است باید اتفاقات مهمی در راه عاشقی بیفتد .اتفاقاتی که در زمانهای کمتری بتواند پیشرفتهای بیشتری را در این راه ایجاد کند .یکی از این پیشرفتها بی گمان رنسانس بود که بعد از مرگ حافظ در عرض ۳۰۰ سال دنیا را متحول ساخت .رنسانس بیداری انسان برای گام برداشتن به سمت اطمینان بیشتر بود .بشر آموخت که می تواند از توانایی بیشتر خود در دنیا مطمئن تر شود و این از نظر حافظ یعنی گامی به سوی اطمینان کامل یعنی همان معشوق حقیقی که همه انسانها را با عشق به سمت خود فرا می خواند.
آن که ناوَک بر دلِ من زیرِ چشمی میزند
قوتِ جانِ حافظش در خندهٔ زیر لب است
مثل همیشه جلوه ای از راه عاشقی را بیان می کند.اگرچه معشوق از زیر چشم تیر مژگانش را بر دلم می زند و قصد جانم را می کند ولی با خنده زیر لبش به من و همه انسانهای روی زمین می گوید بیا و خوراک جان عاشقان را می دهد واین ندا جاودانه است و در آینده هم ادامه دارد گویی آب حیات جاودان است .آری عشق همیشه زنده است و زنده نگه می دارد.
آبِ حیوانش ز منقارِ بلاغت میچکد
زاغِ کِلکِ من به نام ایزد چه عالی مشرب است
حافظ قلم خود را مانند کلاغی می داند که آب حیات جاودانی از منقارش می چکد و ما شاءالله خوش مرام است.
فرهود در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۱۶ در پاسخ به HRezaa دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار:
درود بر شما
تفسیر شما درست است؛ برداشت من این است که شتابنده منظور «جسم آدمی در جوانی» است که به مرکب یا اسبی تیزرو تشبیه شده؛ در ابیات قبل همچنین آمدهاست: رهوار گیلی، بور چوگانی، هیون رونده.
فرهود در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۵۲ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی:
«پدفوز خوش شدن» معادل دماغ چاق امروزی است که بهکار میبریم یعنی حال خوش.
بیت یعنی: این واضحه شرح بیشتری لازم نیست؛ نوروز و فصل شکفتن فرارسید و مردم از خلاق، حال خوش یافتند.
فرهود در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۵۱ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی:
با توجه به ابیات قبل یعنی آدمی همراه موج خروشان هستی در حال رفتن است و اگر بخواهی به یک شاخه یا درخت دست بزنی و بایستی نمیتوانی؛ کنده میشوی و خواهینخواهی این موج ترا با خود میبرد.
شعیب حازم در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲:
با عجز!
هیچ موجودی به عرض شوق ناقصجلوه نیست
ذره هم در رقص موهومی که دارد کامل است....
موجودات : وجود بوده ها .( از ذره و آدم آفتاب )
عرض شوق : قانون هستی -میل ذاتی
رقص موهومی - علل ها - بودن
به قول حافظ هیچ خطا در قلم صنع نرفت - در قانون هستی هیچ چیز -بد و خوبی- جلوه دارنیست
. این دم و باز دم هم اختیاری نیست. بلکه تابع قانون است . حتی گرد باد ها هم درمدار ها و در قانون .
باآنکه کلمه ها بار عرفانی دارند . اما بار حقیقت بینی آن بیشتر جلوه گرست . یعنی نکاه علمی بافت فکری بیدل است.
کوروش در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی:
زین گذر کن ای پدر نوروز شد
خلق از خلاق خوش پدفوز شد
یعنی چه
کوروش در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی:
گر زنی در شاخ دستی کی هلد
هر کجا پیوند سازی بسکلد
یعنی چه
احمد اسدی در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
مهر زر هم از دل دنیاپرستان میرود
سکه میگردد به زور دست اگر از زر جدا
در مصراع دوم واژه "سکه" به اشتباه "سکته" تایپ شده است. در دیوان صائب به کوشش محمد قهرمان هم واژه "سکه" نوشته شده است.
این مضمون و دوگانه سکه و زر، دقیقا مشابه مضمونی است که در غزل قبل به این شکل آورده شده است:
از دل نشد به آب شدن محو، نقش یار
این سکه از گداز نگردد ز زر جدا
صائب در ابیات بسیار زیادی از دوگانه سکه و زر استفاده کرده است و مضامین مختلفی از این دوگانه خلق کرده است.
