رامین عباسی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:
در بیت چهارم مصرع دوم :
در دامنش آویز که در وی اثری هست
بنظر جفت و جور در میاد
محمد علی شهریزی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانهای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ میزنند:
سلام امیر عزیز
بابت بیت دهم خطاب کننده کیست؟
بنظرم این طور که شما می فرمایید ضمایر دو مصرع متفاوت می شود
علی شاهنوشی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷:
این شعر یکی از عمیق ترین مفاهیم را در دو بیت هویدا میسازد. این مفهوم که همه ی دنیای هستی و خارجی، بر اساس ذهنیات و تصورات ما عمل می کند. اگر ما دنیا را زیبا و نعمت و عشق بدانیم، چیزی غیر از این نمیبینیم. بر این اساس است که بزرگان گفته اند گنج و نیرو از درون ماست.
در جای دیگری مولانا می فرماید:
گنج دل زمین منم سر چه نهی تو برزمین
قبله ی آسمان منم رو چه به آسمان کنی؟
از محبوب ترین رباعیات مولوی از نظر بنده
فرهاد حیدری در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:
با درود به دوستداران گنجور، بالاخص علاقمندان به مولانا؛
برخی از دوستان طالب شرح و تفسیر هستند، لذا بنده در حد وسع، تعبیر خودم را مرقوم میکنم، البته که این تعبیر شخصی بنده هست و کوچکترین ادعایی بر صحتش نیست. با تشکر.
ابتدا معنی ظاهری:
در این شعر مولانا از مجنون سخن میگوید که سوار بر شتری به سوی یار خود در حرکت است، مجنون غرق در سودای لیلی و شترش حیران در پی کره اش است. به محض اینکه مجنون در فکر معشوق، حواسش مختل می شود، شتر که مترصد این حواس پرتی مجنون است، راه کج میکند به سمت کره ش!! تا مجنون به خود آید، فرسنگ ها از مبدا دور شده. با چنین وضعیتی، مجنون سالها در راه خواهد بود و به منزل نمیرسد، به همین خاطر رو به شترش گوید: من و تو هر دو عاشقیم، در حالیکه معشوق های ما در دو مسیر متضاد هستند، پس همراهی ما مناسبتی ندارد! تو نه میل با من داری نه اختیارت با من است!
از اینجا حضرت مولانا اشاراتی به دو مشبه اصلی شعرش میکند، درواقع مجنون استعاره از جان(یا روح آدمیست) و اشتر استعاره از تن(نفس آدمیست)، از این رو مخاطب میتواند به سایر مشبهات نیز پی برد، لیلی استعاره از هدف غایی آدمی در این دنیا است، درواقع به حضور رسیدن آدمی را به وصال عشق لیلی تشبیه کرده است. از طرفی هوا و هوس های نفس را به کره شتر تشبیه کرده است. لذا تا مجنون سوار بر این شتر است، نه تنها به وصال نمیرسد، بلکه هرلحظه از هدف دورتر میشود! (البته به نظر حقیر، از آنجا که اگر شتر، کره ای نداشته باشد، مهارش ممکن و در جهت هدف روان خواهد شد، پس اگر آدمی بتواند هوا و هوسش را حذف کند، میتواند سوار بر مرکب خود(جسم فیزیکی) نیز به وصال حق رسد. درست است جسم و تن از جنس متعالی آدمی نیست، اما اولا مرکب آدم برای گذر از این دنیاست و امانت الهیست، ثانیا نمیتوان آن را رها کرد! لذا به نظر میرسد مقصود از فتادن ز شتر، خلاص کردن خود از هوا و هوس نفسانیست، خلاص کردن خود از دلبستگی های دنیوی، از درگیری هایی که مانع صلح ما با خود و دیگران میشود.)
حضرت مولانا در ادامه از تضادهای مجنون(جان و روح) و شتر(تن و نفس) میگوید. جان(روح) از هجرانِ مقصود و در فقر و نداری(کنایه از اینکه دوری از خدا، نهایت فقر و نداریست) سعی میکند به سمت عرش رود، اما تن و نفس مثل شتر از عشق بوتهی خاری(چیزی بی ارزش، کنایه از دلبستگی های دنیوی) به زمین چسبیده!! پس مجنون میگوید: تا وقتی تو که هلاک و دلبسته ی وطن هستی با منی، به وصل لیلی نخواهم رسید(وطن یعنی جایی که کرهی شتر هست، کنایه از دلبستگی های دنیای مادی است، درواقع تن و جسم فیزیکی ما به دنیای مادی تعلق دارد که معنای وطن میدهد. بنابراین تا وقتی ما دلبسته دنیای مادی هستیم، دلبسته ی قدرت، ثروت، همسر، فرزند، هوس های مادی و... باشیم، به وصال حق نخواهیم رسید)
مجنون ادامه میدهد: تا به حال با تو عمر خودم را تلف کردم، مثل قوم بنی اسرائیل که سالها در بیابان دربه در بودند! بین من و مقصودم فقط دو قدم فاصله بود، اما بخاطر گیر کردن در تله ی تو، شصت سال دربه در شدم و هنوزم به عشقم نرسیدم!!
مجنون خودش را از شتر به پایین پرت میکند، این کار باعث میشود بدنش تکه تکه و زخمی شود و از قضا یک پایش هم بشکند(این ابیات کنایه از سختی فوقالعادهی دل کندن از هوا و هوس نفسانی و دلبستگی های دنیاست. حضرت مولانا به زیبایی هرچه تمام تر به شکستن پای مجنون اشاره میکند. مجنون میخواهد سفرش را پیاده طی کند و از اتفاق پایش میشکند، این شکستگی پا چقدر میتواند او را از تصمیمش برگرداند؟؟ این شکستگی پا کنایه از ریاضت بی نهایت و قدرت بسیار زیاد وسوسه های دنیوی دارد که میتوانند آدمی را از رفتن به سمت وصال بازدارد و انسان باید مصمم و اراده ای پولادین برای وصل یار داشته باشد!!) مجنون با اراده ای هرچه تمام تر میگوید حالا که پایم شکسته، غلط غلطان به سمت معشوق میروم(مثل گوی در انحنای چوب چوگان، میتونه کنایه از حرکت سریع تر هم داشته باشه)
بعد حصرت مولانا میفرماید، به خاطر همین آن حکیم خوش سخن، نفرین میکند سواری را که از هوا و هوس نفسانی جدا نمیشود.
البته که راه سخت است، اما مگر مجنون به خاطر وصل لیلی خودش را به آب و آتش نزد؟ حال عشق مولی از عشق لیلی کمتر است؟ پس مث مجنون گوی شو غلط غلطان به سمت عشق برو، از مشقات و ریاضت های راه هم هراسی به دل راه نده که این راه، راه رسیدن به خداست، خداوند وقتی گوی شدن تو را ببیند(عزم جزم تو را ببیند) تو را به سمت خودش خواهد کشید(مثل چوب چوگان که گوی را با سرعت هدایت میکند)
این را بسیار عظیم است و پاداش وصال حق از ثواب زهد تمامی جنیان و انسیان بیشتر است. راهی هم نیست که هرکسی توان طی نمودن داشته باشد، تنها ستوده ترین و شایسته ترین ها میتوانند به وصال حق برسند، والسلام.
مجددا تاکید میکنم که اینها برداشت های شخصی بنده است، اگر تعابیر حقیری چون من بر خلاف نظرات کسی است، ارزش ستیز ندارد، لذا ضمن پوزش از دلخوری احتمالی برخی از دوستان، پیشنهاد میدهم آن دسته از دوستان وقت گرانبهای خود را برای حقیری همچو منی هدر ندهند.
آرزوی شادمانی و سلامتی برای همگان دارم...
پارمین در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲:
به نظر من خیام نه بی دین بوده نه دین دار خدای خودش رو داشته و نهایت اعتقاد و بندگی رو به جا میآورده. هر کسی برداشت خودش رو از شعر داره زیبایی ادبیات و شعر ها همینه مثل ریاضی نیست که همیشه دو ضربدر دو بشه چهار. شعر های خیام پر از درس زندگیه.
قلی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » مثنویات » در گلهگزاری و ستایش:
آیا در نسخه های قدیمی دیوان وحشی "سد" آمده است یا صد؟
حمید در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ - تو بمان و دگران:
وایی حمید هیراد هم اینو خونده ینی اشکه که میریزه ها
محسن در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۵ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۳:
یاران به مرافقت(دوستی و رفاقت) چو دیدار کنید
شاید (شایسته است) که ز دوست یاد بسیار کنید (منظور دوستانی که نیستند یا در این جهان و یا در آن مکان)
چون باده خوشگوار نوشید به هم (در قدیم نوبتی مینوشیده اند و همه در یک پیاله)
نوبت چو به ما رسد( که حضور نداریم) نگونسار کنید
در قدیم پس از یک دور، پیاله ای هم به روی زمین به یاد دوستان غایب می ریخته اند حافظ میفرماید اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
Taji Samii در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در تعلیم طی طریق معرفت:
کاملا درست گفتند،درکند عشق،اشتباه تایپ شده ودرکمندعشق درسته،ازمسئولین سایت درخواست میکن اصلاح کنند
امیر در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر:
سلام برداشت کلی دو بیت اول چی میشه
امیر در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر:
سلام ببخشید برداشت بیت اول و دوم و میشه بگید
علی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:
هر چه گویی ای دم هستی از آن
پرده دیگر بر او بستی بدان
گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است
یک ظرافت و لطافت خاصی در این غزل هست که هر چه بگویی حق مطلب را نمی توانی بیان کنی
پس خموشی پیشه کن و از ظن و گمان ملاف و آنچه نمی دانی نگو
حمزه بصیری در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷ - نالهٔ ناکامی:
درود بزرگواران.
نظرات دوستان را خواندم اما جای تاسف که به معنی بیت هفتم دقت نکردید و بنده را متعجب کردید.
در بیت هفتم منظور از دریتیم پیامبر اکرم است و خودش را به پیامبر تشبیه کرده که حضرت محمد در سن 6 سالگی پدرومادرش را از دست داد. بخاطر همین شهریار میگه داغ پدر دیدم و هوس دامن مادر کردم. کنایه از پیامبر بودنِ در یتیم در فرهنگ نامه ها نیز ثبت شده و نمونه های زیادی داریم که شاعران دریتیم را به کنایه مورد استفاده قرار دادند.
بیان در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۸:
«آن آتش سوزنده» اشاره است به علت تجلی هستی که همان عشق حقتعالی به خودش است
عشق در پیکره کفر نمونه اش ابلیس است
عشق در پیکره ایمان نمونه اش اولیا و امامان اند
آزادبخت در ۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علیبن محمد:
کِشنده نی و سرکش نی و توست
این شعر بیگمان کشنده با کسره است و یاداور شعر بسیار معروفیست که ترجمه اش اینست
نه راهش کج شود از تیز پایی
نه رفتش کند می گردد به پیچان
حسین واعظی نژاد در ۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۳۷ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمود:
گفت پلیدان به مغاک اندرند
پلیدان صحیح است
nabavar در ۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:
گرامی مهدیه
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
منظور از دو سه، وفا، خبر وصل و مرگ رقیب است
آزادبخت در ۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علیبن محمد:
ای مردمان من چکنم دیوانه ام میکند این توصیفها - چگونه استادان میگویند تقلید او بی مزه و تصنعیست - شعر عرب را خوب میدانم زیباست اما کار منوچهری هم غوغاست چو اندر دست مرد چپ فلاخن
وای وای وای وای وای - مرا دیوانه میکند -
شبانا ان هیون پیش اورم هان
که در سردارم آهنگ خراسان
مرا زرد اشتری باشد تنک سال
به رهواری و تیزی همچو طوفان
شبان ان اشتر زردم بیاور
الا ای خیمگی خیمه فرومان
من انم چون بخوابانم شتر را
بگردد ساربانم افرین خوان
چو زانوبند برگیرم ز پایش
جهد چون اذرخش از تیغ بران
درای اشتران را بانگ برخاست
چو مهر آسمان گردید پویان
به تکران این جهان را در نوردم
چو زیر هر دو ران اورده یکران
هیونی زیر دارم اتشین رو
چو اهویی که از یوزان گریزان
نیا تا اشتر زرتشت پیدا
پدر تا اشتر صالح نمایان
ذلولی بچه شملالی شراری
رحولی ظبیة من بنت ظبیان
نه نزد تازیان باشد نژادش
نه در بلخش فرایابی نه عمان
دو رانهایش چو رانهای زرافه
میان هر دو ران خشکیده پستان
کفل جز با کف دستان نرانده
زنخ نرم و لبان پوشیده دندان
شکافی نرم زیر دم هویدا
چو نو دوشیزه ای نادیده دشتان
چو بر بالای کوهانش نشینم
نوردم در دمی دشتان و کوهان
هیون بختیی چون بخت روشن
روان گردیده چون رود خروشان
خرامیدن جوانی نرم رفتار
چمیدن دختران روی پوشان
شناگر زیر پا دارم نهنگی
کف افکن چون نهنگ عنبر افشان
نه پایش بر زمین اید نه دستش
کشیده گردن و برگشته مژگان
به رهیابی بود گویی فرشته
به رهواری مگر از تخم دیوان
نه اهنگش به نیش تازیانه
نه رفتارش به رنج ساروانان
نه پایش را درشتی سوده از ره
نه زخمش بوده از خار مغیلا ن
کف پایش بسان روی دلدار
ندیده هیچ ازاری ز سنگان
به نرمی و سپیدی همچو خامه
که از سرشیر شب برداشت چوپان
سوارش همچو دامادیست خوشبخت
که دارد بر سر دوشیزه فرمان
کف افکن تیزرو نرمینه رفتار
نه در بختی نه در تازیش همسان
بود پشکش به خوشبویی مگر مشک
بود کرکش به نرمینی مگر جان
نه راهش کج شود از تیز پایی
نه گامش کند می گردد به پیچان
ز بس نرم است رفتار سبک رو
مگر بادست و قالین سلیمان
سوارش همچو کشتیبان به دریا
به باد و بادبان گشته خرامان
بسان سینه کشتی رود پیش
چو مروارید خوی گردیده غلتان
دمش پرمو و تابیده چو گیسو
دمش خوشبو چو باد نوبهاران
ایا یارا درنگی تا بگریم
به یاد آن همه گردان و نیوان
کجاشد رستم و گیو و سیاوش
کجاشد پهلوان گرد تلیمان
نه از بهرام زوبینش نشانی
نه از شهراسب و نه سام نریمان
نه خسرو ماند و گنج باداورد
نه باذان و نه بهرج کامگاران
نه در ارگست دیگر کسندانه
نه در پرده دگر گرد افریدان
نه دیگر تهمداران گشته سالار
نه دیگر ارگبد نه پرته داران
نه دیگر تاج و اورنگست در شهر
نه در پهل ِ اراوادن شهستان
نه ماندستان مانیراست بنیاد
نه پیدا یادگاران زریران
نه گورک دیو اخشیجی هویدا
نه از کاخ فریدونست بنیان
نه گرد اچمتانه امدانه
نه هیچ ابادی از کاخ هگمتان
نه اپادان شوش و تخت جمشید
نه نام مهرگان گدگ و نه ماهان
کجا شد دادگر نوشین روان شاه
کجاشد هرمزان و کو قبادان
