هلیا در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۷:
چقدر زیبا بود...
Sarab در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۴:
اشعار حضرت مولانا همیشه یاد آور چیز های خوب و متذکر امور بد است ،اشعار ایشان کمینه ملی است
با تمام احترام به شاعران سرزمین کهنم ایران♥️
Sarab در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۴:
اشعار حضرت مولانا همیشه خوب بوده و همیشه یاد آور چیز های خوب و متذکر امور بد است،
با تمام احترام به شاعران سرزمینم ایران♥️
عباس در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۴ - نبشتن ز گفتن مهمتر شناس:
در مقدمه کتاب نگارش علمی اثر دکتر سیدعلی کرامتی مقدم به شرح و توضیح این بیت پرداخته شده است و مبنای تالیف دنگارش علمی همین بیت بوده است
داود در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او:
درود بر بانو روفیای عزیز درست می فرمایید.شوربختانه تعصبات مذهبی اجازه فهم سخن سعدی در مورد رفتار درست علی را به متعصبین نمی دهد درود خدا بر حضرت علی وحضرت سعدی وشما بانوی سلیم النفس وخوش فکر
تابان در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیهالسلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان میشوی پنهان مشو که اعمی ترا نمیبیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست:
با سلام خدمت دوستان و سه نقطه عزیز
ضمن تشکر از اظهارات شما اضافه کنم شاهنامه فقط حماسی نیس
و همچون دیگر آثار عرفای بزرگ سمبلیک و نمادین در غالب عرفان می باشد
و از جمله جنجال با دیو نفس پولادبن را ب چالش کشیده است.
علی زنگنه در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۵ - مطالبه کردن موسی علیهالسلام حضرت را کی خَلَقتَ خَلقاً اَهلَکتَهُم و جواب آمدن:
خیلی خلاصه عرض کنم؛ اعتراض به خلقت انسان های کافر و ظالم و به هر شکل در دید خودت خالی از معرفت الهی نداشته باش! تو خودت سعی کن بهترین مخلوق خالق باشی.
حکایت یک تیم فوتبال است که یک یا دو یا سه نفر گل می زنند ولی می گویند تیم ایران برنده شد و کل مردم ایران شادی می کنند. یعنی می گوییم تیم فوتبال ایران؛ در حالی که شاید متوجه نشویم چه کسانی در این مجموعه دست به دست هم دادند تا این گل را یک نفر بزند
در حالی که خیلی ها حتی می خواستند مانع پیروزی ایران باشند( از هم وطنان خودمان!!)
مازیار در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:
شادروان ریاحی در کتاب کلگشت در شعر حافظ می نویسد/ البتهدنقل به مضمون : بعد از واژه عمر باید "واو" بیاید که در قدیم توسط کاتبان حذف می شد : گر بود عمر و به میخانه رسم بار دگر / به جز خدمت رندان نکنم کار دگر ... یعنی دو قسمت اول شزط است و مصرع دوم جواب شرط
حسین جعفری در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۳۹ - تسلیم و رضا:
این عزیز کاشی "امرد" نبوده بلکه از زنان معروفه دوران رضا خان سردارسپه در زمان رئیس الوزرائی او بوده که چون دوتن ازدیپلمات های سفارت انگلیسی را درخانه خود پذیرائی میکرده و رئیس الوزراء میخواسته چشم زهری از انگلیسی ها بگیرد، درنتیجه ماموران خفیه او به خانه این زن حمله کرده آن دو تن را البته با احترام راهی سفارت انگلیس می کنند اما صاحب خانه یعنی عزیزخانم کاشی ویکی دوتن از خانم های همراه او را دستگیر و وبه امر سردار سپه شلاق زده و به ورامین تبعید می کنند و ملک الشعرا هم این قطعه را به همان مناسبت ساخته است.
خانم سیمین بهبهانی غزل سرای سرشناس عصر معاصر در کتابی به نام "با مادرم همراه" که زندگی نامه خودنوشت این سراینده سرشناس است به مناسبتی از این عزیز کاشی نام برده و می نویسد که مادرش خانم فخراغظم ارغون که از زنان روشنفکرعصرپهلوی اول و دوم بوده است، به اتفاق عده ای از زنان روشنفکر دوره پهلوی اول «انجمن نسوان وطنخواه" را تاسیس کرده بود، عزیز کاشی که درآن هنگام همسر سرداراجل پسر شیخ خزعل شده و صاحب خانه بسیار مجلل و احترامی شده بود قصد داشت با پرداخت مبلعی بعنوان کمک به این انجمن، او را نیز بعنوان عضو هیات مدیره پذیرا شوند، اما مادرم به صلاحیت سایراعضای مدیره، این کمک دست ودلبازانه اورا نپذیرفت و مدتی بعد عده ای به خانه سردار اجل ریخته واورا به قتل رساندند. عزیز کاشی هم که زن ثروتمندی بود و ازشوهرش سرداراجل هم ثروت و املاکی برایش باقیمانده بود، بخش عمده ای ازآنها را صرف کارهای خیره کرد.
خانم بهبهانی ازقول مادرش خانم ارغون می نویسد که عزیز کاشی زن جالبی بود درمدتی که من نزد او نشسته بودم، مرتبا ابیات حافظ را برزبان می آورد ومیگفت من نیمی از غزلهای حافظ را درحافظه دارم. با من هم(مادرم فارغ التحصیل مدرسه ژاندارک بود و معلم زبان فرانسه) مدتی به فرانسه حرف میزد.(نقل به مضمون از کتاب با مادرم همراه نوشته سیمین دانشور، نشرسخن تهران 1390).
همایون در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۲:
انسان همانطور که با دوست آشنایی و سلام علیک دارد با زمان با جهان و با هستی سلام علیک دارد، یک سر انسان بر گردن خودش است و یک سرش بر گردن دوست و یک سر دیگر دارد که در هستی است، انسان سر های زیاد دارد در دیروز و سرهای زیادی از فردا پیدا میشوند
این باور و این معنی را جلال دین زیاد بکار میگیرد، انسان دارای سرهای زیاد است که جاودان با هم سلام علیک میکنند و با هم کار میکنند با هم معامله و زندگی وشادی و مهرورزی میکنند و مهم تر رازورزی میکنند که با آن هم انسان به بزرگی میرسد و هم هستی آشکار تر و گلستانی تر میگردد
حمید آشوری در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
"بینوا شد گر چه دارد صد نوا" را ترجیح می دهم بر "بی زبان شد گرچه دارد صد نوا"
نادیه در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۹:
من اندر خور بندگی نیستم
وز اندازه بیرون تو در خورد من
مهدی عسگرپور در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:
یکی از دلایل دشمنی کلیسای کاتولیک با شاهنشاهی ساسانی جنگی بود که در زمان انوشیروان رخ داده بود. در این جنگ فرمانده ارتش ایران پس از گرفتن شهر اورشلیم ، صلیبی که عیسی مسیح بر آن کشته شده بود را با خود به تیسپون آورد. پس از پیروزی خسرو پرویز بر بهرام چوبین با یاری رومیان؛ پادشاه روم از او خواست تا آن صلیب را به اورشلیم برگرداند. پاسخ خسرو پرویز بسیار جالب است:
چو پور پدر رفت سوی پدر
تو اندوه این چوب پوده مخور
ز قیصر چو بیهوده آمد سخن
بخندد برین کار، مرد کهن
همان دار عیسی نیرزد به رنج
که شاهان نهادند آن را به گنج
از ایران چو چوبی فرستم به روم
بخندد بما بر همه مرز و بوم
در واقع قیصر میخواست با این کار کارناوال تقدس صلیب ( تکه چوب پوسیده ای که 600 ساله بود) راه بیاندازد و خود را میان مردم محبوب کند
خسرو پرویز به او میگوید که این کارهای خنده دار و بچه گانه را کنار بگذار و صلیب را برای او نفرستاد. این موضوع یکی از دلایل اصلی جنگ های بعدی با رومیان و در پی آن دشمنی کلیسای کاتولیک با پادشاهی ایران بود و سرانجام برای از میان بردن ساسانیان نقشه ای حساب شده کشیدند و با یاری مخالفان ایرانی حکومت، و اجیر کردن راهزنان ارتش ایران را شکست دادند.
حسین بحرانی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵:
زدو دیده خونفشانم، که نمانده اشک و آهی/ عجبا فتاده کارم به تبسم نگاهی
علی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۱:
لطفا تصحیح شود:
پرستنده آز و جویای کین ----> پرستندۀ آز و جویای کین
سزد گرد بدیگر سخن ننگری ----> سزد گر بدیگر سخن ننگری
بموی لشکر گهی ساختن ----> بآموی لشکرگهی ساختن
شب و روز نسودن از تاختن ----> شب و روز نآسودن از تاختن
برام پیر و جوان بر شتاب ----> بآرام پیر و جوان بر شتاب
به بر گستوان و بجوشن چو کوه ----> به برگستوان و بجوشن چو کوه
ببشخور آید پلنگ و بره ----> بآبشخور آید پلنگ و بره
من تیز دل را بتش سری ----> مکن تیز دل را بآتش سری
همانست کن شاه آزرمجوی ----> همانست کآن شاه آزرمجوی
کزو هیچ ناید چز از بهتری ----> کزو هیچ ناید جز از بهتری
چو صف برکشید از دو رویه سپاه ----> چو صف برکشد از دو رویه سپاه
سپدار ایران سپه را بدید ----> سپهدار پیران سپه را بدید
برافگند یپران هم اندر شتاب ----> برافگند پیران هم اندر شتاب
مار گوش و دل سوی فرمان تست ----> مرا گوش و دل سوی فرمان تست
برادرکه روشن جهان منست ----> برادر که روشن جهان منست
بایست رفتن که چاره نبود ----> ببایست رفتن که چاره نبود
سواران جوشن وران صد هزار ----> سواران جوشنوران صد هزار
ستاره سنان بود و خروشید تیغ ----> ستاره سنان بود و خورشید تیغ
بسوده اسب اندر آورد پای ----> بآسوده اسب اندر آورد پای
کمانها فگنده بباز و درون ----> کمانها فگنده ببازو درون
بخواند اندریمان و او خواست را ----> بخواند اندریمان و اوخواست (نام پهلوان تورانی) را
همی بسمان بر پراگند خاک ----> همی بآسمان بر پراگند خاک
یکی رابرگ بر نجنبید خون ----> یکی را برگ بر نجنبید خون
چینن تا بیامد ز جنگ پشن ----> چنین تا بیامد ز جنگ پشن
سواران ما گرد ببار اندرند ----> سواران ما گر ببار اندرند
بورد با من ببایدت گشت ----> بآورد با من ببایدت گشت
سپه را به ویست فرمان جنگ ----> سپه را بدویست فرمان جنگ
گیابر که از جنگ خود رستهای ----> گیا بر که از جنگ خود رستهای
همی برزو جنگ ما خواستی ----> همی بآرزو جنگ ما خواستی
بورد با او نیاویختند ----> بآورد با او نیاویختند
بیین نبینی که دیگر شدست ----> بآیین نبینی که دیگر شدست
بیین نبینی که دیگر شدست ----> بآیین نبینی که دیگر شدست
چنان بد کزین لشکر رنامدار ----> چنان بد کزین لشکر نامدار
تا گفته بودم که تندی مکن ----> تورا گفته بودم که تندی مکن
مپدار کو کینه بیش آورد ----> مپندار کو کینه بیش آورد
بورد جنگ او چو آهرمنست ----> بآورد جنگ او چو آهرمنست
گر ایدنک پیروز باشی بروی ----> گر ایدونک پیروز باشی بروی
نشاید که دارم ما جان دریغ ----> نشاید که داریم ما جان دریغ
بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ ----> بپوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
یکی بسمان برفرازید سر ----> یکی بآسمان برفرازید سر
که گر جنگ جویی یگی بازگرد ----> که گر جنگ جویی یکی بازگرد
بب و بسایش آمد نیاز ----> بآب و بسایش آمد نیاز