یکی از این مضامین آمیخته شدن طلا در سکه به نحوی است که برای جدا کردن آن فقط باید سکه را در کوره قرار داد و گداخت تا طلا را از آن جدا کرد و روش دیگری برای آن وجود ندارد. همانطور که در غزل قبل به نیاز به گداختن سکه برای جدا کردن طلا از آن اشاره کرده است. لذا در این غزل و در بیت زیر:
مهر زر هم از دل دنیاپرستان میرود
سکه میگردد به زور دست اگر از زر جدا
صائب میگوید که اگر طلا را میشد با زور دست از سکه جدا کرد، آنوقت علاقه به طلا هم از دل دنیاپرستان می رفت. به عبارت دیگر علاقه به طلا و مال دنیا همانطور در دل دنیاپرستان آمیخته است که طلا در سکه آمیخته شده است.
HRezaa در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۰ در پاسخ به مهرناز دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار:
درود بر شما همزبان گرامی
بنظر این کمترین
پنجه = پنجاه
شتابنده: در اینجا آدمی که سنش رسیده به ۵۰ سالگی و افتاده تو سرازیری عمر...
وقتی پنجاهسالگی آمد/ حال و احوال انسان هم دگرگون میشه
از نظر جسمی، و شاید هم از لحاظ روحی و ذهنی....
HRezaa در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۲ - مناجات به درگاه باری عز شأنه:
غیر قابل وصف .......
HRezaa در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده:
تو نیکی میکنی، من نه بد کردهام/که بد را حوالت به خود کردهام
ز توست اولین نقش را سرگذشت/به توست آخرین حرف را بازگشت
ز تو آیتی در من آموختن/ز من دیو را دیده بردوختن
چو نام توام جاننوازی کند/به من دیو کی دستیازی کند؟
ندارم روا با تو از خویشتن/که گویم تو و باز گویم که من
گر آسوده گر ناتوان میزیم/چنان کافریدی چنان میزیم
این کمترین بخاطر علاقه شدید به نحوهی گفتار استادان نظامی و سعدی، همراه با خواندن کتب دیگر بزرگان پارسیزبان، یکی از کتب استاد سعدی یا استاد نظامی رو هم میخونم، اشعار این دو استاد به نوعی برای من لذت محض هستند.
امروز اواسط دفتر اول مثنوی معنوی استاد مولانا، چند بخش را میخواندم
و امشب دیدن این چند بیت در شعر آغازین شرفنامه استاد نظامی، برای این کمترین دقیقا یادآور این ابیات از استاد مولانا از بخش ۸۰ دفتر اول مثنوی معنوی بود.....
گفت آدم که ظلمنا نفسنا/او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش کرد/زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش ای آدم نه من/آفریدم در تو آن جرم و محن؟
نه که تقدیر و قضای من بد آن/چون به وقت عذر کردی آن نهان؟
گفت ترسیدم ادب نگذاشتم/گفت هم من پاس آنت داشتم
هر که آرد حرمت او حرمت برد/هر که آرد قند لوزینه خورد
لطفعلی مدرس در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
به مظرم این غزل داره خلاصه داستان شیخ صنعان از منطق الطیر عطار رو بیان می کنه
سید حسین اخوان بهابادی در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۰ در پاسخ به برمک دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۴۱ - دیدن گرشاسب برهمن را:
عزیز من، اصطلاح تخمه کردیم یعنی چه؟
HRezaa در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده:
لذت محض و حظ وافر
خدایت بیامرزاد
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۸ در پاسخ به حمید هاشمی کهندانی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۹:
Ord در زبان انگلیسی ریشه است به معنای امر و دستور و نظم
Out Of order یعنی خارج از سرویس، برای دستگاهی که کار نمی کند.
در زبان عامیانه مردم هم شنیده ام که می گویند فلانی زیاد اُرد (اُرت) میده . برای کسی که خرده فرمایش زیاد داره و دستور میده
علی احمدی در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۸ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:
بنام ایزد
عالی
HRezaa در ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۲ در پاسخ به مهدی کاظمی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۲ - سؤال کردن رسول روم از عمر رضیالله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم:
سپاس فراوان
R M در ۷ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳: