گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۴:

این گونه دوستی در جهان نمونه ندارد، گویی هیچ چیز در جهان برای جلال دین نیست و جهان خالی خالی است و فقط یک دوست هست
ممکن است چنین چیزی دیگر برای هیچ کس روی ندهد و در گذشته هم روی نداده است، در صداقت جلال دین هم هیچ تردیدی نیست، آنچه میتوان با زیرکی دریافت این است که جلال دین یک فرهنگ و معرفتی نوین برای انسان طراحی و درمیان می گذارد. این دوری جسمانی از صلاح دین نیست که در این غزل و بسیاری غزل ها به ظاهر با زبانی شیوا و رسا و بسیار سوزناک بیان میشود، بلکه اهمیت و بزرگی و گرانبهایی این فرهنگ است که انسان در مرکز آن نشسته است و جان غزل های فراق از سوی جلال دین را شکل میدهد

بهرام در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۴۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

با درود
به نظر می آید مصراع اول بیت سوم نیاز به تصحیح دارد
یک ذره گر از آن خاک ....
به معنی : اگر یک ذره ...
با سپاس

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۱:

از غزل های کمیاب که جلال دین خود را صاحب و بنیانگزار فرهنگ جان و عرفان معنوی خاص زیرکان معرفی میکند هرچند همواره پیشتر خود را خاموش و پنهان و همه اعتبار را به دوست وشمس و صلاح دین نسبت میداد
و حتی گواه و درستی آنرا نیز بیان میکند که یکی صداقت یگانه خود و یکی هم تصدیق و تایید دوست صادق خود صلاح دین است

فربد در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را:

«جان همه روز از لگد کوب خیال/ وز زیان و سود وز خوف و زوال.»
«نی صفا می ماندش نی لطف و فر/ نی به سوی آسمان راه سفر»
مولانا داره میگه فکر کردن این اجازه رو نمیده به رهایی و حس سر خوشی برسیم.
زیرا افکار ما را از لحظه حال دور می‌کنند.
فکر کردن همان صدای درون سر ما هست که هرگز خاموش نمی‌شود.
افکار آلوده به زمان گذشته و آینده می باشند.
چیزی که به آن دسترسی نداریم و قابل لمس نیست بخاطر همین از کلمه «خیال» استفاده کرده.
لحظه حال کلید سر خوشی و لذت هاست.

محمود در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۸ - در حکمت و قناعت و عزلت:

انسان تا انسان فرق دارد. چنانکه سرزمین تا سرزمین هم. اما طبیبانی را اعتقاد این است که جماع و نزدیکی هر دو هفته یکبار سزد. یعنی ماهی دو بار. چونانکه خاقانی گفته است: "به ماهی دو وقتم بباید جماعی" خداوند مسئولان بد کشورهای جهان را نابود کرده و مسئولانی خوب بر جهان بگمارد که بی همسران را همسرانی رسد و از لذت های دنیوی حلال بهره مند گردند.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

سال‌ها این غزل را می‌خواندم ولی منظور این بیت را نمی‌فهمیدم:
و گر کنم طلب نیم‌ بوسه صد افسوس
ز حقۀ دهنش چون شکر فروریزد
چون وقف و وصل‌ها را اشتباه متوجه شده بودم. فکر می‌کردم حافظ داره تأسف می‌خوره و این ترکیبِ «صد افسوس» از زبان حافظ است و نمی‌فهمیدم چه چیزی از حقۀ دهنش مثل شکر فرو می‌ریزد.
تا این که آواز شوشتری استاد (که در این صفحه لینکش آورده شده به همراه ویولن زنده‌یاد بدیعی) را گوش کردم تازه متوجه شدم اشتباه می‌خوانده ام.
در واقع «صد افسوس»، فاعلِ فعلِ «فروریزد» است.
اگر از حقۀ دهنش، نیم‌بوسه بخواهم، صد افسوس مثل شکر فرو می‌ریزد. یعنی افسوس‌ها هستند که از دهانش خارج می‌شوند.
توضیح جناب تاوتک در این صفحه در باره وجهِ شَبَهِ حقه، بسیار زیباست.

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۰:

غزل هنجار شمس دین
یکی از هنر ها و توانایی های انسان که هنر 'بزرگی و سروری' انسان و هنر ستایش و نمایش و آرایش این توانایی است اندک اندک نزد انسان ها رو به خاموشی میرود. بجای آن ستایش و بزرگداشت کارخانجات، دستگاه ها، اتومبیل ها و کامپیوتر ها رونق فراوان یافته است و ستایش انسان در حد هنر خوانندگی و هنرپیشگی و قهرمان ورزشی و گهگاه سیاستمداری و از این قبیل است که البته هنوز جای قدردانی دارد!
این هنر بزرگ و فاخر و برتر نزد جلال دین به اوج خود رسیده است و شاید کس دیگری پیدا نشود که گوی سبقت را از او برباید، پیش از او هم ستایش ها ویژه شاهان و پیغمبران و امامان دینی و حکومتی بوده است و کمتر ستایش خود انسان.
شاید با آگاهی پیشاپیش از این واقعیت است که با قاطعیت می گوید کسی نه در گذشته و نه در آینده پیدا نمی شود که کرامتی در حد و اندازه شمس داشته باشد و او را میرآب جویبار روان آدمی می نامد تا امید را برای همیشه زنده نگاه دارد و انسان را از خطر سقوط از مقام والای آن که مقام شاه هستی، رازورز هستی و سمندر آتش عشق و پیامبر حقیقت و پوینده دریای دانش و معرفت است نجات دهد. او با این آگاهی است که پرچم انسان را بنام شمس در هستی به اهتزاز در می آورد و فرهنگ و هنجار آدمی را بنیاد می نهد
خرابی دین و دنیا را نباشد هیچ اصلاحی
مگر از لطف بی‌پایان وز هنجار شمس الدین

دکتر محمدحسین بهاری در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شاپور سوم » پادشاهی شاپور سوم:

درود بر دوستان و هم‌میهنان پاک‌نهاد
گرامیان شاید اگر واژگان، نوشته‌ها و برنویس‌ها در این جای از گنجور پارسی باشد. که این کمینه کاری است در پیشگاه خداوند زبان پارسی و آفریننده شه‌نامه بزرگ، فرزانه خردمند پردیسی یگانه.
شاید= شایسته است
برنویس= حاشیه
فرزانه= خکیم
پردیسی= کسی که در پردیس زندگی میکند، فردوسی

سعید ح در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » ساقی‌نامه:

با سلام و سپاس
منظور از که اینک فتادیم یاران ز هم چیست؟
آیا منظور مرگ دوستان است؟

سنا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰:

وزن این شعر فاعلاتن مفاعلن فعلن هستش ، اشتباه گذاشتید وزن رو

مصطفی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۶:

درست خوندن این بیت چطوریه ؟ لطفا راهنمایی کنید
داستان رستم و اسفندیار
به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست

محمد در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ - ماه کلیسا:

با سلام
دوست عزیز آقامرتضی بله این شعر مخاطب خاص داشته. یه دختر مسیحی که هم دانشگاهی استاد شهریار بوده و قتی شهریار در حال تحصیلات دانشگاهی بوده. ولی بخاطر تفاوت اعتقادات و دین دختر و شهریارو عدم موافقت پدردختر بهم نرسیدن و این شعر در نامه های دختر مسیحی که از شهریار دریافت کرده موجود بوده .....وقتی بعد از ترک تحصیل دانشگاه شهریار مریض میشه و گوشه بیمارستان بستری میشه دختر بصورت اتفاقی متوجه وخامت حال معشوق قدیمی میفته و به شهریار در بیمارستان سر میزنه و استاد فلبداهه غزل معروفش رو براش می سرایند ((آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا )) این غزل شهریار رو هم مطالعه بفرماپین تا متوجه اصل داستان بشین ....
متاسفانه بخاطر هر چه که اسمش رو بزاریم این قسمتهای زیبای قصه گم شده ولی بنده هم در دوران تحصیلات دانشگاهی در سی سال قبل این داستان رو از استاد ادبیاتم که محضر استاد شهریار هم رسیده بودند شخصاْ فهمیدم . شنیدم .امیدوارم تونسته باشم پاسخ سوال شما رو در حد بضاعت خودم داده باشم

آروین در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

در رابطه با کروی بودن زمین گمان می کنم که قبل از فیثاغورث هم مثلا در قرن سوم در کتب امام احمد ذکر شده است
در واقع مسلمانان از صدر قائل به کروی بودن زمین بوده اند

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک
در مصر اول دوزخی مترادف آدمی یعنی انسان گرفتار درمادیات است که دلبسته چیزهای این جهان شده است و همواره خواستار افزودن بر آنها میباشد . و بهشتی مترادف پری ، یعنی انسانی که به معنویت و کمال رسیده و نیک بختی و آرامش نصیب او گردیده است . معنی مصراع دوم مذمت امساک و تشویق به سخاوتمندی ست . انسان دلبسته به ثروت های مادی با بخشش قسمتی از اموال خود به فقرا و انسان برخوردار از شراب ایزدی با گفتار و کردار خود دیگران را از این می معرفت برخوردار کنند . عدم این بخششها در هر مذهب و مرامی (کفر ) پوشاندن راه معرفت و در بعد مادی مسدود کردن برکت اموال انسان خواهد شد .

سپهر در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳:

عقل است که چیزها از موضع جوید
تمییز و ادب مجو تو از مست و خراب
عقل است که چیز ها ز موضع جوید
این درسته
بالای هشتاد درصد رباعی های این سایت مشکل دارن انگار دادن بچه هفت ساله نوشته
نمیدونم شایدم از قصد اینطور نوشته میشن

طاهره در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۳ - پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را:

زر جعفری: «طلای خالص منسوب به جعفر نامی که کیمیاگر بوده است و بعضی گویند پیش از جعفر برمکی زر قلب سکه می‏کردند، چون او وزیر شد حکم فرمود طلا را خالص کردند و سکه زدند و بدو منسوب شد.»

پدرام شعبان‌زاده زیدهی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۲ دربارهٔ همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱:

متاسفانه در پاره ای از ابیات فاصله گذاری ها درست رعایت نشده اند برای مثال در بیت دوم "تاکنم" باید به صورت "تا کنم" تصحیح شود.
از طرف دیگر در بیت پنجم "عشق کهن تازه گشت" صورت درست بیت به نظر می آید و در بیت هفتم نیز واژه "ما" در ابتدای مصرع دوم اضافه است.
در تعداد زیادی از غزل های دیگر همام که در سایت شما مطالعه کردم از این قبیل اشتباهات دیده میشد لطفا در تصحیح و ویرایششان اهتمام بورزید.
با تشکر

هومن معمارپناهی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۳۳:

مهدی ساکی در اجرایی زنده در عمارت روبرو این شعر راخوانده است .

مژده در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

حسی که از این شعر دریافت کردم این بود که سعدی پس از غوطه ور شدن در بحر عشق به کنار آب رسیده «امروز حالی غرقه ام تا با کناری اوفتم، آنگه حکایت گویمت غرق دل غرقاب را» ،و الان آنچنان مشتاق تجربه دوباره است که قراری برایش نمانده، «ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را»
«مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس» و «روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را» با محبوبی همسفر شده که تجربه جدیدی رو براش رقم زده و بعد از اون تجربه و جدایی ، مفهوم دنیا براش تغییر کرده و هر چیزی در این دنیا به یاد محبوب میندازتش و به سمت اون میکشوندش«آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را»
و در آخر این که این اتفاق به یک باره نیافتاده و خود سعدی برای رسیدن به این حال تلاش زیادی کرده «وقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم» اما خوب تا محبوب نخواد این حال برا کسی میسر نمیشه و اونه که انتخاب میکنه چه کسی رو در این بحر به دنبال خودش بکشونه «او میکشد قلاب را»

۱
۱۹۸۴
۱۹۸۵
۱۹۸۶
۱۹۸۷
۱۹۸۸
۵۷۳۱