چو بر درفشان که از تیره میغ ----> چو برق درفشان که از تیره میغ
که بیژن بپروزی آمد چو شیر ----> که بیژن بپیروزی آمد چو شیر
سپه را یکی سوی هومان بساز ----> سپه را یکی سوی هامون بساز
که بگسست از بازوان زور من ----> که بگسستی از بازوان زور من
برفتند زان پی به بنگاه خویش ----> برفتند زان پس به بنگاه خویش
بگاه کردن ز کار سپاه ----> بآگاه کردن ز کار سپاه
سخن هرچ پیران بود گفته بود ----> سخن هرچ پیران بدو گفته بود
تشستنگه خسروی ساختند ----> نشستنگه خسروی ساختند
ازان پس جو از جای برخاستند ----> ازان پس چو از جای برخاستند
سپه را همی بگذارند ز آب ----> سپه را همی بگذراند ز آب
نه ازان کرد کید بر ما بجنگ ----> نه ازان کرد کآید بر ما بجنگ
بپنجم سخن کگهی خواستی ----> بپنجم سخن کآگهی خواستی
کمن بددلی پیش او شو چو شیر ----> مکن بددلی پیش او شو چو شیر
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر ----> پس آن نامهٔ شاه فرخ هجیر
سپهدار رزی دهان را بخواند ----> سپهدار روزی دهان را بخواند
مگر کز میان تو رویه سپاه ----> مگر کز میان دو رویه سپاه
بپیوندم این هر و آیین و دین ----> بپیوندم این مهر و آیین و دین
بسایش آیند ز آویختن ----> بآسایش آیند ز آویختن
سپه را سراسر بجنگ اند آر ----> سپه را سراسر بجنگ اندرآر
بغوش تنگ اندر آورد زود ----> بآغوش تنگ اندر آورد زود
درختی بنوی بکینه بگشت ----> درختی بنوٌی بکینه بکشت
فگند این چنین کینهٔ نو دارز ----> فگند این چنین کینهٔ نو دراز
بباید زدن سر بر همگروه ----> بباید زدن سربسر همگروه
بگودرز بر آفرین خواند ----> بگودرز بر آفرین خواندند
فرستاده گفت پیران شنید ----> فرستاده چون گفت پیران شنید
مشست از بر بادپای سمند ----> نشست از بر بادپای سمند
بدن کار او کس گنهکار نیست ----> بدین کار او کس گنهکار نیست
ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز ----> ترا ای جهاندیدهٔ سرفراز
تو پیروز باشی بویختن ----> تو پیروز باشی بآویختن
که دانست کید یکی شهریار ----> که دانست کآید یکی شهریار
بریده سرانشان فگنده براهچ ----> بریده سرانشان فگنده براه
برآورد گه جای گشتن نماند ----> بر آوردگه جای گشتن نماند
ز راه کیمن برگشادند گرد ----> ز راه کمین برگشادند گرد
بگاه کردن بر پهلوان ----> بآگاه کردن بر پهلوان
چز بشنید گیو این سخن بردمید ----> چو بشنید گیو این سخن بردمید
که جوید بورد با او نبرد ----> که جوید بآورد با او نبرد
چو پیران چنان دید برگشت زری ----> چو پیران چنان دید برگشت زوی
درود آن کجا برزو خود بکشت ----> درود آن کجا بآرزو خود بکشت
بلاون که آمد سپاه گشتن ----> بلاون که آمد سپاه گشن
بدرد جگر برگسستند زار ----> بدرد جگر برگرستند زار
خروشان بیامد به آوردگاه ----> خروشان بیامد بآوردگاه
دو سالار زین گونه زرم آزمود ----> دو سالار زین گونه رزم آزمود
بدان بلا اندر آویختند ----> بدام بلا اندر آویختند
بسودگی باز برخاستند ----> بآسودگی باز برخاستند
که تا سینه کهرم بد و نیک گشت ----> که تا سینه کهرم بدو نیم گشت
که هستس جهان پهلوان سربسر ----> که هستی جهان پهلوان سربسر