کجاشد از خورنگ تا به خرخیز
کجا شد کاشغر تا رود عمان
نه مرداویج ونی ماکان کاکی
نه کاکوی و نه وهسودان نه جستان
نه کاووس و نه کشواد و نه کارن
نه کورنگ و نه کرکوی و نه کوشان
نه مانوش و نه مازار و نه مهراب
نه ماکان و نه ماهان و نه مهران
نه فرهاد و نه فولاد و نه فیروز
نه فرخ نی فریبرز و نه فریان
نه ویدرنه نه اردومنش و هوتن
نه برزیکان و برزنگان نه برزان
نه شروین ست و نی ونداد هرمز
نه باوندست و نی زرمهرشاهان
کجا شد باربد با نغمه هایش
کجا شد بامشاد و کوش کوسان
کجا شد ان گرانمایه فروهل
کجا شد زاده دارا و ارشان
دریغ ارزان گهرسنگان ندانند
چه ارزشمند میباشد چه ارزان
نه از فرهنج گنجی بهتر اید
نه رنجی بهتر اید در ره ان
مکن ای آسمان افراسیابی
چه دستان میزنی با پور دستان
نه برمک زاده ای در بلخ بامی
نه بهدینی بود در کوی سنجان
سپهر باژگون بازی نگون کرد
شده بوزینه را بر باز فرمان
نبهره میبرد از باغ بهره
گجستگ میچرد در دشت خندان
نه ارتخشثر را در شهر یادی
نه انگد روشنان مینوی جان
نه در پهلویه اسپاران دیلم
نه درفلوجگان فهلوج پهلان
شده گیلویه در کهکیلویه هیچ
وخان زندان شده در کوه واخان
چغانی گشته در اشکاشمی تگ
زده تگ بر سرش دزدان توران
نه دیگر قندهاری زابلی زاد
نه آذرپادگانی پارسی خوان
نمانده کاشغر را ایرجی زاد
نمانده پهلوانی در دهستان
شده گشتاسپی در گنجه پر رنج
شده دربندیان در بند زندان
نه دیگر آتش خود سوز گنجه
نه شروان شه بود کاخش گلستان
نه خارستانیان را شهریاری
نه در پخلویه دیگر شاهشاهان
نه دیگر پهلوان پارسایی
نه دیگر مرد شهریج و نه دهگان
نه پهشان را دگر در وخش جایی
نه دیگر پادشاهیشان به لمغان
نه در پهلو دگر دهقان خردمند
نه در دیلم دگر ان کوتوالان
نه در لاهور دیگر نه لهوگر
نه دیگر در سکاوند و نه کیکان
نه دیگر پادشاهان سواتی
نه چولی در دهستان و نه جولان
نه دیگر پارسی پرورد تازی
نه دیگر بختیی آید ز ختلان
نه دیگر از ختل اسبی همالیج
نه دیگر چرمه و خنگی ز گرگان
سواری نیست تا تنگد بر رخش
دلیری نیست تا تازد به میدان
نه از شبدیز و از رخش است یادی
نه دیگر مانده نامی از سواران
نه دیگر تیزرو اسپان رهوار
نه دیگر بادپایی آتشین جان
کجا شد پارسی زادان دهوار
کجا شد ان همه کوچ بلوچان
کجا شد ان همه خوبان بارز
کجا شد ان همه نیکان تفتان
بلوچان را بروز امد سیاهی
نه برزو بازویی مانده نه برزان
نه ممانده شولیان را کوتوالی
نه در مندیش مانده کوتوالان
براورده دریغا از دریگوی
ز کردان گرد و از افغان افغان
تهمتن مانده از ته مانده خرسند
پشوتن گشته از گندیده شادان
نه از ساسانیان نامی به دفتر
نه از کوشانیان یادی به دیوان
نه نیشابور دیگر ان ابر شهر
نه پشاور ببالد در سجستان
نه داد پیشدادی مانده برجای
نه از اشکانیان مانده مهستان
نه غورک را به سغدش مانده جایی
نه از مانی و دینش نه نیوشان
نه نوذر کشوری اید ز فرخار
نه اشکش لشکری اید ز تفتان
نه فاراب ست و نی فرغونیانش
نه دیگر خسروی در خاک شغنان
نه کالینجار و نی دیواشتیجی
نه دیگر پارسی در پارسیخان
نه در اشروسنه افشین خداوند
نه افشین و نه اخشید و نه طرخان
نه ذاذویه دگر شاهست در سرخس
نه ماهویه دگر در مروشهجان
نه نیشابور را دیگر کنارک
نه غرشستان برازنده بر ایشان
نه کوشان شاه باشد در فرارود
