گنجور

 
سعدی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جز فکر توأم کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقهٔ موئیت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیده است تو را، بر مَنَش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟

همه دانند که در صحبت گل، خاری هست

نه منِ خام‌ْطَمَع، عشق تو می‌ورزم و بس

که چو منْ سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد، خاکی ز مُقامِ تو بیاوَرْد و بِبُرد

آب هر طِیب که در کلبهٔ عطاری هست

من چِه در پای تو ریزم، که پسندِ تو بُوَد؟

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دَلقِ مُرَقَّع به دَرآیم روزی

تا همه خلق بِدانَنْد که زُنّاری هست

همه را هست همین داغِ مُحبّت، که مراست

که نه مستم من و در دورِ تو هُشیاری هست

عشقِ سعدی نه حدیثی است که پِنهان مانَد

داستانی است که بر هر سرِ بازاری هست