بست از بر سنگ سالار تور ----> بجست از بر سنگ سالار تور
درفی ببالینش بر پای کرد ----> درفشی ببالینش بر پای کرد
بوردن او میان را ببست ----> بآوردن او میان را ببست
ارگ همچنین تیزرانی کنند ----> اگر همچنین تیزرانی کنند
ابا گرد پیران بورد تفت ----> ابا گرد پیران بآورد تفت
چو رفتی بورد توران سپاه ----> چو رفتی بآورد توران سپاه
مرا بهره نمد بهنگام جنگ ----> مرا بهره نآمد بهنگام جنگ
برو کفریننده یار تو باد ----> برو کآفریننده یار تو باد
ز لشکر بورد لهاک تفت ----> ز لشکر بآورد لهاک تفت
جز من نباشدش فریادرس ----> جز از من نباشدش فریادرس
بباید نشستن برام و شاد ----> بباید نشستن بآرام و شاد
نشاید که دارای دل من بدرد ----> نشاید که داری دل من بدرد
گرفتش بغوش در تنگ زود ----> گرفتش بآغوش در تنگ زود
برآنرد سر هرچ میخواست کرد ----> برآورد سر هرچ میخواست کرد
بغوش او اندر آورد دست ----> بآغوش او اندر آورد دست
مرگ زنده او را بر شهریار ----> مگر زنده او را بر شهریار
بیین پس پشت لشکر چو کوه ----> بآیین پس پشت لشکر چو کوه
گروی زره را بیاودر گیو ----> گروی زره را بیاورد گیو
بدیبار رومی تن پاک اوی ----> بدیبا رومی تن پاک اوی
بآغوش ترک اندرون گستهم ----> بغوش ترک اندرون گستهم
علوی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
با عرض ادب و احترام خدمت دوستان و فرهیختگان گرامی
در رابطه با دوزخ و یا ترس از آتش دوزخ
برای بزرگواری همچون سنایی دوزخ به معنای واقعی کلمه جایی که آتش سوزان باشد نیست بلکه در تصور عرفا دوزخ جایست که نفس بر انسان غلبه میکند و بهشت جایست که انسان بر نفس غلبه میکند و برزخ جایست که انسان در کشمکش نفس میباشد
بدیهی است که نمیتوان عارفی چون سنایی را با ادراک خودمان قضاوت کرد
همایون در ۵ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۰:
صلاح دین یا شمس همان سینه عاشق است که چون آبی روان در هستی جاری است که میرآب آن کسی است که به فرمان این غزل نباید نامش برده شود
سرّ سرّ این فریاد رس، و میرآفتاب دل همان کسی است که نباید نام او برده شود چون آنوقت شخصی میشود و یکنفر بت میشود و موضوع عوضی دریافت میشود و عظمت این معنی بهم میریزد چون هرچند این غزل سرّ بزرگی را که فریاد رس آخر و تنها فریاد رس است بسادگی بیان میکند ولی با اشاره به نام صلاح دین از آن میگذرد تا شنونده خود دریابد و به این حس بزرگ خود که بیرون از اوست ولی در دل او جای دارد نزدیک شود
مهدی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۹ - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم:
شیخ اینهمه راز گفته چرا به اون بیت میر بدیم
امه اینطوریه شاه نامه هم پر از نژادپرستی
ضمنا کلمه یمرد را در بیت بهد معنا کرده
جهان آن تو و تو مانده عاجز
و اشاره به چم دیگر
مادر در ۵ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمیبینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح:
لطفا این بیت را معنی بفرمائید.
گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن
با سپاس
ماهان در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸: