گنجور

حاشیه‌ها

 

دکتر مسعودی گاوگانی 🌐

گاه گاهی من دلم می گیرد و دستم می نویسد از دل آشفته ام


دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۱۰ روز قبل، یک شنبه ۷ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۴:

اگر بالا روم ، پستی گریزد
اگر پستی روم ، بالا گریزد

مولانا می گوید: غم و انسان ، اجتماع نقیضین است اگر غم باشد انسانیت و عشق ، کم می شود و هرچه انسانیت و عشق ، بیشتر می شود پستی و غم ، کم می شود.
اگرچه در مورد غم سروده شده اما در همه جا صدق می کند حتی در مورد شخصیت آدمی یعنی
مراتب انسانیت ، رابطه معکوس با میزان غم دارد.

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۳ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:

فاجعه ، فاجعه است و دل هر انسان را به درد می آورد. فرقی نمی کند مسلمان یا ارمنی باشد. فاجعه ، فاجعه است. از هر فاجعه ای متاثر می شویم. متاثر شدن انسان ، دلیل بر مذهب و دین او نیست. وقتی از فوت یک ارمنی ، متاثر می شویم و هنری می سازیم ، ارمنی نیستیم بلکه انسانیم.
مرز انسانیت به دین و مذهب و رنگ و زبان و ... نیست. مرز انسانیت تا مرز حیوان شدن و خدا گونه بودن است. انسان نه تنها از مرگ مومن و کافر و بلکه از مرگ هر موجود زنده ناراحت و متاثر می شود. برای همین هم بوده است که پیامبر عزیز اسلام ، مکه را بدون کشتار فتح کرد و به کافران ، اجازه اقامت و زندگی داد.

drgavgani@

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۴ ماه قبل، دو شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵:

نشان ماه می‌دیدم به صد خانه بگردیدم

از این تفتیش برهانم تو را خانه کجا باشد؟

یعنی اگر به دنبال نشان ماه باشید ، نشان را می یابید نه ماه را

 

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۷ ماه قبل، جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:

جناب ناشناس نوشته:
زو مخفف ز او است و ز او هم معنای ز آن را دارد. جایگاه زو، جایگاه تعلیل برای فریب خوردن است. یعنی چون ترازو نداری، به علت همان(یعنی از او=از آن) است که فریب می خوری.
یک سوال ساده:
اگر معنی زو یعنی از او چرا مولانا نگفته " ترازو گر نداری پس ترا ره می زند هر کس"
که هم وزنش درست است هم معنی مد نظر آقای ناشناس را می دهد. مولانا با یک تیر دو نشان زده اگر زو معنای زود بدهد. یعنی معنای مد نظر ناشناس با قید زود یا سریع و البته آسان اتفاق خواهد افتاد. تنها یک آرایش کافی است تا زود و آسان ، از راه بدر شوی.
@drgavgani

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵:

که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا
به نظرم تمامی ویژگی هایی که مولانا برای شراب قیامت خود می شمارد و برای گفتنش از کریم ساقی کمک می طلبد در همین یک مصرع آخر خلاصه و تمام می شود.
به جویی روان و متصل شو که از دریا روانه است.
به قول سخنوران زمانه
یعنی به دنبال استعدادهای ذاتی خویش برو که به دریای وجودی تو وصل است .

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲:

مائده معمولاً سفره را گویند و مایده آنچه در سفره گذارند را . هرچند به اصطلاح ، هر دو در یک معنا نیز استفاده می شوند.
کشیده مایده یک میل در میل
مگس را گاو دادی پشه را پیل .
نظامی .

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲:

قطیعت به معنای گله بودن و رمه شدن و چهارپا نمودن است. جان ز قطیعت برست یعنی جان از مرحله بخور و بخواب و چهارپا بودن رها شد و گذشت.

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:

شاعر در حالیکه خیلی به او نزدیک است ، بیقرار خود معشوق است. سر مولانای عاشق همیشه به پای معشوق است. به هر جا که برود با اوست . ساکن کوی و برزن معشوق نیست که اگر معشوق از این کوی برود مولانای عاشق همچنان سر ز کوی معشوق برندارد. مولانا عاشق معشوق است عاشق کوی او نیست و هرجا پای معشوق باشد سر مولانا آنجاست ، نه در کوی معشوق.
عشق و بیقراری مولانا تا حدی است که روز و شب را مجنون خواهد کرد و روز و شب نیز ماهیت خود را از دست خواهد داد. روز و شب را کی گذارم روز و شب
در قاموس او روز و شب معنی ندارد وقتی هوای بیقراری در همه اوقات شبانه روز ، در سر مولانا بوده و هست روز و شب معنی ندارد. روز بودن خورشید است و شب نبودن آن است اما هوای بیقراری معشوق، همیشگی است ، بود و نبود ندارد و روز و شب هم ندارد. او که مجنون معشوق است هر روز و هر شب یعنی به همه اوقات و همه جا ، جان و دلی را که از عاشقان می خواستند ، نه یکبار که هر روز و هر شب به معشوق می سپارد.
اما مگر او نمی داند و با اینهمه بیقراری روز و شب ، هنوز ندانسته است که در مغز او چیست؟ تا نیابم آن چه در مغز من است؟
او می داند چه چیزی در مغز اوست و تا آن را از معشوق بدست نیاورد روز و شب و حتی یک لحظه به اندازه سر خاراندن ، فرصت از دست نمی دهد. همچو چنگ یا تاری در دست عشق معشوق است که با هر زخمه او ، گردون گردان را ، پر از رمز و راز (ناله و زار) می کند. (همانند زخمی که شمس زد و رازی که مولانا سرود)
در حالیکه مولانا می توانست ساقی گری خدا را به نوع دین و مذهب خود یا به فرد خویشتن محدود کند اما نوع بشر را خمار خمیر ازلی می داند و این تفاوت ها را محل نمی گذارد تا قطار عاشقان خدا را محشون از هر بشری بداند که در جستجوی خداست. و بی خبر از حجم بار و نوع بار ، مستانه به زیر بار او می رود تا اینکه به قند فضل وصال او ، روزه اش را افطار کند و از خوان فضل او ، لقمه ای بردارد و فاضل شود و درست در این صورت است که روزگارش عید خواهد شد و جان انتظارش به عید خواهد نشست و عیدهای دیگر را وقفی نخواهد گذاشت. اما این عید کی خواهد بود؟ روز بعد
روز بعدی چه موقع است؟ روزی است که جان مولانا تشنه تر شود و ابر دیده هایش و باران اشک هایش این تشنگی را رفع نکند. لذا او همچنان و هر روز و شب ، منتظر باران رحمت الهی و بیقرار هوای اوست. باران فضل و ...
ممنونم
ای مهار عاشقان در دست تو

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۲ سال قبل، چهار شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۶:

به نظر می رسد یک تناقض ظاهری در این دوبیتی وجود دارد. اگر کسی مونس روزگار است نمی تواند برای کسی که در آن روزگار است مونس نباشد و اگر آن فرد در آن روزگار نیست پرسیدن این سوال غلط است که چونی بی من ؟
چونی ؟ که کلمه پرسش از کمیت و کیفیت است در مورد کسی که مونس روزگار و همدم غمگسار است چه معنی می دهد ؟
کسی که مونس روزگار است نمی تواند خراب باشد که خرابی و مونسی روزگار در یک نفس نمی گنجند. پس مولانا پی چیست؟
من با رخ چون خزان ، خرابم بی تو
رخ من چون خزان است و هر لحظه به موی بادی بند است و در پی آن زمستانی است که سردی و حکایت یخ بندان دارد، خزانی که چنین ماهیت و وصفی دارد و هر رنگش به برگی زرد می ماند ، بی تو خراب است.
و نکته همین جاست ، انسان نباید خود را بی او کند تا رخ خزانش ، خرابتر نشود.
والا او مونس روزگار است خود را از هیچ کس دریغ نخواهد کرد که او همدم غمگسار و رخی چون بهار دارد که شادبی و طراوت از هر طرفش می بارد.

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول:

جرعه خاک آمیز چون مجنون کند
مر ترا تا صاف او خود چون کند
هر کسی پیش کلوخی جامه‌چاک
که آن کلوخ از حسن آمد جرعه‌ناک
در برخی سایت ها و بعضی نوشته ها و گفته ها این ابیات به شرح زیر آمده است :
باده درد آلودتان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند
یا
باده خاک آلودتان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند
هر کسی پیش کلوخی سینه چاک
کاین کلوخ از حسن گشته جرعه ناک
اما به نظر می آید ابیاتی که در گنجور نوشته شده ، صحیح تر از دیگر ابیات باشد.
آمیخته شده با آلوده شدن متفاوت است لذا جرعه خاک آمیز با جرعه خاک آلود یا باده خاک آلود بی نهایت متفاوت است و جرعه خلقت انسان با خاک آمیخته شده است و هیچ وقت با خاک آلوده نمی شود.
از طرف دیگر چاک کردن جامه با چاک کردن سینه متفاوت است و اولی نشان از شرمگین شدن و خجلت زده شدن دارد و دومی نشان از عاشق دلسوخته و آزرده شدن و دل سوخته شدن دارد.
هرکس پیش کسی که جرعه ای از حسن او دارد خجالت زده و شرمگین است چه برسد به کسی که جرعه ناک از او و غرق هزاران جرعه ای از حسن اوست. در حالیکه اگر این بیت با استفاده از سینه چاک گفته می شد ذکر این نکته که هرکس ، سینه چاک و عاشق هر جرعه ای از اوست هرچند می تواند درست باشد اما نشان اوج حسن او نیست مگر اینکه در مقابل حسن او شرمگین و حجالت زده باشیم.

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۸:

برای صحیح خواند بیت دوم ، باید مصرع دوم را بدین صورت خواند: آن گوهری کو آب شد ، آب _ بر_ گوهر زند

 

دکتر مسعودی گاوگانی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲:

از نظر وزن و قافیه و معنا به نظر می رسد مصرع اول بیت هشتم می تواند چنین باشد:
" درون صومعه ، مسجد ، تویی مقصودم ای مرشد "