گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

در کتاب چرا ملت ها شکست می خورند  در مورد زمان اپیدمی طاعون یا مرگ سیاه که از شرق دور تا اروپا گسترش یافته بود نقلی از بوکاچیو نویسنده ایتالیایی آمده او می نویسد:

برخی می گفتند یک راه برای در امان ماندن از شر این شیطان مهیب ،بد مستی ،لذت بردن کامل از زندگی،آواز خواندن ،شادی کنان پرسه زدن ،تمام امیال و نیازهای خود را در هر فرصتی برآوردن و بی اعتنایی به امور است گویی که حوادث لطیفه هایی پر اغراق باشند.

موقع خواندن این متن به یاد حافظ افتادم و عجیب این است که سال بروز طاعون بزرگ ۱۳۴۹ میلادی است یعنی در زمان جوانی حافظ .پس عجیب نیست که گرایش به می چه به عنوان نگاه پوچ انگارانه به زندگی یا حتی درمان بیماری که اتفاقا در آن زمان شایع بوده در ذهن حافظ هم تاثیر گذاشته باشد و او نیز می  نوشیده باشد .اما حافظ باهوش تر و خلاق تر از این است که در دام شرابخواری بیفتد .او همانگونه که از قرآن بهره می گیرد از این دوره گرایش به می هم درس می گیرد و چنین ابیاتی می آفریند 

متاسفانه در هیچ کتابی به تقارن دوره پنج ساله طاعون بزرگ با زندگی حافظ اشاره نشده و راز می گساری حافظ با این نگاه مطرح نگردیده است.

اما در خصوص ابیات باید گفت که حافظ در راه عاشقی می را عاملی برای مستی و نوعی هشیاری فراتر می پذیرد و هدف انسان ها در این دنیا را ساقی شدن و می دادن می داند گواه این مطلب همه غزل های اوست که پاره ای از آنها را شرح داده ام در بیت اول انتظار حافظ بعد از اتمام ماه روزه ، ساقی شدن انسان است طوریکه بتوانیم از او می بخواهیم .باید می در این خمخانه به جوش آمده باشد دلها باید برخاسته و آماده می دادن باشد .نه فقط روزه ای گرفته باشیم.

دیگر زمان توبه این زاهدان که جانشان را عزیز می دانند گذشت و نوبت رندی و شادی رندان است که می بنوشند و می بدهند .

در بیت سوم وقتی می گوید چنین باده خورد به ما می فهماند که چه منظوری دارد .این نوع باده خوردن قابل سرزنش نیست و سرزنش کردن چنین باده خورانی عین بی خردیست.

چنین باده نوشی که روی  و ریا و تزویر ندارد بهتر از این است که زهد خود را به مردم عرضه کنی و دورویی در آن باشد .

ما از دسته آنهایی نیستیم که خود را رند می دانند و دورویی می کنند و همکار و همراه دودوزه بازان هستند.این را خداوند که به اسرار آگاه است گواهی می دهد.

در بیت بعد اتفاقا بگزاریم صحیح است .حافظ می گوید اینکه ما به کسی بدی نمی کنیم در واقع فریضه اصلی است   داریم از خدا اطاعت می کنیم . درمصرع دوم هم نکته ظریف این است که آنچه مردم می گویند رواست را ناروا نمی دانیم . این برداشت صحیح ترین برداشت از معنای معروف و منکر در قرآن است .در قرآن کریم معروف و منکر لیست نشده اند بلکه تشخیص آن به انسان واگذار شده است .معروف یعنی آنچه انسانها خوب بدانند و منکر یعنی آنچه انسانها زشت بدانند.

حافظ پیروی از طریقت خود که باده خوری در آن مجاز است را مانعی برای زاهدان نمی داند و می گوید مگر ما از خون شما خورده ایم که ناراحت شده اید این باده را رزان تولید می کنند یعنی همانها که ساقی شده اند و می می دهند نه شما زاهدان زهد فروش.

این کار ما چه عیبی دارد و چه آسیبی به دیگران وارد می کند.تازه اگر هم خللی وارد کند ما که بی عیب نیستیم ممکن است ما هم اشتباه کنیم .توجه کنید که اگر این خلل را آسیب ناشی از بد مستی بدانیم با بیت ششم که گفته بود به کس بد نکنیم در تعارض خواهد بود .پس در اینجا خللی که ناشی از باده نوشی پدید می آید آسیب ناشی از بدمستی نیست بلکه نتایجی است که در اثر مستی یا آگاهی ویژه از حقیقت پدید می آید ممکن است ابطال پذیر باشد .این اوج خضوع حافظ و باور وی به عدم اطمینان در  عقاید را می رساند یعنی همان چیزی که زاهدان شریعت مآب آن را نمی پذیرند

حافظ از چون و چرا بگذر و می نوش دمی
نزد حُکمش چه مجال سخن چون و چراست

در بیت آخر هم چنین بحث هایی در باره خوردن می را بیهوده می داند و خوردن این می را یک حکم یا فریضه می داند و وقتی دستور هست دیگر چون و چرا نباید باشد باید فقط عمل کرد پس باید می نوشید .

امیر حسین فیضی در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

هیچی 

مهرنگار ۴۰ در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۳:

چه کار زشتی کرده بهرام.

گورخر نر وماده را در حال جفت‌گیری با تبر به هم دوخته.

جالبه که همراهانش هم تشویقش کرده اند.

رضا از کرمان در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۷ در پاسخ به احمد اسدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

 جناب اسدی درود بر شما 

درست میفرمایید که کاه نشان از خردی وبی اختیاری در طوفان عشق وسایر موارد است ولی در هیچ جا برای کاه صدا وگفتار منظور نشده  اصلا تا کنون شاهدی برای صدای کاه نشنیده‌ام  و در اینجا مستقیم به گفتار وصدا  اشاره شده ، نکته دیگر اینکه کوه هم در انعکاس صدا از خود اختیاری نداره وفقط کاه بی اختیار نیست.

شاید هم شما درست میفرمایید الله اعلم 

شاد باشی عزیز

نیما در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مفردات » شمارهٔ ۳۲:

توضیح بدیم که:

سعدی در این بیت («سگ هم از کوچکی پلید بود / اصل ناپاک از او پدید بود») از سگ به عنوان نمادِ ذاتِ پلید استفاده کرده است، اما باید توجه داشت که او در پی نفیِ سگ‌ها به عنوان حیوان نیست، بلکه از سگ به عنوان استعاره برای توصیف انسان‌های با ذاتِ بد یا تربیت‌ناپذیر بهره می‌برد.  

استفاده از سگ به عنوان نماد:  

   - در ادبیات پارسی (به‌ویژه در حکایات اخلاقی)، سگ گاه نماد وفاداری (مثل سگ اصحاب کهف) و گاه نماد پستی و دنائت است.  

   - سعدی در این بیت، سگ را نماینده آدم‌هایی می‌داند که از ابتدا شرور و تربیت‌ناپذیرند؛ یعنی کسانی که "اصلشان" ناپاک است و حتی با تربیت هم تغییر نمی‌کنند.  

حکمتِ پشتِ بیت:  

   - سعدی در آثارش (به‌ویژه گلستان و بوستان) بارها تأکید می‌کند که بعضی افراد به دلیل ذاتِ بد یا تربیت غلط، قابل اصلاح نیستند.  

   - این بیت احتمالاً در اشاره به انسان‌های خبیث یا منافق است، نه حیوانِ سگ.

توجه به بافتِ ادبی:  

   - در ادبیات کلاسیک، حیوانات اغلب نمادین استفاده می‌شوند (مثل روباه = مکار، شیر = شجاع).  

   - سعدی هم از این روش برای انتقاد از انسان‌ها بهره می‌برد، نه حکمِ کلی درباره حیوانات.  

این بیت یک تمثیل اخلاقی درباره انسان‌های شرور است. سعدی از سگ به عنوان استعاره استفاده کرده تا بگوید برخی افراد از اساس بدطینت هستند و تربیت در آن‌ها اثر ندارد.

"در این معنی سخن باید، که جز سعدی نیآراید"

موفق باشید.

همیرضا در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۴ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:

حَدیثِ مُدّعیان و خیالِ ...

حکایت زردوز و بوریاباف چنین است که «امیری برای تهیه زری، زریبافان را طلبید، بوریابافان هم حاضر شدند، امیر متعجبانه پرسید شما چرا آمده‌اید؟ گفتند اگر بافتن مقصود است که ما هم بافنده‌ایم.» یادداشتهای دکتر قاسم غنی در حواشی دیوان حافظ 

مهرنگار ۴۰ در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۳ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۰:

دختران تو تنها با موی و روی خود به نزد شاه آراسته شدند و هیچ ناراستی و فریبی در این بین نبود. انگونه که به شاه گفتی عیب و هنر دختران را خود دیدی و خود آنان را برگزیدی بی حرف زیاده.

رضا از کرمان در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام:

درود

  خیر الناس انفعهم للناس  یعنی بهترین مردم کسی است که برای سایرین سودمند باشد

 مصرع دوم = اگر تو سنگ نیستی چرا با کلوخ همنشینی

احمد اسدی در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۵ در پاسخ به رهایی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

دوست گرامی خانم یا آقای رهایی،

 

اگر چه پنج سالی از نوشتن پیام شما گذشته، اما من برداشت خودم را در مورد سوال شما مینویسم. 

 

اول اینکه سه بیت آخر این غزل از نظر معنا و مفهوم در هم تنیده و به هم وابسته هستند و برای درک بهتر دو بیت آخر بهتر هست که سه بیت را در کنار هم ببینیم با وابستگی مفهومی آنها.

 

دوم اینکه در بیت ماقبل آخر واژه " توست" باید " تو است" خوانده شود تا وزن شعر رعایت گردد.

 

سوم و از همه مهمتر اینکه در بیت آخر واژه های " کهیم" و دومین واژه "که" باید با فتحه کاف خوانده شوند به معنای "کاه". هر چهار خوانشی که تا امروز در ذیل غزل اضافه شده در بیت آخر "کُه" با ضمه و به معنای کوه خوانده شده که مفهوم بی اختیاری و ناچیزی عاشق را در خود ندارد.

 

لذا در سه بیت زیر:

 

 

من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما

سر درمکش، منکر مشو، تو بُرده‌ای دستار ما

 

واپس جوابم داد او، نی از تو است این کار ما

چون هرچه گویی وا دهد، هم‌چون صدا کُهسار ما

 

من گفتمش خود ما کَهیم و این صدا گفتار ما

زیرا که کَه را اختیاری نبود ای مختار ما

 

در بیت اول مولانا عشق را مخاطب قرار داده و او را پادشاهی یغماگر خطاب میکند که دستار که نماد شخصیت اجتماعی و دارایی اوست را غارت کرده است. در واقع مولانا عشق را دلیل به یغما رفتن نمادها و جلوه گریهای برونی و حتی دار و ندار خود میداند.

 

در بیت بعدی اما عشق پاسخ می‌دهد و می‌گوید که این اتفاق بازتابی از کارهای عاشق است. عشق در اینجا خود را به کوهی تشبیه میکند که انعکاس و بازتاب دهنده ( وا دهنده) نداهای مولانا است. تعبیر انعکاس ندا در کوه را مولانا در مثنوی چنین بیان کرده است:

 

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

 

در واقع عشق در پاسخ خود، کارها و به تعبیر عمیق تری قابلیت مولانا را دلیل اقبال عشق به مولانا میداند و خود را فقط انعکاس دهنده کارهای مولانا می داند.

 

مولانا اما در بیت آخر در مقابل اینکه عشق، خود را به کوه تشبیه کرده است، با تعبیری شاعرانه خود را به کاه تشبیه میکند. دوگانه کوه و کاه از دوگانه های زیبای ادبیات فارسی است که همواره کوه نماد بزرگی و شکوه است و کاه مظهر کوچکی و بی قدری. تعبیر بی اختیاری در مصراع آخر برای کاه هم در مثنوی توسط مولانا چنین نقل شده است:

 

ذره ای کاهم میان تندباد

خود نمی دانم کجا خواهم فتاد

 

لذا شاعرانگی بیت آن است که مولانا در مقابل شنیدن "کُه" از عشق، خود را "کَه" می‌خواند و اظهار کاه بودن را گفتار خود می داند  که به کوچکی و بی اختیاری خود در مقابل عشق اشاره میکند. خطاب مختار در انتهای غزل به معنای صاحب اختیار نیز به عشق است و بازگشت مولانا به مضمونی که در بیت آغازین این گفتگو بیان کرده بود.

مهرنگار ۴۰ در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۹:

در این داستان فردوسی بزرگ نشان میدهد چگونه هرج و مرج و فرو ریزش سلسله مراتب و حکمرانی باعث نابودی ده می‌شود.

چیزی که در آن زمان در ادبیات حتی فروسی نیز آموخته پذیرفته نیست آنست که برابری در رای  ( دموکراسی) الزاما به معنی هرج و مرج نیست. آنچه هرج و مرج را می آفریند نداشتن ساز و کار مردم سالاری و گزینش حاکم بر پایه رای اکثریت است. 

فرهود در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۵۷ در پاسخ به Jalaladdin Farsi دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

روم به حجره خیاط عاشقان فردا ...

thank you

it was helpful

ایمان مصدق در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴۷:

در خدمت خلق بندگی ما را کشت... از بهر دو نان دوندگی ما را کشت... هم محنت روزگار هم منت خلق... ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت...

Jalaladdin Farsi در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۴:

چو آمد روی مه رویم که باشم من ...

جب میرے محبوب کا ظہور ہو گیا تو اس ظہور کے اگے میری کیا ہستی ہے کہ میں اپنی انا پر اسرار کروں میں خود اپنے اپ کو اپنا تعارف بناؤں میں اپنی خودی کے حدود میں محبوب رہوں جو ہر خار عزم گلشن جب

رویا مقدسی در ‫۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۴ در پاسخ به مهرناز دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۵ - حکایت در معنی اهل محبت:

در بخش تصاویر همین صفحه، پاورقی مربوط به کتاب شرح بوستان دکتر خزائلی رو مطالعه بفرمایید.

Yousef Mahmudi در ‫۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

با سلام 

ای کاش معنی و شرح هیچ متن ادبی رو به هوش مصنوعی ندن خیلی بی احساس معنی میکنه

Jalaladdin Farsi در ‫۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳:

مشنو تو هر مکر و فسون خون را ...

Durd yani تَلْچَھٹ

 

 

کوروش در ‫۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام:

خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر

گر نه سنگی چه حریفی با مدر

 

تفسیر لطفا

سوره صادقی در ‫۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

به حیرت مانده مجنون در خیالش ...

به قایم راندن کنایه از زبون شدن.

سوره صادقی در ‫۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز:

شده گرم از نسیم مشک‌بیزش دماغِ نرگسِ بیمارخیزش

دماغ: مغز، حوصله، ذوق

دماغ گرم کردن کنایه از سرخوش کردن، سرمست و خوشحال کردن. اینجا گرم شدن دماغ را داریم که به همین ترتیب یعنی خوشحال شدن.

حالا اینکه چشمان خمار او از بوی خوش بدنش سرمست و خوشحال شده (آنچه به زعم من از بیت برمی‌آید) یعنی چه، بنظرم خیلی پیچش‌های شاعرانه داره و مطمئن نیستم اصولاً حرف اصلی  بیت را فهمیده باشم.

شاید هم صرفاً دارد آسمان ریسمان را بهم می‌بافد که بگوید این موجود زیبا، در همه چیز به کمال است.

با توجه به بیت بعد معنی این هم می تواند باشد که چشمانش قدر خوشبویی‌اش را می‌داند و بطور کلی خودش از ارزش خودش خبردارد و توان زیبایی و اعتماد بنفسش از آنگونه است که نمی‌توان حتی چشمش زد ـــ به این دلیل مهم که خودش قدر خودش را می‌داند و جلوی چشم زدن باقی را با اعتماد به نفسش می‌گیرد.

امیر گیاهچی در ‫۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

ما در ادبیات کهن واژه مشکی نداشتیم این واژه مانند واژه آبی متاخره 

به جای مشکی و آبی از واژه هایی مانند سیاه و تیره و کبود و لاجورد و ...استفاده می شد بنابر این در بیت :

چه جور کز خم چوگان زلف مُشکینت

بر اوفتاده مسکین چو گو نمی آید 

زلف مُشکین است زیرا آن را  با مُشک، معطر و خوشبو می کردند .

میان مشکین و مسکین هم نوعی جناس مصحف وجود دارد 

همچنین در این بیت حافظ 

به بوی نافه ای کاخر صبا زآن طره بگشاید 

ز تاب جعد مُشکینش چه خون افتاد در دلها 

می بینیم که تمام بیت در باره بوی خوش است که از زلف معشوق به مشام می رسد 

 

۱
۲۲۰
۲۲۱
۲۲۲
۲۲۳
۲۲۴
۵۷۱۰