نه شاخ اشکاشمی دارد نه شغنان
نه در نخشب دگر نخشب خداتی
نه کابل شاه شاه کابلستان
نه دیگر مانده ترمذشاه ترمذ
نه دیگر ریوشار ریوشاران
نه وردانشاه در وردانه سرور
نه فیروزی به سغد و زابلستان
نه دیگر بهمنه در شهر باورد
نه ابزار نسا نه چول جرجان
نه کش نیدون و نه رخچ است زنبل
نه شیر بامیان نه شیر ختلان
نه در فرغانه دیگر مانده اخشید
نه دیگر مانده در مرغاب گیلان
نه دیگر جوزجانان را خداوند
نه دیگر در سمرقنداست طرخان
هرات و بادغیس و خاک پوشنگ
نمانده سرور انان برازان
بهل تا خون بگریم با غم و درد
به یاد خسرو اران وشروان
خداوند بخارا رفته از یاد
دریغا خسرو خوارزم خسران
نه دیگر دوستی اسوریان را
نه دیگر چشمه ای در اشتیخان
نه در خوارزم مرد پارسیگوی
نه ارتاویل و اربل پهلوی دان
شده بیگانه خوشگفتار دهوار
شده بیجا بلوچ پیل رزمان
شده غولان خداوندان بارز
شده کرمان سپهداران کرمان
کمند انکه کمند انداز بودند
کمندانداز کو و کو کمندان
کجا شد شاه خوشگفتاری از خاش
کجاشد نیک کرداران سنگان
کجا شد ان سپهسالار پوشنگ
کجا شد ان دلیران همالان
کجا شد ان سبکتازان سرباز
کجا شد نیزه داران سراوان
کجا شد نیکاهنگان غزدار
کجا شد نیکبختان سجستان
شده بدبخت فرزندان ایرج
شده بی تخت شاهنشاه ایران
نه تخت ایرجی در بلخ بختی
نه تاج خسروی در بابلستان
نه بلخ بخت روشن را نشانی
نه کس اندیشه اش از خاک انشان
نه دیگر چرمه کرکوک نامی
نه دیگر خنگ گرگانیست نامان
نه چابکرو تگینی در سمرقند
نه اسبان نسایی و نه گرگان
نه خوارزمی به نام پارس نازد
نه بختی و نه کرمانج و نه برزان
دریغا پارسیگویی نماندست
که دیگر پارسی داند در ایران
نه ارزنگان واذربایجان را
نشان از پارسی باشد نه اران
دریغا جز دریگو پارسی نیست
به نزد این دورویان دروغان
گروهی بیخرد ناخوانده یکخط
نمیدانند پهلو از خراسان
نه پختو میشناسند و نه کرمانج
نه از گفتار برزان نی ز اران
ز گفت پارسی پهلوانی
نمیدانند جز مرغ و فسنجان
اگر زاهد به صد ترفند و افسون
کند روح خبیث خویش پنهان
درخشد چشم جلاد از پس ریش
بود پیدا چو خر از زیر پالان
بیندازم سرش با گرز یک زخم
به شفشاهنگ اهنجم سر آن
همایون در ۵ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۶:
از غزل های بسیار شیوا و پخته محصول دوستی و همنشینی با صلاح دین
عارف همیشه از یک تو واز یک غایب صحبت میکند که به تمامی در وجود خود او جای دارد گویی عارف همیشه در جستجوی خویشتن است و این کار را وقتی به زیبایی صورت می بخشد که دوستی مهربان و مهریار و مهرپویا در کنار خود دارد
این غزل را میتوان 'مادر دولت' و یا 'دختر جان' و یا 'جمال خرد' و 'مجلس دل' نامید
انسان نه نام مشخص دارد و نه تعریف معینی
بلکه هر روز شراب تازه ای و مستی دیگری و دولت فرخنده تری را بدست میاورد و به هستی میاورد همچون دختر جان و دختر تاک
دوست برای جلال دین دولت است که روزگار او را میسازد و دولت او را تازه و با سامان
و دل شاعر را دگرگون و خرد را مجنون میکند تا ماه دیگری و گلی تازه و لاله رخی نو و شرابی شاده تر بیاورد و هستی را عاشق و انسان را معشوق و عشق را شکر اندر شکر خبر اندر خبر و نظر اندر نظر و شاه هستی سازد
اینجانب در ۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳: